مجموعهی 45 داستان کوتاه از 26 نویسندهی آلمانیزبان
گردآوری و ترجمه: علیاصغر حداد
نشر ماهی
چاپ اول 1386
قطع رقعی، 496 صفحه
6000 تومان
عنوان ِ کتاب، برگرفته از داستانی از همین مجموعه به قلم "اشتفان تسوایگ" است. مترجم در مقدمه گفته که این مجموعه، داستانهایی از نویسندگان آلمانیزبان، از اتریش، سوییس، آلمان فدرال، و آلمان دمکراتیک (سابق!) است و ملاک گزینش داستانها سلیقهی مترجم است.
من کتاب را به لحاظ کیفی به دو بخش تقسیم میکنم. نیمهی اول، یعنی از ابتدای کتاب تا صفحهی 237 مجموعه چندان گیرا نیست. داستانها اکثراً معمولی و تا حدی خسته کنندهاند. این بخش، بیشتر شامل داستانهای اتریشی است. شاید در نیمهی اول، سلیقهی مترجم چندان خوب عمل نکرده. درستتر این است که بگویم نویسندههای نیمهی دوم برترند. در هر صورت، در نیمهی دوم که نویسندگان آلمانی و سوییسی را شامل میشود، این اشکال به چشم نمیخورد.
در این بین، داستان «مجموعهی نامرئی» استثناء است. داستانی مختصر و سرگرم کننده است و شباهتهایی کلی با آثار بورخس دارد. ماجرا دربارهی یک فروشندهی عتیقهجات است که کارش با رکود مواجه شده و دنبال ِ راه نجات میگردد. وی با جستوجو در دفترهای قدیمی متوجه میشود که یکی از مشتریان قدیمیاش مدتهاست خرید و فروش را قطع کرده. پیگیری که میکند، مطلع میشود که شخص ِ مذکور مجموعهی گرانبهای تابلوهای نقاشیاش را حفظ کرده. بلافاصله برای دیدار وی راهی شهرستان میشود. داستان با جزئیاتی بورخسی نگارش یافته و با نوستالژی نسبت به عتیقهجات و گذشته همراه است. به خصوص پایان ِ نامنتظر ِ داستان، باز شباهت به نوشتههای بورخس دارد. داستانی خواندنیست.
یکی از اشکالات ِ این مجموعه، به تعدّد نویسندهها و تعداد ِ کم ِ آثار مربوط است. در مورد پانزده نویسنده، تنها یک داستان از ایشان نقل شده. تعدد نویسندگان میتواند مجموعه را متنوعتر، و مخاطب را با نویسندگان بیشتری آشنا کند. اما جنبهی منفیاش هم این است که مانع ِ شناخت ِ کافی ِ مخاطب از این نویسندگان میشود؛ هر چند بیشتر ِ این تکداستانها، داستانهای برتر این مجموعهاند.
نوشتهای دربارهی ترجمههای جناب ’حداد‘ دیده بودم که مولفاش از زبان ِ یکسان ِ ترجمههای ایشان انتقاد کرده بود. به نظرم انتقاد ِ به جایی بود. در «بودنبروکها» و «یعقوب کذاب»، تنوع زبانی ِ چندانی ندیدهام. اما این مجموعه آن یکنواختی ِ مذکور را ندارد. در چند داستان ِ مختلف، به مقتضای فضا و راوی، زبان ِ متفاوتی به کار رفته است. برای نمونه داستانهای "اینگه بورگ باخمن" و "برتولت برشت" و "آنا زگرس" زبانهای متفاوتی دارند که در ترجمه هم قابل تشخیصاند. امیدوارم این تمرینهای زبانی در دیگر ترجمههای حداد هم ادامه پیدا کند.
برخی داستانهای این مجموعه را که میخوانیم، با غرابتی نظیر غرابتهای آثارِ کافکا مواجه میشویم. این مورد را"علیاصغر حداد" در مصاحبهای عنوان کرده، و برای نمونه داستانهای "روبرت موزیل" را مثال زده بود. به این نمونه میتوان نام ِ"توماس برنهارت" را هم افزود که داستان ِ«یائورگ» ِ او عجیب کافکایی است. نوع ِ نگاه و رفتار ِ راوی ِ این داستان، از جمله شباهتها هستند. پرداختن به این نمونهها، برای درک بهتر کافکا، و همچنین دوری از برداشتهای نادرست از آثار او مفید است. آشنایی با سنت ِادبی آلمان در عصر کافکا، میتواند بخشی از گرههای آثار کافکا را بگشاید.
مترجمْ داستانها را بر اساس ِ موطن ِ نویسندگان مرتب کرده و نه به ترتیب زمان ِنگارششان. حداد در توضیح علت ِ این کار گفته که:
«ما که از فاصلهای دور (چه به لحاظ مکانی و چه زمانی) چشمانداز ادبیات آلمانیزبان را تماشا میکنیم، بد نیست نخست تفاوتها را بشناسیم، مرزها را به درستی تشخیص بدهیم و بعد در پی یافتن ِ نکات مشترک باشیم.»
این سخنان ِ مترجم، کمی اشکال دارد. اگر معیار ِ جمعآوری این مجموعه، زبان ِ مشترک بوده، در حقیقت ما مرزها و فرهنگهای متفاوت ِ نویسندگان را کنار گذاشتهایم تا ابتدا یک آشنایی کلی با ادبیات مناطقی از اروپا پیدا کنیم و درستاش همین است. برای ما که از این فاصلهی مکانی و زمانی داریم نویسندگان آلمانیزبان را تماشا میکنیم، دیدن ِ هیأت ِ ظاهر و تشخیص ِ بود و نبودشان مهمتر از ویژگیهای خاصشان است. چرا؟ چون وقتی ما آن هیأت ِ ظاهر را ندیده و وجودشان را تشخیص ندادهایم، چه طور میتوانیم راجع به سلیقههای ویژه، یا آداب خاص ِ اجتماعیشان نظر بدهیم؟
آشنایی با ویژگیهای عام ِ این نویسندگان و آثارشان (فرهنگ مشترک ِاروپاییشان) ضروریتر و آسانتر از آگاهی بر ویژگیهای خاص ِ جغرافیایی و سبکی ِهر یک از آنهاست. این چیزی نیست که زیاد نیاز به بحث داشته باشد. پرداختن به ویژگیهای خاص و جزئیات ادبیات یا فرهنگ ِ آلمانی، اتریشی، سوییسی و...برای ما که چیزی از ایشان نمیدانیم ـ با توجه به آثار اندکی که از ایشان در اختیار داریم ـ میتواند گمراه کننده باشد. کما این که سالهاست کافکا به فارسی ترجمه شده ولی به دلیل بیگانگی ما با بستر ِادبی ِ نوشتههای کافکا، هنوز او را به عنوان یک پدیده میبینیم تا نوعی از ادبیات. به این ترتیب ای بسا ما پایبست را ـ که ادبیات آلمانیزبان باشد ـ نبینیم و بیخودی مشغول ِبند ِ ایوان، یعنی تفاوتهای ادبیات آلمانی شویم.
در مجموعهی نامرئی، ما ابتدا نویسندگان آغاز قرن ِ اتریش نظیر "شینتسلر" را میخوانیم تا میرسیم به "پتر هانتکه" که متولد 1942 است. بعد داستانهای آلمانی شروع میشود و دوباره به اوایل قرن برمیگردیم. این قطع ِ زمانی، ذهن مخاطب را مغشوش میکند.
***
اما داستانهای برتر ِ مجموعه به سلیقهی خودم:
داستان ِ «مردهها سکوت میکنند» از آرتور شینتسلر.
داستان «همه چیز» از اینگه بورگ باخمن. با لحن و نگاهی جالب روایت شده.
دو داستان ِ توماس مان چندان مبتکرانه نیستند، با این حالْ نشانگر ِ قلم ِ توانای نویسنده، و خواندنیاند. دومی در توصیف و ستایش رنجهای ’شیلر‘ ِ جوان به هنگام آفرینش ِ هنری است. ویژگی مشترک هر دو داستان، خالی بودنشان از دیالوگ است.
یک داستان از لئون فویشتوانگر دربارهی فیلم ِ«رزمناو پوتمکین» و نیروی ِ هنر در برابر ایدئولوژی.
یک داستان از برتولت برشت: «سقراط ِ مجروح»؛ داستانی طنزآمیز و جذاب دربارهی حقیقتگویی ِ سقراط.
یک داستان از اروین اشتریتماتر به نام ’ماده گربه و مَرد‘: «گاهی گربهها یکی از بچههای خود را سربهنیست میکنند. گربهها این طوریاند، بچهشان را سربهنیست میکنند، میفهمی؟»
یک داستان از اشتفان هایم به نام «برادر دیوانهی من».
یک داستان ِ طنز ِ عالی از هاینریش بُل به نام ِ«کاری صورت خواهد گرفت»؛ در توصیف و هجو ِروحیه و رفتار ِ کارمندی. کاش این داستان در ابتدای مجموعه قرار داشت تا مخاطب را در همان ابتدا کلهپا کند.
یک داستان متوسط ولی خواندنی از ولف دیتریش اشتوره. سوژهی داستان چیز جدیدی نیست ولی خوب نوشته شده. انتقاد از نظامیها و قوانین کور و غیر انسانی ِ ارتش.
یک داستان خوب و کمی خوشبینانه از زیگفرید لنتس به نام «لوکاس، رعیت ِ نرمخو»؛ دربارهی قبیلهای که زمینشان تصرف میشود، ولی بعدا انتقام میگیرند.
یک داستان از گونتر گراس به نام «چپدستها». داستانی تقریبا فانتزی و سمبولیک دربارهی ایدئولوژی چپ.
یک داستان ِ متوسط ولی خواندنی از مانفرد بیلر به نام «باربو سخن میگوید».
و در نهایت یک داستان عالی از ماکس فریش به نام «طرح».
ماکس فریش داستانگویی قدرتمند است که علایق ِ مخاطب را خوب میشناسد. در به کاربردن ِ عناصر ِ کششدار ِ داستانی استاد است. در این داستان، مضمون ِ کهنهی عدالتخواهی را به صورتی کاملا نامتعارف داستانی کرده است. در فضایی غیر معمول و با استفاده از کنایه، پرت بودن ِ مطلق ِ چیزی به نام عدالت به نمایش درآمده است. قهرمان ِ داستان که یک وکیل دادگستری است، روزی در بازگشت به خانهاش، در جنگل راه گم میکند و با یک ناشناس که نشانههایی عجیب و غریب دارد روبهرو میشود. داستان در اینجا به سبک داستانهای ترسناک ِ ارواح است. اما درنهایتْ این دیدار، به صورت سمبولیک، دیدار ِوکیل با حقیقت یا عدالت است. مخاطب متوجه این امر نمیشود. چون در این ’دیدار ِ وکیل با یک غریبه‘، هیچ تصنعی وجود ندارد. ما زمانی متوجه امر و معنای سمبولیک ِ این دیدار میشویم که در صفحات آینده، وکیلْ آشفته و عاصی شده و رفتارهایی غیر طبیعی و در حقیقت عدالتخواهانه ازش سرمیزند.
داستان ِ دیگر ِ فریش در این مجموعه هم خواندنیست.
سهشنبه 31/ 2/ 1387