۱۳۸۷ آبان ۲۳, پنجشنبه

کتاب مقدّس (3)

گناه آدم و حوا
و مار از همۀ حیوانات صحرا که خداوند خدا ساخته بود، هشیارتر بود. و به زن گفت: «آیا خدا حقیقتاً گفته است که از همۀ درختان باغ نخورید؟» زن به مار گفت: «از میوۀ درختان باغ می‌خوریم، لکن از میوۀ درختی که وسط باغ است، خدا گفت از آن مخورید و آن را لمس مکنید، مبادا بمیرید.» مار به زن گفت: هر آینه نخواهید مرد، بلکه خدا می‌داند در روزی که از آن بخورید، چشمان شما باز شود و مانند خدا عارف نیک و بد خواهید بود.»

این باب کاملاً به شکل ِ یک حکایت مستقل آغاز می‌شود. یعنی راوی نیازی نمی‌بیند، آن را همچون حکایت ِ قبل، مستقیماً به حکایت قبل‌ترش پیوند بزند. این بریدن از روایتِ قبلی، دست ِ راوی را برای گسترش ِ دامنه‌ی روایت‌اش باز می‌کند. یعنی اگر روای می‌خواست، همه‌ی حکایات را پیوسته بنویسد، کارش دشوارتر می‌شد. آن وقت ما چیزی شبیه ِ داستانی بلند یا رمان در اختیار داشتیم که روایتی طولانی‌تر دارند.
به نظرم می‌رسد، راوی، جا به جا سعی می‌کند برای باورپذیر ساختن ِ روایت‌اش از جهان، متوسل به توضیحاتی شود که مخاطب‌پسند و رئالیستی باشد. در باب دوم با نام بردن از رودهایی بزرگ همچون جیحون و فرات، این رئالیسم را مراعات کرده (افسانه و واقعیت را با هم پیوند زده)، و در باب سوم، سعی می‌کند با صحبت از واقعه‌ای خیالی، وضعیت پیش‌آمده برای بشر را، از ابتدای آفرینش تا زمان ِ حالْ (عصر نگارش کتاب مقدّس) توضیح دهد.
در این‌جا راوی برای پرکردن ِ قسمت‌های دشوار ِ روایت‌اش درباره‌ی آفرینش ِ جهان و انسان، از روشی نیرومند بهره می‌گیرد: استفاده از اسطوره، و یا ساختن ِ اسطوره‌.
باب اوّل یک روایت ِ اسطوره‌ای است. حرف‌ها پایه و منطقی ندارند جز این که در ذهن مردمان پذیرفته بوده‌اند. این پذیرفته‌ها، دانش و تصورات ِ مخاطبان ِ عصر ِ نگارش ِ کتاب مقدس، از آفرینش و جهان است.
شیوه‌ی آفرینش ِ"حوا" هم یک اسطوره است، چرا که برای راوی، قابل ِ تصور نبوده که چه‌طور می‌شود این مسأله را توضیح داد. پس راوی سعی می‌کند با روایت اسطوره‌، و پردازشی داستانی، دقیق، و باورپذیر، گفته‌اش را به جای واقعیت جا بزند. راوی در این کار کاملاً موفق بوده است.
درباره‌ی گناه آدم و حوا هم اسطوره به کمک راوی می‌آید. من نمی‌دانم در متون قدیمی‌تر از «عهد عتیق» چه‌گونه روایتی از گناه آدم و حوا موجود است، اما در این‌جا راوی با روایت ِ ریز ِ وقایع، حکایتی به دست می‌دهد که تکنیک برجسته‌ای را در خود دارد.
برای توضیح این تکنیک، بیاییم خودمان را جای راوی بگذاریم. پرسشی که برای‌مان پیش می‌آید این است که چه‌گونه می‌توان روایتی به دست داد، که علاوه بر توضیح‌دهنده بودن، تا حدّی هم باورپذیر و منطقی باشد؟ پرسش ِ دشواری است. راه حلّ ِ راوی این است: از روایت‌های متعدد استفاده می‌کنیم. حکایت‌های مختلف را درهم‌ می‌آمیزیم. روش این است: مصادره به مطلوب ِ واقعیت‌های عینی و پذیرفته‌های ذهنی ِ رایج، و درآمیختن ِ آن‌ها با روایت‌های ذهنی و خیالی. درآمیختن ِ خیال و واقعیت، یک تکنیک کاملاً داستانی است.
توضیح بیش‌تر را با یک مثال ِ زبان‌شناسی می‌دهم. در زبان‌شناسی، در بخش اشتقاق و ریشه‌شناسی واژه‌ها، بحثی وجود دارد به نام «ریشه‌شناسی عامیانه».[1]
خیلی ساده، بحث از این قرار است که بسیاری از عامه‌ی مردم و حتی تحصیل‌کردگان، برای ریشه‌یابی بعضی از واژه‌ها متوسل به روشی عامیانه می‌شوند که غیر علمی است، اما خوشایند است و به نظر منطقی می‌رسد. برای مثال:
برهان قاطع، در زیر واژه‌ی خدا چنین می‌نویسد: «و مخفف خودآ هم هست یعنی شخصی که خود آمده است.» این ریشه‌شناسی عامیانه است زیرا خدا از ریشه‌ی پهلـَوی «خْوَدای» xwadây آمده و عناصر آن در آن مرحله طوری به هم جوش خورده بوده که دیگر برای اهل زبان شناخته نمی‌شده است. با توجه به عناصر سازنده‌ی آن در دوره‌های قدیم‌تر می‌توان گفت که xwa جزء اول آن با خود رابطه دارد ولی جزء دوم آن dây با آمدن ارتباطی ندارد بلکه با توانستن همریشه است.[2]
شیوه‌ی اسطوره‌پرداز هم می‌تواند از چنین الگویی پیروی کند. در حکایت «گناه آدم و حوا» روای این راه‌ها را می رود:
اوّل، راوی از این عقیده‌ی عامیانه استفاده می‌کند که مار زیرک است و ویژگی‌های مار چنین و چنان است. او ساخت ِ فیزیولوژیک مار را با خرافات ِ زمانه توجیه می‌کند. این توضیحات حتماً مقبول و معقول به نظر می‌رسیده است (بعد از چند هزار سال، هنوز ملتِ دهات و عامه‌ی مردم به این که خوراک ِ مارْ خاک است، باور دارند. عظمت و قدرت اسطوره را ببین!).
دوم، تصویری از شخصیت خدا به دست داده می‌شود، که زرنگ و محافظه‌کار و اهل حساب و کتاب است. این خدا به نفع‌اش نیست که به این مخلوق‌اش زیادی رو بدهد. پس هر جا لازم می‌بیند به او دروغ می‌گوید. باز یادآوری می‌کنم که این تصور از خدا، بسیار انسان‌منشانه و رئالیستی است. در مقایسه می‌توان گفت، خدا در قرآن از تقدّس و مقامی والاتر برخوردار است.
سوم، با در آمیختن ِ عقاید ِعامیانه درباره‌ی مار و خدا، راوی حکایتی می‌سازد که وقایع‌اش نتیجه‌ای منطقی به بار می‌آوَرَد. مار چون حقیقت را برای آدم فاش می‌کند، از دست و پا محروم می‌شود و محکوم می‌شود که تا ابد روی زمین بخزد. زن چون عامل ِ دانش ِ آدم و سرپیچی‌اش از خداست، محکوم به زاییدن و تحمل درد زایمان می‌شود.
به این ترتیب، راوی با یک تیر چند نشان زده، و بخش‌هایی اساسی از وضعیت بشر را، توضیح داده و توجیه کرده: وضعیت فیزیولوژیک زنان، و علت درد زایمان توضیح داده شده؛ علت اخراج بشر از بهشت و سختی زندگی‌اش بیان شده؛ یک امتیاز منفی به زن داده شده (که حکمی‌ست به نفع مردان و در توجیه ِ مردسالاری رایج، و به نفع تمامی گفتارهای دینی ِ ضدّ زن)؛ و در نهایت، زندگی زمینی بشر آغاز می‌شود.
«و آدم زن خود را حوا نام نهاد، زیرا که او مادر جمیع زندگان است.»
دو نکته‌ی دیگر درباره‌ی خدا در این حکایت قابل ذکر است. اوّل تصویر جذابی است که از برخورد خدا با آدم و حوا، پس از خطای آن‌ها و پنهان شدن‌شان در لای درختان، به دست داده شده. خدا در جنگل می‌چرخد و داد می‌زند: «کجا هستی؟». این تصویر عیناً شبیه تصویر ِ ، پدر/اربابی است که در باغش گردش می‌کند و می‌خواهد فرزند/رعیت‌اش را کنترل کند. آدم هم مثل یک بچه‌ی بازیگوش ِ خطاکار، قایم‌موشک‌بازی می‌کند. تصویر ِ فوق‌العاده جذابی‌ست. بامزه این که آدم و حوا برهنه‌اند!(حتی در عصر پیدایش هم دختربازی ممنوع بوده).
مورد بعدی جایی است که راوی می‌گوید، خدا پس از این که آدم را تنبیه کرد، پیش خودش گفت:
«همانا انسان مثل یکی از ما شده است، که عارف نیک و بد گردیده. اینک مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات نیز برگرفته بخورَد، و تا ابد زنده ماند.» پس خداوند خدا او را از باغ عدن بیرون کرد تا کار زمینی را که از آن گرفته شده بود بکند.
این نوع محاسبه و آینده‌نگری، یکی دیگر از خصیصه‌های انسانی است، که راوی آن را به خدا نسبت داده است. خدا، قهرمان ِ فعال ِ حکایت ِ آفرینش، در حکایت ِ اوّل نقشی فعال داشت، در حکایت دوم، نقشی فعال و البته کم‌تر داستانی داشت، و در حکایت سوم، هرچه‌بیش‌ترْ تبدیل به شخصیتی انسانی، داستانی، و باورپذیر شده است.
پنج‌شنبه 23/8/1387
---------------------------------------------------------------
[1] دربارۀ زبان، محمدرضا باطنی، انتشارات آگاه، چاپ سوم 1374، ص143
[2] شاید بهتر بود، به جای این مثال و مقایسه، شیوه‌ی شکل‌گیری ِ یک حکایت یا اسطوره را مثال می‌زدم. ولی این مثال ِ کوچک هم به نظرم بیانگر بود وزحمتم را کم کرد.

۱ نظر:

Era گفت...

درود...
هم اینک چهارشنبه 87/8/29 منتظر جوابتان هستیم....
فردا بعد از مدرسه سعی میکنم تماس حاصل فرمایم...
امیدوارم شرفیاب شم...
راستی آقا اینجوری ادامه بدید...
میره تو کاره جنازه اطراف پاکدشت...
ضمنا این رمان جذاب "عهد عتیق" رو از کجا میشه پیدا کرد...
با امید بسیارِ دیدار...
بدرود...