۱۳۸۷ آبان ۱۸, شنبه

کتاب مقدّس (2)

در چاپ جدید ِ کتاب مقدّس، علاوه بر تفاوت‌هایی در قطع، فونت، و صفحه‌آرایی، که کتاب را خوش‌خوان‌تر کرده است، بعضی واژه‌ها و عنوان‌ها تغییر کرده است. همین‌جا بگویم که بعید می‌دانم بعضی از این تغییرات، موافق ِ طبع ِ اهل ِ ادبیات و کسانی باشد، که چاپ قدیمی را دیده و خوانده‌اند. برخی تغییرات، نابه‌جا هستند.[1]

برای مثال، در چاپ ِ قدیمی، بخش‌های پنج‌گانه‌ی ِ تورات، «سِفر» Sefr نامیده شده‌اند. در «فرهنگ سخن»، واژه‌ی سِفر این‌گونه معنی شده:
«کتاب ِ بزرگ؛ کتاب: شَه حسام‌الدین که نور انجم است/ طالب آغاز سِفر پنجم است.(مولوی). هریک از بخش‌های پنج‌گانه‌ی تورات».
«اَسفار ِ کتاب مقدّس» عنوانی جااُفتاده و مشهور است. واژه‌های «سِفر» و «اَسفار» حتی به ادبیات ِ داستانی و شعر ِ معاصر هم وارد شده‌‌اند. جای‌گزینی ِ این واژه‌ها، مطمئناً تغییر ِ مطبوعی نیست.[2]
در چاپ قدیمی، هر بخش، به چند «باب» تقسیم شده است. این یک عنوان ِ رایج در فصل‌بندی ِ کتابْ در ادبیات ِ کهن ِ فارسی است که مترجمان از آن استفاده کرده‌اند. در چاپ جدید، به جای «باب» از شماره‌گذاری استفاده شده. درضمنْ هر حکایت، دارای عنوانی ویژه است. مثلاً حکایت نخست ِ «کتاب ِ پیدایش»، «آفرینش» نام گرفته. بخش ِ بعدی حکایت ِ«آدم و حوا» است که چند جمله درباره‌اش می‌نویسم. این نام‌گذاری ِ حکایات، چیزی شبیه نام‌گذاری ِ حکایات ِ «مثنوی» ِ مولوی، و کاری به‌جا و مفید است. این عنوان‌ها، ارجاع به متن را ساده‌تر کرده‌اند.
***
در باب ِ دوم، که «آدم و حوا» نام گرفته، راوی تا پایان ِ آیه‌ی سوم، حکایت ِ آفرینش را ادامه می‌دهد. در حقیقت روایت ِ روز ِ هفتم ِ آفرینش، که روز استراحت خداست، می‌بایست در باب ِ قبلی می‌آمد، حالا چرا نیامده من نمی‌دانم. در آیه‌ی چهارم ِ باب ِ دوم، حکایت ِ آفرینش با این جملات تمام می‌شود:
«این است پیدایش آسمانها و زمین در حین آفرینش آنها در روزی که یهوه، خدا، زمین و آسمانها را بساخت این «در حین آفرینش آنها» عبارت مبهمی است. چرا که راوی در آیه‌ی پنجم چیزهایی می‌گوید که با آن‌چه در آیه‌های قبل آمده بود متناقض است:
«و هیچ نهال صحرا هنوز در زمین نبود و هیچ علف صحرا هنوز نروییده بود، زیرا خداوند خدا باران بر زمین نبارانیده بود و آدمی نبود که کار زمین را بکند.» من نمی‌دانم چه‌طور راوی می‌گوید هنوز علف نروییده بود، حال‌آن‌که در حکایت ِ آفرینش آمده بود که: و خدا گفت «زمین نباتات برویاند، علفی که تخم بیاورد و درخت میوه‌ای که موافق جنس خود میوه آورد که تخمش در آن باشد، بر روی زمین.» و چنین شد.
این و چنین شد، یعنی این که کار انجام شد. این ‌که چه‌طور در باب دوم چیزهایی خلاف ِ این آمده، قابل تأمّل است. آیا راوی ِ دو نوشته متفاوت بوده؟ بعید است؛ چون دو حکایت با جملاتی به هم پیوسته است. بر فرض که راوی فرق کرده باشد، نمی‌باید به این سادگی و در طول دو صفحه، حرف‌ها این‌قدر متناقض باشند.
توضیح ِ منطقی‌تر این است که راوی بلافاصله پس ازتکمیل ِ حکایت ِ آفرینش و شروع ِ حکایت «آدم و حوا»، به گذشته برمی‌گردد و توضیحات بیش‌تری به حکایت آفرینش اضافه می‌کند. منتها این کار را با ظرافت و دقّت تمام انجام نداده است، طوری که خواننده را دچار این توهم می‌کند که دارد روایت‌های متناقض ِ یک واقعه را مطالعه می‌کند.
***
«آدم ‌و‌ حوا»[3]
این، حکایتِ آفرینش «حوا» است. در آیه‌ی هفتم ِ این باب، راوی دوباره به آفرینش ِ آدم بازمی‌گردد و جزئیات بیش‌تری در این باره ذکر می‌کند:
«خداوند خدا پس آدم را از خاک زمین بسرشت و در بینی وی روح حیات دمید، و آدم نفـْس زنده شد. و خداوند خدا باغی در عدن به طرف مشرق غرْس نمود و آن آدم را که سرشته بود، در آنجا گذاشت.»
تا به این‌جا صحبتی از آفرینش "عدن" نشده بود. در ادامه از آفرینش ِ درخت ِ نیک و بد و نهری در عدن سخن رفته است. همچنین از این‌که این نهر به هنگام خروج از عدن، چهار شعبه شده است:
«نام اول فیشون است که تمام زمین حویله را که در آنجا طلاست، احاطه می‌کند. و طلای آن زمین نیکوست و در آنجا مروارید و سنگ جَزَع است. و نام نهر دوم جیحون که تمام زمین کوش را احاطه می‌کند. و نام نهر سوم حدَّقل که بطرف شرقی آشور جاری است. و نهر چهارم فرات.»
قطع ِ روایت ِ یک واقعه‌ی مهم یا جذاب، و صحبت از جزئیاتی که به نظر ِ مخاطب ِ امروزی نالازم می‌آید، گویا جزو ویژگی‌های ثابت کتاب مقدّس است. البته نام بردن از این چهار نهر، در ادامه‌ی روایت ِ تاریخ و روایت پیدایش جهان است. در نتیجه راوی لازم می‌داند از چیزهایی عمده مثل معروف‌ترین رودها، یا واژه‌های ِ مهم (عدن) صحبت کنـَد.
به لحاظ منطقی این کاملاً به‌جاست که روای سعی دارد مطابق اطلاعات مخاطب‌اش داستان ِ خود را روایت کند. و البته باید در نظر گرفت که مخاطب ِ این دوره (که ما باشیم)، چیزهای دیگری در ذهن داریم. شاید علت این‌که بعضی جزئیات به نظر ِ ما نالازم می‌آید، فاصله‌ی زمانی و ذهنیت متفاوت باشد.
از دیدگاه ادبی، توجیه ِ دیگری که می‌توان برای این جزئی‌نگاری آورد، سعی در باورپذیر ساختن ِ نوشته است. توجه به جزئیات، یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های داستان‌های امروزی است. یک ویژگی ِ منفی ِ حکایات ِ قدیمی، کلی‌گویی و نپرداختن به جزئیات است. در حکایت‌ها یا قصّه‌های قدیمی، وقایع به سرعت ِ باد اتفاق می‌افتند. یکی از دلایل ِ این سرعت ِ در روایت، نپرداختن به جزئیات، و حذف ِ مقدمه‌ها و علت‌هایی است که قصّه را باورپذیرتر می‌سازد. در این میان، کتاب مقدّس و تعدادی کتب مشابه، جزو استثناها هستند. کتاب‌های ِ دینی ِ قدیمی، با دید ِ جزئی‌نگر، به لحاظ ادبی و داستانی، از تالیان ِ غیر دینی ِ خود، بسیار جلوتر و با ارزش‌ترند.
در آیه‌ی 10 تا 14 باب دوم، راوی با یک پرش بزرگ، دنیای عهد ِ آدم، و دنیای زمان ِ خویش را به هم پیوند می‌زَنـَد، و نشان می‌دهد که تصور درستی از زمان پیدایش ِ زمین یا انسان ندارد. او از رودها و جاهایی نام می‌بَرَد که در زمانه‌ی خویش می‌شناخته، و آن‌ها را باقی‌مانده از ابتدای آفرینش می‌دانـَد. این تلاش ِ راوی برای روایت ِ “همه چیز” از ابتدای پیدایش، تا عصر نگارش ِ«کتاب ِ آفرینش» است.
در ادامه، خدا به آدم دستور می‌دهد که از درخت نیک و بد نخورَد:
«اما از درخت معرفت نیک و بد زنهار نخوری، زیرا روزی که از آن خوردی، هرآینه خواهی مرد.»
رگه‌ای دیگر از شخصیت ِ انسانی خدا در همین سطر نهفته است. این نوع تهدید کردن و ترساندن، روشی انسانی است. بچه را با عباراتی مشابه همین می‌ترسانند. می‌دانیم که چنین تهدیدی عملی نمی‌شود. اگر "مرگ" را واژه‌ای سمبولیک تلقی کنیم، و آن را معادل ِ "زندگی"، یا نوع ِ جدیدی از زندگی تلقی کنیم، پا را از محدوده‌ی متنْ فراتر گذاشته‌ایم و البته این فرا رَوی، امر ِ نادرستی نیست. اما وفاداری به متن، و داستان، ما را وادار می‌کند که این عبارت ِ تهدید‌آمیز را به صورت سمبولیک معنی نکنیم، بلکه با دیدی کاملاً واقع‌گرا، آن را باید دال بر شخصیت ِ انسانی ِ خدا تلقی کنیم؛ این شخصیت، سعی می‌کند تا مخلوق ِ خود را کنترل کنـَد و البته از شگردی کاملاً رایج و انسانی استفاده می‌کند. پس “مرگ” به معنی زندگی ِ جدید نیست، بلکه دروغی است که پدر به پسر می‌گوید تا پسر، پسر ِ خوبی باشد و در دام ِ بلا نیفتد.
***
واقعه‌ی ِ آفرینش حوا این‌گونه روایت شده:
و خداوند خدا گفت: «خوب نیست که آدم تنها باشد. پس برایش معاونی موافق وی بسازم.»
و خداوند خدا خوابی گران بر آدم مستولی گردانید تا بخفت، و یکی از دنده‌هایش را گرفت و گوشت در جایش پر کرد. و خداوند خدا آن دنده را که از آدم گرفته بود، زنی بنا کرد و وی را به نزد آدم آورد. و آدم گفت: «همانا اینست استخوانی از استخوان‌هایم و گوشتی از گوشتم، از این سبب "نسا" نامیده شود زیرا که از انسان گرفته شد.»
رگه‌های مردسالاری ِ کهن، از ابتدای کتاب ِ آفرینش، آشکار است. خدا شخصیتی مردانه دارد (پس خدا آدم را بصورت خود آفرید). موجود ِ مهمی که خلق می‌کند، یک مرد است. در نهایت هم، حوا را محض خاطر آدم می‌آفرینـَد. این ادعاها، همگی تکراری و البته درست‌اند. اما یکی دو نکته در آن قابل تذکر است. اوّل، در این مردانه بودن، تعمدی وجود ندارد و این یک روایت ِ صادقانه است. دوم، شیوه‌ی خنده‌دار و غیر داستانی ِ برخورد ِ آدم و حوا است. اگر روایتی مدرن از این واقعه نوشته شود، بعید می‌دانم نویسنده به خود اجازه دهد، برخورد ِ آدم و حوا را این‌قدر غیر دراماتیک کنـَد. هنوز گـِل ِ آدم خشک نشده، ‌که حوا را می‌بینـَد و بلافاصله بالای منبر می‌رَوَد و بیانیه‌ای غـَرّا به نفع خودش صادر می‌کنـَد. این برخورد می‌توانست سرشار از کنجکاوی باشد، حال‌آن‌که در این روایت، هیچ کنجکاوی و هیجانی وجود ندارد.
منظور من از این حرف‌ها این نیست که چرا راوی وارد جزئیات این آشنایی نشده است. اتفاقاً این نوع پرداختن به موضوع، نشانه‌‌ای قوی از کهنه‌گی متن و دنیای عهد عتیق است، و روایت را باید روایتی صادقانه نامید. آدم در برخورد با موجودات ِ دیگر هم واکنش ِهیجان‌انگیزی از خود نشان نمی‌دهد. قصد ِ من، بیش‌تر، مشخص کردن ِ ویژگی‌ این حکایت‌ها در مقایسه با داستان‌های مدرن است، نه باید و نباید کردن بر سر ِ چگونگی ِنگارش آن‌ها.
تا به این‌جا، “روایت ِ بُریده بُریده و ناپیوسته‌“، و “توجه به جزئیات” جالب‌ترین شگردهای داستانی ِ متن بود.
شنبه 18/8/1387
----------------------------------------------------------------
[1] این مشخصات ِ نسخه‌ یا چاپ ِ قدیمی ِ «کتاب مقدّس»ی است که من دارم. این نسخه قرار بود توسط "محمد. م" در یک بعد از ظهر، در سال هفتاد و هشت یا هفتاد و نـُه، به من تقدیم شود، که در همان بعد از ظهر "محمد. ظ" از راه رسید و در سالن ِ تاریک ِ قبرستان ِ ادبیاتِ تهران، آن را دودَر کرد. بعدها اسلام موفق شد این نسخه را از چنگ کفر خارج کنـَد، و هرگونه مالکیت ِ محمد. ظ را بر اثر، ملغی اعلام کنـَد. و ظهر بود و بعد از ظهر بود، و چند سال پیش بود.
The Holy Bible in Persian
Reproducing by photography from the Edition of 1904
93 P
1986 – 8M
[2] نام ِ رمانی از ابوتراب خسروی «اَسفار کاتبان» است. احمد شاملو هم در شعر «شکاف» در مجموعه‌ی «دشنه در دیس» این‌طور سروده: «سِفـْر ِ یگانه‌ی ِ فرصت را/ سراسر/ در سلسله پیمودن». این مشت نمونه‌ی خروار است.
[3] به نظر می‌رسد، «آدم و حوا» با نیم‌فاصله تایپ شده است.

۱ نظر:

Era گفت...

درود...
اسلام سرما که هیچی طرفای ما بلایای دیگه ای هم بر سرش آمده...
از خواندنی ها هم بر "زیردست" جان میکنیم...
از خوانده ها هم اشاراتی به "سبکیِ جانکاهِ هستی" استاد "کندرا" میرود...
باشد ببینیمتان...
ولی آقا جدیدا خطرناک شدین...
این عدله کفر چیست که بر پیکره نظام وارد میکند...
مرد سالاری کجا بود آقا...
بگذریم...
پیانو هم سلام میرسونه...
این هفته کذایی هم بکذرد امتحانات...
پروردگار یاری به هم رساند، 5 شنبه بعد دیدارتان خواهیم نمود...
با امید دیدار...
بدرود...