ه‍.ش. ۱۳۸۷ دی ۲۳, دوشنبه

ظلمت در نیمروز

نویسنده: آرتور کستلر
مترجم: اسدالله اَمرایی
انتشارات نقش و نگار، چاپ اوّل، 1380
قطع رقعی، 240 صفحه
 1650 تومان

وقتی حیات ِ مسیحیت به خطر می‌افتد، از تبعیت ِ قیود ِ اخلاقی رها می‌شود. وقتی هدفْ وحدت است، استفاده از هر وسیله‌ای مُجاز است، حتی نیرنگ، خیانت، خشونت، زندان و مرگ. زیرا همه‌ی فرمان‌ها برای حفظ ِ اجتماع است، و فرد باید در راه ِ منافع ِ جمع قربانی شود.[1]
دیتریش فون نیهیم«اسقف وردن» 1411 بعد از میلاد
***
* پیلاطس از او پرسید: «آیا تو پادشاه ِ یهود هستی؟» او در جواب ِ وی گفت: «تو می‌گویی.» * و چون رؤسای کهنه ادّعای بسیاری بر او می‌نمودند،* پیلاطـُس باز از او سؤال کرده، گفت: «هیچ جوابی نمی‌دهی؟ ببین چقدر بر تو شهادت می‌دهند!»* امّا عیسی باز هیچ جواب نداد، چنانکه پیلاطـُس متعجّب شد... * و چون ساعت ششم رسید، تا ساعت نهم تاریکی زمین را فرو گرفت.* و در ساعت ِ نهم، عیسی به آواز ِ بلند ندا کرده گفت: «ایلوئی ایلوئی، لَماَ سَبَقـْتـَنی؟» یعنی «الهی الهی چرا مرا واگذاردی؟»[2]
***
حکایت ِ انقلاب ِ کمونیستی، کمونیسم و کمونیست‌ها، دیگر کهنه شده است، اما نه لزوماً برای ما ایرانی‌ها.وقتی کتاب‌ ِ قدیمی ِ «ظلمت در نیمروز» را می‌خوانیم [3]، از شباهت‌ ِ وضعیت ِ گذشته و امروز حیرت می‌کنیم؛
«نیکلاس سلمانویچ روباشوف» یکی از فرزندان ِ انقلاب ِ کمونیستی ِ شوروی در ابتدای قرن ِ بیست است. از نسل ِ اوّل ِ انقلابیون. آن‌ها که در راه ِ آرمانی، دست به عمل زدند، و خود و دیگری را قربانی کردند. داستان با بازداشت ِ رفیقْ روباشوف آغاز می‌شود. وقتی که در بستر ِ خواب، کابوس ِ بازداشت ِ خودْ توسط ِ پلیس ِ سیاسی را می‌بیند:
«یک ساعت قبل که دو مأمور از کمیسریایی خلق در امور داخلی در ِ خانه‌ی روباشوف را می‌کوبیدند، تا او را توقیف کنند، روباشوف خواب می‌دید که توقیف شده است... مثل ِ همیشه خواب می‌دید که در به صدا در‌آمد. سه مرد ِ پشت ِ در آمده بودند که او را بازداشت کنند. می‌توانست از پشت ِ در ِ بسته آن‌ها را ببیند، که چنان به چارچوب ِ در می‌کوبند که انگار می‌خواهند آن را از پاشنه درآورند. یونیفرم‌های آن‌ها افراد ِ گارد ِ ویژه‌ی دیکتاتوری ِ آلمان را به خاطر می‌آورد و روی کلاه و آستین‌های‌شان صلیب ِ مُضَرَس نقش بسته بود، که تجاوزگری را در نظر ِ آدم مجسم می‌کرد... .»کابوس ِ همیشگی ِ دستگیری، و ذهن ِ ترس‌خورده، ویژگی ِ ذاتی ِ انسان‌های تحت ِ سلطه‌ی نظام‌های ِ کمونیستی بوده است. حتی برای کمیسر خلق هم امنیت و آرامشی وجود ندارد. زمان ِِ هر کس بالأخره یک روز فرا می‌رسد؛ آسیا به نوبت!
داستان در دهه‌ی 1930 می‌گذرد. زمان، زمان ِ تصفیه‌های سیاسی ِ استالین است. نسل ِ اول ِ انقلاب مُرده‌‌ و گروه ِ تازه‌کاری روی کار آمده که چندان اعتقادی به آرمان‌های اولیه ندارد، شاید اصلاً از آن اطلاع ندارد، ولی روش ِ سرکوب و اطاعت ِ کورکورانه را خوب یاد گرفته است. نسلی که فقط پای‌بندی به حزب، و فرمان‌بَری را می‌شناسد. خدمت و اطاعت، بدون ِ هیچ‌گونه ملاحظه‌ی اخلاقی. یکی از همین تازه به دوران رسیده‌ها برای بازداشت ِ روباشوف آمده. او هیچ احترام و ارزشی برای فرزند ِ انقلاب و گذشته‌ی انقلاب قائل نیست، چرا که حتی خود ِ روباشوف هم می‌داند که دوران‌اش به پایان رسیده است:
«گارد ِ قدیم مُرد. ما آخرین بازمانده هستیم و به زودی نابود می‌شویم... سعی کرد آهنگ ِ “بیا به غبار بپیوندیم” را به خاطر آوَرَد، ولی فقط کلمات به خاطرش رسید؛ مجدداً تکرار کرد گارد قدیمی مُرد. سعی کرد قیافه‌ی آن‌ها را مجسم کند. فقط سه‌ چهارتا از آن‌ها را به خاطر آورد. مثلاً اولی رییس اول انترناسیونال بود، که به اتهام خیانت اعدام شد، فقط منظره‌ی جلیقه‌ی چهارخانه و شکم گوشتالویش را به یاد آورد... دومی نخست‌وزیر دولت انقلابی بود که اعدام شد. عادت داشت در موقع خطر ناخن‌های‌ش را بجود. روباشوف فکر کرد، تاریخ تو را تبرئه خواهد کرد. ولی نتوانست خودش را کاملاً متقاعد کند؛ تاریخ از ناخن‌جویدن چه می‌داند؟»
بخش ِ اعظم ِ داستان، توسط ِ دانای ِ کل ِ محدود به ذهن ِ روباشوف روایت می‌شود. هدفْ توضیح ِ ذهن و شخصیت ِ مردی است که روزگاری آرمان‌گرای ِ بزرگی بوده. کسی که روزگاری با "شخص ِ اوّل"، با رفیقْ استالین، همراه و هم‌سنگر بوده.روزگاری روی ِ دیوار ِ اتاق‌های ِ تمام ِ ساختمان‌های اداری، قابی آویزان بود که همین انقلابیون ِ نخستین، و "شخص اوّل" را در خود جای داده بود؛ نمایندگان ِ اولین کنگره‌ی حزب کمونیست. «ولی حالا عکس ِ دسته‌جمعی را پایین کشیده بودند».«جمع ِ آن‌ها، در آن زمان انسان‌های طرازنوینی به نظر می‌رسید: فیلسوف‌های مسلّح، زندان‌های اروپا را به خوبی می‌شناختند. دوست داشتند قدرت را به دست گیرند، هدف ِ آن‌ها محو ِ قدرت بود. می‌خواستند برای مردم حکومت کنند و مانع از سلطه بر مردم شوند. افکارشان محقق شد و رؤیاها به حقیقت پیوست. اکنون کجا هستند؟ مغزهایی که جریان ِ تاریخ را تغییر داد با گلوله‌ای از سرب پُر شد. فقط دو یا سه‌تاشان جان ِ سالم به در بردند و خسته و وامانده در اطراف جهان آواره شدند. خود ِ او و شخص ِ اوّل هم جزو زنده‌ها بودند.»
در لابه‌لای این سرگذشت‌ها‌ و خاطره‌ها، چیزهای دیگری هم روایت می‌شود: سرگذشت ِ کسانی که روباشوف زندگی‌شان را به باد داده؛ زندگی ِ انقلابیون ِ دیگر کشورها که به کشور ِ شوراها دل بسته بودند؛ زندگی ِ کارگران ِ چشم و گوش‌بسته‌ای که به حرف ِ رهبران ِ حزب گوش دادند؛ سرگذشت ِ منشی ِ روباشوف، دختری که روباشوف دوست‌اش داشت و بی‌خیال ایستاد تا دخترک اعدام شد. این‌ها همه روایت می‌شوند، اما به اشاره.
چه‌گونه یک انقلاب نابود می‌شود؟ چه‌گونه روباشوف، روباشوف می‌شود؟ این یکی از محورهای ِ اساسی ِ داستان است. تحلیل ِ چندجانبه‌ی شخصیت ِ یک انقلابی ِ صادق، مراحل ِ تغییر و تبدیل ِ او از انقلابی‌ به ضدّ انقلابی، از وجودی پولادین و باایمان، به موجودی حقیر و وارفته؛ از “فردیتی فعال” به وجودی دچار ِ کیش ِ شخصیت و فناشده در حزب؛ تبدیل ِ عدالت‌طلب به شکنجه‌گر به شکنجه‌شونده، خدمت‌گزار ِ خلق به دشمن ِ خلق؛ و تغییر ِ ماهیت از انسانیت تا سبعیت، سطرهای آغاز تا پایان ِ داستان را پر کرده است. می‌توان گفت که راوی با نگاهی بی‌طرف و بی‌غرض به شخصیت‌های داستان‌اش نگاه کرده، یا بهتر بگویم آن‌ها را بی‌طرفانه ساخته و پرداخته است.
نویسنده‌ی یهودی ِ «ظلمت در نیمروز»، زندگی پرماجرایی داشته. او متولد بوداپست (مجارستان)، و از 1931 تا 1938 به مدت ِ هفت سال عضو ِ حزب ِ کمونیست بوده. پس آن‌قدر با “رُفـقا” دَمخور بوده که بداند درباره‌ی چه چیزی می‌نویسد. وی بعداً به یک ضدّ کمونیست تبدیل می‌شود. به هنگام ِ تحصیل ِ روان‌شناسی در دانشگاه ِ ویَن، کوستلر رئیس انجمن ِ دانشجویان ِ صهیونیست بوده و سال‌هایی را هم در فلسطین ِ تحت ِ اشغال ِ بریتانیا زندگی کرده است. پیش از جنگ دوم، حین ِ فعالیت‌های ژورنالیستی‌اش، به اسارت ِ فالانژیست‌های اسپانیایی درمی‌آید، که این تجربه بعدها به رمان ِ «ظلمت در نیمروز» تبدیل می‌شود. رمانی که حول ِ ذهن و شخصیت ِ یک زندانی می‌چرخد. کوستلر به هنگام ِ "جنگ دوم"، در لژیون ِ خارجی‌های ِ ارتش ِ فرانسه خدمت می‌کند، سپس به انگلستان می‌گریزد، و مدتی خبرنگار ِ بی‌بی‌سی، و همچنین سرباز ِ ارتش ِ انگلستان می‌شود، تا این‌که بالأخره به تابعیت انگلستان درمی‌آید. پس از جنگ به فرانسه برگشته و مدتی با ژان پل سارتر و سیمون دوبوار دمخور می‌شود. کوستلر علاوه بر آلمانی و زبان ِ مادری‌اش ، به زبان‌های انگلیسی و فرانسه مسلط بوده و مقداری هم عبری و روسی می‌دانسته. هرچند او، بخش عمده‌ای از آخرین کارهایش را به زبان انگلیسی نگاشته است، ولی در نتیجه‌ی این تنوع ِ زبانی، بهترین آثار ِ خود را به زبان‌های متفاوتی نوشته است: «گلادیاتور» به زبان مجارستانی، «ظلمت در نیمروز» به آلمانی، و «ورود و خروج» به زبان به انگلیسی.[4]
ــ «بدعت‌های دستور زبانی»
وقتی روباشوف در سلول ِ سرد ِ انفرادی، و هم‌ردیف ِ دیگر زندانیان ِ سیاسی قرار می‌گیرد، آهسته توهم‌اش فرو می‌ریزد. در سلول‌های مجاورش کسانی زندانی‌اند، که روباشوف تا دیروز دشمن ِ خلق می‌شمردشان. حالا خودش یکی ازهمان ضدّ انقلاب‌هاست. طنز ِ تلخی‌ست. بلشویک‌های ِ قدیمی، فرزندان ِ اصلی ِ انقلاب، یکی یکی اعدام می‌شوند. نه به خاطر ِ خلق، نه به خاطر ِ انقلاب، به خاطر ِ دشمنی با خلق و دولت ِ خلقی! کسی که سال‌ها در حزب ذوب شده بود، "فردیت" و "من" ِ خود را فراموش کرده بود، و فقط از "ما" (کمونیست‌ها) و از "حزب ِ ما" صحبت می‌کرد، حالا یک‌دفعه حساب دست‌اش آمده که هیچ پیوندی با آن جمع ِ گوش‌به‌فرمان ندارد. در نتیجه، به هنگام ِ بازجویی، روباشوف از "من" حرف می‌زند. حساب ِ خود را از حزب، جدا می‌کند. بین ِ “خود” و “آن‌ها” خط ِ تفریق می‌کشد.
نویسنده این عمل ِ روباشوف را، این بازگشت به فردیت و اخلاق و قضاوت ِ فردی را، به صورت ِ استعاری، "بدعت ِ دستو ِ زبانی" می‌نامد (ص 108). فی‌الواقع، در مرام ِ کمونیستی، صحبت از "من"، یک بدعت است. نویسنده این استعاره را گسترش می‌دهد:
زندگی ِ کمونیستی یک دستور ِ زبان ِ (یا قانون) ِ سفت و سخت و منحصر‌به‌فرد دارد. هرگاه اعضا رفتاری خارج از نـُرم انجام دهند، این دستور زبان را زیر پا گذاشته‌اند. هر گاه روباشوف، کاری خلاف ِ عادت‌های ِ کمونیستی‌اش انجام می‌دهد، یک بدعت ِ دستور زبانی محسوب می‌شود. این نوع پرداختن ِ به موضوع، از ابداعات ِ نویسنده است. «ظلمت در نیمروز» اثر ِ به‌نسبت ساده و کلاسیکی است. شاید اهمیت‌اش، بیش‌تر به خاطر ِ محتوای‌اش است. ولی توسل به این نوع تکنیک، داستان را از حالت ِ یک سرگذشت ِ صِرف خارج می‌کند.
