ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۱, پنجشنبه

درآمدی بر ساختارگرایی در ادبیات

Structuralism in Literature
An  Introduction      
by: Robert Scholes
 
نویسنده: رابرت اِسکولز    
مترجم: فرزانه طاهری
انتشارات: آگاه
چاپ سوم، پاییز1383
قطع رقعی، 306صفحه
2400تومان
 
برای من که چندان ’نظریه‌ی ادبی‘ نخوانده‌ام، این کتاب اندکی دشوار بود. مترجم در آغاز ِ کتاب نوشته: «این کتاب را به جفتم هوشنگ گلشیری تقدیم می‌کنم که سال‌ها بود می‌گفت: ’بنشین ترجمه‌اش کن‘. بیشتر وقتی که حرف‌های کژ و کوژ درباره‌ی ساختار و ساختارگرایی را می‌خواند، یا می‌شنید.»

این مطلب را نقل کردم زیرا که مُدعایش درباره‌ی حرف‌های کژ و کوژ عین واقعیت است: خواندن ِ چند کتاب ِ نقد و نظریه‌ و افتادنْ به جان ِ آثار ادبی، شیوه‌ی ِ رایج ماست. "گلشیری" نمونه‌ی خوبی‌ است که نشان می‌دهد: نویسنده، با نظریه‌ی ادبی، رمان و شعر نمی‌نویسد؛ اگر نه، نقادان ِ برتر از گلشیری آثاری حداقل در همان حدّ و اندازه‌ی آثار ِ او خلق می‌کردند. به علاوه کتاب ِ اسکولز دلیل خوبی ست بر اثبات این نکته که: حتی نظرات ِ برترین تئوریسین‌های ادبی، چیزی نسبی است و در مواجهه با متون ِ مختلف می‌تواند ناقص و ناکارآمد باشد.
اما نکته‌ی دیگر، درباره‌ی مفصل شدن ِ این پُست. توضیحْ بسیار ساده است: این رونویسی‌ها برای درک و جمع‌بندی ِ درست ِ مطالب بود. به علاوه می‌توان آن را نـُت‌برداری یا مشق ِ شب به حساب آورد.
***
فصل اول: ساختارگرایی چیست؟
اثر ِِ "رابرت اسکولز" معرفی ِ انتقادی ِ فشرده و نسبتاً خوبی از نظریه‌ی ساختارگرایی در ادبیات در شش فصل است. نویسنده در همان مقدمه‌ و فصل ِ اول ِ کتابش، زیر ِ عنوان ِ ساختارگرایی چیست؟ گرایش عمومی ِ دانش قرن بیستم به روش ِ ساختارگرا را تشریح کرده است:
«مهم‌ترین ویژگی نیمه‌ی آخر قرن نوزدهم و نیمه‌ی اول قرن بیستم تقسیم دانش به رشته‌های جداگانه بود. این رشته‌ها به حدی تخصصی شدند که به نظر می‌رسید ترکیب آن‌ها ناممکن باشد.»
«به نظر من، ساختارگرایی پاسخی است به ’نظامی منسجم‘ که علوم مدرن را وحدت بخشد و جهان را بار دیگر برای انسان قابل سکونت گرداند.»
«ساختارگرایی به وسیع‌ترین مفهوم ِ آن، جُست و جوی واقعیت نه در اشیای منفرد که در روابط میان آن‌هاست.»
این گرایش ِ کل‌نگرانه در انواع رشته‌ها مشاهده می‌شود: «بررسی جمله‌ها که اصل و اساس ِ زبان‌شناسی مدرن است، زبان‌شناسانی چون نوآم چامسکی را به این نتیجه رسانده است که همه‌ی انسان‌ها تمایلی ذاتی به سازماندهی امکانات زبانی ِ خود به طریقی خاص دارند. بنابراین، همه‌ی انسان‌ها نوعی ’دستور زبان جهانی‘ را می‌دانند...»
منظور نویسنده از این گرایش به دستور زبان جهانی، گرایش به کلیت یا قوانینی عام و در نتیجه ساختارگرایانه است.
«در عرصه‌ی روان‌شناسی ’روان‌شناسان گشتالت‘ انقلابی را در درک ما از ادراک و تفکر رهبری کردند که در آن بر تفوق کل بر اجزاء در فرایندهای ذهنی ما تکیه شد.»
«در عرصه‌ی مردم‌شناسی، کلود لوی استروس موکداً می‌گوید که واحدهایی که حقیقتاً اسطوره را می‌سازند روابط جدا جدا نیستند، بلکه دسته‌ای از این روابط هستند و این روابط را فقط  به صورت دسته‌ای می‌توان به کار گرفت و با هم تلفیق کرد تا معنایی را پدیدار سازند.»  
«در عرصه‌ی نقد ادبی، فرمالیست‌های روس و نیز اخلاف ساختارگرایشان تلاش کرده‌اند تا اصول کلی حاکم بر کاربرد ادبی زبان را، از نحو ساختمان ِ داستان گرفته تا قوالب شعر، کشف کنند.»
«اما ساختارگرایی کانون فعالیت خود را در مطالعات ِ زبان‌شناختی یافته و بخش اعظم نیروی محرکه‌ی خود را از دستاوردهای سوسور، یاکوبسن و پژوهشگر دیگری چون تروبتسکوی ِ واج‌شناس گرفته است که در سال 1933دستاورد رشته‌ی پژوهشی خود را چنین جمع‌بندی کرد:
مهم‌ترین مشخصه‌ی واج‌شناسی امروز، ساختارگرایی آن و همگانیت نظام‌دار ِ آن است... . مشخصه‌ی اصلی عصری که ما در آن زیست می‌کنیم گرایش همه‌ی رشته‌های علمی‌ست به این سو که ساختارگرایی را جانشین ذره‌گرایی و همگانیّت را جانشین فردگرایی (البته به معنای فلسفی آن‌ها) کنند. این گرایش را می‌توان در فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی، روان‌شناسی، اقتصاد و غیره دید...»
این مقدمات ِ رابرت اسکولز برای توجیه ِ کار و دیدگاهش در این کتاب است. البته فکر نمی‌کنم موارد مطرح شده زیاد بحث برانگیز یا غیر عادی باشند ولی این توضیحات به صورتی مختصر و تقریبا عامه‌پسند و مطابق میل مخاطب ارائه شده و اگر بحثی تخصصی درکار باشد، نمی‌توان به این سادگی راجع به همه‌ی علوم حرف زد و یا شباهت‌های علوم را یک‌ جور تعبیر کرد. در هر صورت این‌ها عقاید ِ رایج زمانه‌اند.
***
فصل دوم: از زبان‌شناسی به بوطیقا
مطالب ِاین فصلْ پیچیده‌تر و فهمش اندکی دشوارتر است. در این بخش، هدف نویسنده توضیح ارتباط ِ زبان‌شناسی و نظریه‌ی ادبی است. چرا که: «مزایا و محدودیت‌های ساختارگرایی از ریشه‌های آن در زبان‌شناسی برمی‌خیزند.» در این راستا آرای دو زبان‌شناس برجسته بررسی شده است: "فردینان دو سوسور" و "رومن یاکوبسن" که بیش‌ترین تاثیر را بر مطالعات ادبی داشته‌اند.
در این فصل، ابتدا مفهوم زبان‌شناسی از دیدگاه سوسور تشریح شده. در این بین روش رابرت اسکولز خود را می‌نمایاند: در طول این کتاب، نویسنده بارها به هنگام ِ توضیح ِ یک مطلب، رشته‌ی کلام را می‌بُرد و به راحتی از این شاخه به آن شاخه می‌پرد. شاید امروزه این نوع نوشتن، در بین مقاله‌نویسان روشی رایج است، اما تا حدی مخاطب را گیج می‌کند. در همین فصلی که آرای سوسور معرفی، و قراردادی بودن ِ زبان از دیدگاه ِ سوسور تشریح می‌شود، نویسنده بلافاصله سراغ ِ بررسی ِ تبعات ِ قراردادی بودن ِ زبان می‌رود و به نشانه‌شناسی می‌پردازد. این گردش سریع از روی مفاهیم می‌تواند تبعاتی منفی‌ داشته باشد و از عمق مطالب بکاهد. بلافاصله در طول یک صفحه روش ِ درزمانی و همزمانی ِ بررسی زبان توصیف می‌شود وبلافاصله از روابط جانشینی و همنشینی در زبان صحبت می‌شود تا از آن‌ها نظریه‌ی یاکوبسن در باب ِ قطبی بودن ِ زبان نتیجه شود:
«همه‌ی انواع اختلالات ِ زبانی در زبان‌پریشی  ’بین دو نوع اختلاف قطبی در نوسان‌اند‘»
«یاکوبسن مطرح کرد که دو اختلالی که او در مطالعه‌ی علایم زبان‌پریشی یافته بود (اختلال ِ مشابهت و اختلال مجاورت) ارتباطی حیرت‌انگیز با دو صناعت ِ بیانی ِ اصلی داشتند: استعاره و مَجاز ِ مُرسل.»
می‌بینیم که نویسنده خیلی سریع جلو می‌رود. شاید به نظر برسد که این کتاب برای مخاطب خاص، مثلا منتقدان ِ حرفه‌ای نوشته شده، و مجال ِ توضیحات ِ اضافه نیست؛ اما چنین چیزی را در طول کتاب، نمی‌بینیم. نویسنده نه نظریه‌پردازی دست اول در حد "پراپ"، "یاکوبسن"، "استروس"، "بارت" و... است [چنین ادعایی هم ندارد] و نه آن‌ که انتقاداتش به افراد ِ مذکور چندان مفصل است. این کتاب بیش‌تر معرفی و توصیف متفکران و نظریات‌شان است تا نظریه‌پردازی و نقادی. در نتیجه این سرعت ِ در بحث و خلاصه گویی، چندان معقول نیست. البته قصدم از جملات بالا، ندید گرفتن ِ توانایی نویسنده در جمع‌بندی ِسریع و مستدل ِ نظریات نیست.
در همین فصل دوم، اسکولز نظریه‌ی رومن یاکوبسن درباره‌ی شش عنصر تشکیل دهنده‌ی یک رخداد گفتاری را طرح و نقد می‌کند.
«نظریه‌ی ارتباط ِ یاکوبسن طریقه‌ای سهل برای تحلیل ِشش عنصر سازنده‌ی ِ هر رخداد گفتاری در اختیارمان می‌گذارد. ما چه در حال ِ بررسی یک گفت و گوی معمولی باشیم، و چه در حال برسی یک سخنرانی، نامه، یا شعر، همیشه پیامی را می‌یابیم که از فرستنده به گیرنده می‌رسد. این سه بدیهی‌ترین جنبه‌های یک ارتباط‌اند. اما یک ارتباط موفق به سه جنبه‌ی دیگر این رخداد نیز بستگی دارد: پیام باید از طریق تماس جسمانی و یا روانی ارائه شود؛ باید در قالب یک رمزگان [زبان] قرار گیرد؛ و باید به بافتی [ژانر یا نوع ِ ادبی؟] ارجاع دهد.
بافت
پیام
فرستنده ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ گیرنده
تماس
رمزگان
 
اسکولز هر یک از این واژه‌ها را در حد توان توضیح و تشریح می‌کند و البته تذکر می‌دهد که مقصود ِ یاکوبسن از پیام، بافت یا بعضی اصطلاحات دیگر دقیقاً مشخص نیست. سپس شکل‌واره‌ی دیگری از یاکوبسن را می‌آورد و بعد به تحلیل و آزمایش ِ کاربرد ِ این روش، در تحلیل ِنمونه‌های ادبی می‌پردازد. این تحلیل ِ نسبتاً مفصل و دقیق، با آن که ستایش‌هایی از یاکوبسن را به همراه دارد، اما در نهایت، بررسی ِ انتقادی ِ مستدل ِ نظریه‌ی اوست.
نتیجه‌ی این برسی انتقادی، رد هر گونه نظریه‌ی صُلبی در بررسی آثار است، گیرم که آن نظر، ساختارگرایی باشد. نویسنده در این نوشتار، به محدودیت روش ساختارگرا در بررسی متون ِ ادبی ِ منفرد اشاره کرده و در نقل قولی از "ریفاتر" می‌گوید:
«هیچ نوع تحلیل ِ دستوری ِ یک شعر نمی‌تواند چیزی بیش از دستور زبان آن شعر به ما ارائه بدهد.»
«اگر کار شعر تنها ارائه‌ی پیام‌هایی در قالب ساختارهای شعری ِ خاص بود، حلّ ِ مشکل ساده بود، و با توجه به ویژگی‌های دستوری و نحوی ِ پیام شعر، ما را به درک راستین ِ یک اثر ِ شعری رهنمون می‌شد.»
«هر تفسیری بر یک شعر خاص باید چیزی بیش از آن که در ساختار کلامی حاضر است در نظر بگیرد.»
***
فصل سوم: یافتن ِ فرم‌های بسیط
«میل به جست و جوی ساختارهای ساده در پشت یا درون ِ پدیده‌های ادبی ِ پیچیده سبب شده که پژوهشگرانی بدون ارتباط با هر گونه ’مکتب‘ِ فرمالیسم یا ساختارگرایی به تجربه‌های جالبی در نقد دست بزنند...آندره یولس و اِتیَن سوریو، به دو کار کاملا متفاوت کمر بستند، اما هر دو برنامه به روشنی ماهیتی ساختارگرایانه ـ یا پیش‌ساختارگرایانه ـ دارند. کار ِ اتین سوریو مبتنی است بر مجموعه‌ای بزرگ اما نسبتا تثبیت شده از ادبیات: نمایش از آیسخلوس تا آنوی. برنامه‌ی سوریو عبارت بود از رسیدن به درکی از ویژگی‌های ساختاری ِ جهانی ِ نمایش، یافتن ِ فرم‌های بسیط نمایشی  و نیل به نظامی از کارکردها که بتواند ساختار هر نمایشنامه‌ای را روشن کند... اما آندره یولس دست به کاری جسورانه‌تر زد. او درصدد برآمد تا کلیه‌ی فرم‌های بسیط را در ادبیات که زیربنای کلیه‌ی آثاری است که انسان خلق کرده است نام ببرد و توصیف کند.»
«جهانی بودن ِفرم‌هایی چون اسطوره، لطیفه، و معما دلیلی است قوی در تایید فرض یولس مبنی بر وجود ذات‌های ساختاردهنده‌ی جهانی.»
به دنبال این مقدمات، اسکولز نُـه فرم ِ بسیط ِ یولس را به ترتیبی که می‌آید ذکر کرده و هر کدام را چند سطری توصیف می‌کند:
افسانه، ساگا، اسطوره، معمّا، ضرب‌المثل، مثال، خاطرات، حکایت، لطیفه
 اما نکته‌ای که به عنوان ِ نقص ِکار عنوان می‌کند، آن است که یولس این نـُه فرم را در یک ساختار جای نداده بلکه صرفا آن‌ها را نقل کرده. و در ادامه‌ی همین مبحث از کتاب ِ «دویست هزار موقعیت نمایشی» سوریو نام برده شده که سعی در ارائه‌ی نظامی از کارکرد‌های نمایشی را داشته. به گمان ِ نویسنده، طرز تفکر سوریو در ارتباط با کارکردهای نمایشی، در مقایسه با فرمول‌بندی‌های مشابهی، تا حد امکان دقیق و یکدست است.
این فرمول‌بندی هم به صورت مختصر نقد می‌شود و البته نویسنده به جالب بودن ِ کار ِ سوریو اذعان می‌کند. سوریو درباره‌ی موقعیت‌های اصلی ِهر نوع نمایش، چیزهایی را عنوان کرده که می‌تواند مرجع ِ کار ِ هر علاقه‌مند ِ تئاتر برای درک ِ بهتر ِ هنر ِ نمایش و رازهای ِ درام‌نویسی باشد.
***
فصل ِ چهارم: گامی به سوی بوطیقای ساختاری داستان
به گمان ِ نویسنده در نهایت عرصه‌ی ِ ایده‌ال ِ ساختارگرایی، روایت است: «چرا که عرصه‌ی روایت از یک طرف به اسطوره می‌رسد (ساده، کوتاه، همگانی، شفاهی، پیش‌تاریخی) و هم به رمان ِ مدرن (پیچیده، طولانی، فردی، مکتوب، تاریخی)، ضمن آن که برخی ویژگی‌های ساختاری را حفظ می‌کند (شخصیت، موقعیت، کنش، گره‌گشایی)». 
و بعد نویسنده از دو تئوریسین بزرگ ِ این عرصه نام می‌برد: ولادیمیر پراپ ِ روسی و کلود لوی استروس فرانسوی. بررسی ’حکایت‌های پریان‘ روسی توسط ولادیمیر پراپ (که در دهه‌ی 1920کار می‌کرد) تقریبا نخستین تلاش ِ ساختاری در بررسی داستان بوده. کار ِ پراپ بعدها فرمالیست‌ها و بخش عمده‌ای از ساختارگرایان را تحت تاثیر قرار داده است. کشفیات ِ پراپ با بررسی صد حکایت ِ روسی شکل گرفته‌اند. پراپ با روش ِ قیاسی، چهار کارکرد ِ مشابه را در این حکایات کشف کرده که همچون فرمول عمل می‌کنند:
ــ کارکردهای شخصیت‌ها در یک حکایت به صورت ِ عناصری ثابت و پایدار عمل می‌کنند، مستقل از این‌که چگونه تحقق یابند یا چه کسی آن‌ها را متحقق سازد. کارکردها اجزاء بنیادین ِ یک حکایت را تشکیل می‌دهند.
ــ تعداد ِ کارکردهای متعلق به حکایت ِ پریان محدود است.
ــ توالی ِ کارکردها همیشه یکسان است.
ــ همه‌ی حکایت‌های پریان از لحاظ ِ ساختارشان به یک نوع تعلّق دارند.
 
«پراپ ضمن ِ مقایسه‌ی پی در پی کارکردهای حکایت‌ها کشف کرد که جمع ِ کل ِ کارکردها هرگز از سی و یک تجاوز نمی‌کند.»
در ادامه اسکولز این سی و یک کارکرد را نقل می‌کند:
 
ــ یکی از اعضای خانه خانوده را ترک می‌کند.
ــ قهرمان از انجام ِ کاری نهی می‌شود.
ــ این ممنوعیت نقض می‌شود.
و الخ.
 
پس از پراپ به تحلیل ِ روش ِ استراوس پرداخته می‌شود که دریافتش دشوار است. فکر می‌کنم تا آثار ِاستروس را نخوانده باشیم، مشکل بتوانیم از این بررسی انتقادی استفاده کنیم. استروس اسطوره‌ها را جایگزین ِ حکایات ِ پراپ کرده. و البته روشش با پراپ متفاوت است و پیچیده‌تر است:
«پراپ با یک فرم ِ زیبایی‌شناختی، حکایت پریان، سر و کار داشت که خود صورت ِ تغییر یافته‌ی مصالح ِ اسطوره‌ای با مقاصد ِ زیبایی‌شناختی است...اما لوی استروس نه با فرمی زیبایی‌شناختی که با فرمی منطقی سر و کار دارد: نظام ِ اندیشه‌هایی که در اساطیر ِ بدوی، گیرم به طور مبهم، تجسم یافته است.»
و بعد به عنوان ِ مثال، روش استروس در بررسی اسطوره‌ی اودیپ به صورت خلاصه نقل شده و برخی ایردات و پیچیدگی‌های روش وی مورد بحث قرار گرفته است.
در بخش بعد به فرمالیست‌های روس و راه‌یابی کار ِ ایشان ـ از دهه‌ی پنجاه به بعد ـ به دنیای انگلیسی‌زبان پرداخته شده. نکاتی درباره و در دفاع از فرمالیسم گفته شده: که فرمالیسم در مقایسه با تفسیر، بیش‌تر دغدغه‌ی بوطیقا دارد تا معنا. اما این به معنای فرار ِ فرمالیسم از معنا نیست. دغدغه‌اش بیشتر به دست دادن تعمیم‌های مفید درباره‌ی ادبیات است تا به دست دادن ِ قرائت‌های استادانه از متن‌های منفرد. برای روشن شدن ِ ارتباط ِ فرمالیسم با زندگی [و معنای متن]، در نقل ِ قولی از اشکلوفسکی کارکرد ِ نظریه‌ی آشنایی‌زدایی وی پیش کشیده می‌شود:
«عادتْ اشیاء، لباس‌ها، اثاث، همسر آدم، و ترس از جنگ را می‌بلعد. ’اگر کل زندگی ِ پیچیده‌ی بسیاری از انسان‌ها نا‌آگاهانه ادامه یابد، در این صورت این زندگی‌ها انگار هرگز نبوده است.‘
هنر هست تا به ما کمک کند حس زندگی را باز یابیم؛ هست تا واداردمان که چیزها را احساس کنیم، تا سنگ را سنگی کند. غایت هنر اعطای حس ِ شیء است آن گونه که دیده می‌شود، نه آن گونه که شناخته می‌شود. تکنیک هنر ’ناآشنا‘کردن ِ چیزهاست، مبهم کردن ِ فرم‌هاست، تا دشواری و طول زمان ادراک را افزایش دهد. عمل ادراک در هنر فی‌نفسه غایت است و باید طولانی شود. در هنر، تجربه‌ی ما از فرایند ساختن است که اهمیت دارد، نه محصول ِ تمام شده.»
در ادامه‌ی همین فصل، نظریات ِ متعددْ نقل و مقایسه می‌شوند. ’روایت‘ از دیدگاه‌های گوناگون بررسی می‌شود. نکاتی درباره‌ی «دستور زبان دکامرون» ِ تودوروف و همچنین بررسی کالبدشکافی نقد ِ [تحلیل نقد] نورتراپ فرای. نظام ِ گونه‌های فرای که متکی است بر قدرت عمل قهرمان در رابطه با انسان‌های دیگر و محیط‌های دیگر، و نظام ِ انواع ِ ادبی او نقد می‌شوند. در کنار نقد ِ گذرای این آثار ِ متعدد، نویسنده بنا به الگوی فرای، نظریه‌ی گونه‌های خود را می‌آورد و آن را دارای مزیت‌هایی نسبت به کار فرای می‌داند.
این فصل که مفصل‌ترین بخش ِ کتاب است ـ حدود 110 صفحه ـ آن قدر نقل قول و اسامی در خود دارد که باید از آن به خدا پناه برد. من نمی‌دانم واقعا معقول است در مجالی چنین کوتاه، این همه عنوان پیش کشیده شود و تازه عمل نقد هم در باره‌شان صورت گیرد؟     
***
فصل پنجم: تحلیل ساختاری متون ادبی
الف) نظریه‌ی قرائت تزوتان تودوروف:
«تودورف در جستار ِ’چگونه بخوانیم؟‘ به انواع رویکردهای ممکن برای بررسی ادبیات و نوشتن درباره‌ی نوشتن پرداخته است»:
فرافکنی: «فرافکنی قرائتی است که از طریق متون ادبی می‌خواهد به مؤلف، یا جامعه، یا موضوع دیگری برسد که مورد علاقه‌ی منتقد باشد.» نمونه‌ی این نوع قرائت، نقد روان‌شناختی و نقد جامعه‌شناختی.
تفسیر: «تفسیر، مکمل فرافکنی است. فرافکنی درصدد حرکت از متن و فراتر رفتن از آن است، اما تفسیر مُصِر به ماندن درون ِ متن است.» حد افراط ِ تفسیر، نقل به معنی است.
بوطیقا: «به جست و جوی اصول ِ عامی که در آثار خاص متجلی می‌شوند برمی‌آید. بوطیقا را نباید با میل به یافتن ِ صرف ِمواردی از قانونی عام در آثاری خاص اشتباه گرفت.»
این‌ها مقدمه‌ی این فصل بود.
«خود ِ بوطیقا در مظان ِ این اتهام است که نوعی فرافکنی، هرچند از نوع ِ ممتاز آن است. که حق اثر ِ منفرد را ادا نمی‌کند. بنابراین باید فعالیتی در کنار آن باشد که با بوطیقا مرتبط است اما با آثار منفرد به عنوان غایتی فی‌نفسه سر و کار دارد. تودوروف این رویکرد انتقادی را خیلی ساده قرائت می‌نامد.»
پس از توضیح برخی دیگر از اصطلاحات، اسکولز به روش همیشگی‌اش به انتقاد می‌پردازد. این نقیصه‌ای اساسی در این کتاب است که مؤلف هم وظیفه‌ی معرفی و هم نقد ِ نظریه‌های متعدد را در مجالی بسیار کوتاه بر عهده گرفته. خود ِ اسکولز معترف است که عقاید و نظراتی که نقل می‌کند به اندازه‌ی کافی روشن نیستند، ولی با این حال، آن نظریات را خلاصه شده عنوان و نقد می‌کند. همان طور که خودش اعتراف کرده، این وسط خواننده است که دچار سرگیجه می‌شود.
در این بخش کار ِ دو منتقد برجسته‌ی معاصر، یعنی رولان بارت و ژرار ژنت معرفی و بررسی شده.
ب) رمزگان‌های رولان بارت:
انتقاد ِ رولان بارت بر ساختارگرایی‌ای که نتایج ِ کارش از بین بردن ِ تمایز ِ متون ِ ادبی است پیش‌درآمد ِ ویرانگر ِ بارت در کتاب ِ S/Z است که اسکولز آن را در سرآغاز ِ این فصل آورده. بعد هم اسکولز نکاتی را درباره‌ی S/Z تحلیل ِ دویست صفحه‌ای بارت بر یک داستان ِ سی صفحه‌ای بالزاک، می‌آورد. اسکولز می‌گوید رولان بارت متن ِ بالزاک را به 561 واحد ِ معنایی تقسیم کرده است: «او عامدانه تقسیمات ِ ’ساختاری‘ ِ آشکار بر طبق رخداد یا واقعه‌ی فرعی، و حتی تقسیم سخن به جملات و بندها را نادیده می‌گیرد.»
پرسشی که اسکولز مطرح می‌کند این است: «اگر تقسیم‌بندی و گریز زدن، رَویه‌های مادی این روش‌اند، پس رَویه‌های ذهنی که در این تقسیم‌بندی دخیل‌اند کدام‌ها هستند؟ چه چیزی تعیین می‌کند که متن را در کجا و چگونه قطع کنیم و چه جور چیزهایی درباره‌اش بگوییم؟»  به عنوان ِ پاسخ، پنج رمز‌گان‌ بارت در بررسی متن را می‌آورد و عنوان می‌کند که این رمزگان‌ها بیش از اندازه دلبخواهی و شخصی‌اند. یعنی اشکالاتی که باعث می‌شود این روش‌ها را نتوان در تحلیل ِ متون ِ دیگر، و به روش رولان بارت به کار برد.
ج) مَجازهای ژار ژنت:
اسکولز هنگام ِ بررسی ِ مجازهای ژنت، اشاره می‌کند که کار ِ ژنت با پرداختن به مجازها، در مقایسه با روش ِرولان بارت که به رمزگان‌های فرهنگی ِ مورد ِ اشاره‌ی متن پرداخته، به تجربه‌ی خواننده از متن نزدیک‌تر است. مایه‌ی کار ِ ژنت «در جست و جوی زمان ِ از دست رفته‌»ی پروست بوده. در ادامه برخی نظریات ژنت درباره‌ی کار پروست و شیوه‌ی کار منتقد در این باره آمده است.
***
فصل ششم: تخیّـل ساختارگرا
در فصل ششم و پایانی ِ کتاب، ابتدا مقدماتی در باب  ِکشفیات ِ رمانتیک‌ها درباره‌ی زبان ِ شعر داریم. در این بین با نقل گفته‌هایی بالاخص از کولریج (1834ـ1772) درباره‌ی زبان ِ شعر (نویسنده حرف‌های کولریج را با حرف‌های اشکلوفسکی مقایسه می‌کند)، نقدهای کوتاهی از کولریج درباره‌ی نظرات "وردزورث" نقل شده تا امروزی بودن ِ حرف‌های کولریج روشن شود. نویسنده حتی مدعی می‌شود که اشکلوفسکی و دیگران دنباله‌رو حرف‌های کولریج بوده‌اند. به گمانم اینجا نویسنده دارد دنبال ِ ریشه‌های پیش‌ساختارگرایی در ادبیات انگلیسی می‌گردد تا به افتخارات ادبیات انگلیسی بیفزاید. شاید هم این طور نباشد.
در دنباله‌ی بحث، به «یولیسز» جیمز جویس پرداخته می‌شود. بحثی که با نقل ِاین جمله آغاز می‌شود: «هنوز داریم می‌آموزیم که معاصران ِ جویس باشیم.» این نوشتارْ خواندنی‌ ست. با مرور ِ سریع ِ آثار ِ اولیه و پایانی جویس، از تغییر عظیم آن به عنوان ِ یک تغییر نگاه نسبت به انسان و خود صحبت می‌شود. در دفاع از کار فوق‌العاده‌ی جویس در اولیس، و در دفاع از دشواری اثر، که باعث شده تعدادی از منتقدان آن را اثری شکست خورده بدانند، گفتاری تحلیلی در رابطه با شیوه‌ی کار جویس در اولیس ارائه شده: «وقت خواندنش یاد می‌گیریم که چگونه بخوانیم‌اش؛ قوه‌ی فهم ِ ما سخت به کار گرفته می‌شود و تحت ِ فشار قرار می‌گیرد. به تدریج به سوی روشی در روایت و دیدگاهی در باب انسان (که جدایی ناپذیرند) هدایت می‌شویم که با هر آنچه در آثار داستانی پیشین دیده‌ بودیم متفاوت است. همین روش و همین دیدگاه است که من آن را ساختارگرا می‌نامم.» البته این جملات بیشتر جنبه‌ی ستایش دارند و آدم ممکن است فکر کند که نویسنده می‌خواهد اولیس را به نفع ساختارگرایی مصادره کند. در ادامه‌ی همین بحث نظر "ژان پیاژه" در باب ِ ساختار عنوان می‌شود:
«ساختار متشکل است از ایده‌ی کلیت، ایده‌ی گشتار و ایده‌ی خودتنظیمی
هر یک از این موارد به صورت خلاصه و روشن توضیح داده می‌شود و نویسنده سعی می‌کند قرینه‌های هر کدام از این سه را در اولیس بیابد. کاراسکولز در این مورد، روشن و بدون ِ پرش‌ها و قطع‌های مرسومش است.
در بخش پایانی این فصل هم به رابطه‌ی ساختارگرایی و اگزیستانسیالیسم پرداخته شده که چیز چندانی در خود ندارد و می‌توان این طور تلقی کرد که نویسنده سعی داشته ساختارگرایی را با هر آنچه در دنیای ما مهم تلقی می‌شود پیوند بدهد. هر چند بحث درباره‌ی سارتر و داستان نویسان ِ دیگر، با ساختارگرایی بی‌ارتباط نیست.
***
یک کتاب‌نامه‌ی مفصل از آثار درباره‌ی ساختارگرایی و فرمالیسم ضمیمه‌ی پایان ِ کتاب است که اسکولز زحمت معرفی ِ چند سطری ِ هر اثر و نویسندگانش را هم متقبل شده. فهرست ِ خیلی خوبی از آثار انگلیسی در زمینه‌ی مورد بحث است. یک واژه‌نامه و یک نمایه نیز ضمیمه‌های دیگر ِ کتاب‌اند.
 
درباره‌ی میزان ِارج و اهمیت ِ کار اِسکولز در ادبیات انگلیسی چیزی نمی‌دانم ولی برای مخاطب ِ فارسی زبان، این کتابی خواندنی‌ست. فکر می‌کنم با ترجمه‌ی خوب ِ فرزانه طاهری والبته ویرایش و نشانه‌گذاری بسیار دقیق (به جز چند استثناء البته) متنْ ارزش یا ضعف‌های خود را آشکار می‌کند. به نظرم ضعف ِعمده‌ی اثر، تلخیص ِ بحث‌های متعدد و پردامنه در سیصد صفحه، و نقل قول‌های بیش از اندازه، و گسترش ِ بیشتر و بیشتر ِ بحث بود. ارزش این کار برای من، بیشتر دریچه‌هایی است که بر ذهن‌ام به‌ عنوان ِ یک مخاطب ِ آماتور باز می‌کند، وگرنه من صلاحیت داوری درباره‌ی صحت و سُقم آرای نویسنده را ندارم. این کتاب در حقیقت می‌تواند کارکردی همانند ِ کتاب‌نامه‌ی پایانی ِ اثر داشته باشد؛ یعنی سرنخی باشد برای پی‌گیری ِ ادبیات ِ مدرن، از منابعی اصیل، از دیدگاهی متفاوت، و برای لذت ِ هرچه بیشتر.
 
                                                                                                              پنج شنبه 1/1/1387

هیچ نظری موجود نیست: