ه‍.ش. ۱۳۸۶ بهمن ۲۱, یکشنبه

سوءظن

نویسنده: فردریش دورنمات  Dürrenmatt,  Friedrich
مترجم: س. محمود حسینی‌زاد
انتشارات: نشر ماهی 1386
قطع جیبی، 167 صفحه
قیمت: 1300 تومان
خلاصه‌ی داستان
ماجرا در شهر برن ((Bern سوئیس آغاز می‌شود: «برلاخ (Bärlach) را اوائل نوامبر 1948 به زالم بردند، به همان بیمارستانی که چشم‌اندازش محلّه‌ی قدیمی برن بود و عمارت شهرداری. به خاطر یک حمله‌ی قلبی، عمل جرّاحی را که ضروری بود، دو هفته عقب انداختند.»


او یک بازرس پلیس و در آستانه‌ی بازنشستگی و مرگ است. در بیمارستان، پس از عمل جراحی و در ایام بهبود، "برلاخ" به طور اتفاقی، عکسی را در یک شماره‌ی قدیمی مجلّه‌ی آمریکایی لایف (Life) می‌بیند. این عکس ِ یک پزشک پلید ِ نازی به نام "نله" است که تخصص‌اش جراحی ِ بدون بیهوشی ِ زندانیان جنگ دوم، در اردوگاه‌ "اشتوت هوف"ِآلمان بوده. نکته آن است که این عکس، شباهت بسیاری به یک پزشک معروف دارد که در همان شهر ِ برن، با روش‌های منحصر به فرد، بیمارانش را درمان می‌کند. در گفت و گو میان برلاخ و دوست ِ پزشک‌اش "هونگر"این سوءظن شکل می‌گیرد که آیا "امن برگر" پزشک معروف، همان"نله"‌ی جنایت‌کار است؟
داستان، با کنجکاوی‌های برلاخ درباره‌ی این موضوع ادامه می‌یابد. هونگر سعی می‌کند مانع برلاخ شود ولی او دست بردار نیست. در این میان، یک یهودی سرگردان و غول‌پیکر به نام «گالیور»، به صورت فوق‌العاده‌ای قدم به داستان می‌گذارد: از پنجره وارد اتاق بازرس در طبقه‌ی بالای بیمارستان می‌شود. او آشنای قدیمی برلاخ است؛ یک بازمانده‌ی اردوگاه‌های متعدد نازی: 
برلاخ گفت: «در موردی اطلاعاتی لازم دارم.»
غول‌پیکر گفت: «اطلاعات، چیز با مزه‌ای است! اطلاعاتی هست که ارزش طلا دارد. گالیور چیزهایی می‌داند که پلیس خبر ندارد.»
برلاخ گفت: «حالا معلوم می‌شود. یک دفعه برایم تعریف کردی که در تمام اردوگاه‌های مرگ بوده‌ای. معمولا خیلی از خودت حرف نمی‌زنی.»
یهودی گیلاسی را پر کرد: «روزگاری بود که فکر می‌کردند من آدم مهمی‌ام و از این دوزخ می‌فرستادندم به آن یکی. تعداد دوزخ‌ها هم بیش از آن نـُه تایی بود که دانته فکر می‌کرد و هیچ‌ کدامشان را هم ندیده بود.»
این یهودی سرگردان نله را می‌شناسد. در حقیقت او همان کسی است که عکس استثنایی دکتر نله در "لایف" را گرفته. او تنها کسی است که از دست نله جان به در برده. در لایف آمده که دکتر نله در 1945 خودکشی کرده. یهودی این مطلب را تایید می‌کند، ولی بازرس قانع نمی‌شود. قضیه را پی می‌گیرد. خود را در بیمارستان ِ"امن برگر"بستری می‌کند. به شوخی و به صراحت به دکتر می‌فهماند که برای شکار او به بیمارستان قدم گذاشته. دکتر هم با همان صراحت، مبارزه‌ی لفظی بازرس را پاسخ می‌گوید. نبرد ادامه می‌یابد. بازرس زمانی به خود می‌آید که می‌بیند در چنگال دکتر گرفتار شده و راه نجاتی ندارد. او هم باید طعم جراحی غیر انسانی نله را بکشد. اما یهودی در بیمارستان ظهور می‌کند و دوست قدیمی‌اش، بازرس پیر را نجات می‌دهد.
طرح و توطئه (Plot)
داستان به سبک آثار پلیسی و کارآگاهی ِ کلاسیک نوشته شده. کاملا کلاسیک. از این نظر، تنها تفاوت، ظهور خارق‌العاده‌ی یک یهودی در داستان است. و همین یهودی و سرگذشت‌اش، درون‌مایه‌ی داستان را از دیگر داستان‌های پلیسی متمایز می‌کند. این داستانی پلیسی با مایه‌هایی اجتماعی و روشن‌فکرانه است.   
به سبک آثار پلیسی، وقایع داستان، رابطه‌ی علّی و معلولی ملال‌آوری دارند. بازرس روی تخت بیمارستان نشسته و با دوست‌اش "دکتر هونگر" به حل معما می‌پردازد. منتها ضعف این اثر نسبت به آثاری از نوع نوشته‌های "کانن دویل" و"آگاتا کریستی" این است که پیچیدگی و تعلیق آن آثار را ندارد. پیش از آن که بازرس چیزی را کشف کند، مخاطب مساله را حدس زده. در حقیقت اصلا معمایی وجود ندارد که نیاز به کاوش پیچیده داشته باشد. تنها یک مساله وجود دارد: آیا "نله" همان "امن برگر" است یا نه؟ این چیزی نیست که نویسنده بتواند برای جذب مخاطب، زیاد به آن تکیه کند. این موضوعی نیست که تعلیق ِ نفس‌گیری را باعث شود. به نظر من، به دلیل همین ضعف بزرگ، این داستان یک اثر موفق نیست؛ خواندنی است ولی چندان تامل برانگیز و ماندنی نیست.
تنها عنصر متنوع در طرح این داستان، وجود یک یهودی و ارتباط قضیه به کشتار یهودیان است. این امتیازی است. با یک نوع ِ داستانی ِ عامه‌پسند سراغ ِ هولوکاست رفتن، ابداعی است که من سابقه‌اش را نمی‌دانم ولی در مؤثر بودن‌اش شک ندارم. کشتار یهودیان و اعمال جنایت‌کارانه را ماهیت ِ ماوراءالطبیعه و غیر طبیعی بخشیدن، هنری است که انجام‌اش دشوار است. تبدیل ِ یهودی سرگردان به گالیور، چیزی از این دست است. اما نویسنده زحمت زیادی به خود نداده و محصولی نپخته تحویل مخاطب داده.
در اواخر داستان، هنگامی که دکتر، بازرس را به دام انداخته، کنار تخت او به سخن‌رانی درباره‌ی فلسفه‌ی اخلاق می‌پردازد. این چه کارکردی در داستان دارد؟ آیا نویسنده می‌خواهد آن نوع اندیشه‌ی پوچ‌گرا و جنایت‌کارانه را طرح و موشکافی کند؟ اگر همچین قصدی داشته، باید بگویم که راه خوبی انتخاب نکرده. در سرتاسر داستان، کراراً به مواردی برمی‌خوریم که شخصیت‌ها به تک گویی‌های می‌پردازند که در داستان نمی‌گنجد. این تک گویی‌ها که نشانی از تئاتر در خود دارند، از دیالوگ فاصله گرفته و بیش‌تر خطابه و موعظه‌اند. این‌ها مواردی در پلات این داستان است، که ویژگی داستانی و جذابیت اثر را می‌کاهد و حوصله‌ی مخاطب را سرمی‌برد.
 شخصیت‌ها
"دورنمات" علاقه‌ی زیادی به آفریدن طرف‌های خیر و شر دارد. این قضاوت ِ من، تنها بر اساس ِ خواندن ِ داستان ِ «سوءظن» و دیدن ِ تئاتر «ملاقات بانوی سالخورده» ــ که اخیرا در تهران اجرا شد ــ شکل گرفته و در نتیجه حرف‌ام از روی یقین و به قصد داوری مطلق نیست. نویسنده صبر چندانی ندارد. در هر دو مورد، موضوعی را مطرح می‌کند، سریعا جبهه‌ی خیر و شر را می‌آفریند و در ادامه، قضیه تبدیل به مباحثه‌ای در این باره می‌شود. در «ملاقات بانوی سالخورده»، زنی میلیونر ــ عنصر شرّــ به قصد انتقام‌گیری از مردی که سی سال پیش او را باردار و رها کرده، به زادگاه‌اش می‌رود. با وعده‌ی پولی کلان به مردم ِ شهر، از آن‌ها می‌خواهد درباره‌ی مرد، داوری کنند. تمام مطلب همین است. سه ساعت نمایش، قضاوت مردم در این مورد را مطرح و نظر مخاطب را به چالش می‌کشد. تئاتر البته جذابیت خودش را دارد و بازی‌های خوب و سرگرم کننده، مخاطب را تا به آخر به دنبال خود می‌کشاند. داستان روش مشابهی را دنبال می‌کند: یک طرف پزشکی جنایت‌کار ــ عنصر شرــ که انسانیت را ندید می‌گیرد، و طرف دیگر، بازرسی حقیقت‌جو و یهودی‌ای که از دوزخی به دوزخ دیگر رانده شده. اما در این‌جا موضوع مطروحه و درگیری خیر و شر، چندان چالش برانگیز نیست. قضاوت درباره‌اش آسان است و در نتیجه مخاطب چیز بیش‌تری برای سرگرم شدن می‌خواهد.
یهودی داستان، نشانه‌هایی اساسی از یهودیت را در خود دارد:
«... دست‌هایی کشیده و مردانه اما پوشیده از زخم‌های کهنه، یادگار رفتارهای غیر انسانی با او؛...دهنی که تقریبا لب نداشت... لباده پوش...»
«من یهودی‌ام، و لباده پوش، قسم خورده‌ام که از تنم در نیاورم. عاشق لباس سنتی مملکتم هستم.»
پیر مرد[برلاخ] پیشنهاد کرد: «راستش بد نیست اگر یک مدرک شناسایی برای خودت جور کنی، خودم برای این مدرک‌ها تره هم خرد نمی‌کنم، ولی یک جایی باید یک نظم خاک برسر هم وجود داشته باشد.»
یهودی گفت: «من مرده‌ام. من مرده‌ام. نازی‌ها مرا تیرباران کردند.»
این‌ها بخشی از توصیفاتی است که سعی در تجسم "یهودیت" دارد. بعضی اوقات نویسنده در این مورد به لفاظی و شعار می‌پردازد. حرف‌های تکراری می‌ز‌ند. دلسوزی یا احساسات زیاده از حد به خرج می‌دهد. در ارتباط با شخص یهودی، چند اتفاق غیر منطقی در داستان می‌افتد که من نمی‌دانم باید به چه تعبیرش کنم. مثلا دست چپ یهودی فلج است ولی او دیوارنوردی می‌کند و از ناودان بالا می‌رود. آیا نویسنده برای این که به یهودی شخصیتی فراطبیعی ببخشد، مجاز است که تا این حد منطق عادی را ندید بگیرد؟ آیا چنان شخصیت و چنان عملی، نیاز به آفرینش اتمسفر متفاوتی در داستان ندارد؟ نمی‌دانم.
از شخصیت دکتر نله هم رفتار غیر منطقی و عجیبی را شاهدیم. در پایان داستان، او حداکثر سعی‌اش را می‌کند که عقاید بازرس را به چالش بکشد و شخصیت او را خرد کند. اصلا صحنه‌های پایانی داستان، تحت تاثیر همین رفتار، به بازی شبیه است. آن‌قدر غیر طبیعی است که آدم فکر می‌کند، همین الان است که این مباحثه‌ی هنگام مرگ، همه‌اش یک بازی و امتحان اخلاق باشد. چیزی همچون بازی‌های قدیمی شکسپیر: مردی که با تمهیداتی نمایشی، وفاداری زن‌اش را می‌آزماید؛ یا بازی ِ هملت که صحنه می‌آراید تا صداقت عمو و مادرش را بیازماید و چیزی از این قبیل. مخاطب تا آن‌جا پیش می‌رود که به خود می‌گوید: «الان است که دکتر بی‌گناه از آب دربیاید و سوءظن برطرف شود». در نهایت این صحنه‌های داستان، که از فرط تصنـّع، بازی به نظر می‌رسد، جدی از آب در می‌آیند و این امتیازی است. ولی این بازی‌ها بیش‌تر تئاتری است، نه داستانی.
  امیدوارم دیدن ِ یک اجرا از یک تئاتر دورنمات، باعث نشده باشد هر ضعف داستان‌اش را به تئاتری بودن ربط بدهم. مساله این است که آن تئاتر خیلی جذاب‌تر از این داستان بود. و نکته‌ی پایانی ستایش مجدد "نشر ماهی" برای ویرایش دقیق ِ اثر و شکل زیبای این کتاب است. ترجمه هم پر بدک نیست.
                                                                                                                  یک‌شنبه 21/11/1386