Saturday، July 28، 2007

یادداشت 2

دیشب با محمد1 و محمد2، خربزه، چیپس، شکلات، آب زردآلو، شلیل، ماست موسیر، خیار، بیسکوییت و دوغ خوردیم. به هر کدام یک تو "ک ون ی" یواش زدم. اون بین و بساط محمد1 یک اشاره‌ای به ما کرد و از محمد2 پرسید که نظرت راجع به "س ک س" چیه؟ می‌خواست طرف رو اُس کنه. محمد2هم نامردی نکرد و یه جمله‌ای گفت که من اولش نگرفتم ولی محمد1 زود گرفت و بعدش منم گرفتم. گفت به نظرم هیچ محدودیتی وجود نداره ولی این قضیه باید دو طرفه باشه. من حواسم نبود. محمد1 گفت منظورش اینه که هر آزادی‌ای که برا خودت قائلی برا زنتم قائل باشی. من نمی‌دونم محمد2 توی اون عالم عرفانی چرا این‌قدر جدی حرف زد و اونم هم‌چین حرف بی ربط و بو داری.

بعد زدیم بیرون به سمت فرح‌زاد تا محمد ماشین تازه خریده‌ش رو امتحان کنه. دو سه دور یا نمی‌دونم چند بار دور میدون آزادی چرخیدیم، من چشام بسته بود. محمد1 گزارش لحظه به لحظه می‌داد و من بعضی وقتا گوشه‌ی چشمم رو باز می‌کردم و یه چیزایی می‌دیدم.

من سردیم کرده بود، یعنی فشارم افتاده بود. صدای موزیک تا ته تهش با باندهای چهارصد وات، فقط قلقلکم می‌داد. بعد نالیدم محمد بریم تجریش. محمد گفت سمت تجریش شلوغه. من با این که سردیم کرده بود، در کمال هوشیاری گفتم بابا ملت بنزین ندارن خیابونا خلوته. آی خلوت بود!

رسیدیم فرح‌زاد. بوی کباب حالم رو به هم می‌زد. یادی از استاد هدایت شد. من گفتم یه جا پیدا کن بشینیم. محمد1 گفت این جا جای نشستن نداره. دویست سیصد متر شایدم بیش‌تر قدم زدیم. محمد2 دست منو گرفته بود که نیفتم. محمد1 چند بار گفت پایه‌این شام در خدمت باشیم. من هم هی می‌گفتم خوب اگه گشنته بریم بشینیم دیگه؛ تو بخور ما هم می‌شینیم. نشد بالاخره. برگشتیم به سمت ماشین. از اون بالا بیش‌تر ماشینا رو امتحان کردم ببینم دزدگیرشون سالمه. محمد گفت: بدنه‌شون کار نمی‌کنه، فقط از داخل کار می‌کنه. القصه برگشتیم خونه.

ما از این سفر نتیجه می‌گیریم که موزیکای وحشتناک و غیر قابل تحمل مثل منسون رو کی باید گوش کنیم. (در ضمن تمرینی هم بود برای سوءاستفاده از ضمیر اول شخص)

شنبه 6/ 5/ 1386

Wednesday، July 25، 2007

جزیره ی ساخالین

مجموعه‌ی آثار آنتوان چخوف

جلد پنجم: جزیره‌ی ساخالین

ترجمه‌ی: سروژ استپانیان (از متن روسی)

انتشارات توس، چاپ دوم 1381

قیمت دوره‌ی هشت جلدی 40000 تومان

تبعید؛ سیبری؛ محکومیت؛ بیگاری؛ سرما و برهوت؛ شلاق؛ ودکای قاچاق؛

چه واژه‌های وسوسه‌انگیزی! اشتهای آدم باز می‌شود.

کتاب، یادداشت‌های سفر چخوف به جزیره‌ی ساخالین، یکی از تبعیدگاه‌های شرق روسیه است. نمی‌دانم این سفر چه قدر روی بیماری سلِ چخوف ــ که باعث مرگش در پنجاه و شش سالگی شده ــ مؤثر بوده، ولی تاثیرش بر داستان‌های چخوف بی برو برگرد است. تم اندوه‌ناک داستان‌ها و نگاه مهربانی که چخوف به شخصیت‌های همه‌ی داستان‌هایش دارد، تا حدودی، حتما برگرفته از تجربیات این سفر است، که در سال 1890 انجام شده.

***

تا صفحه‌ی صدِ کتاب را با حوصله‌ی زیاد و دقت خواندم. ولی از آن به بعدش، مرتب پاراگراف بود که جا انداختم. بدترین قسمت‌های متن که قسمت اعظم کتاب را در بر می‌گیرد، قسمت‌هایی است که نویسنده به شرح وضعیت جغرافیایی و اقلیمی هر منطقه از ساخالین و هم‌چنین به آمار سکنه و جنسیت‌شان و غیره می‌پردازد، و حاوی هیچ اطلاع جالبی نیست و می‌تواند مشاهدات هر ناظر عادی دیگری باشد. در این قسمت‌ها چخوفی وجود ندارد. توصیف‌ها جذاب نیستند و اطلاعات پیش پا افتاده است.

***

هر وقت نویسنده به صورت ویژه روی یک شخصیت و توصیف احوال و رفتارش متمرکز شده، دوباره چخوف را پیدا می‌کنیم. این موضوع در تمام کتاب صادق است. برای مثال این قطعه‌ی زیبا در حد داستان‌های چخوف است:

«یادم می‌آید که سه زن هنگام صحبت از زندگی روزمره‌شان اشک می‌ریختند. توی کلبه‌ای برهنه و خالی از هر اثاثیه‌ای که بخاری تیره‌ی ملال انگیزی نصف آن را گرفته بود، کنار زن صاحب‌خانه، بچه‌ها می‌گریستند و جوجه‌ها جیک جیک می‌کردند. تا زن به کوچه می‌رفت، بچه‌ها و جوجه‌ها هم از پی‌اش راه می‌افتادند؛ به بچه‌ها و جوجه‌ها نگاه می‌کرد و به خاطر گریه و جیک جیک‌شان از من پوزش می‌خواست. می‌گفت که گریه و جیک جیک بچه‌ها و جوجه‌ها ناشی از گرسنگی است و او با نهایت بی صبری منتظر شوهرش است که قره قوطی {؟} را که به شهر برده بفروشد و با چند تا قرص نان برگردد خانه؛ با چاقویی که در دست داشت برگ کلم خرد می‌کرد و جلو جوجه‌ها می‌ریخت و آن‌ها با ولع به طرف برگ‌ها هجوم می‌بردند، اما همین که متوجه می‌شدند که فریب خورده‌اند، هیاهوی بیش‌تری راه می‌انداختند.» (ص119)

***

در این کتاب، هر جا که چخوف به نقل سرگذشت می‌پردازد، متن جذاب است؛ ولی متن در بیش‌تر جاها نقل سرگذشت هم نیست و صرفا اطلاعاتی مزخرف و آمارهایی مختلف از روستاها و مناطق متعدد جزیره است که به درد ادارات دولتی روسیه در آن زمان می‌خورده. در یک جای کتاب، چخوف خودش تذکر می‌دهد که با این کمبود اطلاعات درباره‌ی ساخالین، نوشته‌هایش ممکن است به عنوان یک منبع مورد استفاده‌ی دولتیان قرار گیرد، بلکه اصلاحی در ساخالین اتفاق بیفتد. خواندنش واقعا علافی محض است.

***

شیوه‌ی جدانویسی کلمات، در رسم‌الخط رعایت شده که کلی خوش‌حالم کرد.

***

این هم نمونه‌ای دیگر از سرگذشت یک شخص:

«در پاس‌گاه کورساکوسک مردی زندانی دیدم ــ تبعیدی‌ای به اسم آلتوخف که پیرمردی‌ست شصت ساله شاید هم بیش‌ترــ که همیشه به شیوه‌ی زیر فرار می‌کند: تکه‌ای نان برمی‌دارد، درِ کلبه‌ی خود را قفل می‌کند، حدو نیم ورستا از پاس‌گاه دور می‌شود، می‌رود بالای کوه می‌نشیند و به تایگا و دریا و به آسمان خیره می‌شود؛ در این حال دو روز در همان نقطه می‌نشیند، سپس به خانه باز می‌گردد، مقداری خوراکی بر می‌دارد و باز بالای کوه می‌رود... پیش از این شلاقش می‌زدند اما حالا به فرارهایش می‌خندند.»(ص402)

(قسمت جمله‌ی معترضه غلط غلوط بود، که بدون اجازه اصلاحش کردیم)

***

از صفحه‌ی 337 کتاب که فصلی است درباره‌ی غذای تبعیدی‌ها و... به بعد، کتاب خواندنی می‌شود. فصل بعد هم خوب است که عنوانش: «آزادها. درجات پایین نظامی‌های واحدهای محلی. زندان‌بان‌ها. روشن‌فکرها» است.

به خصوص صفحه‌ی375 به بعد که فصلی است درباره‌ی محکومیت و نوع مجازات‌ها و اخلاق تبعیدیان، یک فصل بسیار خوب و خواندنی است. فصل بعد هم که درباره‌ی فراریان است بدک نیست.

***

به نظرم این سفر چخوف ــ و به تبع‌اش نوشتن سفرنامه ــ تحت تاثیر کتاب تکان دهنده‌ی «خاطرات خانه‌ی اموات» "داستایوسکی" بوده.

***

نمی‌دانم این مطلب از کدام علامه در ذهنم باقی مانده (یاسپرس؟) که: آدم‌ها در شرایط دشوار که هستی‌شان به خطر می‌افتد و مساله‌شان "بودن ونبودن" می‌شود، وجود واقعی خویش را آشکار می‌سازند. به نظرم چخوف به دیدار این وجود واقعی رفته.

سه‌شنبه 2/ 5/ 1386

نامه‌های آنتوان چخوف +

Saturday، July 21، 2007

نامه های آنتوان پاولویچ چخوف

مجموعه‌ی آثار آنتوان چخوف

جلد هشتم: نامه‌ها (1)

ترجمه‌ی: ناهید کاشی‌چی

انتشارات: توس

چاپ اول: زمستان 1384

قطع رقعی، 536 صفحه، قیمت؟

پیش‌گفتار: شاید بهترین کتاب یا بهتر بگویم مجموعه‌ی آثار که در چند سال گذشته خوانده‌ام، "مجموعه‌ی آثار چخوف" با ترجمه‌ی "سروژ استپانیان" بوده است. این مجموعه در هشت جلد، توسط انتشارات توس و در طی چند سال، به تدریج چاپ شده. چهار جلد اول، مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه و بلند است؛ جلد پنجم "جزیره‌ی ساخالین"(سفرنامه)، جلدهای شش و هفت نمایش‌نامه‌ها و جلد هشتم، بخش اول نامه‌های آنتوان چخوف است.

هفت جلد اول را استپانیان ترجمه کرده و نامه‌ها را خانم ناهید کاشی‌چی.

پیش از خواندن این مجموعه، ترجمه‌های مختلفی از چخوف را خوانده‌ام؛ از جمله ترجمه‌های"انصاری" که قدیم‌ترها انجام شده و ترجمه‌ی"احمد گلشیری" که جدیدتر است و توسط انتشارات نگاه چاپ شده. خب، در دست‌رس بودن انواع ترجمه‌ها خوبی‌اش این است که دست مخاطب برای انتخاب باز است و به خصوص در مورد چخوف این تنوع واقعا لازم است. در این‌جا قصد بررسی یا مقایسه‌ی این ترجمه‌ها را ندارم، اما لازم می‌دانم از این پستو(یعنی همین وبلاگ) ستایشی بی اندازه‌ را تقدیم سروژ استپانیان کنم، چرا که تصور می‌کنم به جز یکی دو استثناء، هیچ مجموعه آثاری از نویسنده‌های بزرگ، با این کیفیت به فارسی درنیامده. استپانیان این مجموعه را مستقیما از روسی ترجمه کرده و این برخلاف سنت معمول مترجمان فارسی است که همه‌ی آثار ادبی دنیا را از زبان‌های انگلیسی و فرانسه ترجمه می‌کنند. مترجم در این باره سنگ تمام گذاشته. تا چند تا از داستان‌های چخوف را از این مجموعه نخوانیم، به ارزش این ترجمه پی نمی‌بریم. زبان مترجم بسیار شسته رفته و ساده و نزدیک به ساده گویی چخوف است. این ترجمه آن‌قدر روان و خوش‌آیند است که انگار داستان‌ها اصلا به زبان فارسی نوشته شده‌اند. از جلد دوم به بعد ــ که آثار دوران پختگی چخوف است ــ بارها و بارها داستان‌هایی خوانده‌ام، مست کننده و سرگیجه آور. فرصت نیست بیش از این درباره‌ی همه‌ی مجموعه چیزی بگویم. فقط تذکر می‌دهم که این ترجمه به علت حجم زیادش هنوز خود را به رخ نکشیده و در پستوی کتاب‌فروشی‌ها پنهان مانده. روزی که مخاطب آن را کشف کند، پنجره‌ی روشن دیگری از ادبیات روس به رویش باز می‌شود.

***

نامه‌های چخوف، جلد هشتم از مجموعه آثار چخوف، با ترجمه‌ و انتخاب ناهید کاشی‌چی است. در مقدمه‌ی کتاب آمده است که:

«در سال 1974 اولین جلد از مجموعه‌ی کامل سی جلدی مجموعه آثار و نامه‌های "آ. پ. چخوف"، چاپ فرهنگ‌ستان علوم {روسیه} از چاپ بیرون آمد. دوازده جلد از این مجموعه به نامه‌های چخوف اختصاص داشت... . دوره‌ی سه جلدی نامه‌ها که ترجمه‌ی حاضر از آن برگرفته شده، منتخبی از این چاپ می‌باشد».

این کتاب برگزیده‌ از نامه‌هایی است که در سال‌های 1877 تا 1904 بین چخوف و برادر بزرگش"آلکساندر چخوف" و هم‌چنین بین نویسنده و همسرش"اُلگا کنیپر"رد و بدل شده. در این نامه‌ها ما با قسمتی از زندگی و خصوصیات پنهان نویسنده‌ی بزرگ آشنا می‌شویم.

شیوه‌ی مترجم در گزینش این نامه‌ها بیش‌تر مبتنی بر انتخاب نامه‌هایی است که هر چه بیش‌تر به زندگی ادبی نویسنده ارتباط می‌یابد و ازاین لحاظ اهمیت بیش‌تری دارند. از نکات مثبت این گزینش، همین محدود کردن ترجمه، به نامه‌های تنها دو نفر از نزدیکان چخوف است. این‌گونه ما می‌توانیم با برقراری رشته‌ی پیوند بین این نامه‌ها و مقایسه با دیگر آثار و احوال چخوف، هر چه بهتر، مراحل خلاقیت و پیش‌رفت نویسنده را درک کنیم. واضح است که تعدادی نامه‌ی پراکنده به اشخاص مختلف، نمی‌تواند مخاطب را به چنین جمع‌بندی‌ای برساند.

برادر چخوف، نویسنده بوده ونقش راهنما و یاری‌گر چخوف در کار نویسندگی را بر عهده داشته. آلکساندر چخوف، واسطه‌ی چاپ اولین آثار چخوف در نشریات روسی بوده. در این نامه‌ها تبدیل آنتوان چخوف جوان به یکی از نویسنده‌های بزرگ روسیه، به کمک برادر بزرگ، کاملا آشکار است. پیش‌رفت چخوف جوان چنان سریع و آشکار است که برادر، بارها از محبوبیت وی اظهار تعجب می‌کند و کار به جایی می‌کشد که برادر کوچک‌تر، نقش راهنمایِ مرشدِ خود را به عهده می‌گیرد. در نامه‌های آنتوان چخوف به آلکساندر چخوف، برجسته‌تر از هر چیز، شخصیت درونی و نیک‌خواهی نویسنده آشکار می‌شود. این نامه‌ها حدود یک سوم کتاب را در بر می‌گیرد.

اما بخش دوم نامه‌ها که بین اُلگا کنیپر و چخوف است، به لحاظ بررسی سیر نمایش‌نامه‌نویسی و هم‌چنین کشف جنبه‌های ویژه‌ی شخصیت چخوف، از اهمیت بیش‌تری برخوردار است. الگا بازیگر تئاتر مسکو بوده. در این نامه‌ها نزدیک شدن تدریجی آن دو و ازدواج‌شان و بعد هم چگونگی رسیدن چخوف به "باغ آلبالو" به صورت خلاصه آمده است. برخوردهای دشمنانه‌ی منتقدان با نمایش‌نامه‌های چخوف، بازتاب نمایش‌ها بین مردم روسیه، بیماری تدریجی چخوف و روابطش با همسرش، موضوع این نامه‌هاست.

چیز عجیب و غریبی که توی این نامه‌ها دیدم، القاب و عناوینی است که چخوف به همسرش داده. من همیشه نویسنده‌ای روشن‌فکر و اومانیست را در پس داستان‌های چخوف دیده‌ام، با دیدگاه‌هایی در نقد سنت و جهل و هم‌چنین در نکوهش جنبه‌های منفی اخلاق مدرن. اما در این نامه‌ها چخوف کاملا صمیمانه همسرش را: "مادیان من"، "تمساح من"، "هاپوی من"، "سگ من" و... می‌خواند. شاید در روابط خصوصی آدم‌ها این نوع القاب و عناوین توهین نباشند؛ و شاید بر اساس این واژه‌ها نتوان هیچ حکمی صادر کرد ولی باز هم از چخوف بعید است. فکر نمی‌کنم این نویسنده مردسالار باشد، اما از این واژه‌ها بوی خوشی به مشام نمی‌رسد، چرا که در همین نامه‌ها بارها الگا در پایان نامه‌هاش امضا کرده: "سگِ تو"؛ اما چخوف هیچ وقت امضا نکرده: یابوی تو. بگذریم.

ترجمه‌ی جلد هشتم، در حد جلدهای قبلی و با زبان جذاب استپانیان نیست، ولی ایراد آن‌چنانی هم ندارد. الحمدلله ناشر در این جلد، رسم‌الخط جدید را رعایت نکرده و مثل بسیاری ناشران دیگر، هرج و مرج بیش‌تر را ترجیح داده است.

اما از نظر من اشکالاتی که به مترجم باید گرفت دو مورد است که تذکر می‌دهم:

اول این که مترجم، نامه‌های چخوف و دو شخص نام‌برده را بازهم گل‌چین کرده و هر چه را صلاح دیده ترجمه کرده. این شاید به خاطر حجم زیاد نامه‌ها بوده و شاید به خاطر این که خواننده‌ی ایرانی مجموعه داستان‌ها را نمی‌خواند، چه برسد به نامه‌ها. در هر صورت اشکالی که پیش آمده این است که برای مثال اگر در عرض پنج روز چهار نامه بین چخوف و همسرش رد وبدل شده، مترجم فقط دو تاش را برگزیده و در نتیجه اشاراتی در نامه‌ها می‌یابیم که نمی‌دانیم راجع به چیست. این اشکال باعث شده که بعضی جاها مترجم، برای روشن کردن مخاطب، در پاورقی پنج شش سطرِ یکی از نامه‌های سانسور شده را بیاورد. واقعا کار عجیبی است.

مورد دوم این است که مترجم با این گزینشش مانع از آن شده که مخاطب به طور قطعی، قضاوتی درباره‌ی چخوف، همسر و برادرش داشته باشد. من به شخصه نفهمیدم چخوف و همسرش چه جور زن و شوهری بوده‌اند که یکی در"یالتا" زندگی می‌کرده و یکی در مسکو یا پترزبورگ بازی‌گری می‌کرده. در نامه‌ها آمده که چخوف برای سلامتی‌اش دور از مسکو زندگی می‌کرده ولی معلوم نیست چرا زنش را شش ماه یا سالی یک بار می‌دیده.

با همه‌ی این حرف‌ها باز هم باید از "انتشارات توس" برای سرمایه گذاری‌اش در این مورد، و از مترجمان بابت این لطف بزرگ که چخوف را در اختیار ما نهاده‌اند، ممنون بود.

تهران، شنبه 30/ 4/ 1386

Monday، July 09، 2007

خداحافظ گاری کوپر

خدا حافظ گاری کوپر

نوشته‌ی: رومن گاری

ترجمه‌ی: سروش حبیبی

چاپ ششم، تهران، انتشارات نیلوفر1385

قطع رقعی، 287 صفحه، 2800 تومان

فئودور داستایوسکی در یادداشت‌های ادبی‌اش که تا سال 1881(سال مرگش) در نشریه‌ی"شهروند"و دیگر نشریات روسی منتشر کرده، در قالب یک نویسنده، یک روشن‌فکر و یک «پیامبر اسلاو» ظاهر می‌شود. در این یادداشت‌ها، او درباره‌ی همه چیز بحث می‌کند: ادبیات، سیاست، اخلاق و ... . این یادداشت‌ها منبع خوبی برای شناخت این نویسنده‌اند. اما یکی از جنبه‌های برجسته و آزار دهنده‌ی این یادداشت‌ها، همان وجهه‌ی پیامبرگونه‌ی داستایوسکی است. او علی‌رغم تمام انتقاداتش از روسیه، در نهایت، گرایش‌هایی "اسلاویستی" از خود بروز می‌دهد و متعصبانه نژاد اسلاو و ملت روس را مُنجی آینده‌ی بشر معرفی می‌کند. آدم این یادداشت‌ها را که می‌خواند به نظرش می‌رسد که نویسنده، یا مخاطبش را جاهل فرض کرده و وظیفه‌ی تعلیم او را بر عهده گرفته، یا این که متوهم بوده و زیادی به خودش اطمینان داشته است.

اما همین نویسنده‌ی بزرگ، وقتی رمان‌هایی چون"جنایت و مکافات" یا "برادران کارامازوف" را می‌نویسد، تا حد زیادی از جلد یک پیامبر ژورنالیست، بیرون می‌آید و تبدیل به یک پدیده‌ی منحصر به فرد در ادبیات همه‌ی دنیا می‌شود. دیگر اسلاویسم را فراموش می‌کند و آن‌چه روایت می‌کند، مربوط به همه‌ی ابناء بشر می‌شود. این طور نیست که داستایوسکی از عقایدش دست بکشد. عقایدش کماکان در رمان‌هایش بروز می‌کنند، اما در چارچوب داستان و با تمهیدات داستانی.

بدین ترتیب این نویسنده‌ وقتی می‌خواهد همان عقاید ژورنالیستی‌‌اش را در قالب رمانی همچون "ابله" و در ذهن "پرنس میشکین" وارد کند، آن‌قدر باهوش هست که بداند، این‌جا دیگر مجال سخنرانی و تعلیم نیست. پس پرنس میشکین را ابله می‌نامد. پرنس، پیامبر دیوانه‌ی داستایوسکی است. این‌جا دیگر دست و دهان منتقدِ داستایوسکی بسته است و نمی‌تواند این اشکال را بگیرد که: «چرا یک ابله عقاید پیامبر گونه دارد؟» پاسخ روشن است: چون او ابله است. و البته ما می‌دانیم که این لفظ ابله می‌تواند معنایی دو گانه داشته باشد و همچنین بیان‌گر بلاهت اطرافیانِ ابله باشد که به او چنین لقبی داده‌اند. در این‌جا داستایوسکی باز قسمت‌هایی از همان حرف‌های غیر قابل تحمل سابقش را زده و به مقصود رسیده، اما با یک شگرد کاملا هوشمندانه‌ی ادبی و با کنایه. می‌توان گفت ابله روش عقلای مجانین را در پیش می‌گیرد تا از آسیب مردم در امان باشد. این قسمت کوچکی ازهنر داستایوسکی در "ابله" است.

این مقدمه را آوردم که نشان دهم، خیلی پیش‌تر، نویسنده‌های شاه‌کارهای داستانی، کشف کرده‌اند که زبان رمان، زبان کنایه و مجاز است و بین یک متن داستانی با یک مقاله یا گزارش تفاوت‌های اساسی است. همچنین برای تذکر این نکته که: داستان یا رمان، آن‌چه را که تحمیلی است یا خارج از ارگانیسم داستان است، بر نمی‌تابد. در داستان، هر جیزی می‌تواند مجال ظهور پیداکند، به شرط آن که با بقیه‌ی عوامل رابطه‌ای ارگانیک بیابد و ظهور خود را به نحوی طبیعی توجیه کند.

حالا خداحافظ گاری کوپر در برابر ماست. از یک نویسنده‌ی قرن بیستمی که در آثارش نشان داده، استفاده از زبان کنایی و فرار از ساده گویی و رک گویی را می‌داند. اما به نظر من، نویسنده در بخشی از این رمان مرتکب خطایی غیر قابل بخشش شده که سطح رمان را از یک شاه‌کار، به یک اثر درجه چندم تنزل داده؛ و این مشکل، دقیقا از همان ساده انگاری و خود بزرگ پنداری ــ موجود در یادداشت‌های داستایوسکی ــ که مثال زدم، آب می‌خورد. گاری شخصیت داستانش را به عشقی دچار می‌کند که ابدا زمینه‌اش در داستان وجود ندارد. این عشق، در داستان کارکردی ایدئولوژیک دارد. بر خلاف داستایوسکی که عقایدش را منعطف و داستانی می‌کند، عشق ایدئولوژیک رومن گاری در این داستان، چیزی تحمیلی و تعلیمی است.

در این پُست، این رمان را در سه بخش با عنوان‌های: "آنارشیسم"، "تولد گاری کوپر"و "پایان آمریکایی" تحلیل می‌کنم. علت این تقسیم بندی، "سبک" و"ارزش متفاوت"این بخش‌هاست. سعی می‌کنم توضیح دهم که به چه علت، رومن گاری برخلاف داستایوسکی، از پس آفریدن شاه‌کار برنیامده وچه‌طور دچار خود شیفتگی و خوش‌خیالی شده و در نهایت رمان را ضایع کرده. شاید چنین ادعاهایی درباره‌ی اثری از رومن گاری، یک مقدار جسورانه و ناخوش‌ایند باشد ولی به هر حال این هم یک نظر است.

***

آنارشیسم

لنی یک جوان آمریکایی است که از جنگ ویتنام گریخته و در یک خانه‌ی کوهستانی، بر بالای کوهی در نزدیکی "برن" سوئیس ــ که سکونت‌گاه اسکی بازهاست ــ ساکن شده. لنی قد بلند، موطلایی، خوشگل و نمونه‌ی یک خوش‌تیپ آمریکایی است. به همین دلیل و به دلیل همراه داشتن یک عکس و همچنین شباهت‌ا‌ش با گاری کوپر (بازی‌گر معروف آمریکایی) توسط اطرافیانش گاری کوپر نامیده می‌شود. هم‌دم‌های لنی در این خانه، "باگ مورن"، یک هم‌جنس بازــ که صاحب‌خانه هم هست ــ ؛"الِک" که یک بار مچ زنش را با یک نره خر گرفته؛ یک شاعر نیمه دیوانه به نام"آل کاپون"؛ و افراد دیگری هستند که نماینده‌ی نسلی برباد رفته و آنارشیست‌اند. مهم‌ترین ویژگی این شخصیت‌ها، ناتوانی یا عدم تمایل‌‌شان در هم‌رنگ شدن با جماعت است. در بخشی از داستان، دوست دختر لنی، وقتی اول‌بار می‌خواهد لنی را برای پدرش توصیف کند، از لنی و این تیپ آدم‌ها که از نکبت هستی، به کوهستان برفی و اسکی بازی پناه برده‌اند، این‌طور حرف می‌زند:

«از اون‌هایی‌ست که می‌ترسن یه جا بند بشن. به قدری بشون تیر خالی کردن که می‌ترسن یه جا، روی یه شاخه بمونن. مثل پرنده‌ها.

ــ منظورت رو نمی‌فهمم. به طرف‌شون تیر خالی کرده‌ان؟ یعنی چه؟

ــ نسل شما، نسل پر کردن مغزا با اراجیفه. به زور تبلیغات. جوان‌ها مجبور بوده‌ان از خودشون دفاع کنن. بیش از اندازه از خودشون دفاع کردن، بیش از اندازه با تبلیغات مسموم شده‌ان. حالا دیگه چیزی که لازم دارن یه شست و شوی جانانه است. بعد از پر کردن مغزا با اراجیف، حالا نوبت شست و شوی مغزیه. پاک کردن ذهن از همه‌ی معلومات. مطلقا خالی. دشت‌های سراسر پوشیده از برف، طوری که یه لکه هم سفیدی‌شو کثیف نکنه».

لنی تازه با این دختر آشنا شده ولی می‌خواهد او را رها کند. به خاطر این که این هم مثل همون مزخرفات دیگه‌س «عشق هم مثل وطن پرستیه، مثل ملت پرستی، مثل حرف‌های دوگل».(ص221)

در این بخش ابتدایی داستان آنارشی مطلق حاکم است. وسعت دید و کنایه‌های نویسنده واقعا ستایش‌انگیز است. به هیچ چیز رحم نمی‌کند: آمریکا، ویتنام، فرانسه، کوبا و کاسترو، پاپ، جنگ، سیاهان، انسانیت، فرهنگ و هر مساله‌ی دیگر... . راوی دانای کل داستان، این انتقاد را تا جایی پیش می‌برد که به کنایه و از زبان لنی، همه‌ی مسائل قابل بحث و مهم انسانی را «مسائل روانی» می‌نامد که لنی مثل اسب از آن‌ها رم می‌کند. فکر می‌کنم سَلفِ برتر این نوع رمانِ آنارشیستی، رمان "سفر به انتهای شب" نوشته‌ی "فردینان سلین" هم‌وطن رومن گاری‌ست، که نویسنده‌اش به زمین و زمان رحم نمی‌کند و همه مفاهیم و دست‌آوردهای بشر را به زیر تازیانه‌ی زبانِ تند و تیزش می‌گیرد. هیچ کورسوی امیدی هم نشان نمی‌دهد، چرا که دورانی‌ست که امید هم چیز مبتذلی است.

زبان نویسنده در این بخش داستان بی نظیر و مست کننده است. این بخش که به نظرم (تقریبا) تا ابتدای فصل پنج (ص101) ادامه دارد، نوید دهنده‌ی یک شاه‌کار در حد کار سلین و شاید برتر از آن باشد؛ چون رومن گاری زبانی موجزتر و کنایه‌هایی قوی‌تر به کار می‌برد و مانند سلین، هر چیزی را وارد داستانش نمی‌کند.

در این بخش هر جا نویسنده از زبان شخصیت‌ها چیزی را می‌گوید، در کنارش، طعنه‌ها و کنایه‌ها را هم می‌آفریند. پس ما جملاتی با اطلاعاتی داستانی داریم (حاوی حوادث داستانی، ویژگی شخصیت‌ها و...)، به همراه اظهار نظرهایی متعدد در حاشیه‌اش که محدوده‌ی داستان را وسیع‌ترو مؤثرتر می‌سازد. با این که این جملات بیش‌تر جنبه‌ی ایدئولوژیک (در معنای عام) و پراکنده (از نظر موضوعی) دارند، جذاب‌ترین بخش‌های داستانند. اصطلاح سازی‌ها و کنایه‌های نویسنده بی نظیرند. موضوع محوری بسیاری از این کنایه‌ها غرب، و به خصوص آمریکاست و مانیفست نویسنده برای این برخورد انتقادی این جملات است:

«می‌دونی چیه؟ بگذار برایت بگم. از گاری کوپر دیگه خبری نیست. هیچ وقت هم دیگه پیدا نمی‌شه. آمریکاییِ خونسردی که محکم روی پاهای خودش وایساده بود و با ناکسا می‌جنگید و از حق دفاع می‌کرد و آخر سر هم پوزه‌ی اشرار رو به خاک می‌مالید. اون ممه رو لولو برد. آمریکای حق و درستی، خداحافظ! حالا دوره‌ی ویتنامه. دوره‌ی شورش دانش‌گاهاست. دوره‌ی دیوار کشیدن دور سیاه محله‌هاست. چاو، خداحافظ گاری کوپر».

«حالا بگذار کِنِدی بوق و کرنا برداره و گوش ما را با مرزهای نوَش کر کنه و دل‌مان را به هم بزنه... . حالا دور دور"فرویده"، دور تردید و کثافته. کلک آمریکا کنده شده. گاری کوپر که شیله پیله تو کارش نبود مُرد و آمریکای قدیم را هم با خودش برد زیر خاک. حالا همه بیچاره و وامانده‌اند. مرز جدید یعنی ال.اس.دی... .» (ص24)

قهرمانان آنارشیست داستان در این بخش، در پی "آزادی از قید تعلق"اند. این اصطلاحی است که لنی به آن پناه برده و فکر می‌کند آفریده‌ی ایرانی‌هاست؛ بعد کشف می‌کند که مربوط به "رواقیون" است. بی خیالی و عدم تعهد؛ این‌ها پناه‌گاه‌های او هستند. هر جا سر وکله‌ی بحثی جدی، انسانیت، عشق و غیره به میان می‌آید، لنی احساس می‌کند، آزادی از قید تعلق‌اش به خطر افتاده. آن وقت فکر می‌کند به "ماداگاسکار" وارد شده. ماداگاسکار یکی دیگر از آن اصطلاح‌های"گاری" است که معنای‌اش به دام آدم‌ها و زندگی اجتماعی افتادن است. معنای‌اش هم‌رنگ جماعت شدن است.

رومن گاری در آفریدن این اصطلاحات تخصص و ذوق ویژه‌ای دارد. مخاطب داستان از این زبان کیف می‌کند.

زندگی هر یک از شخصیت‌های داستان در این بخش، تکه تکه و موجز توصیف می‌شود و کشف هر بخش از وجود این آدم‌ها، مساوی است با کنایه‌هایی بیش‌تر و پیش‌برد بیش‌تر داستان. در این فصل تقریبا از حادثه‌ی داستانی خبری نیست. بیش‌تر با ظهور یک به یک شخصیت‌ها سر و کار داریم. تلاش نویسنده بر توصیف یا آفرینش این ذهن‌ها متمرکز شده که به اندازه‌ی کافی سرگرم کننده هستند. و البته آن‌چه علاقه‌ی ما را نسبت به این‌ آنارشیست‌ها برمی‌انگیزد، جوهر اصلی این آنارشی، یعنی انسانیت‌شان است. به جرات می‌توان گفت که نویسنده چیزی فوق‌العاده همچون یک شعر شاه‌کار آفریده که مست کننده و نیرومند است و ذهن خواننده را آرام و بی‌خیال نمی‌گذارد.

***

تولد گاری کوپر

تابستان که می‌رسد، ساکنان خانه‌ی کوهستانی باگ، همچون پرندگانی که به سردسیر عادت دارند، دربه در می‌شوند و به دنبال پناه‌گاه می‌گردند. برف‌ها آب شده و دیگر خبری از پاکی نیست. فصل بی‌کاری و گرسنگی است. هر کدام گوشه‌ای گم و گور می‌شوند تا دوباره سرمای پاک باز گردد.

در یکی از این تابستان‌ها، لنی با یک نقشه‌ی قبلی و هم‌آهنگی با دوستش "آنژ" در شهر پرسه می‌زند و با شخصی به نام "جس"، دختر یک دیپلمات آمریکایی در سوئیس آشنا می‌شود. لنی همه‌ی مقاومت خود را برای رهایی از دامی که برایش پهن شده می‌کند، ولی باز عاشق می‌شود. یعنی به همان چاهی‌ می‌غلتد که از آن وحشت داشت. او از "ماداگاسکار" سر در می‌آورَد. آرام آرام، آنارشی لنی ناپدید می‌شود. آرام و آهسته فلسفه‌ی رواقی را به فراموشی می‌سپارد و یک وقت می‌بیند که عاشق جس شده. چند وقت که او را نمی‌بیند، در شهر در به در دنبالش می‌گردد تا وقتی که دوباره او را می‌یابد. این‌جا جملات کوتاه کنایی نویسنده دیگر کم رنگ می‌شوند. این آلترناتیوی‌ست که نویسنده جلوی آنارشیست آمریکایی‌اش نهاده: عشق؛ عشق ناگهانی، عشق نجات دهنده. البته داستان منطقی پیش می‌رود. ولی با کدام منطق؟ منطق ضعیفِ علت و معلول‌ها.

ولی چه‌طور؟ در بخش نخست نویسنده چندان در قید توضیح علت‌های منطقی برای رفتار افراد نبود. منطق بخش اول شاعرانه بود. رفتارها شاعرانه بود، در نتیجه مخاطب احساس نیازی به منطق معمول نمی‌کرد. ولی این‌جا چون نویسنده به حقیقت دست پیدا کرده و تکلیفش را با «فروید و تردید و همه‌ی کثافت دنیا» روشن کرده، و می‌خواهد چیزی را به مخاطب قالب کند، از علت‌های ظاهرا مجاب کننده استفاده می‌کند.

مقایسه کنید فرق منطق را در دو بخش داستان:

در بخش اول، یک شب، خبر مرگ زودرس یک اسکی‌باز پیر و قدیمی به نام "ارنست" به خانه‌ی باگ می‌رسد. باگ و بقیه، لنی را مامور می‌کنند که یک "گروتلی" به آسای‌ش‌گاه این اسکی باز قدیمی ببرد. و آن مجسمه‌ی کوچکی است که اهالی "دورف" می‌تراشیدند. زیرا معتقد بوند که ده‌شان زادگاه گروتلی، یعنی اولین انسانی است که پا روی اسکی گذاشته. دروغی بودن این افسانه مهم نبود، بلکه مهم احساسی بود که باگ و بقیه با این عروسک به پیرمرد ابراز می‌داشتند.

«لنی آن‌قدر دور وبر داوس(اقامت‌گاه ارنست) پرسه زد تا پیر مرد تمام کرد. بعد جاهایی که پیرمرد دوست داشت و اسکی کرده بود، با اسکی پرسه زد با این خیال که تا می‌تواند او باشد. شاید ارنست، اول کار احتیاج به همراه داشته باشد».(ص48)

منطق رفتار یک شخصیتِ داستانی (لنی) به ترتیبی که در بالا آمده، مطلقا یک منطق احساساتی و شاعرانه است. وگرنه با منطق عادی باید گفت شخصیت‌های داستان گاری واقعا دیوانه‌ی زنجیری‌اند. این منطقِ احساساتی یا شاید شاعرانه، در توجیه رفتارشخصیت‌های خاص این داستان، البته قوی‌تر است.

از این منطق، در بخش دوم رمان اثری نمی‌بینیم. همه چیز عادی می‌شود. من فکر می‌کنم راوی دارد این اندیشه را به آدم قالب می‌کند که: به هر حال دنیا با نظم عادی‌اش پیش می‌رود، به هر حال جنگ ویتنام روزی تمام می‌شود، به هر حال، روزی سیاهان به حقوق‌شان می‌رسند، به هر حال پول درآوردن لازمه‌ی ادامه‌ی حیات است، به هر حال ازدواج یک عمل انسانی است، به هر حال عشق ناجی بزرگی‌ست، به هرحال همه‌ی آدم‌ها مثل هم نیستند، به هر حال زندگی باید کرد... .

این منطق کجا و عصیان بخش ابتدایی داستان کجا. فکر می‌کنم این حرف‌ها هم درست است، ولی آیا جای‌شان در این رمان است؟

نویسنده نخواسته آنارشیسمی را که درک کرده، تا انتها پیش ببرد. بر خلاف سلین که می‌گوید: تا انتهای شب و عمق کثافت پیش می‌رویم، گاری نخواسته این دیدگاه را تایید کند یا ادامه دهد. پس گاری‌ کوپر را از نو آفریده. گاری کوپرِ عاشق، با یک وجدان پاک. از این به بعد انگار یک‌دفعه تیز هوشیِ لنی را از او می‌دزدند. هنوز طعنه می‌زند، ولی طعنه‌ها بی خاصیت‌ند؛ هنوز اصطلاحاتش را به کار می‌برد ولی بی معنایند.

اتفاقا این‌جا باز یکی دیگر از ضعف‌های گاری خود را می‌نمایاند و آن استفاده‌ی مکرر از اصطلاحات خودساخته‌اش است. انگار او ذوق‌زده است و حد و مرزی نمی‌شناسد. در نتیجه اصطلاحات خودش را ضایع می‌کند. در کتاب "زندگی در پیش رو" هم همین اشتباه را مرتکب شده. آن‌جا مرتب از زبان راوی اول شخص تکرار می‌کند که: تجربه‌ی کهنه‌ی مرا باور کنید.(اصطلاح دقیقا این نیست). این‌جا هم بارها تکرار می‌کند: ماداگاسکار. این تکرار اصطلاح‌ها را باید مقایسه کرد با عبارت "سفر به انتهای شب" (به معنای کناییِ سقوط انسان یا غرق شدن بیش‌تر در نکبت و از این حرف‌ها) ساخته‌ی سلین، که سازنده‌اش نهایت صرفه‌جویی را در کاربرد آن می‌کند و البته بر تاثیرش می‌افزاید. فکر می‌کنم گاری اساسا این اصطلاح سازی را از سلین به ارث برده.

در نهایت، نویسنده قهرمان آنارشیست‌اش را به راه راست می‌آورد و عاشق‌اش می‌کند. شخصیت‌ها در این بخش سرشار از اطمینان و امیدند. انگار این‌ها در عرض چند ماه، به قرن و سیاره‌‌ای دیگر پا می‌گذارند. این تفاوت و باختِ بزرگِ اثر گاری به دو نمونه‌ی مشابهش ــ "ناتور دشت" و "سفر به انتهای شب"ــ است.

نمی‌توان هنر نویسنده را در این بخش مطلقا نادیده گرفت. اتفاقات فرعی و قطعه‌‌هایی به قوت بخش نخست، هنوز هم وجود دارند ولی جریان اصلی داستان رو به انحطاط دارد. برای مخاطبی که قائل به پست و بلندی در داستان باشد، تفاوت‌ها آشکار است. من تصور می‌کنم رومن گاری شعری بلند، درباره‌ی عصیان بشر مدرن سروده؛ منتها در ادامه‌ی همان شعر، هم‌چون شاعران کلاسیک یا پیامبران، راه نجات را هم نشان داده و آن عصیان را به باد داده است. این همان اشتباهی است که داستایوسکی در یادداشت‌هایش مرتکب شده.

عشق این بخش زیادی ساده‌انگارانه، و زیادی موثر و نجات بخش است و ممکن است مخاطب از فرط امید، اُوردوز کند. این چیزی است که محصول فضای داستان نیست بلکه تحمیل شده از طرف نویسنده است. اطمینان چیزی است که داستایوسکی در داستان‌هایش، از آن پرهیز کرده و با تردید از آن صحبت کرده. این تردید با ادبیات مدرن عجین است و حذف آن خوش‌خیالی زیادی می‌طلبد.

***

پایان آمریکایی

در بخش پایانی داستان پدرِ جس به قتل می‌رسد و جس برای پول درآوردن و از سر ناچاری به قاچاق طلا از فرانسه به سوئیس روی می‌آورد. لنی در موقعیتی قرار می‌گیرد که توسط جس متهم به قتل پدرش می‌شود. این اتهام تا اواخر داستان در ذهن جس باقی است. لنی دارد به همان آنارشیست سابق تبدیل می‌شود. دوباره گند آدم‌ها را احساس می‌کند، اما یک ترفند منطقی داستانی، جس را از بی گناهی لنی مطلع می‌سازد. جس که می‌خواهد از کشور خارج شود، برمی‌گردد و لنی را که توسط هم‌کاران قاچاقچی‌اش حسابی کتک خورده و روی زمین ولو شده، همراه می‌برد. با چند جمله مشکلات‌شان حل می‌شود و به سمت خوشبختی پیش می‌روند. این‌جا چیزی از لنی باقی نمانده. گفت وگوها مطلقا ضعیف‌ند و رفتارها توجیه‌ناپذیر. گویا نویسنده هر چه در چنته داشته ارائه کرده و دیگر چیزی از هنرش باقی نمانده.

یاد فیلم‌های سرشار از حماقت آمریکایی می‌افتم. همان‌ها که پایان‌شان باید خوب باشد تا مخاطب راضی از سالن بیرون برود؛ همان‌ها که حماقت را تبلیغ می‌کنند؛ همان‌ها که سرشار از پیام‌های اخلاقی‌اند. ما داریم یکی از فیلم‌های گاری کوپر را می‌بینیم. خدا یار ابلهان است.

در پایان رمان ابله، پرنس میشکین، مطلقا دیوانه می‌شود، تا هم به لحاظ تکنیکی در ارگانیسم رمان یک تراژدی آفریده شود، و هم در بیرون داستان، و قضاوت‌های خارج از متن، مخاطب هر چه بیش‌تر بر موقعیت خود و ماهیت دنیای مدرن آگاه شود. پرنس نماد آن چیزی است که در عصر مدرن بربادرفته است. شاید از نظر داستایوسکی این "چیز" ایمان بوده و شاید از نظر ما انسانیت باشد. در هر صورت این چیزی است که با مدرنیسم عجین شده است. اما رومن گاری در این داستان به حقیقت دست یافته؛ راه نهایی "رهایی ازقید تعلق"را پیدا کرده، او ترانه‌ی عشق سر می‌دهد و مقارن جنگ ویتنام می‌گوید: سلام گاری کوپر.

یکشنبه 17/ 4/ 1386

+ زندگی در پیش‌ رو

بعد از تحریر:

محض تنوع بد نیست غلط‌های چاپی یک کتاب پر خواننده را بعد ازشش بار چاپ و به لطف یک ناشر خوب ببینیم. تازه من خیلی دقت نکردم و غلط‌ها حتما بیش‌تر از این‌هاست. به امید ظهور چاپ‌های بی غلط!

ــ ص 79 سطر 8 : چرا از پل می‌گیری.... (نمی‌گیری صحیح است)

ــ ص 89 سطر 1 : ای مال سال...( این صحیح است)

ــ ص 105 سطر 8 : بچه‌ها دارند یواش یواش دیونه می‌شوند (دیوانه یا دیوونه صحیح است)

ــ ص 117 سطر 1 : آدم خودش رو می‌سپرده دست آب و پاهاش هیچ وقت با خاک آشنا نمی‌شه (می‌سپره یا می‌سپاره درسته چون زمان‌مان مضارع اخباری است)

ــ ص 150 سطر سه: یک گیومه « باز شده که بسته نشده. (پس گیومه یا اضافی‌ست یا بقیه‌ش‌‌ جا افتاده)

ــ ص 171 سطر پایانی: قضیه‌ی میس بلند بشه Blandish... (فکر کنم بلندیشه صحیح است. یک نقطه افتاده)

ــ ص 175 سطر یکی به آخر مانده: «دل‌مان برایش کباب می‌شود...(گیومه در سطر قبل باز شده و گویا الان باید بسته شود. این‌طوری »)

ــ ص 261 سطر 6 : بیوک پنچ متر پشت سر آن‌ها ایستاد (پنج صحیح است. اگر واضح نیست:"جیم" به جای "چ")

Wednesday، July 04، 2007

یک قطعه ی کوتاه

به قطعات تمثیلی مدرن علاقه‌ی چندانی ندارم. گیرم از نوع کافکائیش. البته منظورم قطعات ده بیست سطری و از نوعی است که خودم الان نوشتم. و دلیلش هم این است که این نوع ادبیات، نچسب و غیر قابل باور و شاید شعاری‌ست. ولی علت این که خودم همچین چیزی را نوشتم شاید نوعی بیماری ژنتیکی باشد. و علت مهم‌ترش این که این داستان واقعا برای من اتفاق افتاده (توی خواب). در هر صورت این هم یه جورشه.

***

بر بالای کوه ایستاده بودم. صخره‌ها و خرده سنگ‌های زیر پایم رنگ کبود غریبی داشت. و به آسمان نزدیک بودم. آن پایین در دامنه‌ی کوه، کارگرها مشغول کند و کاو صخره‌ها بودند. با این که کوه بزرگ بود، احساس می‌کردم فاصله‌ای با کارگران ندارم. جلوی پایم صخره‌ای عظیم، به رنگ آبی تیره بود که فکر می‌کردم هر لحظه ممکن است بلغزد. ابعادی به طول ده و عرض سه چهار متر داشت.

کارگران را از آن بالا صدا زدم و بهشان هشدار دادم. ولی آن‌ها اهمیتی به موضوع نمی‌دادند و مشغول کار خود بودند. سنگینی صخره را روی دوشم احساس می‌کردم. دوباره کارگران را صدا زدم و آن‌ها را از قصد خویش آگاه کردم. همه بی معطلی در جاهایی مناسب پنهان شدند. با نوک پا صخره را لغزاندم. به سادگی و به سرعت به پایین سقوط کرد. هنگام حرکت به سمت پایین همچون ماشینی نیرومند، زمین را شخم می‌زد و کانال عظیمی به اندازه‌ی بستر رودخانه‌ای در پس خویش به جا می‌گذاشت. اما چیزی که پیش‌بینی نکرده بودم داشت اتفاق می‌افتاد. صخره مثل پرکاهی به راحتی به بالا و پایین و به چپ و راست می‌لغزید و مرتب مسیر خود را تغییر می‌داد. کارگران بیچاره با ترس، از این‌سو به آن سو می‌دویدند. با نگرانی صخره را تماشا می‌‌کردم که پایین می‌رفت و بالاخره از کارگران گذشت. خوش‌بختانه اتفاق بدی نیفتاد.

اما یک‌دفعه چیز تازه‌ای دیدم که مو به تنم سیخ کرد. پایین‌تر از کارگرها بسترِ خشک رودی وجود داشت که صخره‌ به درون آن لغزیده و مستقیم به جلو می‌رفت. در فاصله‌ای نه چندان دورتر در این بستر، لشکری از سربازانِ ما مثل رودی به سمت بالا جاری بودند. صخره مستقیم به سوی آن‌ها پیش می‌رفت. هیچ راه فراری نداشتند، ولی بیهوده به سمت کناره‌های رود می‌گریختند. بعد صدای ناله و شیون سربازان برخاست. صخره از وسط رودخانه آن‌ها را له و لورده می‌کرد و پیش می‌رفت، تا این که از انتهای لشکر سر درآورد و خارج شد. زمین سراسر پر از کشته بود. به پایین کوه و به میان سربازان رفتم. از بازماندگان، کسی مرا سرزنش نمی‌کرد. همه از ماجرا مطلع بودند. فرمانده به من گفت که ناراحت نباشم، به هر حال این سربازان کشته می‌شدند.

چهارشنبه 13/ 4/ 1386

Sunday، July 01، 2007

به سبک وبلاگ نویس ها

«خوشا به حال فیلم فروشان، زیرا که ملکوت آسمان از آن ایشان است. خوش باشید و شادی عظیم نمائید زیرا که اجر شما در آسمان عظیم است.»

«انجیل متی، باب پنجم»

از مدرسه که خلاص می‌شوم، پیاده به سمت جمهوری گز می‌کنم. ساعت حدود دو و خرده‌ای. هوای تهران، در این بعد از ظهرهای اوایل بهار، بدک نیست. خسته‌ام و کمی گشنه. همیشه یک ناهار الکی مدرسه می‌خورم، ولی ناهار مدرسه، گداها را هم سیر نمی‌کند. با هشت ساعت سر و کله زدن با دانش‌آموزا واقعا نای حرکت ندارم، ولی همیشه تا چارراه استامبول پیاده می‌رم. از بین صوتی تصویری‌ها و موبایل فروش‌های جمهوری، مستقیم به سمت پاساژ فردوسی. یک نیم ساعتی طول می‌کشد. محمد یکشنبه، دوشنبه‌ها منتظرم است و با چند تا فحش و شوخی بهم خوش‌آمد می‌گوید: چه‌طوری مُرده؟ خوبی حاجی‌آقا؟... .

مغازه ساعت دو و سه معمولا خلوت است. مثل همه جای دیگه. با این حال ظهرها رو تعطیل نمی‌کنند. کیفم را گوشه‌ای می‌گذارم و منتظر می‌شوم تا یک مشتری را راه بیندازد. جلوی آیینه‌ی قدی خودم را نگاه می‌کنم. قیافه و لباسم خوش‌بختانه مثل معلم‌ها نیست. مشتری شرش کم می‌شود. با محمد خوش وبش می‌کنیم. می‌پرسم: اوضاع دکّونت چه‌طوره؟ می‌گوید: اوضاع تو کون‌مونم بد نیست. بعدش صحبت‌های متفرقه پیش می‌آید و من داستان‌های مدرسه را براش تعریف می‌کنم و صحبت‌های تکراری راجع به مملکت و یک کمی درباره‌ی بعضی فیلما... .

محمد با اصرار برای هر دومان ناهار می‌گیرد. هر چی می‌گویم ناهار خوردم، گوشش بده‌کار نیست. ساندویچ یا پیتزایی می‌خوریم. پشت‌بندش سیگاری می‌گیرانیم. من کِنت می‌کشم و اون وینستون لایت. من به سیگار اون فحش می‌دم و اونم می‌گه کنت خیلی سیگار تخمی‌ای‌یه. در این بین و بساط "شایان" می‌آید و راجع به داف‌های سکسی که داخل پاساژ پرسه می‌زنند، با خوشحالی و حسرت تکه می‌پراند. یا این که ماجراهای جنسی خودش و نامزدش را تعریف می‌کند. اون هم بعضی وقت‌ها فیلمی می‌بیند. بعضی وقتا هم تکه‌هایی بازی می‌کند: «آقا دیشب از "کن" برگشتم. اوف‌ف‌ف... نمی‌دونی چه دافایی دیدم ...». بعضی وقتا هم "اسکورسیسی" می‌شود و راجع به آخرین فیلمش حرف می‌زند. این شایان را امسال باهاش آشنا شدم. از همسایه‌های محمد است. یه بار لکه‌هایی روی دستش نشون داد و گفت: به خاطر کِرَکه، فقط یه بار زدم. هر بار درباره‌ی این موضوع حرف می‌زنه، محمد می‌گه: به بابات می‌گم ها! باباش هم توی همین پاساژه. اونم می‌گه: ای آدم فروش!

چیزی نگذشته که رضا هم وارد می‌شود و می‌گوید: سلام‌ٌعلیکم. اونم همسایه‌ی محمد است. این سر ظهری همه علاف‌ند ولی پاساژ باز است. رضا را هم امسال شناختم. یک فیلم بینِ حرفه‌ای است. مطمئنم دانشجوهای جدی سینما بیش‌تر از اون فیلم نمی‌بینن. هیکل گنده و صورت تپل و قیافه‌ی تقریبا مثبت . کلا بچه‌ی مثبتی است. پای ثابت فیلم خریدن‌مان است. رضا کفش‌های چینی وارد می‌کند. به صورت قاچاق. کفش می‌خرد چهار پنج دلار و می‌فروشد سی چهل تومان. محمد تو کار لباس است. یه بار گفت سیصدتا شلوار از ترکیه خریدیم دونه‌ای سه چهار دلار و فروختیم چهل پنجاه تومن. می‌گوید: باید فشار بدیم تا پول فیلما در بیاد.

حدود ساعت چهار و پنج که هوا کم‌کم خنک‌تر می‌شود، با رضا سه نفری از پاساژ می‌زنیم بیرون به سمت پل حافظ. فیلم فروشای کنار خیابان جمهوری همه ساعت پنج دیگه تشیف آوردن. هر ده پونزده متر، یک نفر وایساده و حداقل ده نفر آدم دور و برش؛ قبل از عید به خصوص غوغا بود. همه جور فیلمی توی بساط‌شان هست، همه چیز البته غیر از فیلمای پورنو. توی مشما و با بروشور رنگی. از کارهای دهه‌ی سی و چهل و "بر باد رفته" تا دو هزار و شش: "آپوکالیپتو"، "دیپارتد"، "بابل" و هر چی دلت بخواد. دیپارتد دو ماه قبل از برگزاری اسکار، با بهترین کیفیت و زیر نویس فارسی در اختیار همه است.

به همه‌شان سر می‌زنیم. همه چی می‌خریم. "پدرو آلمادووار"، "پازولینی"، "آنتونیونی"، "اسکورسیسی" و "راننده تاکسی"ش و همین طور فیلمای مبتذل روز ... همه هم DVD و با زیرنویس فارسی. کوتاهی جایز نیست، باید از فرصت استفاده کرد. از کجا معلوم که همیشه این‌طور باشه؟

پاتوق همیشگی هم داریم ومی‌رویم. طبقه‌ی دوم سوم چند تا ساختمون‌. سوراخ سمبه‌هایی در ابعاد یک در دو یا دو در دو متر. کارتن کارتن فیلم. هزار و دویست، هزار، هزار و پونصد تومن. من دست به جیب نمی‌برم. حقوق مدرسه کفاف این ول‌خرجی‌ها را نمی‌دهد. البته بعضی وقتا ناپرهیزی کرده‌ام. امسال دو سه بار، دو سه تا ده تا خریدم؛ ولی من معمولا از این تکلیف شرعی معافم. به قول آخوندا واجب کفایی است، یکی می‌خرد و من برای بقیه کپی می‌کنم. می‌ریم پیش مجید که نوزده ساله است و انگار شیرازی است و با لهجه‌ی قشنگی حرف می‌زند. مرتب از ته گلو و با صدای زیر می‌گوید: اَق رضا. ادا اطواراش سوژه‌ی ما سه نفر است. وقتی داخل مغازه محمد جمعیم اَداش را در می‌آریم. یک پسره‌ی دیگر هم هست که بر خلافِ این مجیده خیلی بد اخلاقه و همیشه راجع به این که هزار و دویستی‌هاش را هزار حساب کنه، باهاش بحث‌مون می‌شه.

وقتی برمی‌گردیم، فیلما رو می‌ریزیم روی میز و راجع بهشان با خوشحالی تفت ( (taftمی‌دیم و من نظرات کارشناسی خودم رو صادر می‌کنم. سر خرید بعضی فیلما غر می‌زنم و بعضی‌هاش رو هم تا حد پرستش می‌ستایم و تعریف و تمجید می‌کنم. بعد هم من همه‌ی خریدها رو جمع می‌کنم و خسته و کوفته می‌آم خونه و دراز به دراز می‌افتم تا دو ساعت. بیدار که شدم چای وسیگار را می‌گذارم بغل کامپیوتر و شروع می‌کنم به رایت. آذوقه‌ی تابستون رو جمع می‌کنم. بعدش جزوه‌های فردا رو آماده می‌کنم و فکر می‌کنم که چی ببینم.

در راستای مبارزه با تهاجم فرهنگی و فساد در جامعه، چند هفته‌ی گذشته بساط ملت رو به هم ریختند. اون بد اخلاقه رو گرفته بودن و بقیه هم کُپ کرده بودن. پنج شنبه روزی بود. از پاساژ زدیم بیرون. از دست‌فروشا تک و توک چیزایی خریدیم. پیش مجید هم رفتیم. چیز جالبی نداشت. رضا بهش گفت: همه‌ی فیلمات این سری مزخرفن. اونم یه نگایی به اون چند تا که خریده بودیم کرد و با صدای زیر و با لهجه‌ گفت: به من چه، تخمات رو جای دیگه می‌کنی قدقدتو می‌آری واسه ما... . از خنده روده‌بر می‌شیم. گفت شنبه بیایید، ما هم دست خالی برگشتیم.

شنبه دوباره می‌ریم. بد اخلاقه بد اخلاق‌تر شده و می‌گه: هزار و دویست پایین‌تر نمی‌دم، صرف نمی‌کنه. رضا کم نمی‌آره. سی و سه تا فیلم می‌خریم. از "فرانک کاپرا" تا "کونچالفسکی" و "مارلون براندو" و "سودربرگ" و همین‌جور برو تا انتها... .

بعدش هم هویج بستنی مهمون رضا. برمی‌گردیم مغازه و تقسیم غنایم می‌کنیم. من و محمد سیگاری می‌گیرانیم. حالی می‌بریم.

شبش مهمون محمدم."ماهان"ش که چهار ساله شده، ساعت ده ونیم شب که ما می‌رسیم بیدار می‌شه و روزگارِ "سحر" همسر محمد و ما رو با شلوغ بازی‌هاش سیاه می‌کنه. ازمون کارتون شرک (shrek) پنج رو می‌خواد. ما"هزار دستان" می‌بینیم. محمد چشم‌هاش قرمز شده ولی به خاطر ماهان تا ساعت دو نمی‌تونه بخوابه. فردا با انبان فیلم، کله می‌کنم به سمت مدرسه.

شنبه 9/ 4/ 1386