۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه

«دیوار ِ چین»

نمایش ِ «دیوار ِ چین» نوشته‌ی "ماکس فریش" و به کارگردانی ِ "مریم معترف"، که فعلن در تالار ِ مولوی (واقع در خیابان شانزده آذر) روی صحنه است، مضمونی کاملن به‌روز و مطابق با شرایط ِ میهن ِ ما دارد. نمی‌دانم آیا اصل ِ نمایش هم به همین اندازه سیاسی است یا نه، اما مسلم است که چیزی که فعلن در حال ِ اجرا است، ایرانی‌شده و هدفدار است. تصور می‌کنم اگر این نمایش در سالن‌ اصلی «تئاتر شهر» اجرا می‌شد، جنجال‌ها برمی‌انگیخت.
مضمون ِ نمایش، حول ِ این مفاهیم است: تقابل ِ دموکراسی و حکومت ِ زور، روشنفکر و دیکتاتور، تعهد و عدم تعهد، حقیقت و دروغ. صحنه‌ها و شخصیت‌های برجسته‌ی تاریخ (و تاریخ به روایت ِ ادبیات) یکایک بر صحنه می‌آیند: پیلاطس، فرمانروای ِ چین، کلئوپاترا، ناپلئون، و... . یک روشنفکر ِ آسمان‌جُل، راوی ِ این تاریخ است. او با اشباح ِ تاریخ‌ساز دیدار می‌کند، با آن‌ها سخن می‌گوید، شگردهای همیشگی ِ این جباران را رو می‌کند، سقوط ِ یکایک ِ آنان را تذکر می‌دهد، و در نهایت خودش هم قربانی ِ این تاریخ می‌شود.

گفتم که مضمون ِ نمایش وصف ِ حال ِ ماست. مگر غیر از این است که ما هر روزمان را با این پرسش‌ها سر می‌کنیم که: «چگونه باید از شر دیکتاتور خلاص شد؟»، «نقش ِ روشنفکر در یک جامعه‌ی بسته چیست؟»، «تجربه‌ی تاریخی به چه درد می‌خورَد، و چی به ما می‌آموزد؟»، و آخر این که «با جهالت ِ توده‌های مردم چه می‌توان کرد؟». اگر این پرسش‌ها را پرسش‌های اساسی ِ پیش ِ روی ِ خود بدانیم، پس می‌توان گفت، نمایش ِ دیوار ِ چین، سعی در طرح ِ این پرسش‌ها دارد؛ گیرم که (به نظرم) راهِِ چندان نوید‌بخشی به مخاطب نشان نمی‌دهد.

«دیوار ِ چین» یک مفهوم ِ نمادین است. نمادی همچون "دیوار ِ برلین"، یا"پرده‌ی آهنین" در دوره‌ی جنگ ِ سرد. دیواری که برای جلوگیری از نفوذ ِ دیگری، و جلوگیری از حضور ِ آزادی کشیده شده است. فلسفه‌ی وجودی ِ دیوار، حفظ ِ خود در برابر ِ آینده است. حفظ ِ آن کسی است که دیوار را بالا می‌بَرَد، و دیوار، نشان ِ هراس‌ از آینده است.

در متن ِ نمایش، نماد ِ "دیوار" توصیف و تشریح می‌شود. روشنفکر ِ داستان، همه چیز را توضیح می‌دهد. شیوه‌ی دیکتاتور در توجیه ِ جنایت‌هایش را توضیح می‌دهد. او از قول ِ امپراطور می‌گوید که: ما دیوار را عَلـَم می‌کنیم، چون ما خوبیم، و باید خوبی‌مان را پاسداری کنیم؛ چون کسان ِ آن‌سوی ِ دیوار وحشی‌اند، و ما متمدنیم؛ چون حق با ماست نه با آن‌ها. این حرف‌ها، حرف‌های همیشه‌ی همه‌ی دیکتاتور‌ها و جلاد‌هایی است که دنیای ِ انسان‌ها را محدود می‌کنند، مردم را به بند می‌کشند، و به بهانه‌ی حفظ ِ کشور، آزادی را به صُلابه می‌کشند. "دیوار" یعنی آزادی ِ در زنجیر.

روشنفکر می‌چرخد و می‌چرخد؛ مثل ِ داستان‌های علمی ـ تخیّلی، در تاریخ‌های مختلف می‌چرخد.* با دیکتاتورها بحث می‌کند، و همچون یک پیشگوی ِ واقعی، سقوط ِ حتمی‌شان را به آنان گوشزد می‌کند. ولی کو گوش ِ شنوا؟ هرگاه که روشنفکرْ رو در روی ِ دیکتاتور، حقیقتی را می‌گوید، خنجری بُرّان گلویش را خراش می‌دهد و او را وادار به سکوت یا گفتن ِ حرف‌های متفاوتی می‌کند. این شگردی همیشگی است. این تنها مختص ِ حکومت‌های کمونیستی نیست که محکوم را وادار می‌کردند، چیزی علیه خود و مرام ِ خود بگوید؛ این سنّتی به قدمت ِ دیوار ِ چین است. سنّتی که نویسنده را وادار می‌کند به کنایه و استعاره متوسل شود؛ دیوار استعاره است.

در طول ِ نمایش، امپراطور ِِ چین، به دنبال ِ مردی است که می‌گویند «صدای ِ مردم» است، و کسی است که دارد علیه ِ او توطئه می‌کند. این شخص یک "لال" است. کنایه‌ی جالبی است. "صدای ِ مردم" لال است. روشنفکر رو به تماشاچیان می‌گوید: اصلن لازم نیست که روشنفکر جماعت، صدای ِ مردم ِ جامعه‌ی خویش باشد؛ "صدای ِ مردم"، این موجود ِ "لال"، دیکتاتور را وادار می‌کند که خود همه‌ی صفات ِ خویش را به اطلاع ِ جهانیان برساند. در صحنه‌ای "صدای ِ مردم"دستگیر می‌شود. امپراطور برای ِ محاکمه‌ی او، نیاز به اقرارش دارد. ولی این شخص ِ همیشه لال، چه می‌تواند بگوید؟ آن وقت دیکتاتور شروع به توصیف ِ صفات ِ خود می‌کند.به لال می‌گوید: مگر تو معتقد نیستی که من آدم‌کش‌ام، جلادم، و... صفاتِ خود را می‌شمارد.این شیوه‌ی همیشگی ِ نویسندگان، برای توصیف ِ ناگفتنی‌ها بوده است. نگفتن، نوعی گفتن است؛ سکوت و خفقان، دلیلی بر حضور ِ جنایت است.

در پایان، روشنفکر ِ داستان، در مقابل ِ خواست ِ تماشاگر، در برابر ِ خواست ِ توده‌ی مردم، در برابر ِ نظریه‌ی رایج در باب ِ تعهد، تسلیم می‌شود. او دست از کنایه برمی‌دارد. او مستقیم به دیکتاتور می‌گوید که تو دیکتاتوری. ولی هیچ اتفاقی نمی‌افتد. این نویسنده آن‌قدر کوچک و تنهاست که امپراطور او را می‌بخشد، آزادش می‌کند، و مضحکه‌اش می‌کند. چه کسی گفته که روشنفکران می‌توانند حکومتی را سرنگون کنند؟ امپراطور می‌داند که این روشنفکر ِ یک‌لا‌قبا در آن حدّ و حدودی نیست که چنان خطری برایش بیافریند؛ پس او را دلقک می‌نامد و آزادش می‌کند. این عین ِ واقعیت است که روشنفکرْ جماعت، عامل و فاعل ِ یک عمل ِ عظیم ِ سیاسی همچون انقلاب نیست. انقلاب به دست ِ توده به انجام می‌رسد، و روشنفکر چیزی بیش از یک ناظر نیست.

نویسنده‌ی نمایش ِ دیوار به ما می‌گوید: حالا گیرم که انقلاب هم شد؛ بعد چه؟ فکر می‌کنید چه گلی (به کسر یا ضَم ِ گ) به سر ِ خودتان می‌زنید؟ نویسنده، این انقلاب را برای ما به نمایش می‌گذارد.

در پایان، توده‌های جاهل و وحشی‌ ِ انقلابی را می‌بینیم که همه کس را نابود می‌کنند. کسانی‌اند که هیچ منطق و زبانی سرشان نمی‌شود. این صحنه‌ها، برای ایرانیانی که منتظر ِ انقلاب‌اند بسیار نوید‌بخش است. کارگردان و نویسنده به‌وضوح به مخاطب می‌گویند: ببین! آهای تو که دایم می‌پرسی چرا دیکتاتورها از تاریخ درس نمی‌گیرند، خودت چه‌قدر درس گرفته‌ای؟

اجرای ایرانی‌ شده‌ی«دیوار چین» هرچند ابَدَن نه در بازی، و نه در کارگردانی، اجرا، بازیگری، گریم، و...، در حدّ و حدود ِ همین نمایش‌هایی که از تله‌ویزیون (ماهواره) می‌توان دید نیست (و نباید چنان انتظاری داشت)، با این‌حال لذت‌بخش است و حدیث ِ حال ِ ماست.بارها به هنگام ِ اجرای ِ نمایش، بازیگرها برمی‌گردند با مخاطبان، با تماشاچیان حرف می‌زنند. این، واقعیت ِ ماجرا را برجسته‌تر می‌کند. به هنگام ِ اجرا، جناب ِ فیاضی (؟) بازیگر ِ نقش ِ امپراطور، گاهی بعضی از تماشاگران (بازیگران ِ مشهور ِ حاضر در سالن) را به نام، مخاطب قرار می‌داد. این برای تأکید بر واقعی بودن، و امروزی بودن ِ مضمون ِ نمایش است. در پایان ِ نمایش، شورشی‌ها یا انقلابیون با شلوارهای استتار ِ لجنی (همین‌ها که خواننده‌های رَپ می‌پوشند و پلیس‌های ایرانی می‌پوشند و چریک‌های فلسطینی می‌پوشند) بر صحنه حاضر می‌شوند. این باز به‌نوعی، بومی کردن ِ نمایش است.

باید آرزو کرد، به جای ِ شعارهای ِ رایج و احساساتی ِ روز، بتوانیم اجراهایی حرفه‌ای از نمایش‌هایی این‌چنینی را در گستره‌ای وسیع‌تر ببینیم، تا بلکه آن تغییر ِ موعود، در ذهن ِ ما اتفاق بیفتد. باید ببینیم، تا بدانیم که این فقط دیکتاتورها نیستند که از تاریخ عبرت نمی‌گیرند.مردمْ تاریخ‌سازان‌اند، و همه‌چیز به آنان برمی‌گردد.

پنج‌شنبه 10/ 11/ 1387

--------------------------------------------------------------------------
واقعیت این که من تا پس از خواندن ِ این یادداشت نفهمیدم که چهره‌های تاریخی، به مراسم ِافتتاحیه‌ی دیوار چین دعوت شده‌اند. این شاید به خاطر ِ روایت ِ ضعیف ِ نمایش باشد. شاید هم محصول ِ بی دقتی ِ من است.

هیچ نظری موجود نیست: