ه‍.ش. ۱۳۸۶ آذر ۸, پنجشنبه

گفته‌ها

گفته‌ها
ابراهیم گلستان
ناشر: چاپ ِ اول ِ بازتاب‌نگار1386
قطع رقعی، 282 صفحه
قیمت: 3500 تومان
مجموعه‌ای  سخن‌رانی، مقاله، یادداشتِ انتقادی، گفتار ِ متن ِ فیلم و گفت و گو از "ابراهیم گلستان".

«این مجموعه به شماره‌ی 0-925993- 22-0 در کتابخانه کنگره ثبت و اول بار در فروردین 1377 هم‌زمان در آمریکا و انگلستان منتشر و سپس یک‌بار تجدید چاپ شد.» این توضیحی است که در پایین ِ فهرستِ مطالبِ کتاب آمده است.
این کتاب، به لحاظ ِ سندیت، دارای دو اشکال ِ اساسی است. مورد ِ اول مربوط به سخن‌رانی سال 1348 شیراز است. "گلستان" در مقدمه‌ی کتاب می‌گوید سخن‌رانی شیراز به صورت ِ نوار بوده که قسمت‌هایی از آن را "پرویز نقیبی" به متن تبدیل کرده. قسمت‌هایی از این متن، در همان زمان در روزنامه‌ی "آیندگان" چاپ می‌شود که گلستان می‌بیند متن دست‌کاری شده و در نتیجه جلوی انتشار مطلب را می‌گیرد. بعد از انقلاب هم پرویز نقیبی مرده. در نتیجه ما هیچ منبعی دال بر اصالت ِ این متن‌ها در اختیار نداریم به غیر از حرف‌های نویسنده. اشکال دوم درباره‌ی مصاحبه‌های گلستان است. چیز ِ بی سابقه آن است که گلستان، نام مصاحبه‌گر را فاش نمی‌کند. گلستان می‌گوید که مصاحبه‌گر تمایلی به فاش شدن ِ نامش نداشته و ندارد. در نتیجه باز ما با چیزی مبهم سر و کار داریم. این دو اشکال را بدون هیچ غرضی گفتم. به هر حال نویسنده خودش از این اشکالات آگاه است که درباره‌ی هر دو مورد در مقدمه حرف زده. من تصور می‌کنم، سندیت متن، ارزش آن را دارد که این جزئیات اصلاح شوند؛ البته اگر قابل اصلاح باشند.
گلستان آدم ِ تند و تیزی است. متن ِ این کتاب و داستان‌های نویسنده، شخصیت یک نویسنده و روشن‌فکر ِ تک‌رو را به ما می‌نمایاند. در دوره‌ای که آرمان سازی و آرمان بازی ِ "انقلابیون" و "چپ"ها در ایران حاکم بوده، حرف‌های گلستان به کل چیز ِ متفاوتی‌ست. او بدون ِ واهمه، از ارزش‌های فردگرایانه و در اصطلاح ِ آن روزگار، بورژوامنشانه، دفاع می‌کند. از خردورزی و نقد ِ سنت سخن می‌گوید. تکرار و تقلید در ادب ِ فارسی را محکوم و برداشت‌های کلیشه‌ای را رسوا می‌کند. او آغاز ِ انحطاط ِ ایران را نه از قرن هفت و هشت هجری، بلکه از از چهارصد سال پیش می‌داند. از زمانی که دنیا به سوی خرد و روشنی حرکت کرد و ما در جهل ِ مرکب فرو رفتیم. در سخن‌رانی 1348 در شیراز، در گفتاری طولانی، گلستان درباره‌ی سرگذشتِ رنسانس سخن‌رانی کرده. چیز غریبی است. یک کارگردان یا داستان نویس، در جلسات متعدد راجع به رنسانس سخن‌رانی کرده. گویا قسمت‌هایی از این سخن‌رانی‌ها که درباره‌ی فیلم و داستان بوده گم و گور شده. شروع ِ این سخن‌رانی چنین است:
«من اگر نفسی برای حرف زدن داشتم دو چیز نفسم را برید؛ یکی این سرود ِ دک و دراز دانش‌گاه ِ شما ـ اصلا چرا سرود؟ـ و یکی این تعریف‌هایی که آقای فرزاد از من کردند. من متشکر هستم آقای فرزاد، اما من تقریبا هیچ کدام از آن‌ها را قبول ندارم. مثلا فرمودید من فروتنم زیرا از های و هوی در می‌روم، بیزارم. من اصلا فروتن نیستم وقتی فروتنی یعنی مجامله، یعنی دروغ ِ وارونه. فرمودید من وارث "هدایتم" چون در هفت هشت سال آخر ِ عمرش دوست ِ نزدیک ِ او بودم. البته من به او ارادت ِ زیادی داشتم چون به راستی انسان بود اما هیچ جور ارثی از او نبرده‌ام به خصوص حجب و کم رویی هر چند سخت به انسانیت او احترام داشتم، و هنوز این انسانیت اوست که بزرگ‌ترین صفت ِ او در یادهای من است.»
حرف‌های گلستان در این گفتارها بسیار امروزی‌ست. مرا یاد ِ سخن‌رانی ِ سال شصت و نه ِ"احمد شاملو" در دانش‌گاه ِ برکلی می‌اندازد.هر دو سخن‌رانی از یک جنس است. تاکید بر خرد و انتقاد از سنت و رفتن به وادی تاریخ برای بیان یا اثبات ِ مدعا در این دو سخن‌رانی ـ با فاصله‌ی حدودا بیست ساله ـ جالب ِ توجه است. حرف‌های شاملو جنجال‌ها برانگیخت. منتها امتیاز گلستان آن است که بیست سال زودتر از شاملو و دیگر روشن‌فکران ِ متمایل به چپ، دیدی انتقادی و خردورز را تبلیغ می‌کند:
«وقتی که اندیشه زنده نماند و شد شبه اندیشه، شد یک نگاه ِ ناتوان به دوره‌ی گذشته‌ی اندیشه، محرک و وسیله و ابزار ِ اندیشه هم از کار می‌افتد ـ که افتاده‌ست... هی فخر می‌کنیم به یک گذشته‌ی نامعلوم، چون گذشته‌ای که باید معلوم‌مان باشد از ذهن‌مان رفته‌ست، و چون‌که رفته‌ست در فکر امروزمان نمی‌آید تا اثر سودمند بگذارد، از وقتی که این زبان فارسی که بهش حرف می‌زنیم آثاری برای‌مان گذاشته‌ست هیچ رد پایی یا نشانه‌ای از آغاز ِ تاریخی که به آن فخر می‌کنیم در خود برای‌مان نگه نداشته‌ست، چیزی که تا پنجاه شصت سال پیش در دست‌مان نبود تا دیگران برای‌مان آوردند. تمام ِ بزرگان‌مان هم آن را نه داشتند و نه گفتند. خبر نداشتیم پیشینی‌ها در این سرزمین کی‌ها بودند؛ تاریخ درخشان ِ اشکانی را در خدای‌نامه نفی کردند تا در شاهنامه هم مالید. حالا از شوش شش هزار ساله هیچ؛ از پاسارگاد کوروش و از آپادانای دارا بگیر و بیا پیش، هیچ خبر نماند و آن‌ها را به سلیمان و رستم و جمشید اسطوره‌ای بستیم. اسکندر را به حدود تقدس و عرفان بر فراز نشاندیم و از خودمان خواندیم. این از آن‌چه باد بروت ماست.»  
بخش ِ اول ِ کتاب، یعنی همین سخن‌رانی‌های، پر از این‌گونه اشارات و انتقادات است که بیش‌ترش به جا و به روز است. این بخش تا صفحه‌ی 90 کتاب را شامل می‌شود.  
***
در بخش مقاله‌ها، نوشته‌هایی درباه‌ی شعر نو، "هوشنگ ِ پزشک‌نیا" و "مسعود کیمیایی" وجود دارد. نوشته‌ی گلستان در باره‌ی کیمیایی در سال 1353 نگارش یافته و می‌توان آن را پیش‌گویی گلستان در مورد کیمیایی تلقی کرد. عنوان ِ نوشته این است: «سیر ِ سقوط ِ یک امکان». گلستان با بررسی کوتاه ِ «بلوچ» و نقد ِ مفصل‌تر ِ «خاک»، سیر ِ سقوط ِ کارگردان ِ «قیصر» به دامان ِ مُد و سلیقه‌ی روز را بیان می‌کند. این نوشته پس‌رفت ِ گام به گام ِ سینمای کیمیایی را به خوبی توصیف کرده. آن هم در زمانی که بسیار کسان منتظر بودند کیمیایی دوباره پاشنه‌ها را ورکشد و از ناموس ِ سینمای ایران دفاع کند. گلستان مثل ِ دیگران دچار توهم نبوده و با این مقاله، خاک ِ کیمیایی را به باد داده.
گفتار متن فیلم‌های «موج و مرجان و خارا»، «تپه‌های مارلیک»، بخش‌هایی از «خانه سیاه است» و... در این بخش آمده.
***
گفت و گوها
در بخش گفت و گوها که مهم‌ترین بخش این کتاب است، ما با نظریات ِ نویسنده درباره‌ی داستان و زبان آشنا می‌شویم. چند گفت و گو درباره‌ی «آذر، ماه ِ آخر ِ پاییز»، «شکار ِ سایه»، «جوی و دیوار تشنه» و «مَد و مِه» در این بخش آمده. قبلا گفتم که مصاحبه کننده، شخص ِ مجهولی است. زیاد مهم نیست. این مصاحبه کننده اهل تعارف نیست و گلستان را مجبور می‌کند ذهنیات‌اش درباره‌ی داستان و زبان و... را فاش کند و در نتیجه مخاطب می‌تواند کشف کند که زبان ِ داستان‌های گلستان، محصول ِ کدام دیدگاه نسبت به زبان ا‌ست.
گلستان درباره‌ی کاربرد ِ نثر ِ آهنگین‌ در بسیاری از آثارش می‌گوید:
« من اصلا به این «کاتگوری» نثر آهنگین اعتقادی ندارم. آهنگ از کلمه‌هاست نه این که کلمه‌ها در یک آهنگ جا گرفته باشند. خیلی کلی‌تر بگویم، شما تمام شعرهایی را که به زبان فارسی گفته شده در داخل یک عده‌ی معین بحرهای عروضی جاشان می‌دهید. حالا شما یکی از این بحرهای عروضی را انتخاب بکنید، و توی این بحر عروضی که می‌خواهید به کار ببرید، یک لغت فرانسه یا لهستانی  یا انگلیسی بگذارید. می‌بینید که نمی‌خورد. حال آن‌که شما شصت جور بحر عروضی ممکن است داشته باشید. چرا نمی‌خورد؟ {این هم شد سوال؟} به خاطر این که بحر عروضی حاصل موزیک کلمه‌های فارسی هست؛ این کلمه‌های فارسی هر چند کوتاه و بلند و با طنین‌های مختلف باشند همه‌شان توی یک کوک و کلید هستند، به هم می‌خورند. شما اگر بخواهید وسط یک شعر فارسی یک کلمه‌ی فرنگی بگذارید، آن‌طور که خود ِ فرنگی تلفظ می‌کند، نه آن که شما بخواهید فارسیش کنید، این اصلا به کلی وزن را به هم می‌زند چون آهنگ‌اش با آهنگ بقیه‌ی کلمات فارسی تطبیق نمی‌کند. این حتی در زبان‌هایی هم که خیلی به هم نزدیک‌اند هم وجود دارد... به هر حال این آهنگ مال کلمه‌ها و زبان ِ فارسی است نه مال من... بنابراین شما فکر نکنید آهنگین بودن چیزی‌ست که من به ترتیب کلمه‌ها وارد کرده باشم. این‌ها نفس خود کلمه‌های فارسی ست که به این حالت در می‌آید. شما اگر دلتان بخواهد، هر کدام از این تیترهای خبری روزنامه را بخوانید، توی این تیترهایی که به سرعت انتخاب می‌شود و گذاشته می‌شود، آن‌جا باز شما می‌بینید که بسیاری از  اوقات می‌توانید با ریتم بخوانیدشان. دقت می‌کنید؟ مقصود من این است که این آهنگین یک چیزی نیست که من بخواهم برای قشنگ کردن ِ زبان ِ خودم به کار ببرم. این در نفس و ناموس ِ کلمه‌های فارسی‌ست. فقط باید خودت مهارت داشته باشی که وزن آن‌ها را خراب نکنی که این هم حاصل یک نوع تمرین و اخت شدن است.»‌ (ص161)
خب ببینیم استدلالات جناب گلستان بر چه اساس است و چه قدر اعتبار دارد.
اول این‌که: پُر واضح است که هر زبان، نظام ِ آوایی (فونولوژی) خاص ِ خود را دارد و در نتیجه تشکیل واژه‌ها همین جور الله بختکی و دیمی نیست و هم‌چنین هر واژه‌ای در این نظام ِ آوایی نمی‌گنجد. این که حرف تازه‌ای نیست. در زبان ِ فارسی صامت‌ها و مصوت‌ها طبق قواعد ِ شناخت شده‌ای در کنار هم قرار می‌گیرند که لزوما ربطی به زبان‌های دیگر ندارد. علاوه بر این، در شعر کهن ِ فارسی، به علت ِ وجود ِ نظام ِ مصنوعی عروض، نظام ِ آوایی ِ مضاعفی داریم که  ورود ِ واژگان را محدودتر می‌کند. این محدودیت هیچ ربطی به فارسی یا غیر ِ فارسی بودن ِ واژه ندارد. مگر هر واژه‌ی فارسی را می‌توان به شعر وارد کرد؟ بعدش مگر این همه واژه‌ی عربی در زبان وشعر ما وجود ندارد؟ اگر حرف ِ گلستان را درباره‌ی طبیعی بودن ِ نظم ِ آواها در شعر ِ فارسی بپذیریم، عروض را به کلی انکار کرده‌ایم.
خب این که شعر ما دارای یک نظام ِ آوایی است که در طول ِ قرن‌ها شکل گرفته، چه ربطی به نحو ِ زبان ِ گلستان و آهنگ ِ زبان ِ او دارد؟ گلستان از یک مقدمه‌ی درست، نتیجه‌ی غلط گرفته و ناآگاهانه مغلطه کرده. نویسنده در همین کتاب، بارها از تقلید از سنت و نویسنده‌های قدیمی انتقاد کرده؛ آن وقت خودش اشتباه همان‌ها مقلدان را مرتکب شده. کدام شاعر ِ سنتی ِ فارسی زبان، این واقعیت را قبول کرده که وزن ِ شعرهایش چیزی تحمیلی و مصنوعی است؟ (غیر از استثنائاتی چون مولوی). کی قبول کرده که عروض تحمیل است؟ اگر قبول می‌کردند که قرن‌ها قرن، مزخرف نمی‌بافتند. چرا پس از حافظ، با آن‌که انواع ِ قالب‌های شعر ِ فارسی به تکامل رسیده بود، کسی دست از تکرار برنداشت؟ معلوم است. برای آن‌که عروض را وحی مُنزل می‌دانستند؛ چون آن‌را طبیعی می‌انگاشتند. زیرا بر اثر ِ تکرار با آن اُخت می‌شدند. طبیعی‌ یعنی چی؟ مگر این همه نثر ِ مصنوع، طبیعی تلقی نمی‌شده؟
دوم این که: در چند سطر بعد گلستان با استقرائی غلط، سعی می‌کند حقانیت و نرمال بودن ِ نثرش را ثابت کند. می‌گوید حتی در حرف‌های عادی و روزمره و در روزنامه‌ها هم به صورت ِ ناخودآگاه با زبان ِ آهنگین حرف می‌زنیم. می‌پرسم اگر یک تیتر روزنامه شبیه شعر بود، این را می‌توان نمونه‌ی زبان ِ امروز دانست؟ پس جمال‌زاده و هدایت در زبان ِ ما چه کار کرده‌اند؟ پس زبان ِ داستان چه معنی دارد؟ کی گفته مردم ِ امروز با زبان ِ ابراهیم ِ گلستان می‌نویسند یا حرف می‌زنند؟ در اولین مواجهه با زبان ِ گلستان، صناعتش توی چشم می‌زند. بدون تلاش می‌بینیمش.
گلستان می‌گوید «این چیزی نیست که برای قشنگی به کار ببرم.» چه‌طور است که سخن‌رانی‌ها و داستان‌ها و گفتار ِ متن ِ فیلم‌های این نویسنده/ کارگردان همه‌گی زبانی مشابه دارند؟ این شباهت، اگر برای قشنگی نیست، پس به کدام دلیل است؟ پس تنوع ِ زبانی یعنی چه؟ پس کیفیت ِ زبان‌شناختی و صدای شخصیت‌های مختلف در داستان چه معنایی دارد؟ نحو ِ متفاوت در داستان چه کاربردی دارد؟ نکند نویسنده همه‌ی این‌ها را رد می‌کند؟ یعنی واقعا یک نویسنده یا معلم یا کارگر یا کارمند به یک زبان حرف می‌زنند؟
سوم این‌که: وقتی نویسنده این ادعاهای بیهوده را بکند، در پایان مجبور می‌شود کوتاه بیاید. می‌گوید:
«فقط باید خودت مهارت داشته باشی که وزن آن‌ها را خراب نکنی که این هم حاصل یک نوع تمرین و اخت شدن است.‌»
خب؛ پس این زبان، زیاد هم طبیعی نیست، حاصل ِ تمرین و اخت شدن است. حاصل ِ مُراقبه است. حاصل ِ سال‌ها «بوستان ِ سعدی» زدگی است. حاصل ِ سال‌ها گرفتاری با نثر ِ مطنطن ِ  بی خاصیت ِادبی‌ست. معلوم و طبیعی‌ست که آدم با هر چه زیاد سر و کله بزند با آن اخت می‌شود.
همه‌ی این اشکالات، از آن‌جاست که نویسنده می‌خواهد کارش با زبان را به لحاظ تئوریک توجیه کند و دلایل نامربوطی می‌آورد. گلستان در زبان ِ داستان، به جای توجه به تجارب ِ معاصران، بیش‌تر از عادت و سنت ِ فرهنگ ِ خودش پیروی کرده. و چون در نظر، منتقد ِ عادت است و در عمل، پیرو ِ سنت، دچار تناقض است و  پای ِاستدلال‌اش می‌لنگد.  
در صفحه‌ی 182 همین کتاب، باز گلستان درباره‌ی زبان حرف زده. در جواب مصاحبه کننده، از دو نوع دید نسبت به زبان، سخن گفته. یک: زبان ِ پاک. دو: زبان در خدمت ِ بیان {یا زبان در خدمت ِ قصّه}.
 درباره‌ی زبان ِ پاک می‌گوید یعنی صفت را کنار گذاشتن، حذف ِ قیدها، فشرده نویسی، روال و روند  و جوشش ِ حرف‌های شفاهی را حفظ کردن. و درباره‌ی زبان درخدمت  ِ بیان می‌گوید:
«بعد، در مورد ِ گفتن و نقل ِ قصه، مساله‌ی ساختمان مطرح می‌شود که از کجا شروع بکنیم و از چه راه‌هایی چگونه به چه جاهایی برویم، حادثه‌ها و سکون‌ها و سکوت‌ها را چه‌جور بیان کنیم، چه‌جور بچینیم پهلوی هم و چه‌جور بچینیم با قیچی سلمانی؛ با چه ترتیب و توالی بیاوریم‌شان، از چه دیدی نگاه‌شان کنیم که هر چیزی را که می‌خواهیم بگوییم زیر ِ نظم و انضباط ِ آن بگوییم، بی کم و کاست. این‌ها هر چند باید با کمک زبان بیان بشود، اما ساختش در حیطه‌ی زبان نیست. مربوط می‌شود به قوت صحنه آرایی، به قوت صحنه‌آوری... .»
خب این دید ِ سنتی نسبت به زبان است؛ نباید مطلق گرفتش. گلستان به همه‌ی عناصر ِ داستان، نقش ِ آفرینش‌گر می‌دهد غیر از زبان. به پیروی از تدوین ِ سینمایی از طرز ِ چیدن صحنه‌ها و قیچی و غیره صحبت می‌کند. به کدام دلیل، زبان نمی‌آفریند؟ چه‌طور حرکت ِ دوربین می‌تواند علاوه بر نشان دادن ِ سوژه ـ بیان ِ مطلب ـ نقشی اضافی و آفرینش‌گر داشته باشد ولی زبان نمی‌تواند؟ این را حتی من هم می‌دانم که مثلا تراولینگ ِ دوربین به سوی سوژه‌ای در روبرو، می‌تواند هیجان ِ مضاعفی تولید کند.* چه‌طور حرکت ِ زبان به سوی ِ جملات ِ آشفته یا مُقطع یا جملاتِ نصفه نیمه و بی فعل، نمی‌تواند این نقش را ایفا کند؟ آیا گلستان زمانی که این‌ها را می‌گفته، "فردینان سلین" را نخوانده بود؟ ندیدن ِ تجربه‌ی دیگران چیز ِ افتخارآمیزی نیست.
***
در گفت و گوها درباره‌ی مجموعه داستان‌ها که مفصل هم هست، به صورت ِ جزئی و دقیق درباره‌ی بعضی داستان‌ها صحبت شده. این گفته‌ها برای درک ِ هنر ِ گلستان، حتما مفیدند. ولی درست بودن‌شان جای بحث دارد. در هر صورت خواندنی هستند. صحبت در این مورد را می‌گذارم برای آینده. اما نکته‌ی برجسته‌ی این گفته‌ها عنصر تکرار است. گلستان همان‌طور که در زبان ِ داستان‌هایش، بسیاری اوقات دنباله‌رو سنت است، در حرف زدن هم این علاقه به وزن و آهنگ را نشان می‌دهد. گویا این جادوی ِ زبان ِ نُه توی ِ ماست که هر که در اعماقش فرو رود، بیرون آمدنش با خداست.                                                                                            
پنج‌شنبه 8/ 9/ 1386                    
-------------------------------------------------------------------------
نمونه‌ی این Travelling در فیلم Shining "کوبریک" فراوان است. هم‌چنین است آغاز ِ Professional "لوک ‌بسون".

هیچ نظری موجود نیست: