حدودن سال اوّل دبیرستان بود که خورهی کتابهایی دربارهی بشقابپرندهها و مثلث برمودا بودم. تقریبن پانزده ـ بیست جلد کتاب در زمینهی عجایب ِ یادشده خوانده بودم و میتوانم بگویم که در این زمینه یک پرفسور محسوب میشدم. اسم بعضیشان هنوز یادم است: «اسرار ِ بشقابهای پرنده»، «گمشدگان ِ مثلث ِ برمودا»، «راز مثلث برمودا»، و جالبتر از همه کتابی به اسم ِ «مهاجمین ِ فضایی».
وقتی کمی بزرگتر شدم، این افسوس ِ همیشگی با من بود که چرا به جای نوشتههای داستایوسکی و تولستوی، وقتام را صرف ِ خواندن ِ خزعبلاتی از قبیل ِ موارد ِ بالا، یا کتابهای ذبیحالله منصوری کردم. آن همه کتاب ِ گـُنده گندهی ذبیحالله منصوری، برای خواندهشدن، همت و وقت ِ عظیمی میطلبند.
اما در چند سال ِ اخیر، نظرم دربارهی مسأله عوض شده. الان دیگر فکر نمیکنم که نباید مزخرفات را خواند. الان به این نتیجه رسیدهام که “هر چیزی” که بخوانم، میتواند به ابزار ِ با ارزشی برای درک “دیگر چیزها” تبدیل شود. به شرطی که ذهن، قابلیت ِ این را یافته باشد که از همهچیز به عنوان ابزار استفاده کند. به شرطی که ذهن در آن چیزها غرق نشود و قدرت ِ تحلیل ِ آنها را داشته باشد.
هفتهی گذشته را مشغول ِ دیدن ِ Lost بودم. بخش زیادی از آنچه که در کتابهای برمودا و بشقاب پرندهها خوانده بودم، در اینجا به کار رفته بود: منطقهای که تحت ِ تأثیر ِ جریان ِ قوی ِ الکترومغناطیس است؛ منطقهای که در دنیای خارج، قابل ِ رؤیت نیست؛ از کار افتادن ِ دستگاههای مغناطیسی در محدودهی جزیره؛ توانایی غیبکردن ِ اشیاء بهوسیلهی یک جریان ِ قوی مغناطیسی؛ و... . در کتابهای یادشده، گاهی وقتها علت ِ وقایع ِ عجیب ِ پیرامون ِ مثلث برمودا، به ارتش ایالات متحده نسبت داده میشود، گاهی هم به بیگانههایی از دنیاهایی دیگر.
در کتاب «مهاجمین ِ فضایی» *، سرگذشت ِ کسانی روایت میشود که توسط بشقابپرندهها ربوده میشوند، مورد آزمایشهای مختلف (از جمله مربوط به جنسیت) قرار میگیرند، و بعد خاطراتشان محو میشود و به دنیای عادی برمیگردند. اگر اشتباه نکنم، راوی ِ کتاب، دکتری است که پروندهی اشخاص ِ ربودهشده را برای ما روایت میکند. او برای بازگرداندن ِ خاطرات ِ بیماراناش از هیپنوتیزم استفاده میکند. این جذابترن کتابی بود که در شانزده سالگی، دربارهی “دیگران” خوانده بودم. اگر آن روزها “لاست” را میدیدم حتمن دیوانه میشدم.
این که هنوز مخاطبان ِ آن سوی ِ آب، با موضوعاتی از این قبیل سرگرم میشوند خیلی جالب است. اینطور که پیداست، فرهنگ ِ عامه، در همهی دنیا، سطح ِ کم و بیش مشابهی دارد. این که بعد از حدود پانزده سال، باز با دنیای تخیّلی ِ دوران ِ کودکیام برخورد کردم و باز توانستم از همان تخیّلات لذت ببرم برایم عجیب بود. این که “هر چیزی” در ذهن ِ آدم میتواند با “دیگر چیزها” ترکیب شود، و زنجیرهای را بسازد که جزیرهی ِ ذهن ِ انسان را شکل میدهد، مشابه ِ همان چیزی است که در “لاست” اتفاق میافتد: آدمهای بیگانه و پراکندهای با یکدیگر آشنا میشوند، و بعد به آشناییهای ِ گذشتهیشان پی میبرند، و مثل ِ حلقههای یک زنجیر به هم وصل میشوند.
وقتی کمی بزرگتر شدم، این افسوس ِ همیشگی با من بود که چرا به جای نوشتههای داستایوسکی و تولستوی، وقتام را صرف ِ خواندن ِ خزعبلاتی از قبیل ِ موارد ِ بالا، یا کتابهای ذبیحالله منصوری کردم. آن همه کتاب ِ گـُنده گندهی ذبیحالله منصوری، برای خواندهشدن، همت و وقت ِ عظیمی میطلبند.
اما در چند سال ِ اخیر، نظرم دربارهی مسأله عوض شده. الان دیگر فکر نمیکنم که نباید مزخرفات را خواند. الان به این نتیجه رسیدهام که “هر چیزی” که بخوانم، میتواند به ابزار ِ با ارزشی برای درک “دیگر چیزها” تبدیل شود. به شرطی که ذهن، قابلیت ِ این را یافته باشد که از همهچیز به عنوان ابزار استفاده کند. به شرطی که ذهن در آن چیزها غرق نشود و قدرت ِ تحلیل ِ آنها را داشته باشد.
هفتهی گذشته را مشغول ِ دیدن ِ Lost بودم. بخش زیادی از آنچه که در کتابهای برمودا و بشقاب پرندهها خوانده بودم، در اینجا به کار رفته بود: منطقهای که تحت ِ تأثیر ِ جریان ِ قوی ِ الکترومغناطیس است؛ منطقهای که در دنیای خارج، قابل ِ رؤیت نیست؛ از کار افتادن ِ دستگاههای مغناطیسی در محدودهی جزیره؛ توانایی غیبکردن ِ اشیاء بهوسیلهی یک جریان ِ قوی مغناطیسی؛ و... . در کتابهای یادشده، گاهی وقتها علت ِ وقایع ِ عجیب ِ پیرامون ِ مثلث برمودا، به ارتش ایالات متحده نسبت داده میشود، گاهی هم به بیگانههایی از دنیاهایی دیگر.
در کتاب «مهاجمین ِ فضایی» *، سرگذشت ِ کسانی روایت میشود که توسط بشقابپرندهها ربوده میشوند، مورد آزمایشهای مختلف (از جمله مربوط به جنسیت) قرار میگیرند، و بعد خاطراتشان محو میشود و به دنیای عادی برمیگردند. اگر اشتباه نکنم، راوی ِ کتاب، دکتری است که پروندهی اشخاص ِ ربودهشده را برای ما روایت میکند. او برای بازگرداندن ِ خاطرات ِ بیماراناش از هیپنوتیزم استفاده میکند. این جذابترن کتابی بود که در شانزده سالگی، دربارهی “دیگران” خوانده بودم. اگر آن روزها “لاست” را میدیدم حتمن دیوانه میشدم.
این که هنوز مخاطبان ِ آن سوی ِ آب، با موضوعاتی از این قبیل سرگرم میشوند خیلی جالب است. اینطور که پیداست، فرهنگ ِ عامه، در همهی دنیا، سطح ِ کم و بیش مشابهی دارد. این که بعد از حدود پانزده سال، باز با دنیای تخیّلی ِ دوران ِ کودکیام برخورد کردم و باز توانستم از همان تخیّلات لذت ببرم برایم عجیب بود. این که “هر چیزی” در ذهن ِ آدم میتواند با “دیگر چیزها” ترکیب شود، و زنجیرهای را بسازد که جزیرهی ِ ذهن ِ انسان را شکل میدهد، مشابه ِ همان چیزی است که در “لاست” اتفاق میافتد: آدمهای بیگانه و پراکندهای با یکدیگر آشنا میشوند، و بعد به آشناییهای ِ گذشتهیشان پی میبرند، و مثل ِ حلقههای یک زنجیر به هم وصل میشوند.
دوشنبه 28/ 11/ 1387
---------------------------------------------------------------------------
* «مهاجمین فضایی»، نوشتهی "بود هاپکینز". فکر کنم کتاب را در دست دوم فروشیهای انقلاب دیدم. بهزودی میخرم ِش.
3 Comment:
دورد آقا...
الان چیزی بذهنم نرسید...
نظرم یادم رفت...
ارادتمند...
فعلا بدرود...
مينياتور
مینیاتوری گروهی از اتفاقات و نوشتههای روزآمد و مهم بر روی وب
وبلاگی گروهی برای به اشتراک گذاشتن لینکهای خواندنی در عرصهی فرهنگ و ادب و اندیشه. پایگاهی در راستاي گسترش و اشاعهي گفتمان فرهنگي و خانهای امن برای انعکاس اخبار و نوشتههایی با علایق و سلایق مختلف. وبلاگي كه از آن شماست
دامنه هاي مرتبط:
www[dot]miniature[dot]blogfa[dot]com
www[dot]miniature[dot]tk
www[dot]min[dot]orq[dot]ir
www[dot]1020[dot]tk
سلام
جالب بود.این حرفو که هر چیزی که بخوانیم می تواند به ابزار با ارزشی برای درک دیگر چیزها تبدیل شود رو خیلی قبول دارم.
من هم(یا بهتره بگم همه هم سن و سال هام دهه 50 ی ها)که کتابخون بودن دقیقا همین چیزها رو می خوندیم.کتابهای ذبیح الله منصوری که الان کاشف به عمل اومده اکثرا حاصل تخیلات قوی اش بوده و . . . بگذریم.
بله همه انسانها یه سری غلایق خاص دارن که مشترک هست و مرزی نمی شناسه اینو وقتی می فهمی که ارتباط بر قرار کنی و باهاشو.ن صحبت کنی اون وقت می بینی این تکنولوژی اینقدر ادامها و غلایقشون رو به هم نزدیک کرده که الان ما مثلن به روز می تونیم لاست یا مثلا فیلمهای رو پرده سینما های آمریکا رو ببینیم و درصد بیننده موید اینه که علایق یکسانی داریم.
به هر جهت ویلاگ خوبی دارین و اگه از وبلاگ بنده هم بازدید کنید و نظراتتون رو در مورد مطالبم بدونم سپاسگذار خواهم شد.با اجازه وبلاگتون رو جزو وبلاگهایی که هر روز می خوانم قرار می دم.
ارسال يک نظر