ه‍.ش. ۱۳۸۶ آبان ۲۳, چهارشنبه

آذر، ماه ِ آخر ِ پاییز

آذر، ماه ِ آخر ِ پاییز
نویسنده: ابراهیم گلستان
چاپ ِ اول ِ بازتاب‌نگار 1384
(چاپ ِ اول1327)
قطع ِ رقعی، 146 صفحه
قیمت: 1700 تومان
این مجموعه هفت داستان ِ کوتاه را دربر دارد: به دزدی رفته‌ها/ آذر، ماه ِ آخر ِ پاییز/ تب ِ عصیان/ در خَم ِ راه/ یادگار سپرده/ شب ِ دراز/ میان ِ دیروز و فردا.

کتاب، هیچ مقدمه و توضیحی ندارد. این مجموعه داستان، احتمالا تجربه‌های اولیه‌ی "گلستان" در داستان‌ نویسی است. اکثر ِ این داستان‌های باهم مرتبط‌اند؛ یعنی زندگی چند شخصیت را در موقعیت‌های مختلف روایت می‌کنند. یکی از این اشخاص "احمد" نام دارد.  ماجرای احمد، با داستان ِ «آذر، ماه  ِ ...» شروع می‌شود، و با داستان‌های «تب ِ عصیان»، «یادگار ِ سپرده»، «میان ِ دیروز و فردا»، ادامه می‌یابد. این داستان‌ها مضمونی اجتماعی دارند و راوی دانای کل ِآن‌ها، مرتب از «شب ِ سیاه و زمخت...» صحبت می‌کند. شروع ِ چندتا از این داستان‌ها دقیقا با همین عبارت است. از خود ِ این داستان‌ها نفهمیدم زمان ِ دقیق ِ وقایع چه وقت است. احتمالا مربوط به دوره‌ی رضا خان، یا شاید هم حدود 1325 باشد. مطمئن نیستم.
 بیش‌تر ِ این داستان‌های ِ کوتاه، تمرین و سیاه مشقی بیش نیست. غیر از داستان ِ «آذر... » که استثنائا داستان ِ خوبی است، و اشکالات ِ زبانی و تکنیکی ِ دیگر داستان‌ها را ندارد، یا آن‌که کم‌تر دارد. باز مثل ِ داستان ِ «از روزگار رفته حکایت»، در این داستان‌ها هم، برجسته‌ترین عنصر، زبان ِ خاص ِ گلستان است. اما در این مجموعه قضیه فرق می‌کند. اگر در «از روزگار ِ رفته...» نویسنده برای روایت ِ روزگار ِ رفته، متوسل به زبانی جذاب ولی کهنه و موزون شده و به این وسیله زبان نقشی تکنیکی پیدا کرده،* در اکثر ِ داستان‌های این مجموعه، زبان بیش‌تر جنبه‌ی بازی و سرگرمی دارد. شاید "گلستان" باید این بازی را می‌کرده تا به «از روزگار...» برسد، اما به هر حال، زبان در این داستان‌ها ناکارآمد است و بیش‌تر جنبه‌ی تزئینی دارد.
ما وقتی عبارت ِ «استقلال، آزادی» را می‌شنویم، بی برو برگرد، ادامه‌اش ـ جمهوری اسلامی ـ در ذهن‌مان تداعی می‌شود. این امری نوعی از تداعی ـ تداعی معانی ـ است. در گذشته‌ی ادب ِ فارسی، مدت‌های مدید، کار ِ نویسندگان، بافتن ِ زنجیره‌ای از انواع ِ این تداعی‌ها و یا ردیف کردن ِ واژه‌های موزون و تولید ِ نثر ِ بی خاصیت ِادبی بوده است. لفاظی‌های مکرر در مکرر، نثر فارسی را کاملا فلج کرده بود. انگار نه انگار که نثر وظیفه‌ی انتقال ِ معنا را دارد. برای نمونه:
«سپاس و آفرین ایزد ِ جهان آفرین راست. آن‌که اختران ِ رخشان، به پرتو ِ روشنی و پاکی او تابنده‌اند و چرخ گردان، به خواست و فرمان او پاینده. آفریننده‌ای که پرستیدن او راست سزاوار. دهنده‌ای که خواستن جز از او نیست خوش‌گوار. هست‌کننده از نیستی، نیست کننده پس از هستی. ارجمند گرداننده‌ی بندگان از خواری؛ در پای افکننده‌ی گردن‌کشان از سروری. پادشاهی اوراست زیبنده؛ خدایی او راست درخورنده.
درود بر پیامبر بازپسین، پیش‌رو ِ پیامبران ِ پیشین؛ گره‌گشای هر بندی، آموزنده‌ی هر پندی، گمراهان را نماینده، جهانیان را بر نیک و بد آگاهاننده. به هر زبانی نام او ستوده و گوش ِ پند نیوشان آواز او شنوده... .»
                                                                                                                                   «تاریخ جهان‌گشای جوینی»
قوی‌ترین ِ این نوع متون، نوشته‌هایی هم‌چون «مقالات ِ شمس»، چیزی هم‌چون"ورد" یا "شعر" است، که هم بخشی از عرفان ِ ایرانی‌ست و هم به لحاظ زیبایی‌شناسی، تازگی و ابداع ِ کافی در خود دارد. اما در ادبیات فارسی، یک در هزار، متن ِ مصنوع ِ با ارزش نداریم. ظاهر ِ گول زننده و رنگین ِ این نثر، توهم ِ معنای ِ عمیق را ایجاد می‌کند. متن بالا، در زمان ِ نگارش‌اش (قرن هفتم هـ. ق) حاوی هیچ بار ِ معنایی یا شگرد ِ ادبی ِ تازه‌ای نبوده و فقط بر اساس ِ یک عادت و برای نمایش ِ توازن ِ واژه‌ها نوشته شده. که یعنی ما اینیم و ما هم بلدیم و ... از این حرفا. این آئین ِ مزخرف گویی چند صدسال نثر فارسی را دچار رکود کرده بود.
"ابراهیم گلستان" در بعضی از داستان‌هایش چنین توصیفات و لفاظی‌های بی جایی دارد. منتها این مقایسه، نباید ما را به اشتباه بیندازد. از دیدگاهی دیگر، ساده نبودن ِ زبان ِ گلستان را می‌توان کاری مشابهِ کار ِ "مدرن‌ها" با "زبان" دانست. و این به واقعیت نزدیک‌تر است. منتها موفقیت نویسنده در این مورد نسبی است. در کارهای گلستان، قضیه‌ی بازی با زبان، بگیر نگیر دارد. بعضی وقت‌ها این زبان، کارکردی مفید و ساختاری دارد؛ بعضی وقت‌ها هم نقش ِ بازدارنده‌ و مرتجع ِ نثر ِ ادبی را ایفا می‌کند. انگار نه انگار که داستان می‌خوانیم. نویسنده انگار دارد انشا می‌نویسد. عبارت پشت ِ عبارت؛ تکرار پشت ِ تکرار. در توصیف ِ زندانی ِ قهرمان ِ وطن، این‌طور آمده:  
«انگار زندان‌بان ناگهان پنبه شده باشد. راه می‌رفت ـ اگر می‌رفت، اگر وجود داشت، اگر دنیا وجود داشت ـ راه که می‌رفت خاموشی از زیر ِ قدم و میان کلیدهایش جدا نمی‌شد. همه‌جا را از همه چیز خالی کرده بودند.
و نبض می‌زد. نبض، در ِ خانه‌ی وجود را می‌کوفت. با ضربه‌های یک‌آهنگ می‌کوفت. مردی از میان تحیر آهسته بیرون می‌خزید. انگار چیزی در جهان حلول می‌کرد؛ انگار حرکت زاییده می‌شد. انگار رنگ، انگار صدا، انگار نیرو، انگار سایه، انگار برجستگی و قلب و قدرت خلق می‌شد.
زندگی هم‌آهنگ ِ دهشت برپا می‌شد. زندانی برپا خاست.
می‌دید که از میان ِانبوه گذشته، هزاران هزار چشم ِ نادیدنی انتظار ِ عمر بشریت را در می‌نوردد و وی را خیره می‌نگرد. از گذشته وی را می‌نگریستند و از آینده وی را می‌خواستند. از گذشته نگاه ِ انتظار می‌آمد و از آینده نگاه ِ توقع. گذشته باری بر دوشش می‌گذاشت تا به آینده تحویل دهد. هزاران عضله‌ی ناپیدا وی را به پیش می‌راندند و هزاران طنین قهرمانی گرداگرد حنجره‌اش ذخیره می‌شدند. سرپنجه‌های زره‌دار از دور  و ور وجود ِ او دو دلی‌ها و سستی‌ها را می‌کندند و مسوولیت و وجدان لگد وی را به در کوفتند.»
«تب ِ عصیان»
این تکرار ِ الفاظ و قیدها و جملات ِ مترادف و ... در بیش‌تر ِ داستان‌های این مجموعه دیده می‌شود. یک نمونه‌ی دیگر در وصف ِ وسوسه‌های یک زندانی ِ سیاسی:
«و میان ِ وجود ِ خود به خود فرمان داد: از زندان بیرون برو. و شنید نمی‌توانم. و گفت بیرون برو. و حس کرد هستم. نه! بیرون برو. فکر کن بیرون رفته‌ای بیرون این‌قد ر تنگ نیست. هنوز زنده است. همیشه زنده است. دنیای آدم‌ها ـ بشنو... خوب گوش بده... می‌شنوی؟ بشنو... باز هم بشنو! نفس می‌زند. روز می‌زند و شب هم می‌زند. همین امشب هم می‌زند. همیشه می‌زند. تو در زندانی اما می‌زند. آن‌ها آمده‌اند اما می‌زند. این‌ست که زنده‌است. می‌شنوی، می‌شنوی، نفس می‌زند. این است که هست. و باز میله‌های زندان را دید. و باز آن را شنید. نه! نسوخته است. بازیچه نبوده است. اما چیزی بزرگ‌تر، خیلی بزرگ‌تر، تواناتر، خیلی تواناتر بر او محیط بوده است لازمه‌ی زندگی او بوده است. و آن چه که بر او محیط بوده است، لازمه‌ی زندگی او بوده است و زندگی ِ او بی وجود ِ آن چیز ِ بزرگ‌تر و خیلی بزرگ‌تر و خیلی تواناتر، شدنی نبوده است. اما هر چه غم و یاس و درد بوده است، دیگر بس است. و آن‌چه که بر او محیط بوده است لازمه‌ی زندگی او بوده است و آن‌چه بر و محیط است بسیار تواناتر از اوست و اکنون بر او و زندان ِ او نیز محیط است.»  
  «میان ِ دیروز و فردا»
این متن را می‌توان چند برابر کرد. با تکرار ِ جملات و کلمات. در توجیه‌اش هم می‌توانیم بگوییم که داریم فضای ذهنی یک شخصیت را می‌سازیم. ولی هنر ِ ایجاز، اجازه‌ی چنین  توجیهی را نمی‌دهد. این که یک «کتاب ِ مقدس» یا شعر نیست که این‌طور واژه‌هایش تکرار شده. تازه زبان  ِ داستان‌های ِ دیگر ِ "گلستان" هم این‌طور است و می‌توان گفت، این زبان ِ مورد ِ علاقه‌ی نویسنده است.
بیش‌تر از این نمی‌گویم. شاید همه‌ی این‌ها تمرین بوده برای آینده. برای «مَدّ و مه» و «جوی و دیوار ِ تشنه» که هنوز تجدید چاپ نشده‌اند ومن نخوانده‌ام.
***
آذر، ماه ِ آخر ِ پاییز
این داستان در بین ِ این مجموعه، یک استثناء است. و شاید در غربال ِ زمان، تنها داستان ِ ماندگار ِ این مجموعه، همین باشد. داستان در دهه‌ی بیست ِ خورشیدی می‌گذرد و بی مقدمه شروع می‌شود. راوی ِ اول شخص ِ داستان، شبی در رستورانی در حوالی میدان فردوسی(؟) نشسته که از رادیو خبر ِ تیرباران ِ دوستش "احمد" را می‌شنود. مرگ ِ یک فعال ِ سیاسی. از رستوران بیرون می‌رود و دور میدان پرسه می‌زند.
از این به بعد داستان با دو عامل ِ پیش برنده‌ی کاملا مشخص، آفریده شده و ادامه می‌یابد.
(1) مونولوگ‌های راوی اول شخص (2) روایت ِ یک ماجرا
راوی با فلش‌بک، به یاد می‌آورد که ماشین ِ دوستش علی را قرض کرده، تا پنهانی به خانه‌ی احمد برود و وسایل احمد را جمع کند بیاورد. احمد تحت تعقیب است به همین دلیل نمی‌تواند به خانه‌ی خودش برود. بیش‌تر ِ این ماجرا به سبک ِ داستان‌های حادثه‌ای یا پلیسی روایت می‌شود. این یک عامل ِ پیش‌برنده‌ی آشکار در داستان است. راوی به مقصد می‌رود، وسایل را تحویل می‌گیرد و ماجرا به پایان می‌رسد.
عامل ِ دوم، مونولوگ‌های راوی در جای جای ِ داستان است. راوی در این مونولوگ‌ها به تدریج اطلاعات لازم را در اختیار ِ مخاطب قرار می‌دهد. این‌که احمد که بوده و چه کرده، این‌که راوی در این میان چه نقشی دارد، این‌که به هنگام ِ وقوع ماجرا راجع به این عمل ِ خود چه فکر می‌کند. راوی با توسل به پراکنده‌گویی و سفر ِ خیال، به گذشته برمی‌گردد و مختصر و مفید گوشه‌ای از یک "فرهنگ" را توصیف می‌کند. بعد این راوی دوباره به زمان ِ حال بر می‌گردد و حول ِ میدان ِ فردوسی می‌چرخد، به مرگ ِ احمد می‌اندیشد و فرهنگ ِ نشسته در وسط ِ میدان را سوژه قرار می‌دهد:
«خواستم راه بیفتم، چشمم به مجسمه افتاد که من به پایه‌اش تکیه داده بودم. مزخرف! این چیست که ساخته‌اند... که این‌طور قوز کرده؟ بدبخت‌ها! مجسمه ساخته‌اند. برای مملکت ِ مجسمه‌ها. مجسمه‌ی مرده‌ها برای مجسمه‌های مرده. مجسمه‌ی هزارسال پیشی‌ها برای مجسمه‌های مرده‌ی ده‌هزار ساله. می‌زدید تمام می‌کردید آسوده می‌شدید!** مرده‌ها! مجسمه‌ها! ده‌هزارساله‌ها! حالا می‌زنند تمامتان می‌کنند. آن‌ها هم ده هزار ساله هستند. زدن را از پدرشان، از هفت جد  بر جدشان، از هفتاد هزار جدشان به ارث برده‌اند. همه‌اش شعر. همه‌اش حرف مفت. همه‌اش یادگار ِ درست یا نادرست ده هزار سال پیش، همه‌اش قمه و کلاه‌خود ِ بابای بابای بابای بابای هفتادهزار بابای پیش‌تر از بابام. اما خودت ـ یا پدرت یا پدر ِ پدرت؟ مرده. مجسمه. همه‌اش شعر. شعر زیر مجسمه نوشته‌اند! شعر از مجسمه برای مجسمه زیر مجسمه. شعر ِ مرده برای مرده‌ها روی تابوت ِ مرده. اوهو! همه‌اش ادعا: «نمیرم از این پس که من زنده‌ام...» هوه!
...احمد کشته شد. بیچاره مادرش. زنش. زنش که آن‌قدر لحاف و متکایش را بوسید...احمد مرده است و تو می‌خواستی عرق بخوری. ده برو دیگر. چرا نمی‌روی؟ جرات نداری عرق بخوری، ها؟ شاید، عرق بخوری که چه، که چه بشود؟ احمد مرده که تو عرق بخوری؟ احمد مرده و این ادعا می‌کند که من نمی‌میرم. این مجسمه‌ی خشک. چه‌قدر آدم مرده‌اند! چند صدهزار سال است که آدم‌ها می‌میرند...» 
زبان ِ این داستان درخشان است. جملات ِ کوتاه کوتاه ِ پشت ِ سر ِ هم، با همان تکرارهای مذکور. به دلیل ِ این شباهت ِ زبانی می‌گویم، در قضاوت، باید و نباید و مطلق گویی نباید کرد؛ تکرار در این‌جا واقعا مزاحم نیست. نویسنده، گرفتار ِ گذشته نیست. لحن ِ کلام، محمل ِ مناسبی دارد. زبان، مقطع و ضربه زننده و زنده و موثر است و تا حدی به زبان ِ عامیانه تکیه دارد.  شیوه‌ی روایت ِ غیر ِ خطی هم ویژگی ِ دیگری است که باز می‌توان گفت برگرفته از  زبان ِ گفتار است: "از این در و آن در گفتن"، "آشفته‌گویی". و باز از نگاهی دیگر می‌توان گفت، این زبان نشانه‌ی دانش ِ گلستان نسبت به آثار ِ مدرن است.  
همانند ِ «از روزگار ِ رفته حکایت»، در این کتاب هم دغدغه‌ی نویسنده وضعیت ِ مردمان ِ امروز است. فرهنگ ِ رو به فنای هزار ساله و انسان‌های اسیر ِ دیکتاتور، مضمون ِ این داستان‌های "گلستان" است.   
                                                                                                                                   چهارشنبه 23/ 8/ 1386
مطالب ِ مرتبط: «از روزگار ِ رفته حکایت»
 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* یعنی زبان، علاوه بر نقش ِ آفرینش یا بیان ِ مطلب، با تولید ِ لحن و فضایی خاص، نقشی هم‌چون طرح و توطئه یا شخصیت‌پردازی ایفا می‌کند. امیدوارم این خیلی حرف پرتی نباشد!
** فکر کنم مخاطب ِ این جمله استکبار جهانی است.

هیچ نظری موجود نیست: