Sunday، January 04، 2009

یادداشت 27

مرام، فقط مرام ِ سرپیکو.

روی تابلو نوشتم «درود بر سرپیکو». دانش‌آموزا داشتن امتحان می‌دادن. البته امتحان نمی‌دادن. بی‌کار نشسته بودن و منو نگا می‌کردن. طبق قوانین مدرسه باید اجباراً یک ساعت و ربع سر ِ جلسه‌ی آزمون بشینن. اینم برا خودش مزخرفیه. خلاصه نشسته بودن منو نگا می‌کردن. نباید سوژه دست‌شون داد. نباید باهاشون حرف زد. نباید، نباید، نباید... . چرا؟ چون که منتظر ِ یه فرصتی‌ان تا از این یک ساعت و ربعْ مَلال و علافی نجات پیدا کنن. می‌دونم نباید سوژه دست‌شون داد، ولی چی‌کار کنم؟ خودم هم خسته می‌شم. هر کی باشه خسته می‌شه. این بود که پای تابلو نوشتم: درود بر سرپیکو.

یکی پرسید این چیه؟ سَرپیکو؟ بعد انگلیسی‌ش رو به خط شکسته‌ی نستعلیق روی تابلو نوشتم. یکی دیگه پرسید: آقا این چیه؟ گفتم سرپیکو یه آدمی بود که تقلب نمی‌کرد. یکی گفت: آقا یعنی شما خودتون تقلب نمی‌کردین؟ گفتم: وقتی آدم متوجه ِ غلط بودن ِ یه چیزی شد نباید ادامه‌ش بده.

خب با این حرفا جلسه‌ی امتحان رو به گند کشیدم دیگه. پس کرم از خود درخته. بعد اومدم توضیح بدم که آل‌پاچینو کیه و داستان چیه، یعنی اومدم داستانو تعریف کنم که کلاس به هم ریخت و بی‌جنبه‌‌ها شروع کردن به شلوغ‌بازی و پریدن تو حرفم و آخرش این شد که به یکی گفتم: خفه شو لطفاً!

مرام، فقط مرام ِ سرپیکو.

توی دفتر نشسته بودیم. چهار پنج تا از معلمای دیگه هم نشسته بودن. گفتم: آره آقا جون، ما اگه به امید این ناظم و این مدیر و... بشینیم، روز‌به‌روز وضع بدتر می‌شه. باید کارمونو خودمون انجام بدیم. گفتم: چرا می‌ذاریم دانش‌آموز رو بی‌هوا از کلاس ِ درس ببَرَن بیرون؟ چرا به دانش‌آموز اجازه می‌دیم راحت از کلاس غایب شه؟ نگا کنید! این پسره ظرف ِ دوهفته‌ی گذشته، سه جلسه غیبت داشته. این یکی‌ام همین‌طور، و این و این و این.
ملت پوزخند می‌زدن. گفتم: چرا سر ِ هر زنگ، صد بار می‌آن مزاحم ِ کلاس می‌شن که اعلامیه و بیانیه و چی و چی بدن؟ چرا اون‌جا که مدیر می‌گه فلان کنید بهمان کنید و همه می‌دونیم که داره غلط می‌گه، هیچ‌کی چیزی نمی‌گه. من چن بار اعتراض کردم، مدیر برگشت گفت: «من هفتاد و پنج نفر پرسنل دارم، چرا فقط شما هی اعتراض می‌کنی؟» خب راس می‌گه دیگه. وقتی هیچی نمی‌گی، یارو فکر می‌کنه داره دُرُس می‌گه.
یکی از معلما برگشت گفت: ای بابا ما هم وقتی مث تو صفر‌کیلومتر بودیم، از این حرفا می‌زدیم. بی‌خودی چرا اعصاب خودت رو خراب می‌کنی؟

می‌گم مرام، فقط مرام ِ سرپیکو.

می‌گم وقتی یارو داره مزخرف می‌گه باید راس تو روش بگی: چرا مزخرف می‌گی؟ باید بگی، تا یارو خیال نکنه هالویی. اعصابت خراب می‌شه؟ بشه! نتیجه‌ای نداره؟ به دَرَک!
می‌گم آقای زندی، این امت ِ اسلام رو می‌بینی؟ یه چیزی تو مرام‌شون هس به اسم تقیه. یعنی هر جا به نفعت بود، دروغ بگو. یعنی مث سگ دروغ بگو. آدم نباید دروغ بگه، نه به خاطر این که گناه داره یا چی داره یا کوفت داره. نباید دروغ بگه چون که دروغْ آدمو کوچیک می‌کنه. اگه تو روی ِ مدیر یه چیزی می‌گم فقط به خاطر خودمه؛ نه به خاطر ِ آفتاب، نه به خاطر ِ حماسه، به خاطر ِ مرام ِ سرپیکو شاید.

می‌گم این آموزش و پرورش ِ ما که پُکیده، علت‌ش همین معلمان. همین ملتی که همه‌چی رو توجیه می‌کنن. همینایی که می‌گن: «ای بابا، مدرسه‌ی غیر ِ انتفاعی همینه، چرا خودتو اذیت می‌کنی».

مرام فقط مرام ِ تو ای سرپیکوی ِ من!

آدم وقتی توی خلایی می‌اُفته، همه‌جوره خودش رو با خلا تطبیق می‌ده، همه‌جوره همه‌چی رو توجیه می‌کنه. این تخصص ِ آدمه. نمی‌فهمه که سوسک ِ سوسک ِ سوسک شده. نمی‌بینی ملت سوسک شدن؟
توی ِ کتابای راهنمایی و دبیرستان گیر می‌کنی. توی حقوق ِ چهارصد پونصد هزار تومن گیر می‌کنی، توی جمع ِ بی‌سواد ِ بی‌مرام ِ بی‌وجودْ گیر می‌کنی و یکی از همون موجودات ِ نفرت‌انگیز می‌شی؛ یکی از همون گوسفندا می‌شی که می‌گن:
«ما خر در چمنی هستیم و پدران ِ ما خر در چمنی بوده‌اند، زمین گرد است مانند گلوله، سام پسر ِ نریمان فرمانروای سیستان و بعضی ولایات دیگر بوده. هر که خر است ما پالانیم! هر که در است ما دالانیم! خدا کند که میان این خر تو خر ما از چریدن ِ علف نیفتیم.»

مرام فقط مرام ِ خودت ای سرپیکوی ِ من!

یک‌شنبه 15/ 10/ 1387

5 Comment:

مهزيار شرابي گفت...

سلام
من تا به حال اينقدر عصباني نديده بودمتون ولي دمتون گرم يكي جلوي اين عباس ... و گرام.. رو گرفت
خيلي حال كردم
همه بچه ها هم حال كردن
اميدوارم موفق باشيد

Era گفت...

درود آقا...
امتحانات نفسهای آخرشو میکشه...
اسلام چطوره...
سلام برسونید...
این دیالکتیکم هرچی گشتم نفهمیدم یعنی چی...
سرتون انشاالله خلوت شده دیگه...
ببینیمتون...
با امید دیدار...
ارادتمند...
بدرود...

mahziar گفت...

يك سر به من بزن
bahalast.blogspot.com

محمود گفت...

سلام هادی جان
من خوبم، تو چه‌طوری؟
چه خبرا؟
چی می‌خونی؟
امیدوارم دَرس نباشه.
من فرصت ِ خوندن پیدا کردم. اگه دوست داشتی پنج‌شنبه بریم چرخی بزنیم.
به امید دیدار.

Era گفت...

درود آقا...
تا 25 ام امتحانات...
تحریم و اینا...
امیدوارم پنجشنبه 26 سرتون خلوت باشه...
راستی آقا این دیالکتیک یعنی چه...
خوندنی هم "سفر به انتهای شب" دارم میخونم...
با امید دیدار...
ارادتمند...
بدرود...