خروس
The Cock
نویسنده: ابراهیم گلستان
Ebrahim Golestan
چاپ اول در ایران 1384
ناشر: اختران
قطع رقعی،110 صفحه
قیمت: 1500 تومان
برخلاف تصور، این داستان، یک نوشتهی ِ جدید نیست. در مقدمهی کتاب آمده که در روزهای آخر سال 1348 و تابستان 1349 نوشته شده. قبل از انقلاب قسمتهایی از اثر چاپ شده. بعد از انقلاب هم یک ناشر و یک نویسندهی از خدا بیخبر، نوشته را به صورت مُثله در یک مجموعه چاپ میکنند. همین باعث میشود که گلستان به فکر چاپ کتاب بیفتد.
این داستان ِ بلند، تفاوت چندانی با بسیاری از داستانهای گلستان ندارد؛ یعنی روایت ِ بخشی از سرگذشت و تجربههای گلستان است. به روال ِ بسیاری از سرگذشتنامهها، راوی ِ "اول شخص مفرد" داستان را تعریف میکند.
راوی و همراهش، دو کارمندَند که گویا برای ماموریتی در جزیره بودهاند [کدام جزیره؟] و حالا میخواهند برگردند. از ماشین جا میمانند. شب به اجبار در خانهی یک از بومیان بیتوته میکنند. کتاب، شرح ماجرایی است که در این خانه بر شخصیتهای داستان میرود.
«وقتی که در زدیم از روی سردرِ ِ خانه، خروس انگار پارس کرد. این دیگر اذان نبود اگر پارس هم نبود. یا شاید اذان همیشه باید اینجور باشد، بجنباند. در هر حال ما از جایمان جَستیم.»
شروع خوبیست. بعد این روایت قطع میشود تا مقدمهی ماجرا بیاید. و دوباره مکان اصلی ماجرا توصیف میشود:
«یک بز بالای سردر ِ خانه، سفید و خشک، با شاخ و کلهی بریدهی یک بز، و دست و پای چوبی و گچمال، رو به دریا بود.» این بز برای رفع بلاست. برای خوش شانسی. نماد حماقت ِ صاحبخانه.
بعد از "خروس" و "بز"، عنصر سوم وارد داستان میشود: صاحبخانه"حاج ذوالفقار کبگابی"
«حاجی میان حیاط ایستاده بود و پارهسنگ میان دستش بود. ما را که دید آمد به پیشواز، و وقتی که خواست دست دهد سنگ را به دست دیگر داد، آنرا رها نکرد. یک بچه گوشه حیاط در سایهی باریک سرگرم ریدن بود.»
بعد هم خانهی حاجی توصیف میشود و نوکرهایش. هنوز انگار برق و کولری درکار نیست. پسری مخصوص و مسؤول باد زدن است.
از این به بعد، در طول داستان، هر یک از اینها نقشی بازی میکنند، تا تصویر ِ آن مردمان بر صفحات ِ داستان نقش شود.
خروس از در و دیوار میپرد روی بز ِ مقدس. بز را با فضله آذین میکند:«لکههای فضله روی پَختی ِ بیجان بز زنده مینمود، واقعیتر بود.»
تا خروس را از روی بز پایین بیاورند، میزنند بز را درب و داغان میکنند و میاندازند. بعد هم خروس به کوچه میپرد. حاجی بدجور اوقاتش تلخ میشود. دستور میدهد بز را دوباره عَلَم کنند. میگوید رنگش هم بزنند؛ رنگ سفید.
حرف ِ خروس از همان ابتدا کش میآید. خروس، بیمحل و غوغاگر است. آخر او جَنم ِ دیگری دارد.
[حاجی میگوید:]«تخم ِ حروم ِ حرومزاده! نسناس نحس بود از اول. کار خودش را کرد، آخر، نسناس نحس حرامزاده.»
«همراهم گفت حاجی همهش به فکر حلال و حروم حیوونه. مرغ و خروس که عقد نمیبندن.
حاجی که نی [قلیان] میان لبانش بود گفت «از زیر مرغ درنیومد این.» آنوقت دود را به فوت فرستاد سوی ساعت شماطهدار و ساعت را با جنبش سر و با پلک نیمبسته نشان میداد، گفت «از این تو دراومد، این. با دسّ خرد شدهم. یه کاسه تخم مرغ دَسُم بید [بود] خواسّم زفش [پنهان] کنم حواسُم رفت؛ یادُم رفت تا روزی که سگپدر به جیر و ویر افتاد.» از زور غیظ لهجهی محلّیاش غلیظتر بود.»
پس خروس تخم ِ زمان است؛ تخم ِ زمانه است. همان است که آوازش، بیش از آن که خوشایند باشد، بیدارکننده است. مصلحت و مراعات سرش نمیشود؛ ساز مخالف میزند و خارج مینوازد، مقدسات را آلوده میکند؛ چارهاش را نمیشود کرد؛ در عروسی و عزا سرش را باید برید.
خروس را که میگیرند، حاجیآقا فرمان قتلش را صادر میکند. مهمانان تذکر میدهند که بابا کوتاه بیا! خروس است دیگر؛ خب اذان میگوید.
«حاجی با غیظ تمام داد زد: «میخوام نگه.»
« اذون، اذون، لازم نکرده اذون! اگه لازم هم باشه خودُم میگُم. خودُم. مو خودُم اذون میگُم.»
میرود وسط حیاط، بنا میکند به قوقولی قوقو. اهل بیتش را هم مجبور به این کار میکند. نمایشی میشود. بعد حاجی نوکرها را مجبور میکند خروس را بالای دیوار، روی سر ِ بز، سر ببُرّند. ببُرند؟ نه. حاجی به نوکر میگوید که سرش را بکن! خودش میخواهد بکند، نمیتواند، میترسد. نوکرها میکنند.
در ادامه راوی تلخ میشود و میخواهد از آن خانه برود. امکانش نیست. حاجی هم مرتب منت کشی میکند که چرا با ما قهرین؟ راوی، ناگزیر آرام میشود. صحبت از زندگی و اخلاق مردمان جزیره پیش میآید و این که از بابت زن در مضیقهاند و با استفاده از پسرها جبرانش میکنند. از آداب ِ ملل مختلف در اینباره سخن میگویند.
شب به بادهنوشی میگذرد. صبح ِ اول صبحی، اولین صبح ِ بی خروس، وقتی مهمانان بیدار میشوند، در ِ حیاط آتش گرفته و ملت سراسیمهاند. فکر میکنند حاجی رفته حمام، بروند خبرش کنند. بعد میبینند که خیر. در بسترش بر پشت بام، دست و پا و دهان بسته، سر تا پاش را تماما گه گرفتهاند:
«هر کس که کرده بود با دقت تمام موها و دست و پا و پشت و سینه و صورت را، بی تربیت، با سنده جلد کرده بود که انگار حاجی حنا بستهست. باور نمیکنید مختارید، بی خلاف میگویم. اینجور میدیدم.»
اهل خانه فکر میکنند که یکی از مهمانان ِ دیشب که مست بوده این کار را کرده. راوی به همراهش میگوید خیر. کس دیگری بوده، یکی از همانها که دیروز قوقولی قوقو میکرد، یکی از نوکرها، پسرها(که من نفهمیدم کدام).
[همکارم گفت] «دیدی چه جور خروس شد برامون او، دیروز؟» گفتم: «دیدی چه جور دُرُس خروس شدن براش جوجهها بعدش».
٭٭٭
این داستان ِ ابراهیم گلستان، همانند ِ «اسرار ِ گنج ِ درهی جنی»، داستانی سمبولیک است. منتها فرق است بین سمبولیزم ِ شعاری و تحمیلی آن کتاب، با سمبولیزم ِ برخاسته از رئالیسم ِ قوی ِ خروس. همان بار ِ اول که خروس را میخوانی، باورش میکنی و احساس نمیکنی که نویسنده، خروس، بز و یا آواز را سمبول قرار داده؛ چرا که داستان در بستری قابل باور خلق میشود. وقایع، علل ِ کاملا عادی و قابل ِ باوری دارند. شخصیتها بدون تلاش و تصنّع، واقعیاند. رفتار حاجی و اطرافیانش، با آنکه خیلی عجیب است، اما قابلیت تعمیم دارد. اینجا اعجاب ِ حقیقت، برخاسته از شگفتی ِ پنهان ِ زندگی و بشر است، نه تصنع ِ نویسنده.
گلستان جا به جا طنازی هم میکند. گاه با زبان ِ صریح و بی پروایاش و گاهی با وصف صحنههایی از زندگی مردم ِ خرافهپرست. بیشتر، نگاه ِ یک راوی ِ منتقد، و طعن و کنایههای اوست که این طنز را ساخته؛ وگرنه آنچه توصیف میشود، چیز ِ تازهای نیست. برای نمونه: «میدیدم که بچهها چه جور میجستند، و راه بر خروس میبستند و خروس همچنان میرفت. یکبار رفت از پیش بچهای که همچنان میرید رد شد، پرید و بَچهَک توی تغوط خود افتاد، و زیر گریه زد، نالید، مینالید و دست گهآلود بر چشم خود کشید. (من از خودم پرسیدم از لای گه چهطور میبیند، اگر که میبیند؟)
شاید این داستان باید خلاصهتر میشد. مفصّلگویی و روایت ِ ساده، این اثر را اندکی از رمان یا داستان دور و آن را به سرگذشتنامه نزدیکتر کرده است. اگر گلستان، اضافات ِ این داستان را – که ناخوشایند هم نیستند – حذف میکرد و سرگذشت را به قالب یک داستان کوتاهتر در میآورد، یقینا شاهکاری در دست داشتیم. اما همین هم غنیمت است. زبان حجیم نیست؛ به دنبال ِ افاعیل عروضی نیست؛ شسته رُفته است و لذت میبخشد. چاپ ِ اثری چنین پیشگو و روشنبین از آن سالها، از نویسندهی روزگار ِ ما، مایهی خوشبختی ِ وافر است.
پنجشنبه 13/10/ 1386
مرتبط:
«اسرار گنج درّهی جنّی»
«جوی و دیوار و تشنه»
«مَدّ و مه»
«گفتهها»
«آذر، ماه ِ آخر ِ پاییز»
«از روزگار ِ رفته حکایت»