Johann Wolfgang von Goethe (1749 - 1832)
رنجهای ورتر ِ جوان
نویسنده: یوهان ولفگانگ فون گوته
مترجم: محمود حدادی
چاپ اول زمستان 1386
نشر ماهی؛ قطع جیبی
220 صفحه، 2400 تومان
«ورتر» داستان ِ زندگی ِ جوانی عاشقپیشه به همین نام است. "ورتر" نقاش است. او به نیتِ پیدا کردن ِ جایی امن و طبیعتی آرام برای کارش، به یک آبادی پا میگذارد. در آنجا عاشق ِ دختری به نام "لوته" میشود که نامزد ِ کسی دیگر است. نامزدها همدیگر را دوست دارند. اما لوته با ورتر نیز مهربان است و احساسات ِ وی را بیشتر و بیشتر برمیانگیزد. عشق و شوریدگی ِ ورتر او را وادار به گریز از آن آبادی میکند؛ ولی دلش تاب نمیآوَرَد. به مأوای معشوق برمیگردد و آشفتهتر از پیش، لوته را دوست میدارد. دختر که حالا شوهر کرده، ناچار او را پس میزند. ورتر تنها راه ِ نجات ِ خود را مرگ میپندارد و خودکشی میکند.
به گفتهی "توماس مان": «بخش بزرگی از این کتاب با واقعیت در انطباقی کامل، و بازنوشت دقیق و بیکم و کاست آن است.»
گوته در ژوئن 1772 در مجلس رقصی، با دختری 19 ساله به نام شارلوت بوف و نامزدش آشنا میشود. گوته گفته که بیدرنگ عاشق آن دختر شده، او را دنبال میکند. از آن پس تا مدتی روابط این دو، بین ِ رد و قبول در نوسان است. شارولت با گوته روراست بوده و به وی میگوید که امیدی به عشق و ادامهی رابطهشان نیست. در سپتامبر همان سال، گوته بدون خداحافظی شارلوت را ترک میگوید. ارتباط بین این ماجرا و رمان ِ ورتر آشکار است. نویسنده «ورتر» را در 24 سالگی نوشت و یکشبه مشهور شد.
رمان در فرم نامهنگاری ارائه شده. نامههای ورتر به دوستاش "ویلهلم" رمان را شکل داده است. در اواخر ِ داستان، این نامهها قطع میشوند و سخنانی از قول ِ ’ناشر، خطاب به خواننده‘عرضه شده تا ما بدانیم سرگذشت ورتر در آستانهی مرگ و اندکی پس از آن به کجا انجامیده است. پس بخش اعظم کتاب توسط راوی اول شخص، یعنی ورتر روایت شده؛ و در پایان، راوی ِ سوم شخص، اطلاعات تکمیلی را اضافه کرده است.
در پایان ِ کتاب مقالهی خوبی از "توماس مان" در تحلیل ِ «ورتر» آمده که به نکات جالبی اشاره کرده. از جمله دربارهی فرم این رمان، چنین آمده:
«اگرچه در آغاز قرار بود نمایشنامه باشد ولی پیدا بود که در این قالب توفیقی دست نمیدهد. پس نوع ادبی مناسبتری مطرح شد که عناصر نمایش و تغزل و روایت را یکجا داشت، و آن رمان ِ نامهنگارانه بود. سبکی که ریچاردسون و روسو پایهگذارش بودند.»
روایت ِ شاعرانه و بریده بریده، چیزی است که در قالب ِ رمانهای آن دوره نمیگنجیده است. پرشها و قطعهایی که در شعر رخ میدهد، در روایت ِ پیوستهی داستانی جایگاهی نداشته. همچنان که خطابهسرایی چندان با رمان سازگار نبوده و نیست، چرا که ’داستان‘ باید روایت شود و مجالی برای پراکندهگویی و رهاکردن ِ ’وقایع‘ نیست. به این دلایل، نویسنده فرم ِ نامه را مناسب تشخیص داده و البته این شگرد، در آن دوره موفق بوده؛ ولی نمیتوان امروز هم آن را درست و بینقص شمرد.
گوته عاشق «اودیسه»ی "هومر" بوده و مکرر میگوید که ورتر مشغول خواندن اودیسه است. گرایش به آثار کلاسیک در آثار گوته عجیب نیست. هرچه نباشد او خود یک کلاسیک است. این گرایش به شعر، بهناچار در آثار او هم رخ مینماید. همچنان که «فاوست» را در قالب شعر نگاشته است. در ورتر هم مکرر در مکرر ما با توصیفاتی شاعرانه مواجه میشویم. حتی در بخشی از کتاب، شعرهایی از "اُسیان" شاعر انگلیسی عینا نقل شده، که وجودش در این متن، چندان خوشایند نیست.
روش ِ گوته در روایت ِ این داستان چنین است:
در یک نامه، وقایعی که برای ورتر اتفاق افتاده روایت میشود. در نامهی بعدی، راوی یکسره داستان و وقایع را رها میکند و در وصف یا ستایش ِ طبیعت یا معشوق داد ِ سخن میدهد. این شیوه در بخش عمدهی کتاب به تناوب ادامه مییابد. هر قدر هم نویسنده در این کار مهارت داشته باشد، باز او دارد چیزی خارج از داستان را به متنی داستانی تحمیل میکند. و این نقص عمدهی «ورتر» از نظر ِ امروزیهاست.
این رمان را یک اثر رمانتیک دانستهاند. نشانههای رمانتیسیسم در محتوا و ساختار این داستان بدین شرح است:
ـ توصیفات ِ رمانتیک
موقعیتها یا صحنههای داستان، به صورت مفصل و احساساتی تصویر میشوند. بخشهای خطابهمانند ِ متن نیز حاوی ِ بخشی از این توصیفاتاند. بخش اعظم ِ این نوشتهها، جنبهی داستانی ِ بسیار ضعیفی دارند، و به اصطلاح، در ارگانیسم ِ داستان چندان نقشی ندارند. نبودشان ضربهای به داستان وارد نمیکند. هر چند باید گفت، قسمتی از این توصیفات، بخشی از شخصیتپردازی ِ ورتر، و همچنین فاشکنندهی دنیای حاکم بر این داستان است.
ـ کنشهای رمانتیک
رمانتیکها چندان به دنیای بیرون و واقعیاتِ عینی کاری ندارند. اساسا ترجیح ِ احساسات درونی بر عقل، و فاصلهگیری از واقعیت است که آنها را رمانتیک میکند. چون واقعیت موافق ِ طبعشان نیست، هر چیزی را ناخودآگاه و با مغالطه، موافق ِ درون ِ خود تعبیر میکنند و این نوع زندگی را، طبیعیتر و موفقتر میدانند. اگر هم با دلایل ِ محکم، بطلان ِ عقیدهیشان را ثابت کنی، آن وقت کلا زیر ِ همهچیز میزنند و ارزش زندگی را انکار کرده و دم از مرگ میزنند. این تضاد ِ بنیادی ِ مرام ِ اینان است. حتی ضربهی قاطعی چون مرگ هم نمیتواند واقعیت را به ایشان تفهیم کند.
ورتر عاشق دختریست که خوشبخت است. این دختر، زوج ِ موافق ِ خود را یافته و ابدا ملالی ندارد. با این حال ورتر بر اساس ِ عقاید و احساسات ِ رمانتیکاش او را کاملا خوشبخت نمیداند و برای او خوشبختی ِ بیشتری را آرزو میکند! ظاهر ِ قضیه این است که ورتر خوشبختی ِ معشوقش را میخواهد؛ اما او ناخودآگاه نفع ِ خود را میطلبد و ناچار است این نفعطلبی را در لفاف ِدیگری بگنجاند. پس شروع میکند به مغالطه و خیالبافی:
«وقتی به چشمان او نگاه میکنم، خوشم! ولی ببین، تلخکامم از آن که آلبرت ظاهرا آن اندازه که امید داشت، خوشبخت نیست. و میپندارم اگر من بودم... جملههای ناتمام را دوست ندارم، و با این حال در اینجا ابزار بیانی جز این نمییابم و با این وجود فکر میکنم حرف دلم به کفایت روشن باشد.»
قضیه البته روشن است. ورتر دارد برای ِ شوهر ِ لوته دل میسوزاند که زیاد خوشبخت نیست؛ و راه حل هم این است: اگر من بودم...
ـ عقاید رمانتیک
«من این داوریام را رک و راحت با تو در میان میگذارم، چون میدانم در جوابم بسا تأیید کنی اساسا آدمهایی خوشبختترند که بچهوار، فارغ از غم فردا زندگی میکنند... این آدمها مخلوقاتی خوشبختاند، و جز این قماش، کسانی هم که روی کسب و کار حقیرشان یک اسم دهنپرکن میگذارند و دنبال سود خود دویدن را با منت ِ تمام کاری کارستان در راه رفاه جامعه جا میزنند ــ خوشا به حال آنها که این عشوهها را بلدند!...»
این هم در وصف آدم ِ رمانتیکی که از آزادی و خوشبختی، برداشتی عرفانی و درونی دارد:
«یک چنین انسانی خاموشی پیشه میکند و به دنیای عواطف پناه میبرد و خوشبخت است، چرا که انسان است. و هر اندازه هم که در قید و بند باشد، در کُنْهِ دلْ احساس شیرین آزادی را نگاه میدارد و میداند هر وقت خواست، در خود میبیند ترک ِ این سیاهچال [دنیا] کند.»
و این هم قضاوت ِ نهایی این تیپ آدم دربارهی زندگی:
«تنها من نیستم که رنج میکشم. همهی انسانها امیدشان به ناامیدی میکشد و از انتظارشان جز فریبی به جا نمیماند.»
***
«ورتر» در 1774 منتشر شده. عصری که ادبیات هنوز در قید ِ رئالیسم نیست. این رمان بسیاری از ویژگیهای رمانتیسیسم را در خود دارد:
«فرار به رؤیا، فرار به گذشته، به تخیل. فرار از رشد ِ آزادی دروغین و رشد سرمایهداری... پناه بردن به احساسات... آزردگی از محیط ِ موجود...»*
جذابیت ِ این رمان، نه در وقایع ِ تکراری و پیش پا افتادهاش، بلکه در همان نگاه ِ متناقض و معترض ِ ورتر به زندگی است. این نگاه، صرفا برخاسته از رمانتیسم نیست؛ بخشی ناگزیر از واقعیت ِ زندگی ِ انسان است. مربوط به دیروز و امروز نیست؛ پیشینهای عمیق در فرهنگ گذشته دارد. شکست از واقعیت ِ بیرونی، و پناه بردن به دنیای ِ درون، این خصیصهی برجستهی رمانتیکها، راه ِناگزیر و ناخودآگاه ِانسان برای بقاست؛ گیرم که غیر منطقی باشد. با همین نگاه ِ استعاری میتوان گفت: ادبیات، گریز ِ رمانتیک ِ نویسنده از کوبندگی ِ واقعیت ِ زندگی است. شاید به همین دلیل، عامهی مردم، همیشه، شاعر و نویسنده را موجودی رمانتیک ـ به معنای عام ِ کلمه ـ میدانند. و همچنین به همین دلیل است که آثاری از نوع ورتر علیرغم ضعفهایشان، جذابیت خود را در طول زمان حفظ میکنند.
سهشنبه 28/ 3/ 1387
--------------------------------------------------------------------
* این عبارات ِ ناپیوسته، برگرفته از «مکتبهای ادبی»، نوشتهی "رضا سید حسینی" است.

2 Comment:
سلام.ممنون از وبلاگ خوبتون.ببخشید شما همون آقایی هستید که توو آموزشگاه سفیر تدریس می کنید؟؟
سلام
مرسی.
خیر.
ارسال يک نظر