۱۳۸۷ مرداد ۲۸, دوشنبه

تمرین ِ مُدارا

(بیست مقاله در بازخوانی فرهنگ و...)
نویسنده: محمد مختاری
انتشارات: ویستار
چاپ دوم 1377
قطع رقعی،384 صفحه
1500 تومان
 
محمد مختاری، شاعر، نویسنده، منتقد، و عضو هیأت دبیره‌ی ”کانون نویسندگان“، از دسته‌ی شاعران و نویسندگان ِ ”چپ“ ِ ایران بود. اندیشه‌اش، تحت تأثیر چپ نوین، و سوسیالیسم ِ عدالت‌خواه ِ فارغ از تمرکزطلبی و مستقل از حکومت ِ کمونیستی ِ شوروی، و همچنین متکی به ”خرد ِ انتقادی“ِ برخاسته از فلسفه‌ی مدرن بود. آن‌گونه که از نوشته‌هایش برمی‌آید، آدمی رادیکال بوده و در دفاع از آزادی ”بی ‌حد و حصر“ اندیشه و بیان، مبارزه با سانسور ِ دولتی، و دفاع از آزادی‌های مدنی، هرگز کوتاه نیامده و تا آخرین حد ممکن، بر مواضع‌اش پای فشرده است. 
     
 
«تمرین ِ مدارا» مجموعه مقاله‌‌هایی است که مختاری در دهه‌ی هفتاد، در نشریه‌های توقیف‌شده‌ی «آدینه» و «دنیای سخن» منتشر کرده، و در آن‌ها به نقد ِ فرهنگی و اجتماعی ِ جامعه‌ی خود پرداخته است. علاوه بر مقاله‌ها، ترجمه‌ی گفتاری خواندنی از "واتسلاو هاول" نویسنده و سیاست‌مدار ِ اهل ِ چک، یک نامه به "فدریکو مایور" دبیر ِکل ِ وقت ِ سازمان یونسکو، و نامه‌ای به واتسلاو هاول، بخش‌های دیگر این کتاب‌اند، که بدون نظم ِلازم چاپ شده‌اند.
 
مختاری ادامه‌دهنده‌ی ِ سنت ِ آن دسته از روشن‌فکران ِ ایرانی است، که در سال‌های پیش از انقلابِ پنجاه و هفت، ”کانون نویسندگان ایران“ را تشکیل دادند و آگاهانه در راه توسعه‌ی مدنیت و مدرن‌سازی فرهنگ ِ سنتی جامعه‌ی ایران تلاش کردند. کسانی که پیش و پس از انقلاب، منتقد و مستقل باقی مانده‌ و هر نوع همکاری ِ هنرمند و روشن‌فکر را با سیاست و دولت، نفی کرده‌اند. همکاری با دولتی با ساختار استبدادی، و همراهی با فرهنگ ِ ”شبان ـ رَمگی“ ِ ملت، چه‌گونه می‌تواند با سرشت ِ یک آفرینش‌گر، یک هنرمند، و یا ساده‌ترْ یک انسان معمولی ولی مدرن سازگار باشد؟ هر قدر این خوی ِ تسلیم و سکوت در برابر ِ استبداد، و همچنین هم‌رنگ شدن با جماعت، در اشخاصْ غلیظ ‌‌تر باشد، نشان ِ عقب‌ماندگی ِ بیش‌تر ِ جامعه است.
 
***
 
در مقاله‌ی نخست ِ کتاب با عنوان ِ «بازخوانی ِ فرهنگ»، نویسنده از ضرورت ِ بازخوانی فرهنگ ایرانی سخن می‌گوید:
 
«نزدیک به صد و پنجاه سال است که جامعه‌ی ما، از یک سو درگیر با سنت و نو مانده است، و از سوی دیگر، به تقابل فرهنگ‌های خودی و غیر خودی گرفتار است؛ و دوران ِ بحرانی ِ گذار ِ خود را می‌گذراند. پس ناگزیر است برخورد آگاهانه و سنجیده‌ای با این درگیری و گرفتاری، و علل و عوامل آن داشته باشد. یعنی باید به بازخوانی همه‌جانبه‌ی فرهنگ، در کلاف به‌هم‌‌پیچیده‌ی روابط فرهنگی جهانی، و نقد سنت و معرفت تاریخی خود بپردازد. چیستی ِ خود را بشناسد. مبانی ”هویت“ یا ”بی‌هویتی“ خود را درک کند.»  
 
در همین فصل اشاره شده که جامعه‌ی ما ترکیبی است از اجتماع سنتی، جامعه‌ی توده‌وار، و جامعه‌ی مدنی. حضور مردم در انقلاب باعث توجه به نقش توده‌‌وار مردم شده. این حضور ِ توده‌وار مردم در صحنه‌ی اجتماع، باعث عدم ِ شکل‌گیری نهادهای مدنی واسط بین ِ مردم و رأس ِ حکومت است. زیرا «قدرت‌مندان یا مدیران رأس ِ هرم، بدون نیاز به نهادهای جامعه‌ی مدنی به بسیج توه‌ها می‌پردازند، و آن‌ها را در جهت مقاصد و تصمیم‌گیری‌های خود سمت و سو می‌دهند. شهروندان ِ جوامع توده‌وار همواره به صورت ذرات پراکنده‌ی ریگ در قاعده‌ی هرم ِ اجتماعی‌اند. در حقیقت شهروند نیستند، بل‌که اجزای یک انبوه‌اند».
 
در مقاله‌ی «شبان‌ ـ رمگی و حاکمیت ملی» درباره‌ی تناقض‌ها و دشواری‌های پیش ِ روی ما در دوره‌ی گذار به مدرنیسم، چنین آمده:
«نخست این که فرهنگ سنتی ما، تا پیش از دوران گذار، مدت‌های دراز گرفتار انجماد و انحطاطی دردناک بوده است... از این رو مقاومت نهادهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و اندیشگی آن در برابر گرایش‌های نو، صرفاً به سائقه‌ی اختلاف کهنه و نو نیست، بل از بابت فقدان انگیزه و نیروی رشد درونی، و کمبود زمینه‌های مناسب نوگرایی، در اثر تداوم عوامل انحطاط نیز بوده است.
 
وجه دیگری از دشواری‌ها در این است که تعارض نو و کهنه، از مکانیسم فعال اجتماعی و فرهنگی جامعه نتیجه نشده است. بل‌که تعارض و تضاد، در اساس میان ارزش‌های کهن ِ ”خودی“، و ارزش‌های نو ِ”بیگانه“ بوده است...
 
معضل دیگر ما این بوده است که ارزش‌های نو بیگانه، تنها از راه ِ مجاورت و داد و ستد معمول و طبیعی ِ فرهنگ‌های خودی و بیگانه پدیدار نشده است، بل‌که در بسیاری از عرصه‌ها...متأثر از رابطه‌ا‌ی سلطه‌جویانه و وابستگی‌‌طلب و استعماری نیز بوده است.»
نویسنده مطلب را به این صورت خلاصه کرده:
  
«پس دوران انتقال ما، گرفتار مشکلی چند بعدی و همه‌جانبه است، و از تضادها و تناقض‌های گوناگونی رنج می‌برد:
 
یک ـ تضاد ِ انحطاط و عقب‌افتادگی با اعتلا و توسعه
دوـ تضاد ارزش‌های نو و سنتی
سه ـ تضاد فرهنگ خودی و بیگانه
چهارـ تضاد میان استقلال ملی و رابطه‌ی وابستگی، چه استعماری و چه امپریالیستی»
 
***
 
مختاری ادبیات را به عنوان تجلی‌گاه ِ فرهنگ ملی ایرانی تلقی کرده و به بررسی ویژگی‌های فرهنگ سنتی ِ متجلی در ادب فارسی می‌پردازد. او این سنت را حاوی دو گرایش کلی و مشخص نسبت به زندگی و انسان می‌داند. اول، گرایش ِ تسلیم و تأیید ِ نظم ِ موجود. دوم فاصله گیری از نظم موجود، که در عرفان فارسی متجلی‌ شده. مختاری، هر دو گرایش را در نهایت مطابق و موافق ِ ساخت ِ ”شبان‌ ـ رمگی“ ِ جامعه‌ی ایرانی می‌داند. او این گرایش‌ها را با مثال توضیح داده و نقد می‌کند. درباره‌ی خصلت ِ شبان ـ رمگی توضیح می‌دهد که این گرایش:
 
«بخشی از جامعه را در برابر بخشی دیگر، به هر دلیل و علتی، به امتیازهایی ممتاز می‌شمارد. به بخشی از جامعه حق مالکیت و معنویت و امتیاز تعیین سرنوشت خویش و دیگران را می‌دهد. بخشی از جامعه را نیز به صورت تابع در می‌آورد که نیازمند به قیمومت و هدایت و اداره شدن است.»
 
نویسنده می‌گوید که جنبه‌ی تراژیک این قضیه آن است که این اعتقاد در بین تمامی اقشار و افراد و روابط خصوصی و عمومی مردم جاری و ساری ا‌ست. در هر دوره، هم طرفداران ِ وضع ِموجود و هم معترضان، این نظم و نظام را پذیرفته‌اند:
 
«هم عنصری و انوری و معزی و نظام‌الملک و جوینی و رشید‌الدین فضل‌الله، در پذیرش و تأیید و ترویج و تبلیغ‌شان، تابع و تحکیم‌بخش ِ این رابطه بوده‌اند؛ هم ناصر خسرو و کسایی و سهروردی و عین‌القضات و حسن صباح و نقطویه و سر ‌به‌داران و... در اصلاح و اعتراض و اعرا ض و نفی و انکار و عصیان‌شان.»
 
در طول این مقاله و مقالات بعدی نویسنده به‌تدریج ضعف‌های اساسی فرهنگ ما را یاد‌آور می‌شود:
فرهنگ ِبی‌چرا، پوشیده‌گو، تقدیری، محافظه‌کار. فرهنگ ِ انباشته از نصیحت‌های بی‌حاصل به فرد.
 
«قاعدتاً در جامعه‌ای که از راه قانون و تعلیم و تربیت اجتماعی نظام عقلانی یافته باشد، نیازی به این همه ادبیات اندرزی نباید باشد. وقتی امکان برقراری توازن و تعادل در بیرون، یا نظم اجتماعی وجود ندارد، پس فشار بر فرد، یا ترغیب او به حفظ ِ آن، پیامدی طبیعی و ناگزیر است. به همین سبب نیز هست که کتاب‌های اخلاقی و نصیحت‌نامه‌ها و... تا حد غیر قابل تحملی از ”تناقض“ انباشته است. چنین تناقضی از گوشه و کنار مدینه‌ی فاضله‌ی سعدی آشکار است.
گفته‌اند که این ”مدینه‌ی فاضله“ به‌تقریبْ گل سرسبد ِگرایش‌های اخلاقی و اجتماعی ماست. جدال سعدی با مدعی، در واقع بیان همین تناقض برای برقراری تعادل و توازن است. کلمات قصار در رسوا کردن مستبدان و ذمّ چاپلوسی در برابر سلاطین، با اندرز برای تحمل خاشعانه در صورتی که ستم از ناحیت زورمندان روا گردد، و اطاعت از صاحبان قدرت، درمی‌آمیزد.»
   
سپس ”خرد“ِ ایرانی توصیف شده که همزاد و همراه با استبداد است. به جای روشن‌گری، کارش قدرتمند‌تر ساختن و پایدارتر ساختن ِ سلطان است.
 
***
 
نویسنده در توصیف تفکر انتقادی، در نفی ِ کلی‌گویی سخن می‌گوید. کلی‌گویی و کلی‌نگری که وسیله‌ای است برای روشن نشدن ِ قضایا و برای موضع‌گیری ژله‌ای فرصت‌طلبان.
چه‌طور می‌توان کلی‌گویی نکرد؟ با تمرکز بر روی موضوع بحث؛ با چون و چراهای مکرر درباره‌ی موضوع؛ با مطلق‌گویی نکردن و بازگذاشتن ِ باب ِ بحث. با پرهیز از انتزاعی شدن ِ فوق‌العاده‌ی بحث.
 
واقعیت این که محمد مختاری در این مجموعه مقاله، فقط تا حدودی و در بعضی مقاله‌ها این مورد را رعایت کرده. در موارد متعدد نویسنده به جای آوردن شاهد و مثال از اجتماع، به جای انگشت ‌گذاشتن بر مصداق‌ها و روشن کردن ِ هر چه بیش‌تر ِ جزئیات مسأله، کلی‌گویی می‌کند. آن‌قدر که حرف‌هایش گاهی تکراری و خسته‌کننده می‌شود. با این که بسیاری از مقاله‌ها کوتاه است، ولی این دلیل مناسبی بر کلی‌گویی و فرار از واقعیت و روشن کردن ِ هر چه بیش‌تر ِ بحث نیست. مطمئناً بخشی از مشکل نویسنده ناشی از حاکمیت سانسور بوده.
 
نکته‌ی دیگر این است که نویسنده در این مقاله‌های ِ‌ در نقد سنت یا در نقد سیاست و اخلاق معاصر، اصلاً به مسائل زنان اشاره‌ای نمی‌کند. اشاره‌اش در حد چند جمله است. درباره‌ی نقش مذهب در ساختار فکر سنتی، کاملاً در لفافه صحبت می‌کند. درباره‌ی سرمایه‌داری و ضعف‌های آن بیش‌تر شعار می‌دهد. وقتی سخن و نوشته در حد صدور احکام  ِ بدون ِ مصداق باشد، کلی‌گویی است دیگر.
 
این ضعف در خیلی از مقاله‌های این مجموعه دیده می‌شود. این باعث می‌شود که تعدادی از مقالاتْ رنگ ِ ژورنالیستی و نه محققانه داشته باشند. در نتیجه برای امروزیان که مکرر در مکرر بعضی بحث‌ها را شنیده‌اند، بعضی مقاله‌ها تکراری و بی‌مصرف است. مقاله‌ی «شبان ـ رمگی و حاکمیت ملی» پر از شاهد و مثال است. هر چند تکلیف مباحث مطرح‌شده حتی با این حجم نوشته مشخص نمی‌شود، اما مقاله به اندازه‌ی کافی اقناع‌کننده است. اما در بسیاری از مقالات بعدی، جای این مصداق‌ها و مثال‌ها خالی‌ست. شاید سانسور آن‌قدر غلیظ و شدید بوده که مجال چنان روشن‌گویی‌ای را به نویسنده نمی‌داده است.
 
***
 
مقاله‌ی «از پوشیده‌گویی تا روشن‌گویی» بخشی از ابعاد این سانسور و فشار را آشکار می‌کند. نویسنده بیان را به لحاظ صراحت به سه دسته تقسیم می‌کند: (1) پوشیده‌گویی (2) روشن‌گویی (3) دریده‌گویی
 
پوشیده‌گویی ویژگی سنت، و سنت‌گرایان ِ محافظه‌کار است. و روشن‌گویی زاییده و زاینده‌ی تفکر انتقادی است. اما دریده‌گویی
«از یک‌سو نشان نفی شیوه‌ی بیان قدیم است. و از سویی تفاوت ماهوی و تضاد عمقی چندانی با آن ندارد.»
«جالب توجه‌ترین بخش مسأله آن‌جاست که حواشی فرهنگ قدرت، که به کارمندن امنیتی فرهنگ می‌توان تعبیرشان کرد، لب به سخن بگشایند. بیان اینان به‌راستی عبرت‌انگیز است. یک‌سوی بیان‌شان پوشیدگی مطلق است، و سوی دیگرش آشکارگی تا حد دریده‌گویی ِ صرف. وجه اول زمانی است که مخاطب‌شان خود قدرت است. آدم باید با موچینه دنبال یک نکته‌ی واقع‌گویانه یا تذکری باشد که توضیحش ازشان خواسته شده است. وجه دوم وقتی است که درباره‌ی کسانی سخن می‌گویند که مورد اخم و تخم قدرتند. چنان در نفی و طرد و تقبیح و چغولی و تنبیه، داد ِ سخن می‌دهند و گرد و خاک می‌کنند که خود ِ گزمه و داروغه و پلیس و مأمور امنیتی هم به گردشان نمی‌رسد...
 
این خاصیت کسانی است که استعداد عجیبی دارند در استحاله و ریا. استحاله در قدرت مسلط و ریا در منش و گرایش. اینان به‌ویژه با کسانی بهتر در می‌افتند که از دایره‌ی قدرت بیرون مانده باشند و دست‌شان از عرب و عجم کوتاه باشد. پس یک روز به بد دینی و قرمطی بودن متهم‌شان می‌کنند، روزی آن‌ها را نوکر اجنبی می‌خوانند، و این روزها هم روشن‌فکر ِ بی‌دین و فحشا‌نویس و خواهان ِ آزادی جنسی و ...»
 
این حرف‌ها هنوز هم به طرز عجیبی مصداق دارد. هنوز در بر همان پاشنه می‌چرخد. تازه فقط این نیست. مقاله‌ی «فرهنگ حذف و سیاست سانسور» کمک شایانی می‌کند به شناخت و درک ِ ماهیت ِ انجمن‌های ِ قلابی هنری که قرار است جای ”کانون نویسندگان ایران“ را در داخل و خارج ِ کشور بگیرند. هنرمندان ِ خودخوانده‌ای که نشان رسمی ِهنری هم دریافت می‌کنند که کاملاً هم معتبر است. فکر می‌کنند قضیه فقط یک نام است، پس اسم‌شان را هم می‌گذارند ”قلم“. خاصیت این نام آن است که با انجمن‌های قلم دنیا (Pen) هم‌نام می‌شوند و توهّم خوش‌مزه‌ای پیدا می‌کنند.
 
«اینان همیشه نان را به نرخ سیاست رؤسا می‌خورده‌اند. از این راه، هم برای خود نان‌دانی درست می‌کرده‌اند، و هم به حذف و ممنوعیت چهره‌های اصیل فرهنگ و هنر و ادب و اندیشه یاری می‌رسانده‌اند. در نتیجه‌ی میدان ِ خالی شده از حریفان اصلی، خود را به عنوان نقطه‌های عطف این صنف به حافظه‌ی عمومی تحمیل می‌کرده‌اند و وسایل گوناگون انتقال و ارتباط، عرصه‌ی تاخت و تازشان بوده‌ است. دلیل بارزش حذف ادبیات معاصر از تمام برنامه‌های صدا و سیما و روزنامه‌ها و نشریات کثیر‌الانتشار دولتی و منسوب به گرو‌ه‌های وابسته به دولت، در این سال‌ها است که ناشی از سیاست حذف دگراندیشی است (از دو مورد نیما و سپهری فعلاً چشم می‌پوشم). درجایی که هر روز، انجمن شاعران در هر گوشه از کشور و استان و شهری اعلام می‌شود، و از شب شعر فلان اداره در یک شهرک، یا عصر ِ شعر ِ انجمن فلان بانک در یک شهرستان خبر می‌دهد، برای شاعران اصیل و زحمت‌کشیده‌ و سی چهل سال خون دل خورده، امکان آن نیست که دست کم برای دویست سیصد تن در یک سالن عمومی شعر بخوانند.»
 
***
 
هر یک از مقالات بخشی از مشکل ما را می‌نمایاند. این مقالات را باید ”طرح بحث“ تلقی کرد نه جواب و راه حل. هدف اولیه شناخت موقعیت و ماهیت ماست. بیان ِ ”موقعیت اضطراب“، ”بی‌ارتباطی در عصر ارتباطات“، وضعیت روشن‌فکران، و توضیح و توصیه‌ی مدارا است.
 
مطلب ِ ترجمه شده از واتسلاو هاول هم بسیار شایان توجه است. عنوان مطلب این است: «شش گفتار درباره‌ی فرهنگ».  
این مقاله به‌خصوص می‌تواند پاسخی باشد بر بحث‌های بی‌هوده و طولانی ما در این باره که چرا ما ایرانی‌های معاصر، نویسندگان بزرگ در ابعاد جهانی نداریم، و چرا شاهکار خلق نمی‌کنیم و هزار تا چرای دیگر.
واتسلاو هاول در پاسخ به پرسشی مشابه، که درباره‌ی نویسندگان ِ چک مطرح بوده می‌گوید:
 
«اکنون هم مثل گذشته همواره چیزهایی غدغن و ممنوع است. در واقع هیچ چیز مجاز نیست. نشریه‌های توقیف شده در توقیف مانده‌اند؛ مؤسسات زیر نفوذ همچنان زیر نفوذ‌ند؛ و رژیمْ بی‌ریا مثل یک گورکن رفتار می‌کند. در صورتی که آن‌چه در واقع زنده است و در عین حال باید مجاز باشد، کم و بیش به تصادف زنده است، اشتباهی زنده است، کم و بیش فقط با قول شرف به خود زنده است؛ اگر چه با گرفتاری‌های فراوان و بی هیچ اطمینانی به فردا.
...امروز در شرایط خفه و خاموش ما، به موجب کدام هوس ِ عجیب ِ تاریخ، فرهنگ باید بهتر و بیش‌تر از آن چیزی باشد که پیش از این بوده است؟»
 
مقاله‌هایی که بعد از گفتار هاول آمده‌اند لحن و زبان ِ صریح‌تر و بی‌پرواتری دارند. گویا نویسنده دیگر تحمل‌اش را از دست داده و می‌خواهد آن‌چه را که به صورت تئوری درباره‌ی آزادی گفته، در عمل نیز درخواست کند. از ”زبان“ ِ دروغین ِسیاست انتقاد می‌کند؛ بحث ”تهاجم ِ فرهنگی“ ِ مطرح‌شده از طرف حکومت را، نقد می‌کند؛ درباره‌ی روش و منش ِ کانونی [کانون نویسندگان] توضیح می‌دهد و کنار آمدن ِ کانون با حکومت را که "احسان نراقی" پیشنهادش را داده، ”تمکین“ تلقی کرده و آن را رد می‌کند؛ و در نهایت گزک ِ لازم را برای کارمندان ِ امنیتی فرهنگ فراهم می‌کند تا حکم مرگ‌اش را صادر کنند.
 
بر از دست رفتن ِ نویسنده باید افسوس خورد، چرا که مرگ نویسنده و مرگ ِ انسان چیزی جبران‌شدنی نیست. جای این سؤال برای ما باقی است که آیا سرنوشت محتوم ِ انسان ِ تحت ِ ستم ِ آزادی‌خواه همین است؟ آیا آن‌ها که ظلمت و تحقیر را تحمل می‌کنند تا آفتاب دوباره بدمد، روز به روز حقیر و حقیرتر می‌شوند؟ و در نهایت کدام راه حل می‌تواند به سود خلق ادبیات و هنری والاتر تمام شود: یک حماسه‌‌‌ی خونین و مرگی شوک‌آور، یا یک صبر چند ده ساله و توأم با اضطراب؟ به نظرم مقاله‌ی واتسلاو هاول در این موردْ راه‌گشا، و بسیار امیدوارکننده است*.   
دو‌شنبه 28/ 5/ 1387
------------------------------------------------------------------
*‌ راست‌اش من منتظرم یه مسلمونی این مقاله رو اسکن کنه و در وب قرار بده. من اسکنر ندارم.

۱ نظر:

Era گفت...

درود...
آقا من یه کافری سراغ دارم که اسکنر داره...
سطر ششم هم اگه منظورتون قضیه متواری شدنه...
بعد از نگارش یه اصطلاح مقاله استر، حسین پیچونده...
شما هم که یه مدت نبودید، یا من نبودم، بگذریم...
اگه کچل دیپورت کرده باشه که سال آینده 4شنبه ها مالیده، نه...؟
این پستا هم به شعور من نمیخوره اصلا...
نمیتونم بخونمشون، باشه هر وقت بزرگ شدیم نگاه کنیم...
من میتونم واسه هفته اول شهریور بلیط پیدا کنم...
باز مثل اینکه فکم گرم شده...
با امید دیدار...
بدرود...