اسرار ِ گنج ِ درّهی جنّی
نویسنده: ابراهیم گلستان
ناشر: بازتاب نگار
چاپ سوم 1385
قطع رقعی، 175 صفحه
قیمت: 1800 تومان
اسرار ِ گنج ِ درهی جنّی، حکایت ِ آن گنج یاب ِ خوشبخت است که آخرش بدبخت میشود."ابراهیم گلستان" کوشیده تا حکایت ِ کهن را داستان کند. چهطور؟ با بازسازی ِ حکایت در فضای ِ امروز، با شخصیتها و نشانههایی امروزی و چیزهایی از این قبیل. همچنین نویسنده سمبولیزم آشکاری به این حکایت بخشیده تا زمانه را توصیف کند. آیا این بازسازی موفق بوده و حکایت ِ کهن، تبدیل به داستان شده؟ آیا سمبولیزم ِ اثر را واقعا میتوان سمبولیزم نامید؟ پاسخ من به این پرسشها منفی است. نویسنده، این حکایت را تغییر ِ ساختاری نداده و در نتیجه ما اساسا با یک رمان سر و کار نداریم. ساختمان ِاین کتاب، چنان ضعفهای ساختاری بزرگی دارد، که با کوچکترین انگولک ِ یک مخاطب ِ عادی فرو میریزد. سمبولیزماش چنان شعارزده و ایدئولوژیک است که فرسنگها با سمبول فاصله دارد. اشکال در بنیان ِ کار است. نویسنده این اشکال را در آغاز کتاب در یک جمله توضیح داده: «این کتاب را از روی فیلمی که به همین نام ساختم، نوشتم.»
***
خلاصهی داستان
دهاتیای در زمیناش گنجی مییابد: طلا و جواهر و مجسمههای باستانی. به خانه که میرسد، گاوش را به این مناسبت، قربانی میکند. همسر و فامیلها و بزرگان ده فکر میکنند مرد دیوانه شده. کتکاش میزنند و گاو را هم به سیخ میکشند. دهاتی از همه میبُرد. گنج را تکه تکه به شهر [تهران] میبَرد و آب میکند. بعد به فکر ِ عقده گشایی افتاده و تصمیم میگیرد دم و دستگاهی راه بیندازد که چشم ِ خلق را کور کند. زرگری که گنج را آب میکند، از روی طمع با او رفیق میشود. بعد که مرد پولدار شده و لباس و ظاهر ِ شهری مییابد، با راهنمایی زرگر، انواع وسائل جدید ِ خانگی را میخرد؛ آن هم برای دهی که هنوز برق و گاز و ... ندارد. خانه و برجی پوشالی میسازد که دیوارش کاهگلی است و ظاهرش پلاستو فوم ِ مرمر شکل. در پایان ِ داستان، این بنا و نما و دستگاه پوشالی فرو میریزد و مرد ِ وامانده بلاتکلیف رها میشود.
در قالب ِ این داستان، گلستان حکومت ِ پهلوی ِ وابسته به نفت را، واردات ِ تکنولوژیک ِ نامتناسب با نیازهای جامعه را، دهاتی بودن ِ فرهنگ ِ موجود و بالاخره نابودی چنین نظامی را بیان کرده است.
شخصیتها
من فیلم ِ گلستان را ندیدهام اما شواهد فراوانی در کتاب هست، که نشان میدهد، فیلم اشتراکات ِ عمیقی با فیلم فارسی و به ویژه سطحی نگری حاکم بر آن نوع فیلم دارد؛ هر چند شنیدهها از ارزش ِ بیشتر ِ فیلم در مقایسه با داستان حکایت میکند. کاری به فیلم نداریم.
به تأسی ازفیلمنامه، تا صفحهی بیست و هشت ِ کتاب، ما تقریبا چیزی در معرفی و توصیف ِ ظاهر ِ شخصیت اصلی ِ داستان نداریم. در سینما، دوربین و بازیگر چنین نقشی را به عهده دارند و چون این اثر از روی فیلم نوشته شده، گویا نویسنده یادش رفته باید شخصیت پردازی کند. تا اواسط ِ داستان ـ ص82 ـ تصور من این بود که یابندهی گنج، میانسال یا پیر است؛ و این از توصیف ِ بد ِ نویسنده است.
داستان اصلا شخصیت پردازی ندارد و اگر هم توصیف و پردازشی شده، تیپ سازی است. اکثر ِ اشخاص ِ داستان تیپ هستند. هیچکدام تشخّص ِ یک موجود ِ زندهی آفریدهی نویسنده ـ یک شخصیت ـ را ندارند. دهاتی نماد ِ مردم ِ عادی یا پادشاهی دهاتی ـ مثل رضا خان یا پسرش ـ است. کدخدا نماد زمیندار ِ محافظهکار؛ جوانک ِ جویای هنر، نماد هنرمندان ِ معتاد ِ زمانه؛ معلم ِ ده ـ نوکر ِ آیندهی مرد ِ دهاتی ـ نماد روشنفکران ِ درباری یا خود فروخته؛ و الی آخر. گنج همان طلای سیاه است. برج و باروی پوشالی نماد ِ مدرنیسم پوشالی؛ پاسبان ِ وفادار، نماد ناسیونالیسم کور.
مرد ِ دهاتی آنقدر باهوش هست که آن همه گنج را تکه تکه بفروشد، اما آنقدر شعور ندارد که گنجش را صرف ِ زندگی در شهر کند. چهطور جاذبهی شهر او را نمیگیرد؟ چرا؟ دلیلش واضح است. چون ایدئولوژی حاکم بر داستان، چنین چیزی را برنمیتابد. چون دهاتی نماد شاه است و نویسنده باور دارد که شاه دهاتی است و دهاتی میماند. این مضمون ِ اصلی ِ داستان است. آیا این شعار دهی و یکجانبه نگری نبوده؟ نیست؟ آیا به این وسیله نویسنده از توصیف جدی و واقع بینانهی محیط اش نگریخته؟
در داستان، جوانی هست ـ برادر زن ِ مرد دهاتی ـ که از روز اول، با یابندهی گنج مشکل دارد و ثروت و مکنت او را نکبت میداند و زرق و برق میخواند. این منتقد ِ نابغه از کجا در ده پیدا شده؟ از هیچجا. در عالم ِ واقع چنین نوابغی در دهات یافت نمیشوند ولی در داستانهای ایدئولوژیک، نویسنده راحت از این شخصیتها اختراع میکند. در این نوع آثار، دهاتی، انقلابی کبیر و روشنفکر است؛ کارگر حرفهای فلسفی میزند و رهبر خلق است.
به پیروی از حکایات، شخصیتهای بد مطلقا بدند: زن ِ زرگر ـ به عنوان شخصیت خبیث ـ همجنس باز است و سیگار میکشد. جوان ِهنرجو بنگیست.
سمبولیزم داستان، به همین سستی و روشنیاست. پس به اینها سمبول نمیتوان گفت. رمزاند. داستان رمزها و کلیدهای ِ روشنی دارد. بدا به حال اثر ِ هنریای که این گونه خالی از راز باشد.
راوی و روایت
راوی دانای کلّ این داستان که همان ابراهیم گلستان باشد، جا به جا، هر وقت اراده کند، دربارهی هر چیز به سخنرانی میپردازد. راجع به شخصیتها قضاوت میکند، آنها را مسخره میکند، حق و باطل را جدا میکند و خلاصه بر داستان حکومت مطلقه دارد. مگر ما در حکایتها چه داریم؟ همین است: قضاوت ِ حق و باطل و پند اخلاقی؛ شخصیت خیر و شر؛ توصیفات ِ کلی و واقعی نبودن فضای اثر.
در اسرار گنج، روایت ِ داستان، علیرغم سرراست بودناش، تکه تکه و به پیروی از فیلم است. شگرد ِ تغییر ِ صحنه در سینما و داستان، متفاوت است. اگر فیلم دارای روایت موازی است، دلیلی ندارد در داستان هم این فرم رعایت شود. اگر هم لازم است، شگرد مخصوص خودش را دارد. بی توجهی نویسنده به تفاوت ِ تصویر و نوشته، به این محدود نمیشود. صفحهی چهل و هشت ِ کتاب، "بازار سید اسماعیل" اینطور توصیف شده:
«سید اسمعیل [اسماعیل] بازار هر چه که کهنهست: قفل ِ شکسته و زنجیر ِ پاره و حلقه، از کوبههای کهنه درها بگیر تا گیر ِ پرده و انگشتر، زنگِ فنر ِ شکسته دوچرخه که از زنگ خوردگی دیگر هرگز صدا نخواهد داد، فیروزههای ریز ِ چرک بسته، قمه، عقیق، قیچی، منقل، قلیان، قوری، شیشه، شانه، شاخ، بطری از گرد و از کشیده و از چهارگوش و پهن و کتابی تا زرد و سبز و آبی بیرنگ و قهوهای...» و همینطور چهارده سطر دیگر ادامه بده.
راستی نویسنده فکر کرده این بهترین طرز ِ توصیف است؟ اینها پرت ِ مطلق است. در قسمتهایی از داستان، با توصیفهایی حجیم و ناکارآمد از این نوع روبهروییم و در بخشهای دیگر ـ باز هم تحت ِ تاثیر فیلم ـ با کمبود ِ توصیف و کلی گویی مواجهیم. در طول ِ داستان، به جز در آغاز ِ اثر، تقریبا خبری از توصیف یا آفرینش ِ فضای روستا نیست. داستان انگار در ناکجاآباد میگذرد. این به رئالیسم اثر لطمه وارد میکند.
در یک صحنه، روایت کاملا شبیه تئاتر میشود. سینما هم نه، تئاتر. این صحنهای است که مرد ِ دهاتی دارد زن ِ دوم میگیرد و مردم دارند به زن ِ اول ِدهاتی میگویند که همسر دوم ِ مرد را تحمل کن.(ص93) این طرز عمل ابدا ربطی به داستان نویسی ندارد. احتمالا باز کپی برداری از فیلم است.
راستی در آن صحنه که نقاش، مشغول کشیدن ِ تصویر ِ مرد دهاتی است و کسانی در بیرون، مشغول راه سازیاند و انفجار همه چیز را میلرزاند، روایت چه معنایی دارد؟ آخر ما که در داستان، کار ِ نقاش را نمیبینیم. توصیف کار او در این حد است: نقاش شخصیتهایی بی چهره کشیده بود. این بی چهرهگی، حتما یعنی بی هویتی. آخر چهقدر شعار؟ و آیا هر چه در فیلم جای داشت، در داستان نیز جایگاهی دارد؟
***
از صفحهی نود و پنج ِ کتاب، نویسنده برای تعمیم هر چه بیشتر ِ شعارهای ِ خود، اغراق ِ داستان را به ابعادی مضحک و مافوق ِ تصور میرساند. یک دفعه آن ده ِ پرت افتاده که راه ِ شوسه هم ندارد، تبدیل به "سن پطرز بورگ" شده و مجلس ِ عروسی ِ دهاتی، جای ِ تالار ِ پذیرایی "آنا پاولونا" در «جنگ و صلح» را میگیرد. اینجا واقعگرایی، کلا به باد ِ فنا رفته.
چرا گلستان چنین به شعار دهی افتاده؟ این بی صبری و سطحی نگری از کجا در نویسندهی ما پیدا شده؟ گلستان که آدم ِ تازه کاری نبود. گلستانی که حکایت ِ زمانه را در «مَد و مه» نوشته، «آذر، ماه ِ آخر ِ پاییز» را نوشته، نیازی به این شعارها نداشت. من اسم ِ این نوع برخورد با داستان را تنبلی میگذارم و لاغیر.
در این اثر، نویسنده چندان دربند ِ نویسندگی نبوده و دردام ِ یک نقش افتاده؛ نقش ِ روشنفکرـ پیامبر که سالها در اینجا، وجه مشخصهی روشنفکری و نویسندگی بوده. شاید بعضی حرفهای کتاب، حرفهای درستی باشد. شاید پیشبینی پایان کتاب، بعدها در انقلاب 57 متجلی شده. اما داستان، فقط حرف و تعلیم نیست. آنچه ابراهیم گلستان را در بین معاصران برجسته ساخته، نه شعارهایش، بلکه فرار او از شعار و تقلید بوده. چیزی که «اسرار گنج درهی جنی» را به چنین سرنوشتی دچار کرده، عدم ِ پایبندی ِ نویسنده به قواعد ِ ادبی است؛ و این داستان، خود قربانی دیگری است که ادبیات ِ معاصر، به درگاه ِغول ِ تعهد تقدیم کرده است.
پنجشنبه 6/ 10/ 86
مرتبط:

3 Comment:
عجيب است اين همه كينه و عناد در نقد يك داستان . آدم به خود شمي گويد اين بچه چرا اينفدر عصبي است بابا چته. تو هنوز فرق بين يك داستان تمثيلي و يك داستان رئاليتسي را نمي داني بعد دم از رئاليسم اثر مي زني. برو اول فرق اينها را ياد بگير بچه. كار هر خر نريست خرمن كوفتن گاو نر مني خواهد و مرد كهن اي لاك پشت.
به اطلاع میرساند که بنده ابدا از تمثیل حرفی نزدهام. تنها گفتم که سمبولیزم اثر ناموفق بوده. حتما برایتان مبرهن است که سمبول و تمثیل فرق دارند. بعد هم شما مگه تا حالا داستان رئال سمبولیک نخواندی؟اگه نه برو "پیر مرد و دریا" را بخوان، تا دوزاری مربوطه بیفتد. مرسی از اظهار نظرتان
Mahmoud jan, shoma ba in sene kamat tahlile besiar khubi kardei.
Golestan karhaye khoobi darad. ama az nazare man yek nemooneye kamele dahati ast ke hargez natawanest be mesle yek roshanfekre ba shakhsiat raftar konad. eshsase shakhse-awal-mamlekat dast az saresh banemidare. Che khob ke Blog-newisi hast wa nazarate montaghedanash inak bi hish molaheze pakhsh mishawand.
Maleki
ارسال يک نظر