همچنین، نویسنده سعی کرده که روایت ِ داستان‌اش خطی نباشد. در زندان، روباشوف، گذشته و حبس‌های قبلی‌اش را به خاطر می‌آوَرَد. و در بخش‌های آخر، نویسنده، داستان ِ روباشوف را با نقل‌ قول‌هایی از آثار دیگر روایت می‌کند. جملاتی از انجیل نقل می‌شود، و سرگذشت ِ زندانی و سرگذشت عیسی به صورت ِ موازی روایت می‌شود.
***
در پایان ِ داستان، روباشوف حاضر می‌شود، که به آخرین خواست ِ حزب عمل کند، توبه‌نامه‌ای بنویسد، و در آن خود را تحقیر کند. قبل‌تر، رفقای‌اش در یادداشتی مخفیانه از او خواسته بودند که: «بمیر ولی حرف نزن». مخاطب منتظر است که در این دم ِ آخر، روباشوف کاری خلاف قاعده انجام دهد. ولی دادگاه ِ علنی برگزار می‌شود و روباشوف، خود و هم‌مسلکان‌اش را به باد تحقیر می‌گیرد. این حرکت، با تغییر ِ روحیه‌ی ِ کمیسر ِ خلق (که در صفحات قبل اتفاق افتاد)، ناسازگار است.
در واقع، روباشوف، دیر از هیپنوتیزم ِ "شخص ِ اوّل" نجات می‌یابد. در واقع، دیر می‌فهمد که چه کرده است. پس در آخرین قدم، او خود را مجازات می‌کند. مجازات ِ کسی که سال‌های سال، دیگران را با اتهامات واهی مجازات کرده چیست؟ روباشوف سخت‌ترین مجازات را برای خود انتخاب می‌کند: او همان تحقیری را که بر دیگران هموار داشته، بر خود تحمیل می‌کند. در دادگاه ِ علنی لـَه‌لـَه می‌زند که رو در روی ِ دادگاه و "شخص ِ اوّل" بایستد و آن‌ها را رسوا کند. ولی چنان در هم شکسته و تحقیر شده که از پس ِ چنین عملی برنمی‌آید:
«وسوسه‌ای به جانش چنگ می‌زد که از گذشته حرف بزند، فقط یک‌بار به گذشته برگردد و توری را که "ایوانف" و "گلتکین" بر تن ِ او تنیده بودند بدرد و مانند "دانتون" بر سر مُفتریان ِ خود فریاد زند:
ـ شما بر زندگی من دست گذاشته‌اید، باشد که این زندگی به‌پاخیزد و شما را به خاک بیندازد... .سخنان ِ دانتون را در دادگاه ِ انقلابی چه خوب به خاطر داشت. کلمه به کلمه‌اش را حفظ کرده بود. در کودکی آن را به خاطر سپرده بود:
شما می‌خواهید جمهوری را در خون خفه کنید. تا کِی باید گام‌های آزادی اسیر ِ سنگ قبر باشد؟ استبداد برپاست. نقاب ِ خود را دریده و سرش را بالا می‌گیرد و بر اجساد مردگان می‌تازد.
کلمات زبان را می‌سوزانـْد، اما وسوسه فقط لحظه‌ای دوام آورد، پس از آن وقتی آخرین دفاع را آغاز کرد، زنگ ِ سکوت را زدند. می‌دانست که دیگر خیلی دیر است. راه ِ برگشت به گذشته نبود، گام زدن ِ دوباره بر گور ِ رد پایش دیر بود. از کلمات کاری برنمی‌آمد.خیلی دیر شده بود.»[5]
دوشنبه 23/ 10/ 1387
---------------------------------------------------------------------------
[1] در نقل ِ قول‌های نوشته‌ی حاضر، رسم‌الخط ِ مترجم را، به نفع ِ جدانویسی تغییر داده‌ام. کتاب، ویرایش ِ درست و دقیقی ندارد و مترجم، یا ناشر، خیلی راحت نشانه‌‌های سجاوندی را تغییر داده‌اند (بهتر است بگویم نشانه‌گذاری‌های نادرستی به کار برده‌اند). در نتیجه در نقل قول‌ها هر جا لازم دیدم، نشانه‌گذاری‌ها را تغییر دادم. متن ِ زیر نمونه‌ای از تغییراتی است که در متن و در نشانه‌گذاری صورت گرفته است. قصدم فقط توجیه کار ِ خودم است و نه این که بگویم اثرْ خیلی بد ترجمه شده. اتفاقاً ترجمه‌ی این کتاب بدک نیست، ولی در بعضی موارد، حتماً نیاز به ویرایش دارد. ترجمه‌ی زیر، کار ِ اسدالله امرایی است. نقل قولی را که در ابتدای این پُست آوردم، از روی همین ترجمه بازنویسی کردم.
 
When the existence of Church is threatened, she is released from the commandments of morality. With unity as the end, the use of every means is sanctified, even cunning, treachery, violence, simony, prison, death. For all order is for the sake of the community, and the individual must be sacrificed to the common good DIETRICH VON NIEHEIM
 
وقتی حیات کلیسا به خطر می‌افتد از تبعیت قیود اخلاقی رها می‌شود.خلاصه کلام وقتی هدف وحدت است، استفاده از هر وسیله‌ای جایز است حتی مکر و خیانت، حقه‌بازی، شدت عمل، زندان و مرگ، زیرا همه برای حفظ نظم اجتماع است و فرد را باید در برابر منافع جمع قربانی کرد.
[2] این آیات از باب ِ پانزده ِ «انجیل ِ مَرقـُس» است (از بین ِ آیات 2 تا 34) که مصلوب شدن و مرگ ِ عیسی را روایت می‌کند. نویسنده در پایان ِ کتاب بعضی از همین آیات را در ذهن ِ شخصیت‌های داستان تداعی می‌کند. شماره‌ی آیات را برای جلوگیری از آشفتگی ِ متن و قاطی شدن‌شان با شماره‌ی پانویس‌ها حذف کردم. مشخصات ِ کتاب مقدس مورد ارجاع هم این است: «کتاب ِ مقدّس»، انتشارات ایلام، چاپ سوم 2002، انگلستان.
[3] تاریخ اولین انتشار ِ کتاب، سال 1940 است.
[4] منبع اطلاعات درباره‌ی زندگی ِ نویسنده، Wikipedia است.
[5] درباره‌ی عنوان ِ کتاب مترجم چنین نوشته است:ظلمت در نیمروز اصطلاحی سیاسی است که از کتاب عهدین [کتاب مقدس] گرفته شده و به موقعیتی اطلاق می‌شود که در آن کسی به گناه ِ ناکرده دم ِ تیغ برود.
ــ نکته‌ی درخور ِ ستایشی که لازم می‌دانم ذکر کنم این است که کتاب، در سال 1380 به قیمت ِ 1650 تومان چاپ شده، و در حال ِ حاضر، همین چاپ ِ اوّل که گویا روی دست ِ ناشرْ باد کرده، در یک “حراجی ِ کتاب” در ضلع ِ جنوب ِ غربی ِ میدان ِ انقلاب (خ کارگر جنوبی)، به قیمت 400 تا 600 تومان به فروش می‌رسد. خواستم همین‌جا به نمایندگی از آرتور کوستلر، و [با اجازه] مترجم، و ناشر، تشکر و تقدیر ِ صمیمانه‌ی خود را به امت ِ اسلام تقدیم کنم.
 

۱ نظر:

ناشناس گفت...

speed optimizer crack serial
call of duty uo cd keygen
power dvd keygen
123renamer keygen
return fire 2 warez




outback plus 5 crack
tax act 2004 deluxe crack
hpgl2cad crack
drdivx106 crack
shut down expert 4.55 crack
crack house closures
photobrush 3.02 crack
flirt4free password crack
xilisoft dvd ripper 2.0.41 crack
calyx warez
vmware gsx server crack
crack pyrex stems
movielink crack drm
oxygen phone manager for symbian phones keygen
norton internet security 2004 keygen download
download coffeecup html editor 2005d crack
xilisoft cd ripper keygen
cocsoft stream down crack