این قول ِ پنج روزهی من شکسته شد و همون بهتر. تو میدونی که نمیشه هر روز تفتیات ِ اندیشمندانه صادر کرد. ای بَذاذر تو خودْ وبلاگبنویس بودی و میدونی که هر کی زیاد وبلاگ بنویسد، و سخن ناصحان نشنود، بدو آن رسد که به باخه رسيد.
باید به عرض برسونم که اگه قرار باشه چیزی که مینویسم مطلقاً پرت نباشه، و حداقل تمرین ِ جملهنویسی باشه، نمیشه هر روز یه چیزی تفت بدم. این عین ِ واقعیته.
عجالتاً برای خالی نبودن عریضه، بیلان کار این هفته به عرض میرسه.
یه فیلم دیدم به اسم ِDiary of the Dead که کارگردانـش احتمالاً یه خر بوده. غـیر از ایـن که دویست تومن به من ضرر زد (پول دیویدی خامش)، بهعلاوه دو ساعت از خواب ِ عزیزم رو هدر داد. در عوض یه فیلم ِ خوب دیدم که جبران کردThe Spirit of the Beehive یه بچه توی این فیلم بازی میکنه که بد جور دوستداشتنی و جذابه.
این قضیه نکات آموزندهی مهمی داره که باید چند خط دربارهش بنویسم. اول: شش تا دیویدی از قرار هر دیویدی دویست تومن میشه هزار و دویست تومن پول رایج مملکت. هزار و دویست تومن رو یه کارگر یا بنـّا یا افغانی یا معلم هم میتونه بده ششتا فیلم داشته باشه. هر فیلم سه چهار ساعته و سر جمع بیست و چند ساعت میشه، و خوراک ِ چند هفتهس. دوم: لازم نیست راجع به زیبایی مستندای BBC تفت بدم. اینا رو نباید با مستندای اسلامی مقایسه کرد؛ اگه کردیم، وای بر تلهویزیون اسلامی. سوم: مزخرفسازان ِ مملکت اسلامی مرتب آه و ناله میکنن که آی سرمایهمون به باد رفت، آی دولت به داد ِ گاوت برس! این گاوای دولت مث این که به نفعشون نیس اینترنت رو ببینن و به نفعشون نیس ببینن BBC فیلمایی رو که هر کدومشون خدا تومن هزینه برده (اگه خدا تومن هم نباشه، کیفیتشون که خداس)، مفت و مجانی در اختیار امت اسلام قرار داده. اگه دولت یه کاری کنه که نشه فیلمای ایرانی رو کپی کرد، این لطفی در حق جمیع مسلمانان خواهد بود، چون باعث میشه ملت کارای با کیفیتتر ِ خارجی رو ببینن و ذوقشون دچار پیشرفت بشه. چهارم: وقتی نمیشه از خونه بیرون رفت، و وقتی مجبوریم (من و تو) که ته ِ این دخمهها و دیوارهای بدترکیب ِ سیمانی زندگی کنیم، دیدن ِ دریا و جنگل و ماهی و پرنده از تلهویزیون سعادتیست که کمک میکنه که احساس ِ زندگی کنیم. عجالتاً باید به همین ”احساس“ قناعت کنیم. اگه بخوام بیشتر تفت بدم فکر میکنم زیاده از حد از BBC تعریف میشه و این با مرام من سازگار نیس.
به خاطر این که دلت بسوزه، به اطلاعت میرسونم که با یک توطئهی از پیش طراحی شده، رفتم «نماز میت» رو از سایت "سردوزامی" دانلود کردم و افتادم به جون پرینتر. کاغذ A5 نداشتم. گشتم خط کش پیدا کنم تا کاغذامو نصف کنم، خط کش هم نداشتم. به یاری خدا با سیخ کباب کاغذا رو نصف کردم و یه ده بیست صفحه کاغذ (کاغذ ِ مفت) رو هدر دادم تا بالأخره تونستم صفحه و فونت رو درست تنظیم کنم. کپیش برخلاف انتظار خوب دراومد. نمیدونم چرا وقتی به صورت پیدیافه به نظر خیلی بیکیفیت میآد. در هر صورت خوب دراومد.
و آخرین کارم این بود که پنج جلد شرلوک هولمز خوندم و الان بدجور به دنیای قدیمی ِ خودم برگشتم. دوم سوم ِ راهنمایی، بعضی کتابای "مایک هامر" رو شش هفت بار میخوندم. خیلی از کتابای "امیر عشیری" رو چندبار خوندم. بعضی جملههای «جاسوس دو بار میمیرد» رو هنوز یادمه: «چند ضربه به در ِ اتاق خورد. به دنبال آن صدای ِ سامورا مستخدم خود را شنیدم که گفت: سینیور رامین، یک آقایی آمده میخواهد شما را ببیند.» چه اشتباهی کردم این کتابا رو از دست دادم. یه مقاله از تودوروف خوندم که لـَش ِ هر چی پلیسی نویسه انداخته. ولی لذت ِ پلیسیخوانی با این حرفا ضایع نمیشه. اگر بخت یار ِ من باشه، من هم پلیسی تفت خواهم داد. سی سالگی پایان ِ جهان نیست.
ای بذاذر! امیدورام بدانی که راه نجات ما بیکاری ِ مطلق است. خواب ِ کم و فیلم ِ زیاد و کتاب ِ زیاد و اَنترنت و ماهواره و سیگار، بله سیگار، راه نجات ِ مسلمانان از این عقبماندگی ِ مزمن است.
پس از ماهها ریاضت و محرومیت، دیروز رفتم نیم کیلو سبزی خوردن خریدم. اومدم پاکش کنم دیدم نه بابا قضیه فقط در تئوری سادهس و در عمل، سبزی پاک کردن کار ِ حضرت ِ فیله. سعی کردم از معلوماتم کمک بگیرم. بنا به روش ساختارگراها شروع کردم فقط قسمتای اصلی و قشنگ سبزی رو برداشتم و دو سومش رو دور ریختم. حالا تا چند روز سبزی دارم. اگه پستمدرن بودم همهشو پاکنکرده، نـَشُسته، میخوردم. ولی هنوز به اون مقام نائل نشدم.
زیاده عرضی نیست. خوش بگذره.
شنبه 16/ 6/ 1387
4 Comment:
مشترک مورد نظر در اثر خفگی جان سپرد!!
باقی اطلاعات را پس از کالبد شناسی اعلام می داریم...
حاجی بد حال کردم
باشد که بی کار شوی و مقبول امت کریمه ی اسلام
اگر مثل من سبزی بکاری دیگر پاک کردن هم نمی خواهد
ها ها ها ها
و ما ادراک تنهایی و خلوت و روستا آن هم از نوع چاشم اش
درود بی کران تا به ... رفتن ات
با سلام خدمت معلم سابق (هرچند کماکان شاگردتان هستیم)
خبرهای بد به گوشم رسیده. هادی خبر داد که مدرسه رو ترک کردید...صحت داره؟
فیلم ببینید و به بیکاری مطلق مشغول، و مشعوف باشید که سایۀ احمدی نژاد بر سر امت ما مسلمانان است. احمدی نژادی که به راستی دست آقا (عج) اموراتش را میگذراند.
شما که دل آقای میرزاخانی را میسوزانید بگذارید من هم دلتان را بسوزانم...فیلمهای کوتاه حضرت لینچ را شکار کردم. دلتان سوخت یا اینکه خودتان دارید و اصلاً یکذره هم دلتان نسوخت؟
پیشنهادی داشتم. فیلم Mouchette را تماشا کنید. هرچند احتمالاً دیدهاید. جای بسی تحسین دارد. الحق سینمای ناب است.
محمد برایم از بلاد کفر خبر آورده...آرونوفسکی شیر طلائی برده...خبر داشتید؟
راستی به این فکر میکردم که چنانچه مینیمالیست بودید با سبزیها چه میکردید؟ گمانم جیرهبندی میکردید و اضافات را برای روز مبادا محفوظ میداشتید...ها؟
ارداتمند شما
سلام به دوست ِ همیشگی، و شاگرد ِ سابق.
عرض شود که ما مدرسه رو ترک نکردیم، سازمان ِ درخشان و مدرسهی سابق، ما رو Deport کرده؛
And now‚ we all are the Departed
فیلمای کوتاه لینچ رو با کیفیت بد دیدم و حال نکردم و دنبال دیویدیشون هستم.
دلم سوخت!
شنیدم جنابعالی هم صدتایی کار جدید گرفتی، و بله دیگه... .
خوشحالم که میبینم زود به "روبر برسون" رسیدی. امیدورام خیلی زود کارای مهمتر (و عملیتری) انجام بدی. من هنوز Mouchtte رو ندیدم.
آرنوفسکی هم ایشالا هر چه زودتر فیلمش برسه.
من فکر کنم اگه مثل محمد سانتیمانتالیست بودم چیکار میکردم؟
احتمالاً فقط باید با سبزیا لاس میزدم!
امیدورام سنگر رو به هیچ بهانهای، مطلقاً به هیچ بهانهای، ترک نکنی، و همچنان، همیشه، و با علاقهی تمام، کار رو تا آخرش ادامه بدی.
وصیت من به شما زندهها این است که هیچوقت تجربهی خواندن متنهای جدید و فیلمای تازه رو کنار نذارید. فقط این تجربه ارزش داره و حرفها و نظرات دیگران، بیشتر به درد ِ خودشون میخوره.
به امید دیدار!
ارسال يک نظر