ه‍.ش. ۱۳۸۶ آذر ۱۸, یکشنبه

مَـدّ و مِِـه

مدّ و مِه
نویسنده: ابراهیم گلستان
چاپ سوم، مهر1357 قطع رقعی، 207 صفحه

دو داستان ِ بلند ِ «از روزگار رفته حکایت» و «مد ومه» و داستان ِ کوتاه ِ «در بار ِ یک فرودگاه»، داستان‌های این مجموعه‌اند. از روزگار رفته حکایت در همین سال‌ها به صورت مستقل چاپ شد که قبلا یکی دو نکته درباره‌اش گفتم. می‌ماند دو داستان ِ بعدی.
داستان ِ «در بار ِ یک فرودگاه» کار ِ قابل ِ تاملی نیست. مردی هفتاد ساله در بار ِ فرودگاه ایستاده، آبجو می‌خورد و فکر می‌کند که مسوول ِ بار را کجا دیده. به سبک ِ قهرمانان ِ همینگوی، اسم ِ کشورهای مختلف را می‌برد و از "عرق فروش" می‌پرسد در زمان ِ جنگ آن‌جا بوده یا نه. مسوول ِ بار، هی جواب منفی می‌دهد و می‌گوید که از «پروازت جا نمونی». راوی معلوم نمی‌کند کدام جنگ را می‌گوید. البته این اشکال عمده‌ای نیست ولی در داستان‌های همینگوی به همچین مشکلی بر نمی‌خوریم؛ چون هم همینگوی را می‌شناسیم و هم این که نویسنده شخصا درگیر ِ تعدادی وقایع بزرگ قرن بوده. پس در این یک مورد و در این‌جا سبک ِ موجز ِهمینگوی چندان کاربردی ندارد و این داستان، شاید نشان ِ تقلید باشد. بعد هم این مرد یک خاطره‌ی نوستالژیک را تعریف می‌کند. فصل ِ مشترک ِ داستان‌های ِ این مجموعه همین است: خاطره نگاری، روایت ِ زوال، نوستالژی گذشته. در پایان ِ داستان معلوم می‌شود که مرد، در خروجی فرودگاه ایستاده و اصلا قرار نیست جایی برود. این داستان چیزی نیست.
مدّ و مِه
«...شب سنگین و خیس بود. بوهای گند آب، و نفتی که روی شط از نشد شیر و لوله پراکنده بود با غلظتی بُرنده زیر ِ مِه ِ لَخت مانده بود. در پشت پنجره شط بود اما اکنون که موقع مد بود دریا دیوار آب پیش ِ مصب بسته بود، و قشر نفت و روغن و واریزهای شهر بر سطح آب به پس می‌رفت.»
در چند بند (پاراگراف) اتاقک‌های محل استراخت کارمندان شرکت ِ نفت و هوای جنوب [آبادان؟] توصیف می‌شود. و در میان این بندها ترجیع بندی می‌آید: «طفلکی عباس»
راوی اول شخص، عباس را به ما معرفی می‌کند:
«عباس مرده بود. یک هفته پیش. از خواب منگ و پر عرق عصر پاشدم عباس را صدا کردم گفتند مرده است. با نیشخند احمقانه و دندان ِ زرد و پای برهنه‌اش. فهمیده بود که من از صدای پا می‌فهمم توی راهرو کیست، یک روز من صدای تازه شنیدم در را که باز کردم دیدم عباس روی دو دست دارد وارونه می‌رود. من را که دید معلق زد، می‌خندید. با نیشخند احمقانه و دندان زرد. هر روز هر نفر یک نصفه قالب یخ جیره داشتیم، هر روز او یواشکی از پیش خانه‌های همسایه یک یا دو نصفه قالب می‌دزدید، و می‌شکست، و می‌گذاشت روی جیره یخ‌های ما.»
«او آرزوی داشتن یک دوچرخه داشت. ما هر کدام ده تومنی دادیم، نصف دیگر را او جوری جمع کرده بود. امروز عصر او صاحب دوچرخه شد، فردا نزدیک ظهر مرد.»
و بعد خاطره‌های پراکنده‌ی راوی:
«ما پشت باغتخت هر روز تابستان از صبح ِ زود توپ می‌زدیم، و وقتی که خسته می‌شدیم از گرزهای لاله خشخاش، که در کشتزار خشکیده مانده بود، دانه می‌خوردیم. یک پیرمرد لنگ سوار الاغ هر روز از باجگاه دوغ می‌آورد. در مشک دوغ بس که تکان می‌خورد پر می‌شد از گلوله‌های زرد ِ کره. پیر گاهی تمام صبح پهلوی ما می‌ماند تا جست و خیز و توپ زدن‌هامان را نگاه‌کند. از این‌که ما منار بسازیم کیف می‌کرد، و هم‌چنان که روی الاغش نشسته بود فریاد می‌کشید «آی جانمی، بابا، قربان ِ پات» یک روز بچه‌ها با میخ سوراخ توی مشک او کردند...»
در لابه‌لای این خاطرات، چیزهای دیگری هم داریم: خطابه‌ها، تک گویی‌ها که بعد حالت ِ دیالوگ پیدا می‌کنند؛ دیالوگ اول شخص با خودش به سبک ِ ابراهیم گلستان. نمونه‌ی هر کدام از این‌هایی که روایت را از خط مستقیم خارج می‌کند و کار را تازگی و خلاقیت می‌بخشد:
ــ «عباس امشب به یاد تو باید [ویسکی] زد... تو روی چرخ بودی و ما در اتاق تاریکیم... ما از سبیل تو امیدها داشتیم. امید داشتن از آدمی خریت است. نارو زدی سبیل، نارو زدی. تقصیر ماست که جبران ناتوانی خود را در هیکل درشت تو می‌دیدیم. باید میان زندگی و وهم خط کشید. با وهم ما حتی هیکل تو را درشت‌تر گرفتیم. تو آن‌قدرها هم هیکل درشت نیستی.»
ــ «من چشم دارم. من چشم دارم می‌بینم که روز می‌گذرد، و حصه‌ام از روزگار را حدّ حقیر محیطم تعیین می‌کند... حالا تو هی بگو تحول، یواش، پیش خواهد رفت، و کار خود، یواش، خواهد کرد. مختار است. اما عمر من یواش طی نخواهد شد. من می‌خواهم همراه آن باشم. من حق دارم همراه آن باشم، من امکان ندارم همراه آن باشم. نه عمر من یواش طی نخواهد شد. می‌بینی چه می‌دود؟... این‌جا [اهواز، آبادان؟] ما عمر را با شرجی و شمال اندازه می‌گیریم، با گرمی و رطوبت، با خاک و مه. حالا مه است و مد. تا وقتی که مد تمام شود شط دوباره راه افتد از لای این کثافت ِ حاکم چه نقش‌ها که در آید، چه زشتی‌ها... در معرض تعفن افتادن از جمله قواعد بازی نیست. این یک تحکم جغرافی‌ست... وقتی نشدهای نفتی و واریزهای شهر در این رگ درشت نمی‌ریخت این‌جا هنگام ِ مد فقط مد بود. هنگام ِ مه فقط مه بود اما اکنون من جایی کنار شط ایستاده‌ام که قاذورات از شهر ِ قارچی الدنگ شط را آلوده می‌کند. این را به شکل سرنوشت قبول ندارم. زمانه بد یا خوب، ما بد جایی ایستاده‌ایم.»
ــ «ای مُردی تو با این همه نصایح اخلاقی! ساعت خوب کرده‌ای برای پر حرفی؟
ای کاش این حرف‌ها مبادله‌ای بود با یک نفر دیگر اما در این اتاق منم با خودم در آیینه، من با خودم در ذهن، و حرف‌های من درباره مطالبی‌ست که امروز در دنیا دیگر کهنه شده‌ست. گفتم، تقصیر جغرافی‌ست.
تو بد خوابی.
من حس نمی‌کنم که بد خوابم. من فکر می‌کنم که بیدارم اما دیروز می‌بینم.
امشب تو بدخوابی، گفتم. تقصیر بچه‌هاست که از باشگاه مست برگشتند، و سر و صدا کردند نگذاشتند تو درست بخوابی.
من ممنونشانم. من ممنون هر کسم که نگذارد عمرم در خواب بگذرد ــ حتی اگر به ضرب بد مستی، حتی اگر به ضرب بد حرفی.
تو بیداری از فحش را ترجیح می‌دهی به خواب آسوده؟»
نویسنده جسارت ِ آن را پیدا نکرده که این دیالوگ‌ها را بی مقدمه در متن بیاورد ولی باز هم جالب است.
این تک گویی‌ها، خطابه‌ها و دیالوگ‌ها، حد فاصل‌های داستان «مد و مه» با داستان‌های کوتاه کلاسیک است. به علاوه پرداختن به درون ِ شخصیت‌ها، نشان ِ آشکار ِ تاثیر ِ داستان ِ مدرن و به خصوص آثار ِ "همینگوی" است. گلستان در سه داستان ِ این مجموعه، مضمون ِ گذشته‌ی به باد رفته را تکرار کرده. در «از روزگار رفته...»، روایت سرراست و شیوه‌ی کاربرد ِ زبان، تا حدی تازه است، اما داستان در نهایت نوآوری ِ چندانی ندارد. بیش‌ترین خلاقیت گلستان در همین داستان است که زبان در آن نوتر «از روزگار رفته» و کم‌تر کهن‌گراست.
در پایان ِ داستان، راوی که بی خواب شده، کنار شط، پاسبانی را می‌بیند و پیش او می‌رود. پاسبان برایش توصیف می‌کند که چه‌طور چند وقت پیش شاهد ِ غرق شدن ِ کسی بوده که می‌خواسته با دوچرخه روی آب حرکت کند. پاسبان می‌گوید که در آن هنگام جایی قایم شده بود. بعد دیالوگی بین راوی و پاسبان پیش می‌آید که میزان ِ خرفتی و بیچارگی ِ پاسبانان ِ وطن را توصیف می‌کند.
در دوره‌ای که ایران ِ کهن به سوی مدرن شدن پیش می‌رود، گلستان، ناقد ِ مدرنیسم و سنت است. او می‌خواهد در حد دیگران (هنرمندان ِ جهان) باشد، اما ممکن نیست. سنت و مدرنیسم ِ وطن، اجازه‌ی چنین پروازی را به او نمی‌دهد. با این سنت ِ خوب و بد ِ چند هزار ساله چه باید کرد؟ مدرنیسم ِ آشفته و اجباری دوره‌ی پهلوی را چه‌طور باید تحمل یا توجیه کرد؟ با سنتی که فقط باد و بروتش برای‌مان مانده و مدرنیسمی که قاذورات و بوی نفت و لای و لجنش شهر را فرا گرفته، چه جای ِ پرواز است؟ داستان‌های گلستان، گیر افتادن ِ ایرانیان ِ امروز را در برزخ ِ سنت و مدرنیسم، به تصویر می‌کشد.
یک‌شنبه 18/ 9/ 1386
مطالب مرتبط:

هیچ نظری موجود نیست: