۱۳۸۷ شهریور ۲۵, دوشنبه

دفترچهٔ خاطرات و فراموشی

نویسنده: محمد قائد
ناشر: طرح نو
چاپ دوم، 1384
4000 تومان


چند سال پیش، مدتی پیش از چاپ اوّل ِ «دفترچه‌ٔ خاطرات و فراموشی»، در روزگار شیفتگی‌ام نسبت به احمد شاملو، تقریباً تمام آن‌چه از/ درباره‌ی شاملو منتشر می‌شد می‌خواندم؛ ماه‌نامه، فصل‌نامه، کتاب، روزنامه و هر چیز دیگری که نشانی از شاعر داشت. وقتی بیش‌تر ِ کتاب‌سازی‌های سطح پایین‌ درباره‌ی شاملو را هم جمع کردم و خواندم، و این منبع ِ بی‌زوال به ابتذال کشید، دیگر سراغ موضوع ِ "شاملو" نرفتم، بلکه کلاً از سوژه‌ی مورد علاقه‌ا‌م فاصله گرفتم. در همان مقطع مهم تاریخی بود که «دفترچه‌ٔ خاطرات و فراموشی» را هم به دلیل ِ تصویر ِ شاملو بر جلد کتاب، از رده‌ی همان خزعبلات ِ موجود تصور کردم و نخریدمش. البته نویسنده را هم نمی‌شناختم و نام‌اش برایم گریزاننده بود! خلاصه این شد که کتاب را تا امروز نخواندم.
 
قبل از مرور کتاب، سه نکته را درباره‌ی سایت محمد قائد یاد‌آوری می‌کنم.
 
اوّل این‌که یک‌سال است نوشته‌های قائد را از سایت وزین‌اش دنبال می‌کنم. این سایت شامل آرشیو مفصلی از نوشته‌های جدید و قدیمی ِ نویسنده است. هر وقت گوشه‌ای از سایت قائد را وارسی می‌کنم، حتماً چیزی خواندنی‌ پیدا می‌کنم. این برایم عادت و قاعده شده است، کما این‌که دوستان ِ دیگرم نیز جذابیت این سایت را تأیید می‌کنند.
 
دوم، کم‌تر سایت فارسی‌ای را می‌شناسم که در درست‌نویسی ِ دستوری، و رعایت ِ رسم‌الخطی یک‌دست، به پای سایت قائد برسد. یاد‌آوری می‌کنم که رسم‌الخط قائد، بعید است مطابق رسم‌الخط مصوّب فرهنگستان باشد، چون سرهم‌نویسی‌های ِ زیادی دارد. با این ‌حال می‌توان گفت املای نوشته‌های قائد نسبت به نوشته‌های دیگران، بالنسبه یک‌دست‌تر و درست‌تر است.[1]
 
سوم، محمد قائد فی سبیل‌الله کتاب‌های خوب‌اش را در سایت‌اش قرار داده، و این برای کسانی که از نعمت خدادادی پرینتر برخوردارند، موهبتی ا‌ست.
این چند سطر فقط سپاسی ناچیز بود از پستوی ِ شخصی ِ من، به نویسنده‌ای که یک سال است مجانی از نوشته‌ها و اندیشه‌اش استفاده می‌کنم و لذت می‌برم.
***
«دفترچه‌ٔ خاطرات و فراموشی» مجموعه‌ای از مقاله‌های انتقادی با موضوعات ِ گوناگون است که با ”مقدمه“‌ای از بابک احمدی در ستایش ِ فرم ”مقاله“ آغاز می‌شود. بابک احمدی درباره‌ی ویژگی ِ پست‌مدرن ِ این ”فرم“ می‌گوید:
 
«تنها گسست از اندیشه‌ی مدرن، و آغاز نقادی رادیکال از آن، ما را به کشفِ گوهر ِ رساله‌نویسی، پراکنده‌گویی، نامنسجمی ِ متن، قطعه‌نویسی، و گزین‌گویی راهنما شد. نیچه بشارتگر ِ”شیوه‌ی بیان تازه“ بود.» [2]
 
و البته نکته‌ی مهم دیگری را تذکر می‌دهد:
 
«می‌توان دید که گاه اندیشه‌ی مدرن در اوج اندیشه‌اش رساله‌نویس نبود. درست است که ما امروز از رساله‌های فیلسوفان ِ مدرن (دکارت، لایب‌نیتس، لاک و...) بیش‌تر می‌آموزیم تا از کوشش آنان برای ”نظام‌مندکردن ِ اندیشه‌هایشان در پیکر کتاب‌ها“ (هگل) اما همیشه چنین نبود.»
 
در ”پیش‌درآمد“ِ کتاب، درباره‌ی ویژگی‌های مقاله ( (essayنکاتی آمده که تا حدودی ما را با شیوه‌ی مقاله‌نویسی ِ قائد آشنا می‌کند. از جمله:
 
«مشخصه‌ای که essay را از دیگر انواع متمایز می‌کند گستردگی چشم‌انداز ِ بحث و ارائه‌ٔ نظرات مختلف و حتی متضاد اما همواره با سبُکروحی و پرهیز از دست زدن به قضاوت نهایی است. نویسنده ممکن است دیدگاه و اعتقاد خویش در مورد موضوع مورد بحث را بیان کند، یا تنها به زیر و بالا کردن نظرات دیگران بپردازد. جدی گرفتن موضوع اما پرهیز از خشکی، و طرح نکات علمی و فنی به شکلی که برای خواننده‌ٔ عام نیز قابل درک باشد از خصوصیات این نوع نوشته است. پرداخت ِ سرگرم‌کننده، برخورداری از فراز و فرود، دوری از استدلال‌های انتزاعی، استفاده از مثال و روایت و به‌کارگیری ِ زبان پرنقش‌ونگار اما بی‌تکلّف از دیگر جنبه‌های essay است.»
 
«به نظر ِ یک کارشناس ِ این سبک‌ نوشتار، ”مقاله سندی علمی نیست“.»
 
یک.
اگر آوردن ِ جمله‌ی آخر ِ نقل‌ قول ِ بالا به معنای تأیید ِنسبی ِ آن باشد، با اندکی احتیاط می‌گویم، ”مقاله‌نویسی“ چندان با اهداف ِ نویسنده هم‌خوانی ندارد. قائد در بسیاری از مقاله‌هایش، چیزهایی را عنوان می‌کند که به نظر ِ مخاطب، تبلیغ ِ نگاه”ِعلمی“، یا ترویج ِ دانش ِ تجربی، و نگاه ِعینی‌ و واقع‌گرا به جهان [در مقابل ِ نگاه درون‌گرا و انتزاعی]، به نظر می‌رسد. تازه فقط ” به نظر“ نمی‌رسد، بلکه اساساً نویسنده آن‌چه را که به‌نظر ”غیر علمی“ می‌آید نقد می‌کند، و یاد‌آوری می‌کند که ”علم و اندیشه“ چیست. انتقادات محمد قائد از عرفان، و ادبیات فارسی، در دومین مقاله‌ی این مجموعه «مفهوم ِ آینده در تفکر اجتماعی ِ معاصر و در ادبیات قدیم»، بخشی از نگاه ِ علمی ِ مذکور، و بخشی از تعریف ِ محمد قائد از ”علم“ و ”اندیشه“ است.
 
این مقاله از اصل و اساس نکات درستی را پیش ‌کشیده و نقد کرده، که من ِ مخاطب نیز با آن موافقم. پرسش ِ من این است که یک اندیشمند، که ذهن ِ عرفان‌زده، خیال‌باف، و آشفته‌ی انسان ایرانی را نقد می‌کند، به چه دلیل خودش فرمی را برای این کار برگزیده که گریزان از نظم، پراکنده‌گو، بیش‌تر ادبی، و کم‌تر علمی‌ست.
 
مقاله همان‌طور که از لفظ‌‌‌‌‌اش نیز برمی‌آید، شباهت ِ زیادی به ”گفتار“ دارد. گفتارْ مجال ِ این ‌شاخه، ‌آن‌ شاخه پریدن است. مجال ِ حرف ِدل‌بخواه زدن است. نمی‌توان منکر فایده‌ و کاربرد ِ”علمی“ِ این فرم شد، ولی اگر از ذهن ِ ایرانی انتقاد کنیم که چرا در عرصه‌ی زندگی اجتماعی، خود را از شعر و عرفان رها نمی‌کند، آن وقت می‌توان سخت‌گیرانه‌تر پرسید که: چرا در عرصه‌ی روان‌شناسی ِ اجتماعی و نقد فرهنگی، هرچه‌بیش‌تر از ادبیات‌بازی دست برنمی‌داریم؟
 
گویا نویسنده فرم مقاله را حلقه‌ی واسط ِ فهم ِ عامه به کتب ِ تخصصی‌تر ِ علمی می‌داند. شاید چون ذهن ِ ایرانی تنبل‌تر از آن است که فعلاًُ یک کتاب چندصد صفحه‌ای علمی یا فلسفی را بخواند، پس نوشته باید با مذاق ملت سازگار باشد.
 
دو.
 
قائد زبان خوشایندی دارد و نکاتی را که در مقدمه‌ی ِ کتاب درباره‌ی زبان ِ پرنقش‌ونگار گفته، رعایت می‌کند. ابتکار در ترکیب‌سازی [از دید ِ ساختار ِ واژه] و طنزنویسی [از دید معنا] جزء عناصر ثابت این زبان است. این خاطره نمونه‌ای از مقوله‌ی بازی با واژه‌ است، و هم دید طنز ِ نویسنده را نشان می‌دهد. ترکیب ِ ”نیرنگستان ِ آریایی ـ اسلامی“ را در وصف ِ مام ِ میهن، فقط در نوشته‌های قائد دیده‌ام. البته در کتاب ِ موردِ بحث ِ ما، فعلا از ”میهن ِ آریایی اسلامی“ صحبت شده و ترکیب ِ نیرنگستان [وام گرفته از صادق هدایت] + آریایی ـ اسلامی، احتمالاً از اختراعات جدیدتر ِ نویسنده است. ترجمه‌ی نام "فریدون آدمیت" به "ف. اومانیته"، و ساختن ِ نام ِ "لارنس دشتستان"، و "انسان ِ ابزارنساز"(انسان ایرانی) از این مقوله است. در تعدادی از طنزپرانی‌های قائد، به صورت مستقیم یا غیر مستقیم، تأثیر زبان و نگاه ِ طنز ِ "صادق هدایت" را می‌توان دید.
 
گویا اهل ِ نویسندگی معتقدند که ما فارسی‌زبانان در نوشتن جملات بلند با مشکل مواجه‌ایم. بنا به توصیه‌ی بعضی‌ از این متخصصان ِ زبان، بهتر است ما جملات بلندمان را به جملات کوتاه‌تری تقسیم کنیم که مطلبْ واضح‌تر و قابل فهم‌تر شود. این توصیه برای نوآموزان البته مفید و واجب است ولی برای نویسندگانْ لزومی به رعایت چنین چیزی نیست. قائد در بسیاری از نوشته‌هایش، جمله‌های ِ مرکب ِ چندخطی می‌نویسد؛ البته حساب‌شده و با معنای آشکار. بعضی وقت‌ها که این جملات با کنایه و شگردهای ادبی آمیخته‌اند، درک ِ نوشته کمی مشکل می‌شود، اما با دوباره‌خوانی، هیچ ابهامی در معنای جمله باقی نمی‌ماند. این‌جا باز مشکل ِ استفاده از فعل‌های متعدد وجود دارد ولی می‌توان گفت که جملات ِ بلند ِ مرکب در اختیار داریم. نمونه:
 
«استاد [محمد تقی] جعفری، مانند تمام همگنانش در جهانی کوچک و بسته، خیال می‌کرد مسیر فکر بشر در خطی مستقیم و واحد از آدم ابوالبشر شروع و به ادبیات منظوم ایران ختم می‌شود، و ”آقای راسل“چون می‌گوید مسیحیت را جدی نمی‌گیرد، پس یک درجه پیشرفت کرده است و خود‌به‌خود مسلمان و پیرو مولاناست اما خودش خبر ندارد.»[3]
 
زبان ِ نویسنده با این که پر از ترکیبات و واژه‌های امروزی‌ست، اما زبانی فخیم است و البته مخاطب عادی ممکن است در دریافت‌اش لـَنگ بزند. یکی از دوستان من که یک معلم ِ فوق دیپلم بازنشسته است، با خواندن ِ بندی از یک مقاله‌ی نویسنده، گیج شده بود. مقاله را بُرد خانه بلکه با کشف‌وشهود به مفهوم آن پی ببرد.
 
از توصیه‌های زبانی ِ قائد به اهل قلم این است که هرچه کم‌تر ”صفت‌های برتر“ و ”قید‌“های اغراق‌آمیز را به کار ببرند. توصیه‌ی کاملاً به‌جایی است، زیرا کاربرد ِ واژه‌های "به‌شدت"، "بهترین"، "بزرگ‌ترین"، "هنرمندترین"، "زیباترین"، "اصلی‌ترین"، و واژه‌های مشابه، جزء عناصر ِ ثابت ِ زبانی ِ رایج ِ متن‌های ِ ژورنالیستی شده، و اگر قدری واقع‌گرا باشیم، این واژه‌ها، در متن‌های مذکور، نه تنها معنایی واقعی ندارند، بلکه سعی دارند سطحی‌نگری ِ نویسنده، و بی‌معنایی ِ متن را جبران کنند.
 
سه.
قائد در طنزنویسی، روش‌های متفاوتی دارد. در بسیاری از نوشته‌های وی، نشان دادن ِ موقعیت و اندیشه‌ی بدوی، یا جهالت ِ ما، در مقایسه با فکر و زندگی امروزیان، طنز می‌آفریند. مثلاً قراردادن ِ شعر ِ عارف قزوینی در ابتدای مقاله‌ی «دگردیسی یک آرمان» علاوه بر جهالت ِ عارف ِ قزوینی نسبت به جهان، و مفهوم وطن‌پرستی، همچنین شیوه‌ی مضحک ادیبان سنتی در پرداختن به مسائل ِ جهان ِامروز را نشان‌ می‌دهد.
 
ای لـنـیـن ای فـرشـــتـــهٔ رحمـت
قدمی رنجه کن تــــو بــی ‌زحمت
تـخم چشم مــــن آشیانــه‌ٔ تـــوست
پس کرم‌ کن که خانه خانه‌ٔ تـوست
یـــا خرابـــش بکن و یــــا آبــــاد
رحمـت حق بـــه امتحان تو بـــاد
بلشویک است خضر ِ راه ِ نـجات
بــــــر مـحمــد و آل او صلــوات
 
آهنگ این شعر مرا یاد این بیت «هر که دارد امانتی موجود/ بسپارد به بنده وقت ورود» می‌اندازد. فکر نکنم آن از این جدی‌تر باشد.
 
تشخیص کلیشه‌ها و باورهای بی‌پایه‌ی ذهن ِ ملت، و زیراب ِ این علایق را زدن، علاوه بر هوش و دانش، نیاز به نکته‌سنجی و ذوقی مخاطب‌پسند دارد. این بر عهده‌ی نگاه ِ طنز ِ نویسنده است. یک نمونه‌ی دیگر در مقاله‌ی «به مردگان نمره‌ٔ انضباط بدهید»:
 
«در روزنامه می‌خوانیم: ”استاد احمد آرام بی‌شک به قبیلهٔ آخرین مردان استخواندار و بسیاردان تعلق داشت.“ تردیدی نیست که آن گونه افراد به معنی حقیقی کلمه دود چراغ خوردند. اما این کافی نیست تا بتوان نتیجه گرفت که با انقراض سلسلهٔ ”مردان استخواندار ِ بسیاردان“ قبیلهٔ ما به حد طایفه‌ٔ نسوان ِ غضروفی‌ و کم‌اطلاع تنزل یافته است.»[تأکید از من است]
 
چهار.
 
میزان ِ ارجاعات نویسنده به آثار و شخصیت‌های ادبی، تاریخی و هنری بسیار بالاست. در صفحه‌ی دوم ِ اوّلین مقاله‌ی کتاب (ص20 و 21)، به این اسم‌های خاص اشاره شده:
 
ملک‌الشعرای بهار، شیراز ِ نود سال پیش، دربارهای روزگار باستان ایران و روم، باربد و نکیسا، اروپای قرن هفدم، بتهون، موتزارت، ماشین زمان، اچ. جی. ولز.
 
این‌ها فقط تعدادی از اسم‌ها بود که از یکی دو صفحه، و به صورت اتفاقی انتخاب شده‌اند. پرسشی که در این مورد به نظرم می‌رسد این است که به‌لحاظ ِ زمانی، این ارجاعات بیش‌تر مختص ِکدام دوره‌اند؟ من آمار نگرفتم ولی گرایش غالب ِ این ارجاعات را، آثار ِ شناخته‌شده‌‌ی ِ کلاسیک‌تر می‌بینم. در مورد ِ ارجاعات ِ ادبی، درست است که از/درباره‌ی "مارسل پروست"، "ویرجینیا وولف" هم چیزهایی در متن‌های قائد می‌بینیم، اما بسامد ِ ارجاعاتْ اشخاص، و آثار ِ شناخته‌شده‌تر‌ند. در جایی هم که نویسنده از والاترین آثار نمایشی و ادبی نام می‌بَـرَد، هیچ اشاره‌ای به معاصران نمی‌کند.[4] در اشاره به آثار فارسی، متون ِ تاریخی و نوشته‌های رجال سیاسی و شاعران و نویسندگان عصر مشروطه و به قولی ماقبل ِ مدرن، ارجحیت دارند. از بین نویسنده‌های ایرانی ِ معاصر، صادق هدایت و نسل اوّل ِ نوگرایان، در صدرند و بقیه به‌خصوص نویسندگان نسل دوم و سوم چندان مهم نیستند. اگر ادعای فوق درست باشد، می‌توان نتیجه‌‌ گرفت:
 
نویسنده سعی دارد با مخاطب‌اش ارتباط برقرار کند؛ فرم ”مقاله“ را انتخاب کرده، و عرصه‌ی بحث ”روان‌شناسی اجتماعی“ است، به‌ناچار ”مخاطب“ اهمیتی ویژه دارد. مسأله دیگر بودن و نبودن، کاوش ِ نیک و بد، و گفتن ِ جملاتِ قصار ِ فلسفی و ادبی نیست. بحث باید کاربردی و راهنما باشد. گویا از نظر ِ نویسنده، کاربرد ِ مثال‌های ادبی، تأثیر ِ مثبتی بر مخاطب دارد.
 
از سوی دیگر با در نظر گرفتن ِ این نکته که قائد به‌لحاظ ِ مرامی، زبان‌بازی‌ ِ ادبیاتی‌ها را مرتبط با پیش‌رفت علمی نمی‌داند، ولی به‌ناچار باید هم به‌عنوان ِ ”مصالح“، و هم در”روش“ ِ کار، از ادبیات در پیش‌برد بحث و کسب اعتبار برای نوشته‌هایش استفاده کند، پس راه ِ حل مسأله را در ارجاع به آثاری می‌بیند که کم‌تر بر سر ِ ”زبان“ جنجال می‌کنند، و آثار کلاسیک البته در این موردْ بیش‌تر کاربرد دارند. محافظه‌کاری ِ نویسنده در ارجاع به آثار نوتر ِ ادبی، هم‌خوان است با نظراتِ او در باب ِ گرایش‌های نوتر ِ فلسفی، ادبی، و زبان‌شناسی.
 
پنج.
 
نویسنده با توجه به باورهایش، آن نوع از تفکر یا فلسفه را که چندان در بند ِ اجتماع نیست و بیش‌تر انتزاعی‌ست، آن نوع دانش ادبی را که سعی می‌کند خودمحور و قائم‌به‌ذات باشد، آن نوع هنر که قوائد ِ زیبایی‌شناسی را چنان جدی می‌گیرد، و چنان در خود فرو می‌رود که به‌نظر یک بازی ِ صرفاً انتزاعی می‌رسد، آن نوع نگاه که زبان را محور ِ هستی می‌داند، و بالأخره هر نوع انتزاعیاتی را که ارتباط آشکاری با واقعیات عمده‌ی زندگی بشر و علوم تجربی ندارد، سرگرمی، و از دیدگاه ِ پیش‌رفت ِ بشر، بیهوده می‌داند. از نظر قائد، دانش ِ تجربی، و اقتضائات ِ عینی و مادی زندگی بشر است که تعیین کننده‌‌ است، نه فلسفه‌بافی و خیال‌بافی ِ‌ فیلسوفان یا ادیبان و شاعران. بعضی شواهد ِ این برداشت‌های ِ من از این قرارند:
 
«نـَه پنجاه و چهار رساله‌ٔ فلوطین درباره‌ٔ هبوط و هدایت ِ نفْس به دانش ما درباره‌ٔ حضورمان در کشتی ِ زمین و بحر جهان چیزی افزود و نه خروارها شعری که شاعران ایرانی بر پایه‌ٔ آن فرضیه‌ها گفتند.»[5]
«نه سقراط، نه جفرسون و نه هیچ انساندوست بزرگ دیگری تا زمان فراهم آمدن ِ زمینه‌های عملی و عینی الغای بردگی ـ یعنی از دست رفتن ِ سودمندی ِ برده‌داری از نظر اقتصادی ـ علیه مالکیت انسان بر انسان حرفی نزد.»[6]
 
«حسب واژگانی كه در ایران هم رایج شده، هر چیزی دو نوع دارد: ماقبل مدرن‌ـ مدرن‌؛ و پست‌مدرن. باقلوا مربوط به ماقبل مدرنیته است اما شكلات سویسی لابد هم مدرن و هم پست‌مدرن است چون هنوز چیزی به نام فراشكلات به بازار نیامده. همین طور تلگراف در قیاس با ای‌مِیل، و قلم ‌و دوات نسبت به روان‌نویس. بد نبود می‌دانستیم تحلیلگران پست‌مدرنیسم دربارۀ سرویسی بهداشتی كه در عكس دیده می‌شود چه نظری دارند. آیا اینها وسایلی است پیشامدرن و آنتیك، مدرن، یا پسا‌مدرن؟»[7]
 
خلاصه‌ی بندهای بالا این برداشت است: اوّل، فلسفه و ادبیات، چیزهایی‌ست انتزاعی، و مربوط به عالم خیال و احساس و آن‌چه در پیش‌رفتِ [علمی] بشر مؤثر است نه خیال‌بافی، بلکه دانش تجربی‌ست. دوم، آن‌چه در ایران تحت عنوان فلسفه و مدرن و پست‌مدرن عرضه می‌شود بیش‌تر شوخی‌ست و نمی‌توان به آن تکیه کرد. گیرم با توجه به نوشته‌های دیگر ِ نویسنده، می‌توان گفت که در مورد آخرین واژه‌ی ِ مورد ِ اشاره، یعنی پست‌مدرن، اصل ِاروپایی‌اش هم چیزی جدی نیست (متأسفانه رفرنس این نوع نظرات را یادداشت نکرده‌ام؛ ولی فکر نمی‌کنم این ادعای من چیزی مناقشه برانگیز باشد).
 
تا جایی که من فهمیده‌ام، منشأ این انتقاد از ”عرفان“، ”فلسفه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی انتزاعی“، ”شعر“ و چیزهایی از این قبیل، دید ِ انتقادی ِ نویسنده‌ای عینی‌گراست که دارد برای جامعه‌ای خواب‌زده، نسخه‌ی بیداری می‌پیچد، و به نظرم از این دیدگاه، در درستی سخن نویسنده جای حرف و بحث نیست.
 
اما به‌عنوان یک مخاطب ِ فلسفه‌نخوانده، دو پرسش را درباره‌ی نظرات ِ نویسنده در زمینه‌ی ارتباط ِ ادبیات و فلسفه، با پیش‌رفت علمی و تکنولوژیک، و روش برخورد ِ نویسنده با این مقولات عنوان می‌کنم:
 
برخی عوام معتقدند که مژه‌های امام غائب را در بین صفحات قرآن می‌توان یافت. پژوهش‌های ِ عملی ِ من در چند قرآن، منجر به کشف مژه‌هایی متعدد [به‌عنوان ِ یافته‌های عینی] شد. بر این اساس، آیا می‌توان تصور کرد نیچه هم با ”مشاهده‌ی ِ عینی“ ِ مشابه، یا سفر به سرزمین فلسطین پی بُرد که ”خدا مرده است“، یا این‌که آن سخن‌‌اش از جمله‌ی ”الهامات“ و ”واردات ِ غیبی“‌ است؟
 
دیگر این‌که، آیا گرایش ِ خودآگاه و ناخودآگاه ِ نویسنده به ادبیات و شگردهای ادبی، و توسل‌جستن به فرمی با ویژگی‌های ”شاعرانه“، نشان از ارزش ِ عینی و حتی علمی ”ادبیات“ به‌مثابه‌ی واقعیت، و ”زبان“ به‌عنوان عاملی فراتر از ابزار نیست؟
 
پرسش ِ دوم ِ من انکاری نیست؛ یعنی این که به‌ دنبال ِ جواب هستم، و البته فکر کنم علاوه بر آن‌که باید اندکی در قطعیت ِمطلق ِ روش ِ تجربی شک کرد، همچنین باید جایگاه مقاله‌ی‌ انتقادی ـ اجتماعی ـ ادبی را در ”دید ِ تجربی و علمی به جهان“ مشخص‌تر کرد.
 
پس از همه‌ی این روده‌درازی‌ها بگویم که ای‌بسا برداشت‌های من از آثار قائد اشتباه باشد. فقط می‌گویم: ”برداشت من“ این بود که این نویسنده، ”نگاه علمی به قضایا“ را با ”روشی علمی“ ترویج می‌کند. نویسنده در ابتدای کتاب‌اش تذکر داده که این مقاله‌ها ممکن است علمی هم نباشند. در جایی هم تذکر داده که روش ِ صرفاً پوزیتیویستی توضیح‌دهنده‌ی علل مسائل نیست. پس علت ِ پُرگویی ِ من چه بود؟ علت آن بود که پس از یک سال دنبال کردن ِ مقالات ِ نویسنده، ”تصور ِ من“ این بود که نوشته‌های علمی ِ انتقادی را می‌خوانم. در این‌جا احتمالاً دید ِ من ِ خواننده باید تصحیح شود و نه لزوماً روش ِ کار ِ قائد، زیرا آن‌طور که من فهمیده‌ام، نویسنده چندان ادعایی در استفاده از روش علمی ندارد.
 
شش.
 
در مقاله‌ی اوّل ِ کتاب با عنوان « درباره‌ٔ نوستالژی»، فکر می‌کنم نکته‌ای درباره‌ی نوستالژی عنوان شده که می‌توان بازترش کرد و تعمیم‌اش داد. آن‌چه به‌عنوان ِ عاملی اساسی، بدترین و تلخ‌ترین گذشته را نوستالژیک می‌کند، ”زندگی ِ ازدست‌رفته“ ا‌ست. افسوسی که بر یادهای گذشته می‌خوریم، خودآگاه یا ناخودآگاه از همین واقعیت ِ تلخ ِ ”گذر ِ زندگی“ برمی‌خیزد. پس در هر مقطع ِ عمر که به خاطراتِ گذشته رجوع کنیم، حسرت ِ ناخودآگاه ِ ”عمر ِ رفته“ با ماست. شاهد: یکی از بدترین و مزخرف‌ترین تجربه‌های هر ایرانی ِ مذکر، تجربه‌ی سرشار از بطالت ِ دوران ِ سربازی است. کم‌تر سربازی را دیده‌ام که به‌هنگام خدمت ِ اجباری، راضی و خوشحال باشد؛ اما مدت زمان ِ زیادی نمی‌گذرد که گذر ِ زمانْ تلخی را رقیق می‌کند و آن‌چه باقی ‌می‌مانـَد، افسوس خوردن بر همان دورانْ به دلایلی واهی است؛ یعنی همان تناقض مذکور که "ملک‌الشعرای بهار" گرفتار آن بود. "میلان کوندرا" در کتاب ِ «بار ِ هستی»، از نگاهی دیگر و به‌نحوی دقیق‌تر، نقش ِ ”گذر زمان“ را در پیدایش ِ نوستالژی، باز می‌کند:
 
«چندی پیش من در وضعی قرار گرفتم که به نظرم باورنکردنی می‌رسید. کتابی درباره‌ی هیتلر را ورق می‌زدم و در برابر بعضی از عکس‌های آن دچار هیجان می‌شدم، زیرا این عکس‌ها دوران کودکیم را ـ که زمان جنگ سپری شده‌بود ـ به خاطرم می‌آورد. چندین نفر از اعضای خانواده‌ام جان خود را در اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها از دست داده بودند، ولی مرگ آنان در رابطه با عکس هیتلر چه مفهومی داشت عکسی که زمانی‌تمام‌شده از زندگی‌ام را به‌خاطر می‌آورد. زمانی که بازنخواهد گشت؟
 
این آشتی با هیتلر تباهی عمیق اخلاقی را در دنیایی که اساساً بر عدم بازگشت بنا شده است، آشکار می‌کند، زیرا در این دنیا همه‌چیز از قبل بخشوده شده و همه‌چیز در آن به‌طرز وقیحانه‌ای مُجاز است.»[8](تأکیدها از من است).
 
شاید این ”گذر عمر“ را بتوان علت‌العلل هر نوع نوستالژی نامید.
 
هفت.
 
مقاله‌ی «اسنوبیسم چیست» علاوه بر آن‌که خواندنی‌ست مفصل هم هست. نویسنده گفته که قابلیت کتاب شدن هم دارد ولی همین‌قدر هم مقصود را روشن می‌کند. نکته‌ی قابل تذکر درباره‌ی این مقاله آن است که ما ایرانی‌ها در مصادره‌به‌مطلوب ِ این‌گونه مفاهیم ِ وارداتی، تخصصی ویژه داریم. نمی‌خواهم به صورت نابه‌جا قصه تعریف کنم، اما به عنوان مصداقی از این بحث، موردی را یاد‌آور می‌شوم که من و یکی از دوستان‌‌ام، توسط ِ دوستی دیگر، اسنوب خطاب شدیم. اتهامی که می‌شد به ما نسبت داد، ”علاقه به داشتن ِ شخصیتی دیگر“ و شاید ”تمایز“ بود، که البته دومی صفت ِ بسیار مزخرفی‌ست، و این برداشت را آن دوستْ راجع به ما داشت، نه این که من بپذیرم.”دیگری بودن“چیزی‌ست که من با علاقه‌ی تمام دنبال‌اش هستم، اما شخص ِ اتهام‌زن، رفتار ِ ما را ”تظاهر“ تلقی می‌کرد. همه‌ی این‌ها در حالی بود که دوست ِ ما، بسیاری از شرایط ِ اسنوب بودن را داشت. در چنین مواردی، این مفهوم واقعاً پا در هوا می‌مانـَد؛ یکی او می‌گوید، یکی من، و دعوا الی‌الأبد ادامه می‌یابد. در مقاله‌ی قائد، تذکر داده شده که هر کس ممکن است لحظاتی از زندگی‌اش را اسنوب باشد. با این تفاصیلْ مفهومی را که این‌قدر گسترده است، و مصادیق متعددی را شامل می‌شود، و تازه، با روان‌شناسی فرد هم مرتبط است، نمی‌توان به آسانی به‌کار برد. محمد قائد، ابراهیم گلستان را اسنوب می‌نامد. رفتارهای متعددی را از گلستان، مثال می‌زند، و شواهد ِ بسیاری بر درستی‌ مدعایش می‌آوَرََد. "گلستان" به آن صفات شهره‌ی خلق است. آیا در مواردی دیگر هم می‌شود این صفت را به‌سادگی ِ همین موردْ به‌کار بُرد؟ با درنظرگرفتن ِ تجربه‌ی خودم، و با توجه به دایره‌ی گسترده‌ی شمول ِ این مفهوم، می‌گویم، واژه‌ی ”اسنوب“ می‌تواند در کشور ِ گل و بلبل ِ ما، تبدیل به یک فحش شود، و کارکردی نظیر ِ انگ‌هایی چون ”غربزده“ و ”بورژوا“ در دوره‌ای از تاریخ معاصر را داشته باشد.
 
هشت.
 
مقاله‌ی «نتیجه‌ٔ اخلاقی را فراموش نفرمایید» را قائد در سال هفتاد و پنج برای «ماهنامهٔ فیلم» نوشته، که هم نکات جالبی را از جمله راجع به جهان‌بینی ِ جنگ در سینمای ایران توضیح داده، و هم ادعاهای عجیبی را مطرح می‌کند. بند ِ زیر تعدادی از آن ادعاهاست:
 
«فیلم ِ عاری از جهان‌بینی ِ اجتماعی و فارغ از جهت‌گیری سیاسی وجود ندارد و هر فیلمی همان پیامی را می‌رساند که در سناریوی آن مستتر است، گرچه سینما پدیده‌ای است پیچیده‌تر از ادبیات و به همین سبب پیام آن لزوماً و دقیقاً همان حرفی نیست که بازیگرها بر زبان می‌آورند. کمال، با وام گرفتن ِ واژگان ِ فیزیکدانان، برآیند ِ بُردارهای مختلف‌الجهت است، و جنبهٔ زیبایی‌شناسانه یکی از آن بُردارهاست.»[9]
 
در همین چند سطر چندین ادعا مطرح شده که در یکی دو موردْ موضوعات ِ پیچیده‌ای داریم که باید با احتیاط سراغ‌شان رفت.
 
اما در این مورد که «هر فیلم همان پیامی را می‌رساند که در سناریوی آن مستتر است» باید گفت که خیر. اگر قضیه این‌قدر ساده بود، اساساً نظرات درباره‌ی فیلم‌ها و دیگر آثار هنری (شعر، داستان، نمایش، و...)، این همه متفاوت نبود. اختلاف نظرها دقیقاً معلول ِ این است که معلوم نیست هر اثر هنری چه تعداد برداشت ِ متفاوت را می‌تواند بیافریند و به تبع‌اش چه ”پیام“‌های متفاوتی را می‌تواند برساند. دیگر این که ماهیت هنر ابهام و ایهام است. اگر قائل به این باشیم که هر سناریو پیامی دارد [که مطمئن نیستم این‌ طور باشد] و دقیقاً همان پیام را می‌تواند منتقل کند، سینما یا هنر، تبدیل به یک رسانه در حدّ روزنامه خواهد بود. یک مثال ِ ساده در ردّ نظر ِ فوق:
 
شهرنوش پارسی‌پور در «خاطرات‌ زندان»‌اش درباره‌ی فیلم‌هایی که در اوایل دهه‌ی شصت، در زندان‌های ایران، و به منظور ِ هدایت ِ زندانیان ِمجاهد و چپ و غیره پخش می‌شد، می‌گوید:
 
«در همین ایام جسد پاسدارانی پیدا شده بود که به دست چند مجاهدْ کشته شده و در بیابانی دفن شده بودند. مجاهد ِ مسئول ِ این کشتار نیز دستگیر شده بود. در نواری که ما می‌دیدیم، مجاهد کنار قبر نشسته بود و پاهایش در قبر بود. شکنجه‌ی شدید باعث شده بود که نتواند خودش را صاف نگه دارد و در همان حال بنا به روال ِ مجاهدین با دشنام دادن به منافقین برای برادران پاسدار دلسوزی می‌کرد. اسدالله لاجوردی که نوار را تهیه کرده‌بود کوچک‌ترین مهارتی در این کار نداشت، در نتیجه میزانسن ِ صحنه به‌گونه‌ای بود که به جای آن که ایجاد تأثر کند، باعث خنده می‌شد. اشخاصی که با هنر سینما آشنا هستند می‌دانند که می‌توان مرگ یک ماهی را به‌گونه‌ای نشان داد که همه بگریند و در عوض مرگ صدها انسان را به‌نحوی در معرض نمایش گذاشت که افراد از خنده روده‌بُر شوند. صحنه‌ای که ما در تلوزیون می‌دیدیم به‌شدت خنده‌آور بود و همه خندیدند. مسئول بند منقلب شد و به سوی در دوید.»[10]
 
بر اساس این بند دو چیز را می‌توان اثبات کرد. اوّل، پیامی که بیننده‌ی یک فیلم برداشت می‌کند، مستقل از خواست ِ سازنده‌ی فیلم است. این حرف حداقل از سی چهل سال پیش، در بین اهل هنر و به‌خصوص ادبیاتی‌ها، پذیرفته شده است. مثال بالا فقط یک فیلم ِ ساده‌ی مستند بود. مطمئناً مفهوم ِِ فیلم ِ مستندْ ساده‌تر، قابل ِ استنادتر، و عینی‌تر است تا فیلم ِ هنری ِ برخوردار از تکنیک‌ و داستان ِ پیچیده‌. دوم، هنرمندْ فقط تا حدودی می‌تواند در ”انتقال ِ مفهوم مورد نظر“ش موفق شود، ولی هیچ‌گاه این موفقیت قطعی نیست. در مورد ِ مثال بالا ممکن است بگوییم که چون کارگردان ناشی بوده، کار آن‌طور از آب درآمده؛ ولی خیر. ماهرترین کارگردانان یا نویسندگان، فقط تا حدّی بر معنایی که منتقل می‌کنند مسلط‌اند. از یک لحظه‌ی خاص، اثر ِهنری و اندیشه‌ی معلول ِ آن، از دست ِ هنرمند خارج می‌شود، و آن لحظه‌ای‌ست که اثر در برابر میلیون‌ها ذهن ِمتفاوت قرار می‌گیرد.
 
و آخرین موردْ ادعای ”پیچیده‌تر بودن ِ سینما از ادبیات“ است. من آن تخصص و نگاه ِ همه‌جانبه را ندارم که تکلیف این مسأله را معیّن کنم، ولی دلیلی که قائد برای این سخن‌اش آورده، حتماً نادرست است، به چند دلیل: (1) پیام یک فیلم یا یک رمان، لزوماً از زبان ِ بازیگرها[یا شخصیت‌ها] بیرون نمی‌آید که بگوییم «سینما پدیده‌ای است پیچیده‌تر از ادبیات و به همین سبب پیام آن لزوماً و دقیقاً همان حرفی نیست که بازیگرها بر زبان می‌آورند». (2) قائد علت پیچیدگی ِ بیش‌تر ِ سینما را توضیح نداده، و صرفاً ادعایی را مطرح کرده. مطمئناً علل پیچیدگی ِ ادبیات، فقط به ”زبان“ محدود نمی‌شود. همچنین، قضیه فقط تعدادی ”شگرد ِ ادبی“ نیست، به‌علاوه موضوع فقط به ”کارکرد ِ ذهن ِ انسان“ در برخورد با ”متن“ محدود نمی‌شود. پیچیدگی ِ ادبیات فقط پیچیدگی‌های تکنیکی ِ یک روش ِ بیان نیست. روش ِ ذهن ِ بشر در درک مسائل (که از فیلتر ِ زبان می‌گذرد)، ویژگی‌های خاص ِ متن ِ ادبی به‌عنوان یک رسانه (در مقایسه با تصویر، صدا و دیگر رسانه‌های ِ ارتباطی)، و بالأخره ”زبان“، فقط بخش‌هایی از پیچیدگی و دشواری ادبیات است. زبان البته خودش نقش و ابعاد ِ گسترده‌‌‌ای دارد. یک توضیح درباره‌ی ”زبان“ به عنوان مهم‌ترین عنصر ِ ادبیات، به نقل از رضا براهنی:
 
«زبان‌شناس ِ قراردادی می‌گوید زبان وسیله‌ی ارتباط است. هدایت[صادق هدایت] آن را دچار بحران می‌کند. به وسیله‌ی زبان چیزی را به کسی بیان نمی‌کند. بیان می‌کند تا بگوید بیان نمی‌کند: این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکرنی خود را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری‌ و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیزی تلقی بکنند.
 
زبان قرار است چیزی را بیان بکند، به‌جای آن‌که آن چیز را بیان بکند، آن را نفی می‌کند... آن وقت هدایت اصول زبان‌شناسی را وارونه می‌کند. در زبان‌شناسی جدید، مفهوم به وسیله‌ی نشانه به شنونده ارسال می‌شود. ولی هدایت نشانه را علیه مفهوم به کار می‌گیرد. در واقع نشانه‌ی هدایت، نفی نشانه‌ی زبان‌شناسی است. دردها باورنکردنی هستند. شنونده مفهوم را نفی می‌کند، چرا؟ به دلیل اینکه مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر‌آمیز تلقی بکنند. سخن نیما به یادمان می‌آید: در هر لحظه‌ای که چیزی بدیع گفته می‌شود، مردم آن را نمی‌توانند بفهمند. هر کسی که کار تازه‌ای می‌کند، سرنوشت جدیدی دارد. ادبیات شکل و ساخت دارد. این شکل و ساخت مخالف عقاید جاری مردم است. شنونده وجود خارجی ندارد؛ شنونده در اعماق سکوت پنهان شده است؛ و یا عقاید ِ جاری و رایجْ او را پوشانده است. او دیگر قادر به برقراری ارتباط با فرستنده نیست. هدایت فاصله‌ی عمیق بین تفکر و عدم تفکر را به وسیله‌ی نفی وظیفه‌ی زبان بیان می‌کند. ولی او، به‌رغم ِ نفی وظیفه‌ی زبان، چاره‌ای نمی‌بیند جز این که از طریق زبان بیان بکند که زبان چیزی را به شنونده‌ی او بیان نمی‌کند. در واقع هدایت اوّل نفی می‌کند، و بعد دوباره نفی می‌کند، و آن‌گاه دوباره بیان می‌کند. حسابش را باید از پیش با خواننده‌اش روشن کند. زبان، ادبیات، خواننده‌ی ادبیات، مردم عادی، همه و همه دچار بحران هستند. هدایت با همان چند جمله، در صورتی که هنر متن‌خوانی بلد باشیم، همه را می‌کوبد. اوّلاً روشنفکری است که کسی حرفش را نمی‌فهمد؛ ولی کار روشنفکر بیان فکر است و بیان فکرْ گیرنده می‌خواهد؛ و گیرنده‌ی فکر بحران‌زده است. ثانیاً نگارش بوف کور، سال‌های اوج حکومت رضا شاه است. فرهنگستان زبان فارسی دارد فارسی را از لغات بیگانه می‌پیراید. آن‌جا هم بحران حاکم است. هدایت بحران را در ذرات زبانش نشان می‌دهد. فرهنگستان چسبیده است به صورت زبان. هدایت اعماق رسوای آن ‌را نشان می‌دهد. ثالثاً انسان تنها به وسیله‌ی زبان می‌تواند، هستی، انسان، و خود ِ زبان را نفی کند. هدایت دقیقاً دست به چنین کاری می‌زند. هدایت از فاصله‌ی ”ازخودبیگانگی“ به جهان می‌نگرد. باید فاصله گرفت و یا در مسیر فاصله‌گرفتن قرار گرفت تا فهمید در چیزی که از آن فاصله گرفته‌ایم چه می‌گذرد. و فاصله چیست؟ ما چیزی می‌گوییم و دیگران چیزی می‌فهمند. ادبیات وسیله‌ی جدایی نویسنده از مخاطب‌‌اش می‌شود. حتی وسیله‌ی جدایی نویسنده از نوشته‌اش می‌شود: آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء‌الطبیعی، این انعکاس سایه‌ی روح که در حالت اغماء و برزخ و بین خواب و بیداری جلوه می‌کند کسی پی خواهد برد؟»[11]
 
با تأکیدهای براهنی درباره‌ی بحرانی بودن ِ زبان و مخاطب کاری ندارم. لُبّ کلام او فاصله‌گیری ِ هنرمند از شیوه‌ی بیان ِ رایج، و در نتیجه، دشواری ِ انتقال و دریافت ِ مفهوم است. هر نویسنده می‌کوشد با استفاده از شگردهایی کمابیش پیچیده مفهوم را منتقل کند، و این ”پیچیدگی“ خودْ بخشی از معنا و مفهوم، و موجب ِ برداشت‌های متفاوت است. پس نمی‌توان گفت ما در ادبیات با واقعیت ِ سرراست سر و کار داریم و در سینما با واقعیت چند وجهی.
 
تأکید بر بخش‌هایی از این مقاله‌ی قائد، به معنای قضاوت درباره‌ی این مقاله، و یا مته بر خشخاش گذاشتن، در مورد ِ فقط چند سطر از مقاله‌ا‌ی قدیمی نبود. این مقاله به اندازه‌ی مقالات دیگر ِ نویسنده، خواندنی‌ست. ولی بخشی از دیدگاه‌های نویسنده درباره‌ی ”ادبیات“ و ”زبان“ در همین مقاله مستتر است، و قصد من هم فقط روشن کردن ِ وجوهی از دیدگاه‌های ِ نویسنده بود که با بندهای چهار، و پنج ِ نوشته‌ی حاضر مرتبط است.
 
نه.
 
می‌رسیم به آخرین و مفصل‌ترین مقاله‌ی این کتاب: «مردی که خلاصه‌ٔ خود بود». این نوشته درباره‌ی احمد شاملو ست. بخش‌هایی از گذشته‌ی کاری ِ شاملو، در مطبوعات ِ پیش و بعد از انقلاب مرور می‌شود. از دوره‌ی کار ِ شاعر در ”فردوسی“ و ”کتاب هفته“ سخن می‌رود؛ روزهای پرتلاطم ِ انتشار ِ «کتاب ِ جمعه» مرور می‌شود، دوره‌ای که قائد و شاملو همکار بوده‌اند؛ برخی خاطرات ِ شخصی ِ قائد از آشنایی و دوستی ِ با شاملو نقل می‌شود، و خلاصه و بی‌بغض، بعضی خُلقیات و اشتباهات ِ شاعر، از دید ِ یک ناظر ِ نزدیک، روایت و نقد می‌شود. پشت ِ همه‌ی این نوشته‌ها، نویسنده‌ای ست که با شاعرْ هم‌دل است. هرچند که نویسنده می‌گوید، که شاملو آدم ِ چندان دموکرات‌مَنِشی نبود؛ که او متوجهِ موقعیت ِ جهان ِ بیرون از مرزها نبود؛ که خود ِ شاملو شانس ِ نوبل‌گرفتن‌اش را کم‌تر کرد؛ و هرچند که قائد می‌گوید، گاهی شاملو چیزهایی می‌نوشت که نوشتن‌شان در شأن او نبود؛ با این حال همه‌‌ی این حرف‌ها از زبان ِ یک دوست است؛ کسی که می‌توانسته خارج از حیطه‌ی کاریزمای شاملو قرار بگیرد، و در عین ِ دوستی، متوجه خطاهای یک انسان، یک انسان ِ ایرانی، باشد. این نوشته‌ها «محض یاد‌آوری ِ این نکته است که روحیه‌ٔ شدیداً حق‌به‌جانب و خلقیات افراطی ِ ما، حتی بهترین‌هایمان، تا چه اندازه احتیاج به بهبود دارد.»
 
و پس از همه‌ی این انتقادها، این جملات ِ ستایش‌آمیز را نیز داریم:
 
«آنچه موفقیت حرفه‌ای و مادّی او را به کمال می‌رساند تداوم روحیهٔ سرکش سی‌سالگی در هفتادسالگی بود. قلندری که به ضرورت سن غلاف کند و کوتاه بیاید کار مهمی نکرده است؛ کسی که بتواند همانند شهروندان ارشد، از نوع متعارف، رفتار و زندگی کند اما نافرمان و گردن‌کلفت باقی بماند و پَر نریزد نوبر است.»
 
به جای ِ ستایش‌نامه‌هایی که پس از مرگ ِ شاعران و نویسندگان منتشر ‌می‌شود، گردآوری ِ نوشته‌هایی انتقادی‌ از این دست، می‌تواند شناخت ِ واقع‌بینانه‌ای به مخاطب ارائه دهد، و هم ذوق و شوق ِ علاقه‌مندان ِ شاعر یا نویسنده را کور نکند.
 
***
کتاب را ظرف یک روز و با لذت ِ تمام خواندم. از نظر جذابیت چیزی از یک اثر خوب ِ ادبی کم نداشت، و در حدّی که خوانده‌ام، آثار این نویسنده را در زمینه‌ و فرم ِ مورد ِ بحث، در زبان فارسی کم‌نظیر می‌دانم. از نظر مُجاب‌کنندگی، مقاله‌‌های محمد قائد بسیار متقاعد‌کننده (متقائدکننده!) است؛ و از نظر رعایت ِ نکات ِ ویرایشی، دقّت ِ نویسنده در حدّ ایده‌آل است.اگر بخواهم درباره‌ی همه‌ی مقاله‌ها اظهار نظر کنم مطمئناً حوصله‌ی خودم و کلّ ِ امّت ِ اسلام سر خواهد رفت. تا همین‌جا هم پُرگفتم.
 
دوشنبه 25/ 6/ 1387
--------------------------------------------------------------------
[1] البته سرهم‌نویسی به این شیوه کم‌تر مقبول ِ طبع ِ امروزی‌ها ست: همعصر، بطور [به‌طور]، دلنهاده، آزادیخواهان، دلمشغولی.
[2] در جمله‌ی نخست، فکر کنم ” آغاز ِ نقادی ِ رادیکال ِ آن“ یا ”آغاز ِ انتقاد رادیکال از آن“ درست‌تر است.
[3] «دفترچه‌ٔ خاطرات و فراموشی»، مقاله‌ی «به مردگان نمره‌ٔ انضباط بدهید»، ص220.
[4] همان، نتیجه‌ٔ اخلاقی را فراموش نفرمایید؛ ص199.
[5] همان، مفهوم آینده در تفکر اجتماعی معاصر و در ادبیات قدیم، ص59.
[6] همان، ص42.
[8] میلان کوندرا، بار هستی، پرویز همایون‌پور، نشر گفتار،1379.
[9] نتیجه‌ٔ اخلاقی را فراموش نفرمایید، ص203.
[10] شهرنوش پارسی‌پور، خاطرات زندان، سوئد، نشر باران، 1996، ص 237.
[11] رضا براهنی، کیمیا و خاک، نشر مرغ آمین،1366، ص 44،45،46.
ـ در نقل قول‌ها از آثار قائد، رسم‌الخط وی رعایت شده است. در بقیه‌ی موارد اصل را بر جدا‌نویسی قرار دادم.
 

هیچ نظری موجود نیست: