ه‍.ش. ۱۳۸۶ آبان ۴, جمعه

از روزگار ِ رفته حکایت

از روزگار رفته حکایت
نویسنده: ابراهیم گلستان
تاریخ نگارش: زمستان 47- بهار 1348
چاپ اول ِ بازتاب‌نگار: 1383
قطع رقعی، 80 صفحه
قیمت: 1000 تومان


«این داستان نزدیک به چهل سال پیش در کتابی به نام مدّ و مه درآمد همراه با دو داستان دیگر. پهلوی هم بودن ِآن سه نه از سر تصادف بود... جدا کردن ِ این یکی از آن جمع در این‌جا ناچار به ترکیب کلی و معنایی آن کتاب خلل وارد می‌آورد اما کاری به ترکیب و قصد ِ خود ِ این داستان ندارد. این تنها ماندنش به اقتضای نشر بوده است در امروز.»
هر چند این اولین داستانی است که از "ابراهیم گلستان" می‌خوانم، اما مطابق ِ شنیده‌ها و خوانده‌ها، زبان ِ گلستان، اولین چیزی ‌بود که توجه‌ام را جلب کرد. اما برخلافِ آن‌چه در این‌باره خوانده‌ام، این زبان ناخوش‌آیند نیست. لااقل این اثر، زبان متناسبی دارد. این زبان گاه‌گاه لنگ می‌زند و خیلی راحت قابلیت ویرایش دارد، ولی ابدا نامناسب نیست.
نویسنده‌های ما، برخوردهای متفاوتی با زبان دارند. بعضی خیلی راحت، از یک زبان ِ رسمی و ادبی استفاده می‌کنند. این زبان حاضر و آماده است و نیازی به تلاش و خلاقیّت ندارد. خیلی وقت‌ها این زبان، ترکیبی ساده از زبان ادبی و عامیانه است و در آثار متعدد تکرار می‌شود. نمونه‌اش زبان همین نوشته‌ی من. این زبان ویژگی‌های خاص ندارد و چیزی است متعلق به سنت ادبی. بعضی دیگر از نویسنده‌ها از زبان محاوره سوء استفاده می‌کنند، بعضی هم زبان می‌آفرینند.
بعضی نویسنده‌ها مانند گلستان زبانی خلق می‌کنند که در سنت ادبی کم سابقه است. مطمئنا این زبان نمی‌تواند یک‌سره از سنت خالی باشد اما تفاوت‌های‌اش آشکار است. نحو ِ زبان ِ گلستان، شباهتی به نثرهای موزونِ گذشته دارد. و هم‌چنین به شعرهای نو و زبانِ عامیانه‌ هم شباهت‌هایی دارد.
«بعد اردیبهشت آمد و بوی شکوفه نارنج از کوچه‌های شهر سر می‌رفت. یک روز بعد از ظهر می‌آمدم خانه دیدم بابا عصا زنان می‌رفت. گفتم بابا کجایی تو؟ گفت از من که حال نمی‌پرسی؟ گفتم حالا کجا بودی؟ گفت خانه. گفتم آن‌جا چرا نماندی، پس؟ گفت نه، می‌روم، می‌روم دیگر. گفتم اِ، موقع ظهری؟ گفت پیرزن تنهاست. گفتم او ظهرها همیشه تنها بود. گفت حالا همیشه نیست. گفتم خوب، حالا بیا ناهار بخور بعد می‌روی دیگر. گفت بابا ما آن‌قدر ناهارها خوردیم. دیدم اصلا نمی‌خواهد، گفتم پس کی دوباره می‌آیی؟ نگاهم کرد. گفتم خوب، پس چرا نمی‌آیی؟ نگاهم کرد؛ آن‌وقت گفت ای بابا ما را دیگر نمی‌خواهند. گفتم کی گفته؟ کی تو را نمی‌خواهد؟ کی گفته؟ گفت بابا وقتی پیر شدی از نگاه می‌فهمی. گفتم چه چیز از نگاه می‌فهمی؟ گفت ای بابا، هر چیز؛ هر چیز، بابا جان. دیدم انگار پرت می‌گوید. من هم گرسنه بودم، گفتم پس وقتی که خوب شدی ــ وقتی که خوب خوب شدی، زودتر برگرد. یعنی کشک. یعنی خداحافظ؛ یعنی من خیلی گرسنه‌ام و بیش از این چه فایده اصرار.»
استفاده‌ی ِ گلستان از زبان ِآرکائیک، در این داستان، توجیه کاملا معقولی دارد. داستان، حکایت ِ روزگار ِ رفته است. جملاتی داریم که حرف‌های ربط‌‌شان حذف شده: گفتم چه چیز از نگاه می‌فهمی؟ و جملاتی که لحن ِ آرکائیک دارند: گفت بابا ما آن‌قدر ناهارها خوردیم / بیش از این چه فایده اصرار. این‌ها نمونه‌هایی هستند که نثر گلستان را متفاوت می‌کنند. در کنار همین‌ها چیزهایی امروزی داریم: گفتم کی گفته؟ کی تو را نمی‌خواهد؟ کی گفته؟/ گفتم اِ، موقع ظهری؟/ گفتم آن‌جا چرا نماندی، پس؟
پس قرار نیست زبان ِ یک نویسنده صرفا زبان ِعامیانه یا ادبی یا ترکیبی از این دو باشد. نویسنده می‌تواند یک زبان ِ قراردادی ِخاص ِ خود را بیافریند. جدیدترین نمونه‌ی این نوع داستان با زبان ِ ویژه را، در رمان ِ «آهسته وحشی می‌شوم» نوشته‌ی "حسن بنی عامری" دیده‌ام.
روایت ِ روزگار ِ رفته که همه‌اش نباید نقل ِ خاطره باشد. روایت ِ بخشی از این حکایت را زبان ِ رفته بر عهده دارد. پس این‌جا ساخت ِ زبان، علاوه بر گزارش یا نقل ِ مطلب، بخشی از انتقال ِ ایده و درون‌مایه‌ی نوستالژیک ِ داستان را هم برعهده دارد. زبان، در همه‌ی داستان‌ها چنین کارکردی ندارد.
طرح ِ داستان کمی عجیب است. تا پایان ِ اثر، ما به صورت ِ روشن، سرگذشتِ کودکی ِ "پرویز" را از زبان ِ خودش (اول شخص) می‌خوانیم. اتفاقا داستان خیلی هم خوب پیش می‌رود. داستان، روایت ِ زندگی ِ پرویز و نوکرشان "علی اصغر"است. این نوکر ِ فقیر و پیر که "بابا" نامیده می‌شود، در دوره‌ی رضاخان، در خانه‌ی پرویز اینا در تهران نوکری می‌کند. داستان، در صحنه‌های متعدد، بدبختی ِ این پیرمرد و رفتار غیر انسانی پدر و دایی ِ پرویز با او را می‌نمایاند. منتها یک دفعه در پایان ِ کتاب صحنه‌ای عجیب آفریده می‌شود: دوسال است پیرمرد را از خانه‌ی پرویز رانده‌اند. خبر می‌رسد که «بابا» به علت گدایی بازداشت شده. پرویز به خانه‌ی پیرمرد می‌رود و می‌بیند که زن بابا در حال مرگ است. و از پستوی خانه هم جسد ِ بابا کشف می‌شود. من توجیه معقولی برای این صحنه پیدا نکردم. سرگذشت به اندازه‌ی کافی گویا و مؤثر هست، پس چرا باید چنین صحنه‌ی عجیبی به آن اضافه شود؟ فکر کنم گلستان بر خود فرض می‌دیده که پایان ِ داستان‌های کلاسیک را رعایت کند؛ در صورتی که داستان او چیز ِ متفاوتی است و در آن رده جا نمی‌گیرد. این به نظرم بزرگ‌ترین ضعف ِ این داستان ِ خوب است. بعد از حدود چهل سال، این داستان هنوز تازگی خود را حفظ کرده. هم زبان ِاثر، هم داستان، هر دو لذت‌بخش‌اند. گلستان در این اثر، از روده درازی مرسوم ِ نویسندگان ِ ایرانی مبرّاست. با این که سرگذشت و خاطره نوشته، هرچیزی را در متن نیاورده و دقیقا چیزهایی داستانی را نقل کرده است. زبان ِ خلاقانه، توصیفاتِ زیبا و نگاه ِ دقیق و تازه‌ی راوی، از امتیازاتِ این داستان است. ویرایش اثر با رسم‌الخط جدید است و چندتا غلط تایپی بیش‌تر ندارد. لذت بردیم.
جمعه4/ 8/ 1386

هیچ نظری موجود نیست: