ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۷, چهارشنبه

با آخرین نفس‌هایم


«پرده‌ی سینما چشمی خفته بود که تنها با دوربینی به تیزی تیغ، میخ و یخ‌شکن بیدار می‌شد...»

کارلوس فوئنتس
 

Mon dernier soupir

Luis Buñuel (1900- 1983)

با آخرین نفس‌هایم                   

نویسنده: لوئیس بونوئل  

ترجمه از متن فرانسه: علی امینی نجفی

انتشارات: هوش و ابتکار

چاپ اول 1371

قطع رقعی 407 صفحه

 
این روزها بعضی کتاب‌های ممنوعه چنان زیبا اُفست‌ می‌شوند که شایسته‌ی دست‌مریزاد است. اما بدا به حال مترجمین و مؤلفین که انگار دارند در راه خدا کار می‌کنند: وقت‌شان تباه است و مال‌شان حلال. اُفست ِ خاطرات ِ بونوئل با کاغذ ِ مرغوب ِشیری رنگ و صحافی ِخوب و قیمت ِ ده الی پانزده هزار تومان، اگر از اصلْ بهتر نباشد کمتر نیست.

خاطراتِ لوئیس بونوئل متنی بسیار خواندنی‌ست. اگر کوچک‌ترین علاقه‌ای هم به سینما نداشته‌باشیم، باز چنان جذابیت ِ تخدیرکننده‌ای ـ به تعبیر ِ براهنی ـ  در این اثر موج می‌ز‌ند که‌ تنها قابل مقایسه با تاثیر ِ جذاب‌ترین آثار داستانی‌ست. اگر بدانیم که بونوئل ِ اسپانیائی، در کنار شاعر ِ محبوبی چون "گارسیا لورکا" و اعجوبه‌ای مانند ِ"سالوادور دالی"، هم دوره با "همینگوی" و برترین هنرمندان ِ قرن ِ گذشته، در پاریس ِاوایل ِ قرنْ به کار ِ تغییری بنیادی ِهنر و ذهنیت ِ زمانه مشغول بوده، بی‌گمان به سرگذشت ِ او علاقه‌مند می‌شویم. اگر یادداشت‌های پاریس ِ همینگوی را ـ که تا حدّی راوی دوران ِ مشابهی‌ست ـ خوانده باشیم و آن را با کتاب ِ حاضر مقایسه کنیم، به غنای ِ فوق‌العاده‌ی اثر ِ بونوئل و ـ شاید ـ برتری ِ ادبی آن بر کار ِ همینگوی پی می‌بریم. اغراق نمی‌کنم؛ این همه شوخ طبعی و ذوق و طراوت ِ ذهن در نوشته‌های یک فیلم‌ساز، چیز ِغریبی‌ست. تنها نکته‌ای که باید در نظر گرفت این است که بونوئل می‌گوید: دوستم ژان کلود کاریر به من کمک کرد که این کتاب را بنویسم.

لوئیس بونوئل (1983ـ1900) خاطراتش را یک سال پیش از مرگ نوشته. او زندگی‌نامه‌اش را با پیش‌درآمدی درباره‌ی ’حافظه‘ آغاز می‌کند. از مادرش می‌گوید که در اواخر عمر حافظه‌اش را از دست داده بود:

«کار ِ او به جایی رسید که دیگر بچه‌هایش را هم نمی‌شناخت و دیگر به یاد نمی‌آورد که آن‌ها کی هستند و خودش کیست. از نظر جسمی سالم مانده بود و نسبت به سن و سالش حتی خیلی هم پرتحرک بود. من پیش او می‌رفتم، او را درآغوش می‌گرفتم و مدتی کنارش ‌می‌ماندم؛ بعد از اتاق بیرون می‌آمدم و بعد از چند لحظه دوباره به نزدش بر‌می‌گشتم. او باز با همان حالت قبلی به روی من لبخند می‌زد و تعارف می‌کرد که بنشینم، انگار که قبلاً مرا ندیده است. حتی اسم مرا هم فراموش کرده بود.»   

نگارنده با خوشحالی می‌گوید هنوز این نوع فراموشی را تجربه نکرده ولی انواع دیگر ِ فراموشی، ناگزیر بخشی از زندگی اوست. بونوئل افسوس ِ حافظه‌ی از دست رفته‌ی دوران ِ جوانی‌ را می‌خورد و در نهایت نتیجه می‌گیرد:

«حافظه‌ی ما زیر نفوذ و فشار دائمی تصورات و رؤیاهای ماست و از آنجا که دچار این وسوسه هستیم که رؤیاها و خیالبافی‌های خودمان را واقعی بگیریم، از دروغ‌های خودمان هم حقیقت می‌سازیم. حقیقت در مقایسه با خیال تنها از اهمیتی نسبی برخوردار است، چرا که هر دوی آن‌ها به یک اندازه زنده و شخصی هستند.»

در این سطرها مشخص می‌شود که با چه جور اثری سر و کار داریم. نویسنده تلویحاً و صریحاً می‌گوید: دنبال ِ یک زندگی‌نامه‌ی مستند و تاریخی نگردید. بونوئل بارها در این کتاب به رؤیاهایش استناد می‌کند. رؤیاهایی که تبدیل به هنر یا بخشی از خاطرات ِ واقعی‌اش شده‌اند.

***

بونوئل در یک خانواده‌ی نسبتاً متموّل، در ولایتی به نام ’کالاندا‘ متولد و بزرگ می‌شود:

«من در روز 22 فوریه‌ی 1900در قصبه‌ای متولد شدم که می‌توان گفت قرون وسطی تا جنگ جهانی اول در آن ادامه داشت.»

نویسنده از ’مرگ، ایمان و زندگی جنسی‘قرون وسطایی در کالاندا خاطراتی نقل می‌کند؛ بستری که بعدها مایه‌ی فکری ِ بسیاری از فیلم‌هایش را می‌سازد:

«ما ـ دست کم تا چهارده سالگی ـ چنان ایمان ِ کورکورانه‌ای داشتیم که در صحت معجزه‌ی کالاندا که در سال ِ پر برکت ِ1640 اتفاق افتاده بود ذره‌ای تردید نمی‌کردیم. این معجزه منسوب به قدیسه‌ی پیلار است... در سال 1640 پای یکی از اهالی کالاندا به اسم میگوئل خوآن پلیسر زیر چرخ گاری له شد که به ناچار آن را قطع کردند. از آنجا که او آدم خیلی عابدی بود، هر روز به کلیسا می‌رفت، انگشتش را در روغن چراغ لامپایی که رو به ‌روی مجسمه‌ی مریم عذرا می‌سوخت خیس می‌کرد و آن را روی پای بریده‌اش می‌مالید. یک شب حضرت مریم در معیّت چند فرشته از آسمان پائین آمد و برای او پای تازه‌ای آورد. این معجزه را هم ـ مثل همه‌ی معجزه‌ها ـ عده‌ی زیادی از شخصیت‌های دینی و طبّی آن روزگار تأیید کرده‌اند (بدون چنین تأییدی اصلاً معجزه‌ای به وجود ‌نمی‌آید).»

 چیز ِ جالب آن است که نویسنده بعدها حسرت ِ همین زندگی ِ قرون ِ وسطایی را می‌خورد. همین عناصری که نویسنده را به سرکشی ِ هنری در برابر سنت واداشته، بعدها برایش تبدیل به نمادهایی از آرامش و زندگی ِ انسانی می‌شود. شاید این خاصیت ِ گذر ِ عمر است که تلخی ِهمه‌ی محدودیت‌ها را از حافظه ‌می‌بَرد.

در ادامه بونوئل یکی از مراسم ِ مذهبی کالاندا را نقل می‌کند. چیزی که حتماً برای مخاطب ِ ایرانی جالب است. رسم ِ طبل کوبی. بونوئل می‌گوید که آخرین بار در 1980 چند تا از دوستانش را به دیدار این مراسم برده که «عمیقاً متأثر شده‌اند».

«در زمان کودکی ِ من جمعاً بیش از دویست تا سیصد نفر در این مراسم شرکت نمی‌کردند، اما امروزه بیش از هزار نفر در این مراسم طبل می‌زنند: ششصد هفتصد نفری از آن‌ها طبل دارند و بقیه تنبک.

ظهر روز جمعه همه‌ی جمعیت در میدان اصلی قصبه رو به‌ روی کلیسا جمع می‌شوند و در حالی که طبل‌های خود را به شانه آویخته‌اند در خاموشی مطلق انتظار می‌کشند ـ اگر صدای نابهنگامی بلند شود، همه آن را ساکت می‌کنند.

سر ظهر با اولین بانگ ناقوس کلیسا، صدایی نیرومند چون غرش رعد در سراسر آبادی می‌پیچد. همه‌ی افراد همزمان بر طبل می‌کوبند. شور مبهمی که به زودی به نوعی سرمستی می‌انجامد، نوازندگان را فرا‌می‌گیرد... دسته میدان را ترک می‌کند و قصبه را دور می‌زند... طی همین مراسم زائران از روی مصیبت‌نامه‌ای که چندین بار عبارت ’یهودی‌های نکبت‘ در آن تکرار شده‌است، دعا می‌خوانند. البته این عبارت بعدها به دستور پاپ ژان بیست و سوم حذف شد... وقتی دو گروه طبال با دو ریتم متفاوت در گوشه‌ای با یکدیگر برخورد می‌کنند، رو به ‌روی هم می‌ایستند و آنگاه یک مسابقه‌ی واقعی بین ریتم‌ها آغاز می‌شود که گاهی از یک ساعت هم تجاوز می‌کند. تا این که سرانجام گروه ضعیف‌تر از ریتم قوی‌تر پیروی می‌کند.»

سپس نویسنده به یادآوری هفت سال تحصیل در مدرسه‌ی سختگیر ِ ’یسوعیان‘ می‌پردازد و از انضباط و سکوت ِ مطلق ِ آن دوران حرف می‌زند. خانواده‌ها در آن موقع مختار بوده‌اند که فرزندشان را به مدرسه‌ی عادی بفرستند یا به مدرسه‌ی مذهبی یسوعیان. بونوئل به بلای دوم گرفتار می‌شود. بدون شک این دورانْ یکی از عواملی است که بعدها بونوئل و آثارش را با مسیحیت درگیر می‌کند. در ادامه به صورت گذرا  به اولین برخورد ِ بونوئل با سینما در 1908اشاره‌ می‌شود.

این خاطرات ِکودکی و نوجوانی ادامه دارد تا برسیم به بخشی از کتاب که توسط خواهر ِ بونوئل نوشته شده. در حقیقت بونوئل قسمتی از خاطرات ِ خواهرش را نقل کرده است. 

خواهر می‌گوید که لوئیس از سیزده سالگی به فراگیری ویولن نوازی پرداخت. و این که او بهترین نمره‌ها را در مدرسه‌ی یسوعی‌ها می‌گرفت و این که لوئیس هیچ وقت نمی‌خواست کلاه ِ رسمی ِ مدرسه را سرش بگذارد. از نمایش‌هایی که بونوئل راه می‌انداخت می‌گوید. این که کلی حیوان در خانه داشتند ولی همگی از عنکبوت می‌ترسیدند. در این خاطرات، رد ِ اغراق‌ها و طنزهایی به سبک ِ برادر را می‌بینیم. این خواهر تا پایانْ دوست بونوئل بوده و برادر را در کارهایش یاری می‌داده.

در فصل ِ جذابی با عنوان ِ «لذات ِ دنیوی» نویسنده به توصیف شوخی و جدی ِ اخلاقش درباره‌ی مشروب، سیگار و غیره می‌پردازد. در این فصل قدرت ِ طنّازی و همچنین نویسندگی بونوئل به خوبی آشکار می‌شود. پس از شرح ِ مبسوطی درباره‌ی انواع ِ مشروب‌، وی به شرح ِ سلوک ِعرفانی‌اش می‌پردازد:

«باده نوشی بدون سیگار امکان‌ناپذیر است. من از شانزده سالگی سیگار کشیدن را شروع کردم و هیچ وقت هم آن را کنار نگذاشتم... سیگاری که خوب با مشروب بسازد، به نحوی که توتونْ شاه و باده ملکه باشد، رفیق شفیق همه‌ی زیر و بم‌های زندگی است.»

نویسنده روایت ِ کلیشه‌ای و پیوسته‌ی خاطرات را رها کرده و علایق و عادات‌ شخصی‌اش را توصیف می‌کند.

خاطرات ِ نویسنده به دوره‌ی دانشگاه‌اش می‌رسد. دوره‌ای که در ’کوی دانشگاه‘ با دالی و لورکا آشنا می‌شود؛ چند بار تغییر رشته می‌دهد: از مهندسی کشاوزی به مهندسی صنعتی و بعد هم به فلسفه و تاریخ؛ با ورزش سرگرم است و در نهایت به سربازی می‌رود.

«عضلاتی را که در آن روزگار قوی کرده‌بودم تقریباً در سراسر زندگی حفظ کردم؛ به خصوص عضلات شکم که حتی می‌توانستم با آن نمایش بدهم: روی زمین دراز می‌کشیدم و دوستانم با پا روی شکمم می‌جهیدند. یکی از تخصص‌های دیگرم بازو خواباندن بود. تا سال‌های متمادی روی میز ِ بارها و کافه‌ها زور بازویم را به نمایش می‌گذاشتم.»

از جنبه‌ی طنز ِ این چند سطر که بگذریم، بخشی از شخصیت لوئیس بونوئل در همین جملاتْ آشکار می‌شود. آدمی با رفتاری سنتی و تا حدی لوطی‌منشانه که هنرمندی امروزی نیز هست. در همین فصل می‌خوانیم که یک بار بونوئل از این که شنیده لورکا همجنس‌باز است کلی شاکی می‌شود. نویسنده ادعا می‌کند که موضوع را با لورکا مطرح می‌کند و لورکا به نشانه‌ی انکار، با او قهر می‌کند. پس بونوئل با آن که هنرمندی پیشروست، اما در زمینه‌ی اخلاقیات تا حدی به اخلاق سنتی و به قول خودش قرون وسطایی وابسته است. این اخلاق در همه جا این طور محافظه‌کار نیست. وفاداری همیشگی این هنرمند به اخلاق ِ انسانی و حفظ عزت نفس و مبارزه با ریاکاری، جنبه‌های دیگر ِ این اخلاق نیمه سنتی‌اند.

هیپنوتیسم

در همین بین و بساط، نویسنده چیزهایی درباره‌ی تخصص‌اش در هیپنوتیسم می‌گوید. در اینجا بخشی دیگر از اخلاق ِبونوئل یعنی دروغ‌های ِ هنرمندانه‌ی او نمایان می‌شود. در طول کتاب، بارها نویسنده با قدرتی بی‌نظیر به توصیف و بازسازی ِ صحنه‌هایی از زندگی یا خیالات ِ خود می‌پردازد. این صحنه‌ها قوی‌ترین بخش‌های این کتاب، و بهترین نمونه‌های نوشته‌های کارگردان است. بونوئل در چند سطر ِ مختصر صحنه‌ای چنان زنده و جذاب می‌آفریند که آدم نمی‌تواند از تحسین‌اش خودداری کند. البته نویسنده در ابتدای کتاب تذکر داده که خودش هم نمی‌تواند مستند بودن ِ آن چه را که نوشته تأیید کند. اما مخاطب تا حدودی می‌تواند. بعضی از این دروغ‌ها یا اغراق‌های بونوئلی را خواهم آورد. اما نکته‌ی جذاب ِ این موارد، آگاهی ِ بونوئل از ذهنیت مخاطب و به قولی در دست داشتن ِ رگ ِخواب ِ مخاطب است. همین موارد است که این کتاب را (از نظر من) در رده‌ی آثار ادبی ِ با ارزش قرار می‌دهد.

«در یکی از روسپی‌خانه‌های درست و حسابی خیابان ِ ’رینا‘ دو دختر بسیار جذاب کار می‌کردند به اسم لولا مادرید و تریستا.  

تریستا معشوقی به اسم پپه داشت که جوانی جالب و قوی‌هیکل  بود که از باسک  برای تحصیل پزشکی به مادرید آمده بود. یک شب که در پاتوق ِدانشجویان پزشکی در کافه‌ی فورنوس نشسته بودم یک نفر خبر آورد که در روسپی‌خانه‌ی مزبور حادثه‌ای تازه پیش‌آمده‌است: پپه که نسبت به کسب و کار تریستا هیچ اعتراضی نداشت، حالا که فهمیده بود او مجانی با یکی از مشتری‌هایش خوابیده از خشم دیوانه شده و تریستای هوسران را به باد کتک گرفته بود.

دانشجویان پزشکی بی‌درنگ به طرف روسپی‌‌خانه سرازیر شدند، و من هم با آن‌ها. تریستا با چهره‌ای متشنج و اشکبار رو به ‌روی ماست. من به چشمان ِ او نگاه می‌کنم، با او حرف می‌زنم، دست‌هایش را می‌گیرم و از او می‌خواهم که آرام باشد و فوری بخوابد. او هم فوری اطاعت می‌کند: به خواب مصنوعی فرو می‌رود، فقط حرف‌های مرا می‌شنود و به من جواب می‌دهد. او را آرام می‌کنم تا این که کم کم به خودش می‌آید. بعد ناگهان چیز عجیبی می‌شنوم: دختری به نام رافائلا که خواهر لولا مادرید است و در آشپزخانه کار می‌کند، درست در زمانی که من مشغول هیپنوتیزه کردن تریستا بوده‌ام ناگهان وسط کار خوابش برده‌است.      به آشپزخانه می‌روم و با دختر خفته رو به ‌رو می‌شوم. دختری است کوتوله، بی‌قواره و نیمه‌کور. رو به‌ رویش می‌نشینم، با دستم به او چند ضربه می‌زنم و آهسته با او حرف می‌زنم تا این که بیدار می‌شود.

مورد رافائلا جداً حیرت‌انگیز بود. یک بار که از رو به ‌روی روسپی‌خانه عبور می‌کردم، درست در همان لحظه به زمین افتاد. اطمینان می‌دهم که این گفته‌ها حقیقت دارد و من به شیوه‌های مختلفی صحت آن را امتحان کرده‌ام. روی او یک رشته آزمایش انجام دادم. حتی یک بار که او قادر به ادرار کردن نبود، توانستم او را درمان کنم: دست‌هایم را آرام به شکم او کشیدم و با او صحبت کردم.»[تأکید از من بود]

بونوئل همین طور قضیه را کش می‌دهد.

و بعد از تشکیل ِ ’فرقه‌ی تولدو‘ توسط خودش، لورکا و تعدای از دوستان‌اش می‌گوید. این جریانْ متن ِخاطرات را زندگی ِ دوباره می‌بخشد و مانع کسالت ِ مخاطب می‌شود.

فصل ِپاریس با عنوان ِ «ما غربتی‌ها» زندگی هنرمند در پاریس (از 1925 تا 1929)، سال‌هایی است که بونوئل آزادی و زندگی ِ متفاوت و حشر و نشر با هنرمندان ِ قرن  را تجربه می‌کند. او از آشنایی‌اش با سینمای ِ اشتروهایم، فریتس لانگ، آیزنشتین و نوشته‌ها‌ی مطبوعاتی‌اش درباره‌ی آن‌ها می‌گوید.

در فصل بعد دوباره از روایت ِ تاریخی ِ زندگی‌اش خارج می‌شود و به توصیف ِ جذاب ِ درونیاتش مشغول می‌شود. عنوان ِ این فصل ِ فوق‌العاده خواب‌ها و خیال‌ها است. این بخش  برای آشنایی با بُن‌مایه‌های تخیـّل در آثار ِ سینمایی بونوئل بسیار کارآمد است. او بعضی تجربه‌هایی را که بعدها در فیلم‌هایش می‌آیند، مطرح می‌کند. اینجا باز قسمتی از درون ِ شگفت ِ هنرمند فاش می‌شود. در این فصل، قدرت ِداستان‌نویسی و خیال‌پردازی و صحنه‌پردازی‌های ِ داستانی ِ کارگردان ِ سوررئالیست درهم آمیخته است. این‌ها همه چند صفحه بیش‌تر نمی‌شوند.

می‌رسیم به سوررئالیسم و «سگ آندلسی».

نکته‌ی جالب ِ کتاب ِ بونوئل، این است که تا صفحه‌ی 165 کارگردان چیز ِ زیادی درباره‌ی سینما و به خصوص فیلم‌های خودش نگفته. این نشان دهنده‌ی هنر ِ نویسنده است که توانسته مخاطب را سرگرم کند بدون ِ آن که سراغ ِ اصلی‌ترین مورد یعنی سینما برود. در این فصل بونوئل به مراحل ِ آفرینش ِ اولین فیلم‌اش’سگ آندلسی‘ می‌پردازد:

«این فیلم از برخورد دو رؤیا پدیدآمده است. دالی از من دعوت کرده بود که چند روزی نزد ِ او به فیگوئراس بروم. همین که به هم رسیدیم برایش تعریف کردم که چندی قبل خواب دیده‌‌ام که یک تکه ابر باریک ماه را از وسط می‌برید و یک تیغ هم داشت چشم ِ کسی را می‌درید. او هم گفت که شب قبل یک دست ِ پر از مورچه را در خواب دیده است و اضافه کرد:

ـ چه طور است که از همین خواب‌ها یک فیلم بسازیم؟

اول پیشنهاد او را جدی نگرفتم، اما بلافاصله همانجا کار را شروع کردیم.»

 ساختن ِ «سگ ِآندلسی» مایه‌ی ِ آشنایی بونوئل با سوررئالیست‌های بزرگ است: آندره برتون، پل الوار، تریستان تزارا، رنه ماگریت و... .

از این جا بونوئل به وصف ِ جالبش از جنبش ِ سوررئالیسم می‌پردازد. از ایده‌ها و ذهنیات ِ این گروه انقلابی می‌گوید:

 

«من هم مثل همه‌ی اعضای گروهمان مجذوب ِ ایده‌ی انقلاب بودم. سوررئالیست‌ها ـ بر خلاف ِ تروریست‌ها ـ به مبارزه‌ی مسلحانه علاقه‌ای نداشتند. حربه‌ی اصلی آن‌ها در مبارزه با جامعه‌ای که از آن نفرت داشتند، برپاکردن غوغا و رسوایی بود. این مؤثرترین سلاح آن‌ها در مبارزه با نابرابری‌های اجتماعی، استثمار فرد از فرد، سلطه‌ی تحمیق‌کننده و فلج سازنده‌ی کیش و خرافات و نظامی‌گری وحشیانه و استعماری بود. این ابزار سلاحی بود برای افشای همه جانبه‌ی جُرثومه‌های پنهان و نفرت‌انگیز این نظام اهریمنی که باید سرنگون می‌شد.»

جالب آن که یکی از بنیان‌گذاران ِ سوررئالیسمْ جنبشی که از دید ِعُموم یک جنبش ادبی یا هنری محسوب می‌شود، در توصیف ِ این جنبش، حرفی از هنر نمی‌زند. این نشانگر ِ آن است که برخلاف ِ تصور ِ ما، نوآوری‌های ِ اصیل ِ هنری، صرفاً تغییراتی زیبایی‌شناختی نیستند:

«اما در جمع ِ سوررئالیست‌ها بیش از هر چیز نیروی مزیت اخلاقی بود که مرا شیفته کرده بود. برای اولین بار در زندگی با اخلاقی مستحکم و مسؤولانه رو به ‌رو شده بودم که در آن هیچ غل و غشی نمی‌دیدم. بدیهی است که این اخلاق ِ سوررئالیست، روشن‌بین و ستیزه‌جو، در نقطه‌ی مقابل اخلاق ِ مسلط قرار داشت که از آن نفرت داشتیم و ارزش‌هایش را به طور کامل رد کرده‌بودیم.»

این گرایش ِ تقریباً مارکسیستی ِ بونوئل و سوررئالیست‌ها به تغییر ِ جهان و انسان، ابداً به معنای نادیده گرفتن ِ زیبایی‌شناسی هنری از سوی آن‌ها نیست. این عصیان می‌تواند موازی ِ دیدگاه ِ زیبایی‌شناختی ِ فرمالیست‌های آغاز قرن قرار بگیرد: فرار از کلیشه و دیدگاه کلیشه‌ای به انسان و زندگی‌.

این فصل از کتاب می‌تواند ما را به بازنگری ِدیدگاه‌مان درباره‌ی هنر یا سوررئالیسم وادارد. در فصل‌ آینده از زندگی کارگردان در آمریکا (1930) و آشنایی‌اش با چاپلین، کنار نیامدن ِ بونوئل با سیستم ’تهیه‌کننده محور‘ ِ هالیوود، و چند ماه وقت‌گذرانی در آمریکا سخن رفته‌است. در این میان نویسنده طنزهای با مزه‌ای درباره‌ی هالیوود و امریکایی‌ها عرضه می‌کند که واقعاً فرح‌بخش‌اند. نویسنده از اغراق‌ها و دروغ‌های مرسوم‌اش خودداری نمی‌کند و مثلاً در صفحه‌ی 210 باز یکی از آن موارد ِ خنده‌دارش را عرضه می‌کند.

   در بخشی دیگر از کتاب، بونوئل به صورت تکه تکه و نه چندان جذاب به جنگ داخلی اسپانیا می‌پردازد. اسامی زیادی را نام می‌برد که سرگذشت‌شان برای مخاطب جذابیتی ندارد. شاید ضعیف‌ترین بخش کتاب همین فصل ِ«جنگ‌ داخلی اسپانیا» باشد.

و باز سرگذشت سفر دوباره‌ به آمریکا از سال 1939 تا 1946نقل‌می‌شود. در این فصل نویسنده در بخشی ویژه ’نظرات گلایه‌آمیزش درباره‌ی دالی‘ را می‌آورد.

بونوئل در بخش‌های آینده، بیشتر و دقیق‌تر به سینمای خودش می‌پردازد. از زندگی‌اش، از ’دلخوشی‌ها و بیزاری‌ها‘ از زندگی در مکزیک و فیلم‌هایی که در آنجا ساخته به صورت مختصر و مفید حرف می‌زند.

فصل پایانی با عنوان ِ واپسین سرود، علاقه‌ی بونوئل هشتاد و دو ساله به زندگی، و گِلایه‌هایش از پیری را مطرح می‌کند؛ روزهایی که با چشمان کم سو و گوش‌های ناشنوا سپری می‌شوند. این فیلم‌ساز ِ مرتد ِ گمراه ِ خداناباور، در پایان ِ راه ِ زندگی، از آرزویش برای اجرای آخرین طرح ِ سوررئالیستی‌اش حرف می‌زند:

«دلم می‌خواهد وقتی آخرین نفس را می‌کشم برای آخرین بار شوخی کنم: از میان دوستان ِقدیمی همه‌ی آنانی را که مثل خودم خداناباورهایی پیگیر هستند دور خودم جمع کنم و وقتی همه‌ی آن‌ها غمگین و ماتمزده دور بسترم حلقه زدند، می‌گویم کشیشی به بالینم بیاورند، و وقتی او آمد در میان بهت و حیرت دوستانم لب به اعتراف می‌گشایم و برای همه‌ی گناهانی که در زندگی کرده‌ام طلب آمرزش می‌کنم. سپس از کشیش می‌خواهم که مرا تدهین کند. بعد به طرف دیوار برمی‌گردم و می‌میرم.»

دفتر ِ خاطرات یا زندگی‌نامه‌ی هنرمند با این طرح و یک طرح دیگر به پایان می‌رسد. او حتی در پایان هم دست از آفرینش ِ شگفت ِ خود برنمی‌دارد. آلبومی از عکس‌های بونوئل ضمیمه‌ی پایان ِکتاب شده است.

ترجمه‌ی فارسی ِ کتاب کاملاً خوشایند بود. از علی امینی نجفی قبلاً ترجمه‌ی «پازولینی از زبان ِ پازولینی» را خوانده و لذت برده بودم. آن کتاب خیلی مختصرتر و محدودتر از کتاب بونوئل است که دلیلش البته واضح است: نام ِ’پازولینی‘ دلیل ِکاملاً روشن ِ قضیه است. اما در هر دو موردْ حسن ِ انتخاب ِ مترجم تحسین‌ برانگیز و زحمت ایشان شایسته‌ی سپاس است. به رغم ِ سانسور، دست و قلم‌اش تواناتر باد!

***

 در پایان اضافه می‌کنم که لوئیس بونوئل فقط لوئیس بونوئل نبود؛ همان طور که سوررئالیسم فقط یک جنبش ِ هنری نبود. بونوئل با حسرت می‌گوید که ما در عرصه‌ی هنر برنده شدیم اما در آن تغییر ِ بنیادی که مقصود ِ اصلی‌مان بود ناکام ماندیم. می‌گوید که سوررئالیسمْ شاعران یا هنرمندان ِ خوبی به جهان عرضه کرد، ولی مگر هدف این بود؟ دیگر هیچ اثری از آن غوغا آفرینی و جنجال پیدا نیست. از آن عصیان برای انسانیت و اخلاق.

آیا واقعیت همین طور است که بونوئل می‌گوید؟ بعید می‌دانم. بونوئل و سوررئالیسم به لحاظ تاریخی درگذشته‌اند اما معنای متفاوتی که برای هنر و زندگی آفریده‌اند، هنوز باقی است. بونوئل و سوررئالیسم بارقه‌های درخشان ِ نوخواهی و انسان‌گرایی‌ای بودند که هنوز پایدار است. کارلوس فوئنتس در این باره می‌گوید:

«بونوئل شاید بزرگ‌ترین هنرمند سوررئالیسم است، و این بدین سبب است که دو جنبه‌ی متناقض ِ جنبشی را که از لحاظ ِ تاریخی محدود شده ولی از لحاظ زیبایی‌شناختی نامحدود است، همچون فعالیت دائمی روح انسانی، در خود جذب می‌کند و از آن فراتر می‌رود. جهان را دگرگونه کن، آدمی را دیگرگون ساز.

بونوئل هرگز تردیدی نداشته که انقلاب درونی، یعنی رهاننده‌ی توان ِ شاعرانه‌ی نهفته در هر فرد، از تبدّل ِ عینی ِ واقعیت جدایی‌ناپذیر است، خواه بر آن انقلاب پیشی گیرد، همراه آن باشد یا از پی آن بیاید. مهم آن است که این فعالیت روان را در هیچ یک از قلمروهایش حتی برای لحظه‌ای مختل نکنیم، زیرا هر یک از آن‌ها خودْ موضوع ِ تمناست.»*

سه‌شنبه 7/1/1387

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*«از چشم فوئنتس»، مقاله‌ی ’لوئیس بونوئل و سینمای آزادی‘، ترجمه‌ی عبدالله کوثری، انتشارات طرح نو،1384


 

هیچ نظری موجود نیست: