۱۳۸۷ تیر ۲۶, چهارشنبه

یادگار زریــران

بالاخره یه نمایش از "قطب‌الدین صادقی" دیدم. هنوز نمایش‌نامه نمی‌خونم. یعنی دوره‌ی نمایش‌‌خوانی‌م شروع نشده (و البته منظورم نمایشای مدرنه، نه کلاسیک). فعلاً همین‌جوری بعضی وقتا یه چیزی می‌بینم.
«یادگار زریران» یه اثر منظوم و متعلق به دوره‌ی ساسانیه و گویا در اصل به زبان ِ پارتی بوده.* داستان‌ ساده بود. من متن ِ داستان رو نخوندم و نمی‌دونم چه کیفیتی داره، ولی روی صحنه جذاب بود.

نبرد ِ "گشتاسپ" ِ ایرانی ِ نیک‌کردار و "اَرجاسب" ِ تورانی ِ بدکار، و مرگ گشتاسپ و شکست ِ ارجاسب، همه‌ی داستانه. پسر ِ نوباوه‌ی زریر به نام "بَستو"، که فقط هفت سال داره، قهرمان ِ داستانه. همو در پایان، نجات‌دهنده‌ی نیکی، و وطنه.

عناصر ِ غریب ِ داستان، سه تاس. یکی این که پسر ِ هفت ساله‌ی "زریر" وارد میدون جنگ می‌شه. صبح ِ شروع جنگ، فقط هفت سالشه، و در پایان ِ نبردی که همو آخرین بازماندشه، شصت ساله شده. دومین مورد، روح ِ زریره که مثل پدر ِ هملت بر پسر ظاهر می‌شه. ولی برخلاف نمایش هملت، روح "زریر" فقط هشداردهنده نیس. بلکه هر جا لازمه عملاً به پسر کمک می‌کنه و بعد ناپدید می‌شه. این چیزیه که تو نمایش می‌بینیم.

آخرین مورد ِ عجیب و غریب که به نظرم اضافی و نابه‌جا بود، پسر بچه‌ای‌یه که در پایان ِ نمایش، با تفنگ پلاستیکی وارد صحنه می‌شه، دور میدون ِ جنگ ـ که پر از کشته‌س ـ یه چرخی می‌زنه، و سراغ پدر رو می‌گیره. کسی جوابشو نمی‌ده. پسر می‌گه که: منتظرت می‌مونم پدر! و همون‌جا رو صحنه می‌شینه و نمایش تموم می‌شه.

اگه این صحنه یه نوع راهنمای ِ تفسیر ِ نمایش باشه، من چیز زیادی ازش نفهمیدم هر چی هم فهمیدم خوشم نیومد. این یعنی این که نسل ِ جدید ِ (عاشق ِ تفنگ و خشونت و سرعت)، منتظره تا اجدادش به دادش برسن؟ اگه این صحنه همچین مفهومی داشته باشه، یه چیز ارتجاعیه. توی نمایش، "بستو" منتظر نبود که کسی بش کمک کنه. شجاعتش اونو تبدیل به یه موجود با ارزش کرد. البته اگه کمک ِ پدرش نبود، پسر هم شکست می‌خورد. خب این یه برداشت ِ پدرسالارانه‌س. حتی اگه اون برداشت رو بپذیریم، من تاکید می‌کنم که در متن ِ نمایش، پسرْ منتظر امداد از طرف ِ دیگران نبود. اما کودک ِ آخرین صحنه‌ی نمایش ِآقای صادقی (که نماد نسل جدیده)، انگار جداً منتظر کمک ِ پدرشه، و این یه گام به پسه. در طول نمایش شواهد دیگه‌ای هم داریم، دال بر این که باید به گذشتگان و آئین‌شان وفادار بود، و نباید اون چه رو که پس از سال‌ها اندوختیم، به باد بدیم.

یکی دیگه از ویژگی‌های‌ اینِ نمایش، زبان ِکهنه‌گرای نویسنده‌س. این زبان با توجه به سرعت ِ بیان ِ بازیگرا، در موارد ِ متعدد نامفهوم می‌شد. نه فقط به علت کهنگی زبان، بلکه به دلیل سرعت ِ بیش‌ از حد ِ بیان. من علت ِ وجودی ِ این سرعت ِ بیش‌ از اندازه رو درک نکردم. وقتی سرعت ِ بیان ِ بازیگرا، مثل اسماعیل بختیاری [در نقش جاماسب] پایین می‌اومد، مشکل حل می‌شد.

من که چند تا نمایشْ بیش‌تر ندیدم، از این نمایش لذت بردم. خیلی کم خسته شدم یا حواسم از صحنه پرت شد. اما راجع به کیفیت کار و اجرا و بازی‌ها و غیره، چه می‌شه گفت؟

هیچی. فقط باید شکر خداوند متعال رو به جا بیاریم که همین نمایشا با همین امکانات (امکانات؟ هه هه هه)، رو داریم. همین که تئاتر شهر رو هنوز خراب نکردن جاش ایستگاه مترو درست کنن، باید ذوق کنیم. ذوق می‌کنیم.

چهارشنبه 26/ 4/ 1387

------------------------------------------------------------------

* از اسطوره تا تاریخ؛ مهرداد بهار

۲ نظر:

Era گفت...

درود
به سلامتی بالاخره دوباره یادداشت ها سرعت گرفتا!
" پسر می‌گه که: منتظرت می‌مونم پدر! و همون‌جا رو صحنه می‌شینه و نمایش تموم می‌شه" جا داشت تهش توی پرانتز یه (لوس) بگذارید...
آقا سه شنبه خوش گذشت، ممنون!
با امید دیدار...

محمود گفت...

به من بیش‌تر خوش گذشت. هیش‌کی نمی‌تونه مث من خوش بگذرونه!
قربانت.