Friday، February 22، 2008

مبانی نقد ادبی

A Handbook of Critical Approaches to Literature

نویسندگان: ویلفرد گرین، لی مورگان، ارل لیبر، جان ویلینگهم

W.L. Guerin, E. G. Labor, L. Morgan, & J. R. Willingham

مترجم: فرزانه طاهری

ناشر: انتشارات نیلوفر

چاپ دوم 1380

قطع وزیری،360 صفحه

2200 تومان

یک منبع ساده برای آشنایی مبتدیان با نقد و نظریه‌ی ادبی. در شش فصل، نویسندگان سعی کرده‌اند توصیفی مختصر از انواع روش‌های نقد ادبی را به مخاطب ارائه کنند. این روش‌ها عبارت‌اند از:

ـ شیوه‌های سنتی (تصحیح متون، تاریخی ـ زندگی‌نامه‌ای، اخلاقی ـ فلسفی)

ـ شیوه‌ی شکل‌مدارانه ((Formalistic Approach

ـ شیوه‌ی روان‌شناختی

ـ شیوه‌های مبتنی بر اسطوره‌شناسی و کهن‌الگوها

ـ شیوه‌ی نمایی ((Exponential Approach

ـ سایر شیوه‌ها (نقد ارسطویی، نقد فمینیستی، نقد انواع، تاریخ اندیشه‌ها، شیوه‌ی زبان‌شناختی، شیوه‌ی پدیدارشناختی...)

در توصیف این شیوه‌های نقد، سعی شده تا قابلیت هر روش نیز در بررسی آثار ادبی عملا آزموده شود. در این راستا چهار اثر کلاسیک، با روش‌های بالا بررسی شده که عبارت‌اند از: رمان «ماجراهای هاکلبری‌ فین»، نمایش‌نامه‌ی «هملت»، داستان کوتاه «گودمن براون جوان» اثر هاثورن و شعر ِ «به معشوق عشوه سازش» اثر آندرو ماروِل.

در مقدمه‌ی کتاب، درباره‌ی علت انتخاب این آثار گفته شده:

«این چهار اثر را به دلایل زیر انتخاب کرده‌ایم: ظرفیت بالای آن‌ها در عرصه‌ی تفسیر، و این که کمک می‌کند که دانشجوی مبتدی با لذایذ خواندن در سطوحی که پیوسته ارتقا می‌یابند آشنا شود، و این که معمولا در دوره‌های مقدماتی ادبیات اهمیت دارند.»

در همان ابتدای کتاب، درباره‌ی دیدگاه نویسندگان آمده: «من با شادمانی موافقتم را با خواننده‌ی معمولی اعلام می‌کنم؛ زیرا سرانجام عقل سلیم خوانندگان است که به دور از شائبه‌ی تعصبات ادبی با آن همه ظرافت‌های نکته بینانه و جزم‌اندیشی علّامه‌وار باید برای افتخارات ادبی حکم صادر کند.»

این دیدگاه بیش از آن که یک دید ِ هنجار گریز باشد، تجویز ِ انعطاف بیش‌تر در بررسی آثار ادبی است. هدف، فرار از آن نوع نقد سخت‌گیرانه و انعطاف‌ناپذیر است که باعث شده تا: «بسیاری از دانش‌آموزانی که خصومتی با ادبیات ندارند به جایی رسیده‌اند که بیش و کم از آن نفرت پیداکرده‌ا‌ند، و در مدرسه قطعا از آن می‌ترسند، و آن را در ردیف مباحثی چون فیزیک کوانتم، لغت‌شناسی زبان گیلی اسکاتلندی، نظریه‌ی اقتصاد کلان، یا حتی بدتر از همه‌ی این‌ها دستور زبان انگلیسی می‌دانند.»

نگارندگان بارها بر ارزش ِ واکنش خواننده‌ی معمولی (واکنش مقدم بر نقد)، نسبت به اثر ادبی تاکید کرده‌اند. پس علت وجودی این کتاب چیست؟ پاسخ این است: رابطه‌ی مخاطب و اثر ادبی همانند رابطه‌ی یک بیننده‌ی فوتبال و تیم مورد علاقه‌اش است. تفاوت یک علاقه‌مند عادی فوتبال با یک طرفدار حرفه‌ای این رشته در آن است که دومی علاوه بر آن که از آن چه اتفاق می‌افتد، هیجان زده می‌شود؛ از چینش بازی‌کنان، تعویض‌ها، تاکتیک‌ها و غیره مطلع است و در نتیجه آن‌چه را که اتفاق می‌افتد درک می‌کند. اغلب پیشاپیش می‌داند در این مناسک غول‌آسا چه رخ خواهد داد. در هر دو مورد ِ فوتبال و ادبیات، بیننده یا مخاطبی که دانش بیش‌تری به سوژه‌ی مورد علاقه‌اش دارد، لذت بیش‌تری خواهد برد. پس دانش بیش‌تر نسبت به اثر ادبی، واکنش ِغریزی و اصیل مخاطب را از بین نخواهد برد، بلکه حتی می‌تواند آن را تشدید می‌کند. در طول این کتاب و به همین روش، مؤلفان بارها برای ارائه‌ی تئوری از مقایسه و مثال استفاده کرده‌اند.

موفقیت نویسندگان، در فصل‌های مختلف کتاب متفاوت است. هرچند در طول کتاب تاکید شده که آثار مختلف نیاز به تحلیل‌های مختلف دارند و گفته شده که: به تعداد آثار ادبی، شیوه‌های نقد ادبی وجود دارد؛ با این حال، جای تعجب است که فقط چهار اثر انتخاب شده و با انواع روش‌ها نقد شده‌اند. البته که این آثار قابلیت خوانش‌های متفاوت را دارند. اما در همین کتاب، نویسندگان اذعان کرده‌اند برای هر اثر روش مناسب‌تری وجود دارد که باید آن روش را کشف کرد: «باید به خاطر داشته باشیم که در گزینش شیوه‌ی نقد برای یک اثر ادبی معین انعطاف‌پذیر و التقاطی باشیم... همه‌ی شیوه‌ها برای همه‌ی موارد مفید نیستند. شاید چندان به خطا نرویم اگر بگوییم که به اندازه‌ی آثار ادبی، شیوه‌های نقد آثار ادبی داریم. تنها کاری که می‌توان کرد این است که از میان شیوه‌های مختلف و متعدد، آن ترکیبی را بیرون بکشیم که به بهترین وجه برازنده‌ی آن مخلوق ادبی معین است.» [تاکید از من است]

راستش من از این تناقض سر در نیاوردم. به هر حال، اگر یک داستان ماجراجویانه ((Adventure مثل هکلبری فین را می‌خوانیم، باید بدانیم که کدام روش به بهترین وجه رمزهای رمان را می‌گشاید. وگرنه همه‌ی آثار ادبی را می‌توان با همه‌ی روش‌ها نقد کرد و آخرش هم می‌توان گفت: خب باید نسبی‌گرا و التقاطی باشیم. تحلیل شکل‌مدارنه‌ی هاکلبری فین خیلی خواندنی‌تر‌ و منطقی‌تر از تحلیل‌های روان‌شناختی یا اسطوره شناسانه‌ی همین اثر است و من نمی‌دانم این نقدها را چه‌گونه می‌توان ترکیب کرد. اگر منظور نویسنده در نظر گرفتن دیدگاه‌های متنوع است، چیز جدیدی نگفته و نباید اسمش را ترکیب یا التقاط گذاشت.

هیچ گاه نمی‌توان به مخاطب دستور داد که «این طور به مساله نگاه نکن!»، نمی‌توان به مخاطب گفت: «مثل من فکر کن!» و نمی‌توان مطلق‌گویی کرد و گفت: «این است و جز این نیست»؛ ولی از منتقد می‌توان انتظار داشت که درباره‌ی یک اثر ادبی، حرف‌هایی قطعی و روشن‌گر تحویل ما دهد؛ وگرنه همان می‌شود که: «دانش‌جویان نه چندان کارکشته که درهای ذهن‌شان ناگهان به روی نقد روان‌کاوانه گشوده می‌شود سرمستانه شعری شبانی را می بلعند و با خوشحالی تمام در هر تپه‌ی گردی و هر درخت عظیم مخروط‌‌داری نمادهای فرویدی را پیدا می‌کنند.»

روش التقاطی ِ پیشنهادی ِ کتاب، دقیقا تشریح نشده. انواع نقد، به صورت منفرد و با مثال‌هایی معرفی شده، اما التقاط و ترکیب عملی این روش‌ها ارائه نشده است.

اشکال دومی که در این کتاب به چشم می‌خورد، مشکلی است که برای مخاطبی مثل ما، یعنی خواننده‌ی غیر انگلیسی پیش می‌آید. در هر پنج فصل، شعر به معشوق عشوه‌سازش ماروِل با انواع روش‌ها تحلیل شده. اما یک مخاطب انگلیسی ندان، چه‌گونه باید به ظرافت‌های زبانی این اثر پی ببرد؟ مخاطب اگر آدم با ذوقی باشد احتمالا می‌تواند ظرایف زبان مادری‌اش را دریابد. اما بدون آشنایی عمیق با زبان انگلیسی، چه‌طور می‌توان ظرافت‌های یک شعر انگلیسی را درک کرد؟ متن انگلیسی شعر مارول به همراه ترجمه‌اش، در پایان کتاب آمده. حتی بعد از این که شعر را چند بار خواندیم باز ما نمی‌توانیم با شعر، ارتباط برقرار کنیم. اشکال برمی‌گردد به این که اساسا بررسی ترجمه‌ی یک شعر انگلیسی، برای مخاطب فارسی زبان چندان جذاب نیست، چرا که ترجمه‌ی یک شعر چیز جالبی نیست. این مورد را مترجم باید در نظر می‌گرفت.

فصل سوم و چهارم بخش‌های جذاب‌تر کتاب است. در این دو فصل، شیوه‌ی روان‌شناختی (فرویدی) و اسطوره‌شناسانه (یونگی) در بررسی آثار عرضه شده. توضیحات تئوریکی که در این باره آمده، راه‌گشاست. در بخش چهارم، تمرین عملی روش اسطوره‌شناختی در بررسی هملت خواندنی است. در عوض کاربرد این روش برای بررسی هاکلبری فین چندان معقول نیست.

فصل پنجم که شیوه‌ی نمایی را معرفی کرده چیز درهم و بر همی است. در این فصل گفته شده: با کشف مایه‌های اصلی (Leitmotif) هر اثر، می‌توانیم تجربه‌ی ذاتی اثر را خود تجربه کنیم: «هنرمند اندیشه یا تجربه‌ای دارد که می‌خواهد آن را منتقل کند یا به قالبی بریزد.» ما مخاطبان با دنبال کردن درون‌مایه‌ها و تشخیص تصاویر مشابه و نمادهای اثر، تجربه‌ی نویسنده در آفرینش اثر را درک می‌کنیم.

در فصل‌های مختلف کتاب، برای روشن شدن نظر ِ نگارنده‌ها، به آثار متعدد نقد و همچنین داستان‌هایی ارجاع داده شده، که در دسترس نیستند. نگارندگان که همگی استاد دانشگاه‌اند(روی جلد کتاب هم این موضوع آمده!) محیط و مخاطبان خود را در نظر گرفته‌اند. مشکل از ماست که به این آثار دسترسی نداریم. برای مثال مادموازل ژولی استریند برگ، آثار ادگار آلن پو، آثاری درباره‌ی شکسپیر، یا کتاب Road to Xanadu The از لیوینگستن لوز (نویسنده از این کتاب به عنوان یک اثر کلاسیک درباره‌ی صور خیال یاد کرده) و موارد متعددی که باید خوانده شوند.

در شناسنامه‌ی کتاب، نام هوشنگ گلشیری به عنوان ویراستار اثر ذکر شده، ولی در بعضی صفحات رسم‌الخطی به چشم می‌خورد که چندان خوش‌آیند نیست. مثلا به‌قاعده نوشته شده بقاعده (ص83)، یا به‌ویژه به صورت بویژه درآمده که جای تعجب و پرسش است. این بی‌دقتی‌ها بعید است کار گلشیری باشد. اگرچه در تمام کتاب، نشانه‌های سجاوندی به دقّت به کار رفته‌اند، اما وجود چنین مواردی از ارزش کار می‌کاهد.

نقطه‌ی قوّت این کتاب در مقایسه با موارد مشابه، سادگی و مستند بودن نسبی آن است. در آَشفته بازار ترجمه‌ها‌ی بد ِ آثار تئوریک ِ ادبی، کتابی با ترجمه‌ی فرزانه طاهری و ویرایش گلشیری، تا حدی قابل اعتمادتر است. هرچند مباحث کتاب چندان پیشرو نیست و مؤلفان، به شیوه‌های جدیدتر ِ نقد ـ که در فصل ششم به طور گذرا آمده ـ نپرداخته‌اند، اما برای ما که اصول ساده و اساسی نقد و نظریه‌ی ادبی را درست و دقیق نیاموخته‌ایم، همین کتاب غنیمت است. در این کتاب، نمونه‌های خوبی از نقد روان‌شناسانه، اسطوره‌ای، و تاریخی ـ زندگی‌نامه‌ای آمده، که مثل ِ نمونه‌های وطنی، حاوی حبّ و بغض و یک‌سونگری نیست. در فصل ششم، که بیش‌تر معرفی شیوه‌های جدیدتر بررسی ادبیات است، کتاب‌های متعددی به صورت مختصر و مفید به مخاطب علاقه‌مند معرفی شده.

در مقدمه‌ی کتاب، معرفی مختصر و مفیدی از جنبه‌های مختلف اثر ادبی (زمینه، طرح، شخصیت، ساختار و...) ارائه شده که به مخاطب نوآموز، کمک شایانی می‌کند. و در پایان ِ کتاب یک فرهنگ اصطلاحات ادبی، یک کتاب‌نامه‌ی مفصل درباره‌ی نقد، واژه‌نامه‌ی فارسی ـ انگلیسی و یک نمایه‌ (اَعلام) اضافه شده که الگوی خوبی برای کار ِ دقیق، و احترام به مخاطب است.

جمعه 3/12/1386

Sunday، February 10، 2008

سوءظن

نویسنده: فردریش دورنمات Dürrenmatt, Friedrich

مترجم: س. محمود حسینی‌زاد

انتشارات: نشر ماهی 1386

قطع جیبی، 167 صفحه

قیمت: 1300 تومان

خلاصه‌ی داستان

ماجرا در شهر برن ((Bern سوئیس آغاز می‌شود: «برلاخ (Bärlach) را اوائل نوامبر 1948 به زالم بردند، به همان بیمارستانی که چشم‌اندازش محلّه‌ی قدیمی برن بود و عمارت شهرداری. به خاطر یک حمله‌ی قلبی، عمل جرّاحی را که ضروری بود، دو هفته عقب انداختند.»

او یک بازرس پلیس و در آستانه‌ی بازنشستگی و مرگ است. در بیمارستان، پس از عمل جراحی و در ایام بهبود، "برلاخ" به طور اتفاقی، عکسی را در یک شماره‌ی قدیمی مجلّه‌ی آمریکایی لایف (Life) می‌بیند. این عکس ِ یک پزشک پلید ِ نازی به نام "نله" است که تخصص‌اش جراحی ِ بدون بیهوشی ِ زندانیان جنگ دوم، در اردوگاه‌ "اشتوت هوف"ِآلمان بوده. نکته آن است که این عکس، شباهت بسیاری به یک پزشک معروف دارد که در همان شهر ِ برن، با روش‌های منحصر به فرد، بیمارانش را درمان می‌کند. در گفت و گو میان برلاخ و دوست ِ پزشک‌اش "هونگر"این سوءظن شکل می‌گیرد که آیا "امن برگر" پزشک معروف، همان"نله"‌ی جنایت‌کار است؟

داستان، با کنجکاوی‌های برلاخ درباره‌ی این موضوع ادامه می‌یابد. هونگر سعی می‌کند مانع برلاخ شود ولی او دست بردار نیست. در این میان، یک یهودی سرگردان و غول‌پیکر به نام «گالیور»، به صورت فوق‌العاده‌ای قدم به داستان می‌گذارد: از پنجره وارد اتاق بازرس در طبقه‌ی بالای بیمارستان می‌شود. او آشنای قدیمی برلاخ است؛ یک بازمانده‌ی اردوگاه‌های متعدد نازی:

برلاخ گفت: «در موردی اطلاعاتی لازم دارم.»

غول‌پیکر گفت: «اطلاعات، چیز با مزه‌ای است! اطلاعاتی هست که ارزش طلا دارد. گالیور چیزهایی می‌داند که پلیس خبر ندارد.»

برلاخ گفت: «حالا معلوم می‌شود. یک دفعه برایم تعریف کردی که در تمام اردوگاه‌های مرگ بوده‌ای. معمولا خیلی از خودت حرف نمی‌زنی.»

یهودی گیلاسی را پر کرد: «روزگاری بود که فکر می‌کردند من آدم مهمی‌ام و از این دوزخ می‌فرستادندم به آن یکی. تعداد دوزخ‌ها هم بیش از آن نـُه تایی بود که دانته فکر می‌کرد و هیچ‌ کدامشان را هم ندیده بود.»

این یهودی سرگردان نله را می‌شناسد. در حقیقت او همان کسی است که عکس استثنایی دکتر نله در "لایف" را گرفته. او تنها کسی است که از دست نله جان به در برده. در لایف آمده که دکتر نله در 1945 خودکشی کرده. یهودی این مطلب را تایید می‌کند، ولی بازرس قانع نمی‌شود. قضیه را پی می‌گیرد. خود را در بیمارستان ِ"امن برگر"بستری می‌کند. به شوخی و به صراحت به دکتر می‌فهماند که برای شکار او به بیمارستان قدم گذاشته. دکتر هم با همان صراحت، مبارزه‌ی لفظی بازرس را پاسخ می‌گوید. نبرد ادامه می‌یابد. بازرس زمانی به خود می‌آید که می‌بیند در چنگال دکتر گرفتار شده و راه نجاتی ندارد. او هم باید طعم جراحی غیر انسانی نله را بکشد. اما یهودی در بیمارستان ظهور می‌کند و دوست قدیمی‌اش، بازرس پیر را نجات می‌دهد.

طرح و توطئه (Plot)

داستان به سبک آثار پلیسی و کارآگاهی ِ کلاسیک نوشته شده. کاملا کلاسیک. از این نظر، تنها تفاوت، ظهور خارق‌العاده‌ی یک یهودی در داستان است. و همین یهودی و سرگذشت‌اش، درون‌مایه‌ی داستان را از دیگر داستان‌های پلیسی متمایز می‌کند. این داستانی پلیسی با مایه‌هایی اجتماعی و روشن‌فکرانه است.

به سبک آثار پلیسی، وقایع داستان، رابطه‌ی علّی و معلولی ملال‌آوری دارند. بازرس روی تخت بیمارستان نشسته و با دوست‌اش "دکتر هونگر" به حل معما می‌پردازد. منتها ضعف این اثر نسبت به آثاری از نوع نوشته‌های "کانن دویل" و"آگاتا کریستی" این است که پیچیدگی و تعلیق آن آثار را ندارد. پیش از آن که بازرس چیزی را کشف کند، مخاطب مساله را حدس زده. در حقیقت اصلا معمایی وجود ندارد که نیاز به کاوش پیچیده داشته باشد. تنها یک مساله وجود دارد: آیا "نله" همان "امن برگر" است یا نه؟ این چیزی نیست که نویسنده بتواند برای جذب مخاطب، زیاد به آن تکیه کند. این موضوعی نیست که تعلیق ِ نفس‌گیری را باعث شود. به نظر من، به دلیل همین ضعف بزرگ، این داستان یک اثر موفق نیست؛ خواندنی است ولی چندان تامل برانگیز و ماندنی نیست.

تنها عنصر متنوع در طرح این داستان، وجود یک یهودی و ارتباط قضیه به کشتار یهودیان است. این امتیازی است. با یک نوع ِ داستانی ِ عامه‌پسند سراغ ِ هولوکاست رفتن، ابداعی است که من سابقه‌اش را نمی‌دانم ولی در مؤثر بودن‌اش شک ندارم. کشتار یهودیان و اعمال جنایت‌کارانه را ماهیت ِ ماوراءالطبیعه و غیر طبیعی بخشیدن، هنری است که انجام‌اش دشوار است. تبدیل ِ یهودی سرگردان به گالیور، چیزی از این دست است. اما نویسنده زحمت زیادی به خود نداده و محصولی نپخته تحویل مخاطب داده.

در اواخر داستان، هنگامی که دکتر، بازرس را به دام انداخته، کنار تخت او به سخن‌رانی درباره‌ی فلسفه‌ی اخلاق می‌پردازد. این چه کارکردی در داستان دارد؟ آیا نویسنده می‌خواهد آن نوع اندیشه‌ی پوچ‌گرا و جنایت‌کارانه را طرح و موشکافی کند؟ اگر همچین قصدی داشته، باید بگویم که راه خوبی انتخاب نکرده. در سرتاسر داستان، کراراً به مواردی برمی‌خوریم که شخصیت‌ها به تک گویی‌های می‌پردازند که در داستان نمی‌گنجد. این تک گویی‌ها که نشانی از تئاتر در خود دارند، از دیالوگ فاصله گرفته و بیش‌تر خطابه و موعظه‌اند. این‌ها مواردی در پلات این داستان است، که ویژگی داستانی و جذابیت اثر را می‌کاهد و حوصله‌ی مخاطب را سرمی‌برد.

شخصیت‌ها

"دورنمات" علاقه‌ی زیادی به آفریدن طرف‌های خیر و شر دارد. این قضاوت ِ من، تنها بر اساس ِ خواندن ِ داستان ِ «سوءظن» و دیدن ِ تئاتر «ملاقات بانوی سالخورده» ــ که اخیرا در تهران اجرا شد ــ شکل گرفته و در نتیجه حرف‌ام از روی یقین و به قصد داوری مطلق نیست. نویسنده صبر چندانی ندارد. در هر دو مورد، موضوعی را مطرح می‌کند، سریعا جبهه‌ی خیر و شر را می‌آفریند و در ادامه، قضیه تبدیل به مباحثه‌ای در این باره می‌شود. در «ملاقات بانوی سالخورده»، زنی میلیونر ــ عنصر شرّــ به قصد انتقام‌گیری از مردی که سی سال پیش او را باردار و رها کرده، به زادگاه‌اش می‌رود. با وعده‌ی پولی کلان به مردم ِ شهر، از آن‌ها می‌خواهد درباره‌ی مرد، داوری کنند. تمام مطلب همین است. سه ساعت نمایش، قضاوت مردم در این مورد را مطرح و نظر مخاطب را به چالش می‌کشد. تئاتر البته جذابیت خودش را دارد و بازی‌های خوب و سرگرم کننده، مخاطب را تا به آخر به دنبال خود می‌کشاند. داستان روش مشابهی را دنبال می‌کند: یک طرف پزشکی جنایت‌کار ــ عنصر شرــ که انسانیت را ندید می‌گیرد، و طرف دیگر، بازرسی حقیقت‌جو و یهودی‌ای که از دوزخی به دوزخ دیگر رانده شده. اما در این‌جا موضوع مطروحه و درگیری خیر و شر، چندان چالش برانگیز نیست. قضاوت درباره‌اش آسان است و در نتیجه مخاطب چیز بیش‌تری برای سرگرم شدن می‌خواهد.

یهودی داستان، نشانه‌هایی اساسی از یهودیت را در خود دارد:

«... دست‌هایی کشیده و مردانه اما پوشیده از زخم‌های کهنه، یادگار رفتارهای غیر انسانی با او؛...دهنی که تقریبا لب نداشت... لباده پوش...»

«من یهودی‌ام، و لباده پوش، قسم خورده‌ام که از تنم در نیاورم. عاشق لباس سنتی مملکتم هستم.»

پیر مرد[برلاخ] پیشنهاد کرد: «راستش بد نیست اگر یک مدرک شناسایی برای خودت جور کنی، خودم برای این مدرک‌ها تره هم خرد نمی‌کنم، ولی یک جایی باید یک نظم خاک برسر هم وجود داشته باشد.»

یهودی گفت: «من مرده‌ام. من مرده‌ام. نازی‌ها مرا تیرباران کردند.»

این‌ها بخشی از توصیفاتی است که سعی در تجسم "یهودیت" دارد. بعضی اوقات نویسنده در این مورد به لفاظی و شعار می‌پردازد. حرف‌های تکراری می‌ز‌ند. دلسوزی یا احساسات زیاده از حد به خرج می‌دهد. در ارتباط با شخص یهودی، چند اتفاق غیر منطقی در داستان می‌افتد که من نمی‌دانم باید به چه تعبیرش کنم. مثلا دست چپ یهودی فلج است ولی او دیوارنوردی می‌کند و از ناودان بالا می‌رود. آیا نویسنده برای این که به یهودی شخصیتی فراطبیعی ببخشد، مجاز است که تا این حد منطق عادی را ندید بگیرد؟ آیا چنان شخصیت و چنان عملی، نیاز به آفرینش اتمسفر متفاوتی در داستان ندارد؟ نمی‌دانم.

از شخصیت دکتر نله هم رفتار غیر منطقی و عجیبی را شاهدیم. در پایان داستان، او حداکثر سعی‌اش را می‌کند که عقاید بازرس را به چالش بکشد و شخصیت او را خرد کند. اصلا صحنه‌های پایانی داستان، تحت تاثیر همین رفتار، به بازی شبیه است. آن‌قدر غیر طبیعی است که آدم فکر می‌کند، همین الان است که این مباحثه‌ی هنگام مرگ، همه‌اش یک بازی و امتحان اخلاق باشد. چیزی همچون بازی‌های قدیمی شکسپیر: مردی که با تمهیداتی نمایشی، وفاداری زن‌اش را می‌آزماید؛ یا بازی ِ هملت که صحنه می‌آراید تا صداقت عمو و مادرش را بیازماید و چیزی از این قبیل. مخاطب تا آن‌جا پیش می‌رود که به خود می‌گوید: «الان است که دکتر بی‌گناه از آب دربیاید و سوءظن برطرف شود». در نهایت این صحنه‌های داستان، که از فرط تصنـّع، بازی به نظر می‌رسد، جدی از آب در می‌آیند و این امتیازی است. ولی این بازی‌ها بیش‌تر تئاتری است، نه داستانی.

امیدوارم دیدن ِ یک اجرا از یک تئاتر دورنمات، باعث نشده باشد هر ضعف داستان‌اش را به تئاتری بودن ربط بدهم. مساله این است که آن تئاتر خیلی جذاب‌تر از این داستان بود. و نکته‌ی پایانی ستایش مجدد "نشر ماهی" برای ویرایش دقیق ِ اثر و شکل زیبای این کتاب است. ترجمه هم پر بدک نیست.

یک‌شنبه 21/11/1386