۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه

قاضی و جلادش

 
 
Der Richter und sein Henker
Friedrich Dürrenmatt
نویسنده: فریدریش دورنمات
مترجم: س. محمود حسینی‌زاد
انتشارات: نشر ماهی
چاپ دوم، بهار 1387
قطع جیبی، 157صفحه
1400 تومان


 به گفته‌ی مترجم، دو رمان «قاضی و جلادش» و «سوءظن» را دورنمات به علت ِ بیماری و نیاز مالی، در سال‌های 1950 تا 1952 نوشته است. معنای این گفته یعنی: پلیسی‌نویسی ِ یک نویسنده‌ی ِ محتاج، به‌منظور ِ گذران ِ زندگی. فارغ از این واقعیت، می‌توان گفت نزدیکی ِ زمان ِ نگارش ِ این دو رمان به پایان ِ جنگ ِ دوم (1945)، در انتخاب ِ مضمون ِ این دو رمان مؤثر بوده است. حضور ِ یک ”یهودی“ در رمان سوءظن، و همچنین پرداختن به موضوع ِ کهن ِ ”خیر و شر“ در هر دو داستان را، می‌توان از نشانه‌های این تأثیر به‌شمار آورد. در نتیجه بدون ِ در نظر گرفتن ِ ژانر ِ پلیسی ِ این دو رمان، می‌توان آن‌ها را نیز بخشی از آثار ِ انتقادی ِ یک نویسنده‌ی روشن‌فکر ِ پس از جنگ به حساب آورد؛ گیرم که از کیفیت ِ بالایی برخوردار نیستند.
 
قاضی و جلادش اولین اثر نویسنده در ژانر پلیسی است و در مقایسه با کتاب ِ دوم (سوءظن)، از کنش ِ بیش‌تر و منطق ِ دقیق‌تری برخوردار است، گیرم که در دومی هنر ِ بیش‌تری نهفته است. تنها عنصر ِ عجیبی که در قاضی و جلادش می‌بینیم، و خارج از منطق ِ عادی به نظر می‌رسد، قرار ِ نبردی است که بین دو شخصیت ِ ”خوب“ و ”بد“ِ داستان، یعنی "بازرس بـَرلاخ" و "گاستمان" گذاشته شده، و باقی ِ قضایا سیری طبیعی دارند. این در حالی است که عناصر و صحنه‌های غیر طبیعی ِ رمان سوءظن بالنسبه بیش‌ترند، و همان‌ها تا حدی بر غنای داستان افزوده‌اند.
 
احتمالاً همه «قصّه‌ی خیر و شر» را شنیده یا خوانده‌اند. حکایتْ با یک قرار و مدار بین دو شخصیت با نام‌های ”خیر“ و ”شر“ آغاز می‌شود، و قصّه روایتِ سرگذشت ِ این دو، و پیروزی ِ نهایی ِ ”خیر“ است. مفهوم ِ این حکایت، در آثار هنری ِ بی‌شماری به کار رفته، اما جنبه‌ی ِ جالب ِ کار ِ دورنمات این است که از مفهوم ِ خیر و شر، تنها به عنوان مضمون و مفهوم ِ آشکار و پنهان ِ داستان‌اش استفاده نمی‌کند. نه؛ او ابایی ندارد که شخصیت‌های داستان‌ها‌یش را به صورت ِ آشکار، ”خوب“ و ”بد“ بنامد. چنین امری با ادبیات ِ مدرن ِ داستانی سازگاری ندارد. علاوه بر آن، دورنمات روابط ِ بین ِ وقایع را از محدوده‌ی منطقی ِ علت و معلولی ـ که یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های داستان‌ ِ مدرن است ـ خارج کرده، و علت‌هایی خارج از متن، و فرا منطقی، بر داستان حاکم می‌کند، و به‌نوعی، به بررسی ِ خلق‌وخو و روان ِ بشر، بر اساس ِ دیدگاه‌های مطلق‌گرا و توأم با پیش‌داوری ِ قدیمی می‌پردازد. پرسش این است که راهِ فرار ِ نویسنده از سقوط ِ اثرش به دنیای ِ پایان‌یافته‌ و تاریخ‌مصرف‌گذشته‌ی ”حکایت‌ها“ چیست؟
 
تمام آن‌چه که ویژگی ِعام ِ داستان ِ مدرن شناخته شده، یعنی شخصیت‌پردازی، دقت در جزئیات ِ وقایع، طرح ((Plot و ...، داستان‌های دورنمات را از دنیای حکایات جدا می‌کند. هر قدر دورنمات ویژگی‌های خاص‌تر و نو‌تر ِ ادبیات مدرن را به کار ببرد، اثر او موفقیت‌آمیزتر، و هرگاه به ویژگی‌های عام بسنده کند، سطح ِ اثرش نازل‌تر می‌شود. آثار ِ پلیسی ِ نویسنده (همین دو موردی که من خواندم) به همان ویژگی‌های عامْ محدود شده‌اند.
 
در صحنه‌ی پایانی ِ نمایش ِ«ملاقات ِ بانوی ِ سالخورده» نوشته‌ی دورنمات، با تصویری آئینی از مراسم ِ قربانی، و یا یک ”کشتار ِ آئینی“ مواجه‌ایم. در این نمایش، رفتار و حرکات ِ آئینی [کنش]، با تأکید ِ دورنمات بر مفهوم ِ کهن ِ خیر و شر [مضمون] هماهنگی‌ای تمام‌عیار دارد، و این ابتکار، تأثیر ِ آن صحنه‌ را بسیار مؤثرتر می‌سازد.  
شواهد حاکی از این است که داستان‌های دورنمات، تحت تأثیر ِ نمایش‌های او یا هنر ِ نمایش‌نویسی اوست. لااقل در این دو رمانی که من خوانده‌ام، به راحتی می‌توان چنین چیزی را تشخیص داد. نویسنده موضوع ِ مورد علاقه‌اش یعنی نبرد ِ خیر و شر را در این‌جا هم بازسازی می‌کند، ولی این ‌بار در ژانر رمان‌ ِ پلیسی و البته با مضمون و فضایی به‌روز، روشن‌فکرانه، و مرتبط با جنگ. در رمان ِ قاضی و جلادش، بارها تصویرهایی می‌بینیم، که صحنه‌ای از یک نمایش را در ذهن تداعی می‌کند. یک نمونه صحنه‌ی گورستان و تشییع ِ ستوان ِ پلیس "اِشمید":
 
«میان تل‌های کوچک ِ خاک و صلیب‌های موقتی، پوشیده با تاج‌گل‌ها و دسته‌گل‌های پژمرده، کسانی دور گوری ایستاده بودند. تابوت را هنوز در گور نگذاشته بودند، کشیش از کتاب ِ مقدس می‌خوانـْد... بازرس تکان نخورد. به کسانی که دور ِ گور ایستاده بودند نگاه کرد؛ همه پلیس، همه با لباس شخصی، همه بارانی‌های شبیه هم به تن، چکمه‌های شبیه هم به پا، کلاه‌های سیاه‌رنگ به سر، چترها را مثل داس به دست گرفته بودند، انگار نگهبان ِ مرده‌هایند که از دنیای وهم آمده‌اند، انگار احضارشان کرده‌اند، شخصیت قالبی‌شان غیر واقعی می‌نمود [تأکید از من است]
 
نمونه‌ای دیگر، تصویری از بازرس برلاخ ِ پیروز، در انتهای داستان:
 
«گیلاس دوم شراب قرمز را سر کشید و باز هم غذا خورد. بی‌وقفه می‌خورْد و با ولعْ مائده‌های زمینی را فرو می‌داد، با فک‌هایش خُرد می‌کرد؛ ابلیسی که گرسنگی سیری‌ناپذیر را فرو می‌نشاند. سایه‌اش روی دیوار افتاده بود، پُر هیبت و دو برابر خودش، با حرکت تند دست‌ها، بالا و پایین بردن ِ سر، به رقص ِرییس ِ پیروز ِ قبیله‌ی سیاه‌پوست‌ها می‌مانست. چانتـْس با دلهره به این نمایش غریب، که بیماری رو به موت عرضه کرده بود، نگاه می‌کرد.»
 
در هر دو مثال ِ بالا، هم گرایش به رفتار آئینی را می‌توان دید، و هم ردپای تئاتر و یک مؤلف نمایش‌نامه‌نویس را. البته در این‌جا تذکر می‌دهم که دورنمات، نمایش ِ «ملاقات بانوی سالخورده» را در سال 1954 و بعد از دو داستان ِ پلیسی ِمورد ِ بحثِ ما نوشته، و بعید نیست، نطفه‌های آن نمایش، در همین دو کتاب نهفته باشد. دیگر این‌که علت نام بردن ِ مکرر ِ من از این نمایش و عدم ِ ارجاع به دیگر آثار دورنمات، نه اهمیت فوق‌العاده‌ی اثر ِ مذکورْ از طرف ِ من، بلکه فقط ناشی از ناآشنایی من با دیگر آثار ِ نویسنده است.
 
در نمایش‌ ِ«ملاقات بانوی سالخورده»، ”شر“ و شروران، پیروز ِ نهایی‌اند. این نوعی فاصله‌گیری از حکایت ِ سنتی ِ خیر و شر است. این ”شکست“ از ویژگی‌های برجسته‌ی بخش عمده‌ای از آثار ادبی ِ مدرن است. ”شکست“ همان ویژگی‌ای است که عنصر ِ ”قهرمان ِ شکست‌ناپذیر“، و ژانر ِ ”حماسی“ را از ادبیات ِ مدرن حذف کرده، یا لااقل حضور آن‌ را بسیار کم‌رنگ نموده است. آثار ِ تعدادی از برترین نویسندگان ِ صد و پنجاه سال ِ اخیرْ نظیر ِ داستایوسکی، چخوف، فلوبر، کافکا، همینگوی و سلین، روایت‌گر ِ این شکست‌اند. اگر در داستان‌های پلیسی ِ دورنمات، ”خیر“ پیروز می‌شود، آن را باید اقتضائات ِ ژانرْ تلقی کرد، نه نتیجه‌ی واقع‌گرایی ِ نویسنده. با این حال، دورنمات حضور همیشگی ِ شر را تأیید می‌کند و رویارویی با آن را ناگزیر می‌داند.
 
متأسفانه نمی‌توان گفت «قاضی و جلادش» کار برجسته‌ای‌ست، یا حتی غنای ِ لازم ِ یک اثر پلیسی را دارد. تجربه‌ای‌ست در قلم‌زنی در ژانری جذاب، و نویسنده در رسیدن به هدف‌اش یعنی پول‌درآوردن، موفق بوده. با این حال، ردّ ِ فکر و اندیشه‌ی دورنمات در داستان هویداست: شخصیت ِ "بازرس برلاخ" معتقد است که «روزنامه هم به‌هر‌حال بی‌خاصیت‌ترین کشف دو هزار ساله‌ی اخیر است». این عقیده‌ی انتقادی ِ روشن‌فکرانه، متعلق است به یک پلیس، و شخصیت ِ خوب ِ داستان. او برخلاف همه‌ی کارآگاهان ِ باهوش و جدی رفتار می‌کند: به بازدید جسد ِ مقتول نمی‌رود، چون از مرده خوش‌اش نمی‌آید؛ درباره‌ی شباهت ِ پلیس و جانیان سخن می‌گوید، که باز این عقیده در داستان‌های پلیسی جایگاهی ندارد و بیش‌تر عقیده‌ی یک روشن‌فکر یا نویسنده است. جالب این که این کارآگاه، یک کتاب‌خانه پر از کتاب دارد.
 
در نهایت، امتیاز ِ این داستان دو چیز است: اول این‌که پایان ِ آن قابل ِ پیش‌بینی نیست و البته تا حدّی منطقی و باورپذیر هم هست. دوم، همان ردّ ِ دورنمات ِ روشن‌فکر در لابه‌لای سطور ِ داستان است؛ اگر نه این داستان، نه ماجرا و فضا و تعلیق ِ نفس‌گیری دارد، و نه محتوای چندان قابل تأمل و پرباری. پژوهنده‌ی متخصص ِ آثار دورنمات، با مطالعه‌ی این اثر سعی می‌کند تکامل ِ تدریجی ِ هنر ِ نویسنده را بهتر دریابد؛ و به مخاطب ِ علاقه‌مند ِ رمان باید گفت که این کتاب را در یک زنگ ِ تفریح بخوان و کنار بگذار.
 
شنبه 9/ 6/ 1387
مرتبط:
 

۲ نظر:

محمّد گفت...

سلام به معلم عزیز!
معلم عالی بود البته قابل انتظار.
ولی من "قول"رو به هر سه تاش ترجیح میدم.
انشاالله میبخشید ولی س. محمود حسینی‌زاد درسته نه س. محمود حسینی‌خواه.
موفق باشید ، به امید دیدار

محمد میرزاعلی

محمود گفت...

سلام بر تو!
من "قول" رو نخوندم.
ایراد ِ وارده هم تصحیح شد. خیلی ممنون که تذکر دادی؛ بار آخرت باشه!
دیدار به قیامت!