ه‍.ش. ۱۳۸۶ آذر ۲۵, یکشنبه

جوی و دیوار و تشنه

جوی و دیوار و تشنه
نویسنده: ابراهیم گلستان
چاپ سوم 1351
قطع رقعی، 229 صفحه
ده داستان از ابراهیم گلستان: عشق سال‌های سبز/ چرخ فلک/ سفر ِ عصمت/ صباح ِ یک روز ِ خوش/ ماهی و جفتش/ طوطی مرده‌ی همسایه‌ی من/ بودن، یا نقش  ِ بودن/ با پسرم روی راه/ درخت‌ها/ بعد از صعود

داستان ِ اول، تقریبا خاطره نگاری ِ صرف است. رگه‌های تغییر و داستانی شدن ِ خاطره، بسیار کم‌رنگ است و این نه امتیاز بلکه تنبلی و غبن است. این خاطره عبارت است از: عشق ِ دوره‌ی نوجوانی و دبیرستان و چیزی از این قبیل که پرورده نشده و صرفا نقل شده. داستان از دید اول شخص مفرد روایت شده که این اول شخص هم حالا بزرگ شده و در نتیجه تازگی و طراوت ذهن ِ یک راوی نوجوان را ندارد، که این خود می‌توانست راهی برای دوری از کلیشه باشد. راوی گذشته‌اش را روایت می‌کند. وقتی راوی به تهران می‌آید و یارش را دوباره می‌بیند، دیالوگ‌هایی گلستان‌وار و حرکتی در داستان را مشاهده می‌کنیم ولی به صورت مختصر. داستان تاریخ ِ مهر ِ 1331 را بر پایان دارد. اگر هم چاپ نمی‌شد، چیزی از گلستان کم نمی‌شد.
داستان ِ دوم و چهارم و پنجم تاثیر ِ آشکار همینگوی را در خود دارند، منتها غیر از «ماهی و جفتش» بقیه اصلا در حد کارهای همینگوی نیستند.
ــ در داستان ِ «چرخ فلک» زن و مردی در آستانه‌ی جدایی عاطفی، با بچه می‌روند پارک گردش. این بهانه‌ای است برای گرمی ِ روابط. داستان قرار است آن چیز ِ غیر منتظر ِ عاطفی را که اتفاق می‌افتد، به سبک آثار همینگوی، در قالبی مدرن و ضد حادثه و در فضای سرد بین ِ شخصیت‌ها ارائه کند. اما دیالوگ‌ها به سبک دیالوگ‌های داستان‌های ایرانی است:
 زن گفت «دلم می‌خواد برات حرف بزنم.»
مرد گفت: «زکی»
...
«یادت می‌آد تازه عروسی کرده بودیم یه شب مهمون داشتم تو رفتی سینما وقتی اومدی گفتی چه‌قدر از تنهایی خودت تعجب کرده بودی.»
بعد بی خود و بی جهت، زندگی تبدیل به «رسم ِ خوش‌آیندی» می‌شود. زن از مرد تعریف می‌کند و مرد از زن. در کارهای همینگوی، سردی ِ به ظاهر بی دلیل ِ عاطفی، مضمون ِ بسیاری از داستان‌هاست. مطمئنا تعدادی از آثار ِ همینگوی، توصیف یا کاوش این سردی است. شکل ِ پیچیده‌ی عوطف انسان، نویسنده را وادار به نوشتن کرده. در داستان ِ گلستان ظرف چند دقیقه همه‌ی مشکلات حل می‌شود. شخصیت‌های ایرانی دل می‌دهند و قلوه می‌گیرند. این هم یک جور داستان است، اما قرار بود گلستان مدرن باشد.
ــ داستان ِ«سفر ِ عصمت»، داستان ِ فاحشه‌ای که به زیارت می‌رود که توبه کند و مجاور می‌شود و ... نخواندنش بهتر است.
ــ در «صبح یک روز خوش»، مرد ِ کارمند زود از خواب بیدار می‌شود، ورزش می‌کند، با خوشحالی تصمیم می‌گیرد پیاده به سر کار برود. چیزی اساسا مخالف ِ زندگی کارمندی. وسطش فرصتی برای گلستان پیش می‌آید که تکه‌ای از آن توصیفات ِ ناب ِ خود از محیط ِ ایرانی را بیاورد. این تکه هیچ ربطی به داستان ِ کارمند ِ ما ندارد. نویسنده در این‌ باره افراط می‌کند، چرا که در این داستان ِ کوتاه، مجال ِ آوردن ِ چنین چیزی نیست. در پایان، مرد سرش به یک تیر سیمانی می‌خورد و به خانه بر می‌گردد.
ــ «ماهی و جفتش» یک داستان ِ چهار صفحه‌ای است. نمونه‌ی اعلای یک داستان ِ کوتاه ِ مدرن که هیچ از داستان‌های همینگوی کم ندارد. کاش گلستان همیشه این کوتاه نویسی را رعایت می‌کرد.
مردی در یک راهرو که از دو طرف تماما شیشه‌ای و آکواریم است، قدم می‌زند و ماهی‌ها را نظاره می‌کند. او به یک جفت ماهی و هماهنگی‌شان حسد می‌برد. بعد مرد، کودکی را بغل می‌کند تا او هم آن جفت ِ یگانه را ببیند:
«مرد به کودک گفت: «ببین اون دو تا چه قشنگ با همن.»
کودک اندکی بعد پرسید: «کدوم دو تا؟»
مرد گفت «اون دو تا. اون دو تا را می‌گم. اون دو تا را ببین.» و با انگشت به دیوار شیشه‌ای آبگیر زد. روی شیشه کسی با سوزن یا میخ یادگاری نوشته بود.
کودک اندکی بعد گفت: «دوتا نیسن.»
مرد گفت: «اون، آ آ، اون، اون دو تا.»
کودک گفت «همونا. دو تا نیستن. یکیش عکسه که تو شیشه اونوری افتاده.»
مرد اندکی بعد کودک را به زمین گذاشت. آنگاه رفت به تماشای آبگیرهای دیگر.»
در قالب ِ یک داستان ِ کاملا رئالیستی و البته تا حدی سمبولیستی، حقیقتی تلخ، به کنایه و غیر مستقیم بیان شده. جفت بودن توهمی است که فقط در ذهن ِ مرد می‌گذرد. در پایان ِ داستان، توهم فرو می‌ریزد.
ــ «طوطی ِ مُرده‌ی همسایه‌ی من» از این هم یک گام جلوتر رفته. مرد مجردی حدود ِ یازده ِ شب زیر ِ آواز می‌زند. همسایه بالایی بیرون می‌آید به فحش دادن. آوازخوان مثل ِ خروس ِ بی محل، سر خوش است و جواب ِ فحش‌ها را به خنده و مسخرگی می‌دهد. دیالوگ‌ها محشراند؛ حرف ندارند:
مرد فریاد زد «مردم خجالت نمی‌کشن!»
دیدم رویش به من است. به آواز پرسیدم «چطور شده، چه خبر شده، قربان؟»
فریاد زد: «مسخره کرده‌ای؟»
...
ایستادم به نگاهش کردن. برایم دیدنی بود. مرد داشت یک ریز فحش می‌داد. بعد فهمیدم می‌گوید می‌خواهد بخوابد و من دارم آواز می‌خوانم. درست مثل این که من شکایت کنم می‌خواهم آواز بخوانم و او دارد می‌خوابد.
...
ناگهان یک گلدان افتاد روی بالکونم و ترکید. همسایه‌ام آن را برای من پرت کرده بود. گفتم:
«یواش بیا»
فحش بد داد.
من خنده‌ام گرفت.
خم شد یک گلدان دیگر برداشت و داشت آن را پرت می‌کرد که مردم از پائین هو کشیدند. من به آواز خواندم « یواش بیا، یواش بیا، یواش، یواش.» و از مسیر گلدان کنار فتم. گلدان افتاد و شکست. مردم هو کشیدند.
همسایه‌ام نعره زد. طوطی‌اش جیغ کشید.»
همسایه طوطی را با قفس‌اش پرت می‌کند. طوطی می‌میرد. بعد پاسبان می‌آید. آواز خوان و پاسبان و مرد ِ فحّاش به کلانتری می‌روند. معلوم می‌شود فحاش از تمام زندگی ِ آواز خوان خبر دارد و همیشه جاسوسی او را می‌کرده و حسرت ِ زندگی او را داشته. بعد هم همسایه در همان کلانتری کله پا می‌شود. معلوم می‌شود تریاک بالا انداخته. روای و پاسبان او را می‌برند بیمارستان.
راستی که طنز ِ این داستان بی همتاست. بین معاصران، طنز ِ به این زیبایی کم خوانده‌ام. در داستان‌های بهرام صادقی هم طنز هست، اما طنز سیاه و غم انگیز. این واقعا خنده‌دار است. کاراکتر ِ راوی ویژگی‌های جذاب منحصر به فردی دارد که همسایه آن‌ها را برنمی‌تابد. ما برنمی‌تابیم‌اش. سرخوش است. بی عقده و راحت است. اهل عشق است. همسایه به اینش حسرت می‌برد. او تلخی و بی حاصلی ِخودش را در مجاورت ِ آوازخوان کشف می‌کند. خودش را با او مقایسه می‌کند. قابل مقایسه نیستند.
علاوه بر طنز، نگاه ِ نویسنده به ماجرا بدیع است. این روایت، حاصل ِ دیدگاه ِ کسی است که معتقد ِ به تقلید از گذشتگان نیست (هر چند بسیاری اوقات ناخودآگاه اسیر ِ این گذشته است). دیدگاه ِ کسی که زندگی را ارزش می‌گذارد و از مرگ اندیشی انتقاد می‌کند. یک آدم ِ امروزی ِ سرخوش و شاد در مقابل ِ یک بیچاره‌ی فضول که با تریاک زندگی می‌کند و پیش از طوطی‌اش مرده. هر چه همسایه بیش‌تر فحش می‌دهد و عصبانی‌تر می‌شود، آواز خنده‌دارتر می‌شود. دیالکتیک ِ عقده و خوشی!
***
ــ «بودن، یا نقش ِ بودن»
فیلم‌نامه برای مضحک قلمی یا نمایش‌نامه برای خیمه شب بازی.
یک نوشته‌ی طولانی (در 60 صفحه) که چندان به خواندن‌اش نمی‌ارزد. شتر و شیر و دو پسر با پدر و مادر و یک عکّاس ِ فرنگی، در بیابان جمع شده‌اند تا عکسی بگیرند. دیدگاه ِ سنت ِ اسلامی درباره‌ی تصویر به بحث کشیده می‌شود و درگیری پدران و پسران وصف می‌شود و سنت ِ پوک به نمایش در می‌آید و در نهایت، پایان ِ پیش‌گویانه، مرگ ِ مرد ِ فرنگی را در بیابان ِ برهوت ِ ما تدارک می‌بیند. مضمون بسیار جالب است ولی این نمایش جدول ِ رمز دارد هر چیز معادل ِ چیزی‌ست. از عمق برخوردار نیست.
ــ «با پسرم روی راه» باز با خاطره نگاری سرو کار داریم. نویسنده‌های ایرانی بدجور در خاطره نگاری گیر کرده‌اند. خاطره خوش‌آیند است، ولی داستان نیست. نویسنده باید فضا بسازد و دیالوگ بیاورد و طرح داشته باشد. این داستان مثلا پر از دیالوگ است؛ اما چه دیالوگی! حرف‌های پرت و پلا. حرف‌های صد تا یه غاز. هیچی در خود ندارند.  این خاطره‌ها از خاطر خواهند رفت.
ــ «درخت‌ها» یک انشا درباره‌ی دو درخت است. می‌توانست به جای متن ِ "مصطفی رحمان‌دوست"، در کتاب ِ فارسی ِ اول راهنمایی آورده شود. هر چند پایانش زیاد جالب نیست و نمره‌ی بیست نخواهد گرفت.
ــ «بعد از صعود» یک خاطره ‌نگاری دیگر. یک انشای دیگر. واقعا جای تعجب است که گلستان چه‌طور هر چیزی را به چاپ رسانده. این‌که نویسنده‌ی خوب، چیز ِ بد بنویسد، بعید و ناجور نیست. بد ِ واقعه آن است که همه چیز را چاپ کند. نویسنده‌ای که طوطی مرده... و ماهی و جفت می‌نویسد، چرا باید دید ِ تیز  و ذوق ِ سرشار ِ خود را کنار بگذارد و هی خاطره نگاری کند و حماسه سر دهد و نشان از خود به یادگار بگذارد؟
این مجموعه داستان در بین ِ آثار ِ گلستان برترین است (به جز «شکار سایه» و «خروس» که من نخوانده‌ام.) زبان و تکنیک ِ داستان نویسی گلستان به اوج خودش رسیده. در بهترین داستان‌های ِ این کتاب، تقلید نه تنها جایی ندارد، بلکه نویسنده، هم‌عرض ِ برترین نویسندگان ِ داستان ِ کوتاه ِ دنیا جا می‌گیرد. آدم ِ سخت‌گیری مثل ِ گلشیری، داستان ِ ماهی... و طوطی... را عالی می‌داند و من در آثار گلشیری و دیگر معاصران، چیزی نظیر ِ «طوطی ِ مرده‌ی همسایه‌ی من» را ندیده‌ام. «ماهی و جفتش» را می‌توان یک داستان ِ عالی به سبک ِ همینگوی دانست. طوطی ِ مرده‌ی همسایه از این هم عالی‌تر است و آن را باید یک داستان ِ عالی به سبک ِ گلستان بدانیم. کاش گلستان همیشه چنین می‌نوشت.
یک‌شنبه 25/ 9/ 1386

هیچ نظری موجود نیست: