Thursday، January 17، 2008

یادداشت 6

دیشب اومدم ماکارونی درست کنم، نمک نداشتم. نمک تصفیه شده نداشتم. ظهر که از مدرسه برمی‌گشتم و رفتم رُب خریدم، توی مغازه به فروشنده گفتم یه چیزی یادم رفته... . اومدم خونه خوابیدم تا ده و نیم شب که یه دفعه با صدای طبل عاشوراییان از خواب پریدم. چنان صدایی داشت انگار بمب منفجر می‌شه. گفتم: نگاه کن چه جهلی می‌بارد!

سرما خوردگی‌م هنوز خوب نشده. من از اون اولش هم سرما‌خورده بودم. القصه شروع کردم ماکارونی دُرُس کنم دیدم خیلی گشنمه. یه سوسیس پنیری ِ تاریخ مصرف گذشته توی یخچال داشتم توی ماهیتابه و روغن ِ باقی مونده از دیشب سرخ کردم خوردم. بعد می‌گه چرا مریض می‌شم؟

خلاصه اومدم ماکارونی دُرُس کنم، نمک نداشتم. این می‌تونه ترجیع‌بند یکی از آهنگای محسن نامجو باشه. همین‌جور هی تکرار کن! دیدم فقط نمک تصفیه نشده دارم. گفتم هر چه باداباد! خالی کردم کیسه رو توی قابلمه. ماکارونی پخته شد. زیاد گشنه‌م نبود ولی خوردم. آی شور بود! زیاد شور نبود ولی خوب شور بود. تا صبح ده بار آب خوردم. حالا حداقل یه بار دیگه دارم بخورم. آی حال می‌ده.

محبوب دیروز زنگ زد گفت بچه‌ی زهرا به دنیا اومده. به سلامتی! عمو هم شدیم. اسمش رو گذاشتن امیر حسین. ببین چه جهلی می‌بارد! بچه‌ی محبوبه دقیقا دیروز چهار ماه‌اش تموم شد. اسمش کیارشه. هر چی گفتم بذارین کیان قبول نکردن. بی خیال!

پنج‌شنبه27/10/1386

Tuesday، January 15، 2008

زندگی‌نامه‌ی برتراند راسل به قلم خودش

زندگی‌نامه‌ی برتراند راسل به قلم خودش

The autobiography of Bertrand Russel

مترجم: احمد بیرشک

ناشر: انتشارات خوارزمی

چاپ اول: 1377

قطع رقعی، جلد سخت

1163صفحه، 6500تومان

سیمای "برتراند راسل" از میان اوراق ِ این زندگی‌نامه، از ابتدا تا انتها، چهره‌ی یک معلم، به معنای واقعی کلمه است: کسی که می‌آموزد، پایبند اصول است، و در هر شرایطی اصول خود را رعایت می‌کند. گیرم که معتقداتش، چندان مورد قبول زمانه‌اش نباشد. این معلم ذوق ادبی دارد ولی مهار خود را به قلم نمی‌سپارد. اگر علاقه‌مند به خواندن آن نوع زندگی‌نامه‌ باشیم که نویسنده زندگی خصوصی خود را فاش می‌کند و گاهی متوسل به خودزنی می‌شود، مطمئنا این کتاب ناکاممان می‌کند. برتراند راسل با آن که جایزه‌ی نوبل ادبی سال 1950 را به خاطر کتاب «زناشویی و اخلاق» دریافت کرده، نویسنده‌ی بزرگی نیست. او هر گاه می‌خواهد از ادبیات صحبت کند، بیش‌تر به سراغ ادبیات کلاسیک می‌رود، که قبول ِ عام یافته، و کم‌تر این ریسک را می‌پذیرد که از نویسندگان یا شاعران قرن بیست صحبت کند. در فلسفه هم چنین است. در سراسر ِ این کتاب ِ حجیم، و در «تاریخ فلسفه»‌اش، به جز استثنائاتی، اصلا اشاره‌ای به فیلسوفان برجسته‌ی قرن بیست نمی‌کند. نویسنده‌ی این زندگی‌نامه، انگار بازمانده‌ا‌ی از دانش‌مندان یا روشن‌فکران ِعصر روشن‌گری‌ست.

بخش اول ِ کتاب، وقایع زندگی نویسنده را از 1872 تا 1914 شامل می‌شود. "راسل" اثرش را بر اساس دوران زندگی‌اش بخش‌بندی کرده. مثلا دوران بچگی، نوجوانی، کیمبریج (دانشجویی)، نامزدی و... . او در هر بخش، پس از توصیف کلی و کتابی ِ زندگانی و عقایدش، تعدادی از مکاتبات خود را نیز آورده. در قسمت ِ اعظم ِ نیمه‌ی نخست ِ کتاب، بیش‌تر، همین نامه‌ها هستند که مخاطب را سرگرم می‌کنند، وگرنه زندگی‌نامه خیلی رسمی و خسته کننده است. برای مثال نویسنده وقتی می‌خواهد شیطنت‌های بچگی یا نوجوانی را توصیف کند، به جای آن که به بازسازی داستانی ِ وقایع بپردازد، همه چیز را از دید یک بزرگ‌سال توصیف می‌کند: « دوره‌ی بچگی من، بر روی هم شادمانه و روبه‌راه بود، و من نسبت به همه‌ی بزرگ‌ترهایی که با آنان در تماس قرار می‌گرفتم احساس محبت می‌کردم. به یاد دارم وقتی به سنی رسیدم که در علم نوین ِ روان‌شناسی ِ کودک «دوره‌ی نهفتگی» نامیده می‌شود، تغییری قاطع در من پدید آمد. در این مرحله، کیف می‌کردم از لحن کلام عامیانه استفاده کنم...»

البته همه‌ی توصیفاتش به این خشکی نیست ولی تقریبا همیشه پاستوریزه است.

لُرد راسل در کودکی یتیم می‌شود و پیش مادر بزرگش، بزرگ می‌شود. این خانواده از خاندان‌های اشرافی متصل به دربار انگلستان بوده‌اند و از همان ابتدا آینده‌ی متفاوتی را برای برتراند در نظر داشته‌اند. در بخش‌هایی که این دوره‌ی کودکی روایت می‌شود، هرگاه نویسنده به روایت دقیق و داستانی زندگی‌اش می‌پردازد، اثر جذاب می‌شود.

برتراند راسل آدم خیلی دموکرات منشی است. به عشق و روابط آزاد اعتقاد دارد. معتقد است تا زمانی که صحبت ِ بچه در میان نباشد، زن و مرد هیچ نیازی به ثبت قانونی و این چیزها ندارند. یکی از چیزهایی که نویسنده در باره‌ی خانواده‌اش نقل کرده آن است که مادرش ـ در قرن 19ـ برای حق رای زنان مبارزه کرده. او از این موضوع با افتخار یاد می‌کند. با این حال راسل در مورد زنان چندان آدم منصفی نیست. چهار بار ازدواج کرده. نوعی از خود راضی بودن در اخلاق راسل است که خودش می‌گوید سعی کرده‌ام از آن فرار کنم و از آن دور شده‌ام (نقل به مضمون). ولی واقعیت این نیست. گویا فیلسوف همیشه باید مشغول موضوعات مهم باشد و همه چیز از جمله زن و عشق هم حاشیه است. هر چند نویسنده رسما چنین اعترافی نمی‌کند و عشق، دانش و کمک به مردم را سه دغدغه‌ی اصلی زندگی خود می‌داند. در این کتاب، نویسنده از موضوع جدایی با زن اولش "الیس" خیلی سریع می‌گذرد تا به مسائل مهم جهان و نجات تمدن بپردازد. بعد از 1950 همین الیس که آدم روشن‌فکر و پیش‌رویی بوده، چنان نامه‌های خاضعانه‌ای به درگاه ِ برنده‌ی جایزه‌ی نوبل می‌نویسد که دل ِ آدم به حالش می‌سوزد. یا در قضیه‌ی دوستی ِ نویسنده با دختری به نام "کولت"، واقعا آدم از بی خیالی زیاده از حدِ فیلسوف تعجب می‌کند. از 1916 تا 1918که راسل زندانی بوده، این کولت است که به او امید می‌بخشد و دل‌داری‌اش می‌دهد. بعد از زندان، نویسنده به راه خود می‌رود و دختر به امان خدا رها می‌شود تا این که خیلی زود [احتمالا] براثر این ناکامی می‌میرد.

تا جنگ اول، مهم‌ترین مشغولیت راسل تأمل در ریاضیات و نوشتن کتاب ِ Principia Mathematica بوده. اما با شروع جنگ، راسل ِ دیگری متولد می‌شود. از همان آغاز جنگ، برتراند راسل رهبری یک جنبش نافرمانی مدنی غیر خشونت آمیزعلیه خدمت ِ اجباری سربازی را به عهده می‌گیرد. با تمام توان و شهرتش در این راه به تبلیغ و مبارزه می‌پردازد. این تلاش واقعا قابل ستایش است. به رئیس جمهور وقت آمریکا "ویلسن" نامه می‌نویسد و به او هشدار می‌دهد؛ با دولت انگلیس در می‌افتد و عاقبت به مدت دو سال، زندانی می‌شود.

«در آن زمان روابط من و دولت خیلی بد شده بود. در 1916 درباره‌ی یک مخالف ِ اخلاقی که به رغم ماده‌ی صریحی در قانون به حبس محکوم شده بود جزوه‌ی کوچکی نوشتم که از طرف «اتحادیه‌ی مخالفان با خدمت نظام اجباری» منتشر شد. نام من روی صفحه چاپ نشده بود، و با نهایت تعجب دریافتم که کسانی که به نشر آن پرداخته بودند به زندان فرستاده شدند. پس نامه‌ای به روزنامه‌ی تایمز نوشتم و اعلام کردم که من نویسنده‌ی آن جزوه‌ام. تحت تعقیب قرار گرفتم و در کاخ شهرداری در برابر شهردار در دفاع از خودم نطق مفصلی ایراد کردم. به صد لیره جریمه محکوم شدم. جریمه را نپرداختم؛ و در نتیجه اثاثیه‌ای که در کیمبریج داشتم تا حدی که برای پر کردن مبلغ جریمه کافی بود به معرض فروش گذاشته شد. اما دوستان مهربان آن را خریدند و به من پس دادند...»

فعالیت‌های اجتماعی نویسنده از این به بعد ابعاد گسترده‌ای می‌یابد. او وارد کارزار علیه تبعیض‌ها و تضییع حقوق اقلیت‌ها، دفاع از آلمانی‌ها و شکست خورده‌های جنگ می‌شود و آثاری در این زمینه می‌نویسد. از این به بعد نوشته‌های نویسنده، به قول خودش عامه پسندتر و پر فروش‌تر می‌شود.

برتراند راسل با ویتگنشتاین آشنا و دوست بوده و تعدادی از نامه‌نگاری‌های این دو در کتاب آمده. ویتگنشتاین شاید تنها موردی از اندیشمندان ِ برجسته‌ی اروپای قرن بیست باشد که راسل اندکی راجع به نظریاتش حرف زده. در این هزار صفحه زندگی‌نامه، به جز در بعضی نامه‌های نوشته شده به راسل، مطلقا اسمی از "هایدگر"،"سارتر"،"هوسرل" و غیره برده نشده و این مطمئنا بخشی از سمت و سو و نوع ِ گرایش ِ فلسفی راسل را روشن می‌کند.

بعد هم نظرات نویسنده را درباره‌ی چین و روسیه و ژاپن داریم. گویا راسل به سبب مَنِش ویژه‌ و بی طرفی‌اش، اجازه‌ی دیدار از این کشورها را می‌یابد و به خصوص در چین، با استقبال شدید مواجه می‌شود. تعریف و توصیفی که از ژاپن و چین کمونیست می‌کند، روشن‌بینانه است، هر چند کلا خالی از اشکال نیست. او بعدها در این مورد کتابی می‌نویسد.

بخش دوم و از نظر ِ من جالب‌تر ِ کتاب، مربوط به وقایع آغاز جنگ دوم به بعد است. راسل با خانواده به آمریکا سفر می‌کند و مدرس دانش‌گاه می‌شود. گفتار ِ انتقادی نویسنده درباره‌ی آمریکا از این دوره به بعد شکل جدی و عملی به خود می‌گیرد.

«کالج شهر نیویورک موسسه‌ای بود که به وسیله‌ی فرماندار شهر اداره می‌شد. کسانی که به این کالج می‌رفتند همه عملا کاتولیک یا یهودی بودند؛ اما همه‌ی کمک هزینه‌های تحصیلی به یهودی‌ها داده می‌شد و مایه‌ی خشم کاتولیک‌ها می‌گردید. فرماندار نیویورک در حقیقت از اَقمار واتیکان بود، اما استادان کالج با حرارت می‌کوشیدند که چیزی شبیه به آزادی فرهنگی داشته باشند. تردیدی نبود که به پیروی از این فکر، مرا پیشنهاد کرده بودند. اسقفی متعلق به کلیسای انگلستان تحریک شد که علیه من اعتراض کند، و کشیشان برای پلیس، که تقریبا همه‌ی افرادش کاتولیک ایرلندی بودند، درباره‌ی این که من مسؤول جنایت‌کاران محلی هستم داد ِ سخن دادند. خانمی، که دخترش به بخشی از کالج ِ شهر می‌رفت که هیچ‌گاه من با آن سر و کار پیدا نمی‌کردم، برانگیخته شد تا دعوایی طرح کند و بگوید که حضور من در آن مؤسسه برای عفاف دخترش خطرناک خواهد بود. دعوی علیه من نبود، بلکه علیه شهرداری نیویورک تنظیم شده بود. من کوشیدم که یکی از دو طرف دعوا باشم، اما گفته شد که دعوی به من ارتباطی ندارد. شهرداری، اگر چه اسما مدعی علیه (= خوانده) بود، همان‌قدر نگران شکست دعوی بود که آن بانوی خوب نگران پیروزی آن. دادستان، کتاب‌های مرا«هرزه درا، شهوت انگیز، مشحون از خواهش‌های نفسانی، منافی عفت، مُبلغ جنون عشقی، مقوی باه [نیروی جنسی]، منافی حرمت، کوتاه فکرانه، عاری از صداقت، و بی نصیب از تار و پود اخلاق» خوانده بود. دعوی در محضر مردی ایرلندی مطرح گردید که به تفصیل و با وقاحت علیه من سخن گفت. من خواستار پژوهش شدم، اما شهرداری نیویورک از پژوهش خواستن طفره رفت. بعضی از چیزهایی که علیه من گفته شد کاملا تخیلی بود؛ مثلا مرا شرور خوانده بودند برای این که گفته بودم بچه‌های خیلی کوچک را نباید از استمنا منع کرد.»

خب این که این قضیه در کشوری اتفاق افتاده که از آن موقع تا حالا، به جهان، پُز دموکراسی می‌دهد جالب است. راسل نمونه‌های متعددی از این تندروی‌ها و تعصبات آمریکایی و بعضاً اروپایی را آورده و آن را با آزاداندیشی اروپای قرن هجده و نوزده مقایسه کرده و نشان می‌دهد که آن چند دهه، چه طور تعصبات قومی و مذهبی و غیره جانشین آزادی شده. در همین دوره‌ی زندگی در آمریکا است که «تاریخ فلسفه‌ی غرب» هم‌زمان نوشته و تدریس می‌شود. و شاید به همین دلیل باشد که راسل استثنائاً در کتابش از این متفکران معاصر آمریکایی یاد می‌کند: "ویلیام جیمز"،"جان دیویی"و "هانری برگسون".

از بعد از جنگ دوم جهانی، فعالیت‌های گسترده و قابل ستایش راسل در این زمینه‌ها ابعادی گسترده و جهانی می‌یابد: به راه انداختن جمعیت دفاع از صلح با نام «بنیاد صلح برتراند راسل»، تشکیل و تبلیغ کمیته‌ی بین‌المللی خلع سلاح هسته‌ای با جمع آوری امضا و با همکاری اینشتین و دانشمندان برجسته‌ی هسته‌ای؛ تشکیل سمبولیک ِ دادگاه رسیدگی به جنایات جنگی برای رسیدگی به جنایات آمریکا در ویتنام؛ خروج از حزب کارگر انگلستان و پاره کردن کارت عضویت حزب و اعتراض شدید به دولت ِ کارگری انگلیس برای مشی سیاسی و هسته‌ای‌اش؛ زندانی شدن ِ مجدد در هشتاد و هشت سالگی به دلیل اعتراض شدید به مقامات دولت در ارتباط با سیاست هسته‌ای؛ انتشار نامه‌های متعدد در "نیویورک تایمز"، "تایمز"، "گاردین" و نشریات مشهور دنیا علیه سیاست هسته‌ای غرب؛ نامه نگاری متقابل با "جواهر لعل نهرو"، "خروشچف"، "کِنِدی" برای رفع بحران‌های منطقه‌ای و رقابت تسلیحاتی جنگ سرد؛ تشکیل «کمیته‌ی بریتانیایی چه کسی کندی را کشت» برای تحقیق در مرگ رئیس جمهور آمریکا و... .

برتراند راسل، بارها در نامه‌هایش به سیاست‌مداران تاکید می‌کند که نافرمانی مدنی حق او و همه‌ی شهروندان است. او از سیاست‌مداران می‌پرسد که چه طور شما در دادگاه نورنبرک، آلمانی‌ها را به دلیل ِ نافرمانی نکردن از هیتلر محاکمه کردید، ولی ما نباید در مقابل اعمال ِ سیاست‌مدارانی مشابه ِ هیتلر نافرمانی کنیم؟ این نشان ِ بی صداقتی ِ شما در دادگاه نورنبرک و در رفتار و سیاست ِ داخلی‌تان است.

این بخش از کتاب بسیار خواندنی است. به توصیف ویژگی‌های یک فیلسوف یا برنده‌ی نوبل محدود نمی‌شود. سرگذشت انسانی آزاد است که در راه آرمان‌هایش، با روش مُصلحانه و با جد و جهد تمام مبارزه می‌کند و چندان هم امید پیروزی ندارد.

سه‌شنبه 25/10/ 1386

Thursday، January 03، 2008

خروس

خروس

The Cock

نویسنده: ابراهیم گلستان

Ebrahim Golestan

چاپ اول در ایران 1384

ناشر: اختران

قطع رقعی،110 صفحه

قیمت: 1500 تومان

برخلاف تصور، این داستان، یک نوشته‌ی ِ جدید نیست. در مقدمه‌ی کتاب آمده که در روزهای آخر سال 1348 و تابستان 1349 نوشته شده. قبل از انقلاب قسمت‌هایی از اثر چاپ شده. بعد از انقلاب هم یک ناشر و یک نویسنده‌ی از خدا بی‌خبر، نوشته را به صورت مُثله در یک مجموعه چاپ می‌کنند. همین باعث می‌شود که گلستان به فکر چاپ کتاب بیفتد.

این داستان ِ بلند، تفاوت چندانی با بسیاری از داستان‌های گلستان ندارد؛ یعنی روایت ِ بخشی از سرگذشت و تجربه‌های گلستان است. به روال ِ بسیاری از سرگذشت‌نامه‌ها، راوی ِ "اول شخص مفرد" داستان را تعریف می‌کند.

راوی و همراهش، دو کارمندَند که گویا برای ماموریتی در جزیره بوده‌اند [کدام جزیره؟] و حالا می‌خواهند برگردند. از ماشین جا می‌مانند. شب به اجبار در خانه‌ی یک از بومیان بیتوته می‌کنند. کتاب، شرح ماجرایی است که در این خانه بر شخصیت‌های داستان می‌رود.

«وقتی که در زدیم از روی سردرِ ِ خانه، خروس انگار پارس کرد. این دیگر اذان نبود اگر پارس هم نبود. یا شاید اذان همیشه باید این‌جور باشد، بجنباند. در هر حال ما از جایمان جَستیم.»

شروع خوبی‌ست. بعد این روایت قطع می‌شود تا مقدمه‌ی ماجرا بیاید. و دوباره مکان اصلی ماجرا توصیف می‌شود:

«یک بز بالای سردر ِ خانه، سفید و خشک، با شاخ و کله‌ی بریده‌ی یک بز،‌ و دست و پای چوبی و گچمال، رو به دریا بود.» این بز برای رفع بلاست. برای خوش شانسی. نماد حماقت ِ صاحب‌خانه.

بعد از "خروس" و "بز"، عنصر سوم وارد داستان می‌شود: صاحب‌خانه"حاج ذوالفقار کبگابی"

«حاجی میان حیاط ایستاده بود و پاره‌سنگ میان دستش بود. ما را که دید آمد به پیشواز، و وقتی که خواست دست دهد سنگ را به دست دیگر داد، آن‌را رها نکرد. یک بچه گوشه حیاط در سایه‌ی باریک سرگرم ریدن بود.»

بعد هم خانه‌ی حاجی توصیف می‌شود و نوکرهایش. هنوز انگار برق و کولری درکار نیست. پسری مخصوص و مسؤول باد زدن است.

از این به بعد، در طول داستان، ‌هر یک از این‌ها نقشی بازی می‌کنند، تا تصویر ِ آن مردمان بر صفحات ِ داستان نقش شود.

خروس از در و دیوار می‌پرد روی بز ِ مقدس. بز را با فضله آذین می‌کند:«لکه‌های فضله روی پَختی ِ بی‌جان بز زنده می‌نمود، واقعی‌تر بود.»

تا خروس را از روی بز پایین بیاورند، می‌زنند بز را درب و داغان می‌کنند و می‌اندازند. بعد هم خروس به کوچه می‌پرد. حاجی بدجور اوقاتش تلخ می‌شود. دستور می‌دهد بز را دوباره عَلَم کنند. می‌گوید رنگش هم بزنند؛ رنگ سفید.

حرف ِ خروس از همان ابتدا کش می‌آید. خروس، بی‌محل و غوغاگر است. آخر او جَنم ِ دیگری دارد.

[حاجی می‌گوید:]«تخم ِ حروم ِ حرومزاده! نسناس نحس بود از اول. کار خودش را کرد، آخر، نسناس نحس حرامزاده.»

«همراهم گفت حاجی همه‌ش به فکر حلال و حروم حیوونه. مرغ و خروس که عقد نمی‌بندن.

حاجی که نی [قلیان] میان لبانش بود گفت «از زیر مرغ درنیومد این.» آن‌وقت دود را به فوت فرستاد سوی ساعت شماطه‌دار و ساعت را با جنبش سر و با پلک نیم‌بسته نشان می‌داد، گفت «از این تو دراومد، این. با دسّ خرد شده‌م. یه کاسه تخم مرغ دَسُم بید [بود] خواسّم زفش [پنهان] کنم حواسُم رفت؛ یادُم رفت تا روزی که سگ‌پدر به جیر و ویر افتاد.» از زور غیظ لهجه‌ی محلّی‌اش غلیظ‌تر بود.»

پس خروس تخم ِ زمان است؛ تخم ِ زمانه است. همان است که آوازش، بیش از آن‌ که خوشایند باشد، بیدارکننده است. مصلحت و مراعات سرش نمی‌شود؛ ساز مخالف می‌زند و خارج می‌نوازد، مقدسات را آلوده می‌کند؛ چاره‌اش را نمی‌شود کرد؛ در عروسی و عزا سرش را باید برید.

خروس را که می‌گیرند، حاجی‌آقا فرمان قتلش را صادر می‌کند. مهمانان تذکر می‌دهند که بابا کوتاه بیا! خروس است دیگر؛ خب اذان می‌گوید.

«حاجی با غیظ تمام داد زد: «می‌خوام نگه.»

« اذون، اذون، لازم نکرده اذون! اگه لازم هم باشه خودُم می‌گُم. خودُم. مو خودُم اذون می‌گُم.»

می‌رود وسط حیاط، بنا می‌کند به قوقولی قوقو. اهل بیتش را هم مجبور به این کار می‌کند. نمایشی می‌شود. بعد حاجی نوکرها را مجبور می‌کند خروس را بالای دیوار، ‌روی سر ِ بز،‌ سر ببُرّند. ببُرند؟ نه. حاجی به نوکر می‌گوید که سرش را بکن! خودش می‌خواهد بکند،‌ نمی‌تواند، می‌ترسد. نوکرها می‌کنند.

در ادامه راوی تلخ می‌شود و می‌خواهد از آن خانه برود. امکانش نیست. حاجی هم مرتب منت کشی می‌کند که چرا با ما قهرین؟ راوی، ناگزیر آرام می‌شود. صحبت از زندگی و اخلاق مردمان جزیره پیش می‌آید و این که از بابت زن در مضیقه‌اند و با استفاده از پسرها جبرانش می‌کنند. از آداب ِ ملل مختلف در این‌باره سخن می‌گویند.

شب به باده‌نوشی می‌گذرد. صبح ِ اول صبحی، ‌اولین صبح ِ بی خروس، وقتی مهمانان بیدار می‌شوند، در ِ حیاط آتش گرفته و ملت سراسیمه‌اند. فکر می‌کنند حاجی رفته حمام، بروند خبرش کنند. بعد می‌بینند که خیر. در بسترش بر پشت بام، ‌دست و پا و دهان بسته، سر تا پاش را تماما گه گرفته‌اند:

«هر کس که کرده بود با دقت تمام موها و دست و پا و پشت و سینه و صورت را، بی تربیت، با سنده جلد کرده بود که انگار حاجی حنا بسته‌ست. باور نمی‌کنید مختارید، بی خلاف می‌گویم. این‌جور می‌دیدم.»

اهل خانه فکر می‌کنند که یکی از مهمانان ِ دیشب که مست بوده این کار را کرده. راوی به همراهش می‌گوید خیر. کس دیگری بوده، یکی از همان‌ها که دیروز قوقولی قوقو می‌کرد، یکی از نوکرها، پسرها(که من نفهمیدم کدام).

[همکارم گفت] «دیدی چه جور خروس شد برامون او، دیروز؟» گفتم: «دیدی چه جور دُرُس خروس شدن براش جوجه‌ها بعدش».

٭٭٭

این داستان ِ ابراهیم گلستان، همانند ِ «اسرار ِ گنج ِ دره‌ی جنی»، داستانی سمبولیک است. منتها فرق است بین سمبولیزم ِ شعاری و تحمیلی آن کتاب، ‌با سمبولیزم ِ برخاسته از رئالیسم ِ قوی ِ خروس. همان بار ِ اول که خروس را می‌خوانی، باورش می‌کنی و احساس نمی‌کنی که نویسنده،‌ خروس،‌ بز و یا آواز را سمبول قرار داده؛‌ چرا که داستان در بستری قابل باور خلق می‌شود. وقایع، علل ِ کاملا عادی و قابل ِ باوری دارند. شخصیت‌ها بدون تلاش و تصنّع، واقعی‌اند. رفتار حاجی و اطرافیانش، با آن‌که خیلی عجیب است،‌ اما قابلیت تعمیم دارد. این‌جا اعجاب ِ حقیقت، برخاسته از شگفتی ِ پنهان ِ زندگی و بشر است، نه تصنع ِ نویسنده.

گلستان جا به جا طنازی هم می‌کند. گاه با زبان ِ صریح و بی پروای‌اش و گاهی با وصف صحنه‌هایی از زندگی مردم ِ خرافه‌پرست. بیش‌تر، نگاه ِ یک راوی ِ منتقد، و طعن و کنایه‌های اوست که ‌این طنز را ساخته؛ وگرنه آن‌چه توصیف می‌شود،‌ چیز ِ تازه‌ای نیست. برای نمونه: «می‌دیدم که بچه‌ها چه جور می‌جستند، و راه بر خروس می‌بستند و خروس همچنان می‌رفت. یک‌بار رفت از پیش بچه‌ای که همچنان می‌رید رد شد، پرید و بَچهَک توی تغوط خود افتاد، و زیر گریه زد،‌ نالید، می‌نالید و دست گه‌آلود بر چشم خود کشید. (من از خودم پرسیدم از لای گه چه‌طور می‌بیند، اگر که می‌بیند؟)

شاید این داستان باید خلاصه‌تر می‌شد. مفصّل‌گویی و روایت ِ ساده، این اثر را اندکی از رمان یا داستان دور و آن را به سرگذشت‌نامه نزدیک‌تر کرده است. اگر گلستان، اضافات ِ این داستان را – که ناخوشایند هم نیستند – حذف می‌کرد و سرگذشت را به قالب یک داستان کوتاه‌تر در می‌آورد، یقینا شاه‌کاری در دست ‌داشتیم. اما همین هم غنیمت است. زبان حجیم نیست؛ به دنبال ِ افاعیل عروضی نیست؛ شسته رُفته است و لذت می‌بخشد. ‌چاپ ِ اثری چنین پیش‌گو و روشن‌بین از آن سال‌ها، از نویسنده‌ی روزگار ِ ما، مایه‌ی خوش‌بختی ِ وافر است.

پنج‌شنبه 13/10/ 1386

مرتبط:

«اسرار گنج درّه‌ی جنّی»

«جوی و دیوار و تشنه»

«مَدّ و مه»

«گفته‌ها»

«آذر،‌ ماه ِ آخر ِ پاییز»

«از روزگار ِ رفته حکایت»