شبِ هول
نویسنده: هرمز شهدادی
ناشر: کتاب زمان
چاپ اول: 1357
قطع رقعی، 282 صفحه
«شب هول» مجبورمکرد چندبار پشت سرهم بخوانمش و تازه باز بعضی نکاتش مبهم ماند. این رمان تجربهای کاملا متفاوت است و افسوس باید خورد که چرا در زمان انتشار و حتی سالها پس از انتشار، توسط منتقدان، مورد توجه قرار نگرفته و سانسور هم مزید بر علت شده، تا حتی به عنوان یک تجربه مطرح نشود.
«شب هول» قابل فهم است. ضعفهای آشکار و نیز هنر قابل تحسینی در خود دارد. نویسندهاش سعی در آفریدن اثری با روایت «سیال ذهن» داشته و در بخشهای عمدهای از رمان، ناموفق نبوده. "شهدادی" علاوه بر جریان سیال ذهن، از روایتِ تودرتو یا داستاندرداستان ـ که در بین معاصران، من فکر میکردم گلشیری در «آیینههای دردار» مبدعاش بوده ـ استفاده کرده و کارش از این نظر هم قابل قبول است. نویسنده سعی کرده رمان، سمبولیک هم باشد و از اسطورههای مذهبی هم استفاده کرده. به نظرم در این یک مورد خیلی موفق نبوده؛ یا این که من داستان را دقیق نفهمیدم. برای من، ابهام داستان از همینجا پدید آمده. شاید بررسی رمانهای این سبکی، روشی دیگر بطلبد و نتوان همهی پیچ ومهرههای اثر را باز کرد (تازه این کار ِ منتقد است!)
در این نوشتار، سه عنصر برجستهی این رمان، یعنی روایت، شخصیتها و مختصرا زبان را در حد توان توصیف میکنم. در نقل قولها، چندان صرفهجویی نکردهام، چون آوردن متن را ضروری میدانستم و چون کتاب در دسترس نیست، فضا هم که مجانیست! و نکتهی آخر:
این یک نقد نیست؛ تمرینیست برای درک یک رمان.
***
«و سارای زوجهی اَبْرام برای او فرزندی نیاورد و او را کنیزی مصری هاجِر نام بود* پس سارای به ابرام گفت اینک خداوند مرا از زائیدن بازداشت پس به کنیز من درآی شاید از او بنا شوم و ابرام سخن سارای قبول نمود* و چون مدت دهسال از اقامت ابرام در سرزمین کنعان سپری شد سارای زوجهی ابرام کنیز خود هاجِر مصری را برداشته او را به شوهر خود ابرام به زنی داد. پس به هاجر درآمد و او حامله شد و چون دید که حامله است خاتونش به نظر وی حقیر شد* و سارای به ابرام گفت ظلم من بر تو باد من کنیز خود را به آغوش تو دادم و چون آثار حمل در خود دید در نظر او حقیر شدم خداوند در میان من و تو داوری کند* ابرام به سارای گفت اینک کنیز تو به دست تو است آنچه پسند نظر تو باشد با وی بکن پس چون سارای با وی بنای سختی نهاد او از نزد وی بگریخت*...و فرشتهی خداوند او را نزد چشمهی آب در بیابان یعنی چشمهای که به راه شور است یافت* و گفت ای هاجر کنیز سارای از کجا آمدی و کجا میروی گفت من از حضور خاتون خود سارای گریختهام* فرشتهی خداوند به وی گفت نزد خاتون خود برگرد و زیر دست او مطیع شو* و فرشتهی خداوند به وی گفت ذریت تو را بسیار افزون گردانم به حدی که از کثرت به شماره نیایند* و فرشتهی خداوند وی را گفت اینک حامله هستی و پسری خواهی زائید و او را اسماعیل نام خواهی نهاد زیرا خداوند تظلم تو را شنیده است* و او مردی وحشی خواهد بود دست وی به ضد هر کس و دست هر کس به ضد او و پیش روی همهی برادران خود ساکن خواهد بود* و ابرام هشتاد و شش ساله بود چون هاجر اسمعیل را برای ابرام بزاد»
«و خداوند بر حسب وعدهی خود از ساره تفقد نمود و خداوند آنچه به ساره گفته بود به جا آورد* و ساره حامله شده از ابراهیم در پیریش پسری زائید در وقتی که خدا به وی گفته بود* و ابراهیم پس مولود خود را که ساره از وی زائید اسحق نام نهاد* ...و ابراهیم در هنگام ولادت پسرش اسحق صد ساله بود* ...و آن پسر نمو کرد تا او را از شیر بازگرفتند و در روزیکه اسحق را از شیر بازداشتند ابراهیم ضیافتی عظیم کرد* آنگاه ساره پسر هاجر مصری را که از ابراهیم زائیده بود دید که خنده میکرد* پس به ابراهیم گفت این کنیز را با پسرش بیرون کن زیرا که پسر کنیز با پسر من اسحاق وارث نخواهدبود* اما این امر به نظر ابراهیم دربارهی پسرش بسیار سخت آمد* خدا به ابراهیم گفت درباهی پسر خود و کنیزت به نظرت سخت نیاید بلکه هر آنچه ساره به تو گفته است سخن او بشنو زیرا که ذریت تو از اسحق خوانده خواهد شد*»
***
روایتهای ِهمگون ِراویان ِگوناگون
داستان اول
داستان اصلی ِرمان را سوم شخص یا دانای کل روایت میکند. از ابتدا تا انتهای رمان، زندگی هدایت اسماعیلی به صورت تکهتکه روایت شده. روایت «شب هول» خطی نیست و داستان ِ استاد، از صفحهی یازده آغاز میشود:
«اسماعیل خطابم کنید! یا چیزی شبیه این. موبیدیک با این جمله شروع میشود. یا با جملهای شبیه این.»
«اسماعیلی. هدایت اسماعیلی بلند میشود. شورتش را بالا میکشد. دامن پیراهن را صاف میکند. میگذارد توی شلوار دکمههای جلو را میبندد. کمربند را سفت میکند. سیفون را میکشد. خرچ. آب یکجا خالی میشود. سرنشین را پر میکند. مدفوع بر آب میچرخد. هلف. مثل اینکه سوراخ فرو میکشد. آب و مدفوع یکجا فرو میرود. سرنشین خالیست. آبگیر سیفون دوباره پر میشود. شرشرشر. پیراهن در شلوار است. دکمهها بسته است. معده خالیست. کمربند را دوباره سفت میکند. وقتی حواسم پرت است باید بیشتر مواظب باشم. اگر دکمههای شلوار بسته نباشد، اگر کمربند شل باشد و آویزان بشود! میخندند. خوب بلدند بخندند. از مستراح بیرون میآید. جلو دستشویی میایستد. شیر را باز میکند... دستها زیر آب، ورق صابون کاغذی زیر آب. زیاد کف نمیکند. هه! مردی را در نظر بیاورید که پیاپی دستهایش را میشوید! دستهایی که هیچگاه پاکشدنی نیست! هه! کجا خواندم؟ یادم نیست. دستهای آلوده؟ "داعی" حتما روزی سه چهار بار دستهایش را میشسته. اگر قضیه راست باشد، اگر حدس من درست باشد. شاید اصلا نمیشسته.اینجوری آدم بهتر فراموش میکند...امروز دیگر تعطیل نیست. تعطیل هم نمیکنند. امروز از شلوغی خبری نیست. شاید نباید میآمدم. نمیشد. میگفتند اخلال میکند.»
هدایت اسماعیلی، استاد دانشکدهی حقوق دانشگاه تهران است. داستان در روزهای اعتراضات دانشجویی در دههی پنجاه شمسی میگذرد. دانشگاه نیمه تعطیل است. گویا یکبار در موقعیتی مشابه، استاد از شلوغیها به دستشویی گریخته. او خود را محاکمه و به "مکبث" با دستهای آلودهاش تشبیه میکند.
"هدایت اسماعیلی" زمانی چیزی داستانمانند نوشته:
«توی کشوی بالایی گذاشتهام. اینجا. دستهای کاغذ زردرنگ... رنگ زرد باعث میشود موقع نوشتن چشمهایم اذیت نشود:
دستهای کاغذ زردرنگ
انبان خاطرات، گونی مدفوع
رنگ زرد، رنگ خاطرات، رنگ مدفوع»
دستنوشتهاش را برمیدارد و از دانشگاه بیرون میزند. در ادامهی رمان، ما گاهی داستان هدایت اسماعیلی را از زبان سوم شخص میخوانیم؛ گاهی با هدایت اسماعیلی، داستان "اسماعیل" یعنی همان دستنوشته را مرور میکنیم. پس دو تا داستان را به طور هم زمان دنبال میکنیم. بعد هم داستان « «داعی» را از زبان راوی درون داستان استاد ـ یعنی همان اسماعیل ـ پی میگیریم.
زمان این داستانها به ترتیب زمان واقعی نیست. آنچه ابتدا نقل میشود خیلی پیشتر اتفاق افتاده و آنچه بعدا میآید زمان حال است. در حینی که داستانهای متعدد با هم و بدون رعایت نظم زمان واقعی پیش میروند، راویهای هم عوض میشوند. برای مثال ما «داستان اسماعیل» را به واسطهی "استاد اسماعیلی" میخوانیم. این داستان از زبان اول شخص روایت میشود. تا قسمتهایی جلو میرویم و نمیدانیم راوی اول شخص این داستان کیست. تا اینکه بعدا کشف کنیم همان"اسماعیل" است و اسماعیل همان "استاد اسماعیلی"ست که به عللی تغییر نام داده. این واقعا دشواریآفرین است. قسمتی از ابهام رمان، به دلیل همین راویهای متعدد است.
داستان دوم
«شب هول» با سفری شروع سفری میشود که از اصفهان آغاز شده و به تهران خاتمه مییابد. در این سفر، جوانی به نام "اسماعیل"، پدر بیمارش "ابراهیم"راـ که بیهوش یا خواب است ـ به بیمارستان میبرد. روایت این سفر، بخشی از داستان یا دستنوشتهی استاد است. این سفر سالها پیش اتفاق افتاده. زمانی که ابراهیم پنجاهساله و اسماعیل هنوز جوان بود (صفحهی 144علت و آغاز این سفر آمده.)
پس از پرسه در روایات و داستانهای گوناگون، همیشه نقطهی بازگشتِ همهی داستانها، همین ماشینی است که به سمت تهران حرکتمیکند. انگار که این سفر در زمان حال اتفاق میافتد، ولی اینطور نیست. روایت خطی و منظم ِاین سفر، کمکی است به مخاطب که سررشتهی مطلب را گم نکند. منتها نباید یادمان برود که زمان ِ این سفر، در میانهی زندگی شخصیتهای داستان، و چیزی است مربوط به گذشته. این سفر به عنوان یک روایت مستقل در داستان حضور دارد و به عنوان بخشی از داستان استاد نیامده. به این دلیل آنرا بخشی از داستان استاد میدانم، که راوی داستان استاد و اسماعیل مسافر، هر دو یک نفراند. و دوم آن که این دو داستان، در طول هماند و هر دو با زبانی مشابه، زندگی هدایت اسماعیلی را روایت میکنند.
در حین گزارش دانای کل دربارهی این سفر، مونولوگ اسماعیل ِ مسافر را هم داریم که با گذر از محلههای اصفهان، گذشتهاش را مرور میکند. این مونولوگ لحن وبیانی نوستالژیک دارد:
«میدانم که این خیابان به کجا میرود. میدانم که چندسال است آنرا کشیدهاند. خانهی خانم منور. این خیابان سراسر خانه بود. وقتی که ما اسبابکشی کردیم، هنوز خراب نکرده بودند. مجبور بودم از زیر بازارچه به مدرسه بروم. یک روز عملهها را دیدم. و کلنگها را. آیینهکاریهایی که به ضرب تیشه خرد میشد. گچبریهایی که تکهپارههایش هنوز گلوبته داشت. درهای چوبی و شیشههای رنگی. خانم منور میگفت که خانهاش در مقایسه با خانههایی که خراب میشد مفت نمیارزد. راست میگفت. خانهی خانم منور خیلی قدیمی نبود. تازه آیینهکاری نداشت...»
«وقتی که در اصفهان عصر آغاز میشود، آفتاب شنگرفی بر دیوار کوچهی بن بست ما فرو میافتد. و دخترک سیاه چشم بر آستانهی در، فرشتهوار ظاهر میشود. وقتی که مضطربم. دلم پرپر میزند که او دهانش را بگشاید، لب از لب بردارد، و مرا صدا کند. هر روز صبح زود از خانه بیرون میآیم تا راه مدرسه را با او طی کنم... همسایهی ما که دو دختر یازده و چهارده ساله دارد ناگهانی میمیرد. مادر شیرین و شهین تصمیم میگیرد که خانه را بفروشد و از محلهی ما برود.»
تمام وقایع رمان حول زندگی همین اسماعیل میگردد، او همان "هدایت اسماعیلی" است. در ص136متوجه میشویم که سفر آغازین کتاب، در دورهی دانشجویی"هدایت اسماعیلی" اتفاق افتاده و وقایعی که بر "اسماعیلی استاد دانشگاه" میگذرد مربوط به سالهای آینده است.
ما برای اثبات این که اسماعیل همان هدایت اسماعیلیست و این که چرا اسماعیل خوانده نمیشود، اشارههایی آشکار و نهان در رمان داریم. برای مثال:
یکم. تا صفحهی 11 خبری از پرش و قطع روایت سفر نیست. بعد این جمله شروع «داستانی دیگر» را در رمان اعلام میکند:
«اسماعیل خطابم کنید! یا چیزی شبیه این. موبیدیک با این جمله شروع میشود. یا با جملهای شبیه این.»
«اسماعیلی. هدایت اسماعیلی بلند میشود. شورتش را بالا میکشد. دامن پیراهن را صاف میکند...»
از همینجا تشابه نامها آغاز میشود: اسماعیل درون ماشین، اسماعیلی استاد دانشگاه. «اسماعیل خطابم کنید...» نه اسماعیلی؛ برای این که با اسطورهی اسماعیل سروکار داریم نه رئالیسم محض.
نویسنده با نامبردن از «موبیدیک» شاهکلید را در اختیار مخاطب گذاشته. رمانی که سمبولیسماش در عالم ادبیات، شهره است (متاسفانه من نخواندم). این جملهی آغازین «موبی دیک» است: «Call Me Ishmael». اشارهی نویسنده آشکار است.
دوم. راوی در جایی دیگر علت این تشابه یا تغییر ِ نامها را توضیح میدهد:
«در همهی احادیثی که دربارهی حضرت ابراهیم نوشتهاند، در همهی کتابهای رسولان خدا، همیشه صحبت از ابراهیم است. همیشه دربارهی ابراهیم و سارا نوشتهاند. هیچکس از هاجر و اسماعیل حرفی نمیزند. هیچکس از رنج اسماعیل چیزی نمیگوید.» (ص167)
هدایت اسماعیلی زمانی به این موضوع اشاره میکند، که هنوز با "ایران" ازدواج نکرده. روزی جلوی دانشگاه، زنی "استاد اسماعیلی" را همراه خود به حوالی «شهر نو» میبرد. در آنجا او کلفت سابقشان "هاجر" را میبیند و هاجر به اسماعیلی میگوید که مادرش است. استاد هدایت اسماعیلی پی میبرد که حرامزاده است و فرزندِ هاجر خدمتکار سابقشان است. (ص164)
پس از بیست سال دوباره به دیدار این مادر میرود که او را نمییابد و باز میگردد:
«اسماعیلی برمیگردد. طول کوچه را طی میکند. به خیابان میرسد. پیرزن هنوز در پشت سینی مسی نهاده در نبش کوچه و خیابان چرت میزند... پیرزن چشم باز میکند و میگوید فالی سهتومن، چانه اگر بزنی آقا بیست و پنج ریال هم میدهم. و دوباره پلکهایش بستهمیشود. چرتمیزند. اسماعیلی به راه میافتد. همیشه هست. همیشه جایی در ذهن پیرزنی نشسته است. مادر فراموش شدهای که فرزندی از یادرفتهدارد. همیشه هست. همیشه هاجری در خاطره حضور دارد که برگزیده نیست. نه او برگزیده است و نه فرزندش اسماعیل. نه. هیچگاه اسماعیل خطابم نکنید. نه. هرگز اسماعیل خطابم نکنید. ننامیدم.» (ص 277)
پس علت تغییر نام هدایت اسماعیلی به اسماعیل، مشخص شد. یکبار راوی میگوید: «اسماعیل خطابم کنید» و مخاطب را به برداشت سمبولیک دعوت میکند. و جایی دیگر میگوید: «اسماعیل ننامیدم» چرا که اسماعیل چنان سرگذشتی داشته. این جمله رنگی از رمانتیسم و فرار از واقعیت در خود دارد. در پایان کتاب، اسماعیل ِ مسافر تبدیل به همان اسماعیلی میشود.
داستان سوم
از زبان راوی اولشخص بینام ِ داستان استاد، داستان دیگری روایت میشود:
« حالا در نائین قنات نیست، سالها پیش قناتها را آبیاری میکردند. در اکثر خانهها راهپلهای به آبرو قنات باز میشد. پلههایی که هر چه پایینتر میرفت کوچکتر میشد.» (ص39)
اسماعیلی سر برمیدارد. همیشه از پایین رفتن از این پلهها میترسیدم.
میبینیم که راوی بینام و استاد یکی هستند. اشارهها کاملا آشکارند. داستان استاد از زبان اول شخص (اسماعیل)، با کلام راوی خارج از داستان، یعنی استاد اسماعیلی ادامه یافته.
در ص40 از زبان همین راوی میخوانیم که:
«شنیدهام که: نائین شهری همیشه آبادان بوده است. زبانی که مردم بومی به کار میبرند چیزی بیش از لهجه است...»
و از درون داستان ِ نائین، «داعی» زاده میشود که بعدا بهایی میشود:« ..در جنبش مشروطیت به دنیا آمده بود و...پانزده سال بیشتر نداشت...»
«و قسم به نوراعلی که جز آنچه به چشم خود دیدم کلمهای زیاده نخواهمگفت و دیدم که به تحریک امام جمعه در حوالی غروب ِآن روز مشئوم اهالی نوگآباد سر به دنبال برادر داعی گذاشتند و با چوب و چماق و سنگ و کلوخ و فریادِ بهایی نجس را باید کشت برادر داعی را دنبال کردند و آن جوان معصوم خود را به حوالی قنات شاهی رساند و چون به پشت سر نگریست و نوگآبادیها را در تعقیب خود دید سراسیمه خویش رابه بیابان انداخت و قضا را که چاه زغالی در آن حوالی بود و معصوم آشفتهحال را خلق خونخوار به درون چاه انداختند و قسم به نوراعلی که عاجز و مغموم و خاک برسر و زبانبریده و دست وپا در زنجیر ِ تقیه و وحشت ایستادهبودم و به چشم خونبار خود میدیدم که آن جماعت قسیالقلب تا لبالب چاه را انباشته از سنگ و کلوخ و خار کردند و آن معصوم را زندهزنده شهیدکردند و هنوز پس از ضربهی پارهسنگ آخر نالهی جگرسوز جوان به گوش میرسید و تا ضجهی او را خاموشکنند هیزم فراوان بر دهانهی چاه افروختند و تا پاسی از شب رفته گرداگرد چاه هلهلهکنان رقصیدند و پایکوبیدند.»
بالاخره این راوی بینام (درص104) از بینامی در میآید و میگوید:
«من هدایت اسماعیلی کوچکترین فرزند سارا و ابراهیم، در زمانی به دنیا آمدهام که در هیچ یک از کتابهای تاریخ دربارهی آن چیزی نوشته نشده است. من، هدایت اسماعیلی در مکانی به دنیا آمدهام و در شهری تا هفتسالگی پرورش یافتهام که در هیچ یک از کتابهای جغرافی دربارهی آن چیزی نوشتهنشده است. نسل جدیدی با من زادهشدهاست که نه زمان خود را میشناسد و نه مکان خود را.»
تا رسیدن ِ ما به داستان داعی، چند راوی داریم:
(1) راوی دانای کل رمان «شب هول» که داستان «استاد اسماعیلی» را روایت میکند (2) اسماعیلی استاد دانشگاه که خود راوی «داستان هادی و یک شخص بینام» ـ اسماعیل ـ است (3) راوی بینام اصفهانی داستان ِ استاد ـ اسماعیل ـ که «داستان نائین» را روایت میکند و درضمن اهل ادبیات هم هست. میتوان گفت راوی دوم و سوم یکی هستند، منتها راوی سوم نامش را به اسماعیل تغییر داده است.
سه داستان تودرتو داریم؛ به سبک «آیینههای دردار» استاد گلشیری.
***
یواش یواش رشتههای پیوند چند داستان آشکار میشود. در پایان ِ «روایت داعی» میفهمیم که "داعی" صاحب فرزند میشود و همسرش "آصفه" سرزا میرود و فرزندش "ابراهیم" نام میگیرد. داعی فرزندش ابراهیم را به "میرزاخلیل تحصیلدار" میسپارد و به تهران میرود:
«میرزاخلیلتحصیلدار، ابراهیم نوزاد را به خواهر داعی میسپارد...عمهی ابراهیم او را تا هفتسالگی در سلطان نصیر بزرگ میکند. ابراهیم از ماجرای به دنیا آمدنش بیخبر بوده. فقط بزرگان ده مثل سیدعلی و رباب خانم زنش از داستان با خبر بودهاند.» ابراهیم، بزرگ و شهری و عیاش میشود. او با سارا دختر سیدعلی ازدواج میکند و به نائین میرود. از این ازدواج، هدایت اسماعیلی {استاد} زاده میشود:
«سال تولد من سال پایان جنگ جهانی دوم است. و چون هفت ساله شدم {1328} و در اصفهان مدرسه رفتم کوشیدم بدانم به درستی تا هفتسالگی من چه رویداد اجتماعی و تاریخی موجب دگرگونی و گاه دیوانگی و خودکشی بسیاری از مردان و زنان همسن پدرم شده است و نتوانستم دریابم. در هیچجا ظاهرا اثری از این سالها نیست و در همهجا هست.»
بعد هم تحولی در روحیهی ابراهیم اتفاق میافتد وزندگیاش تغییر میکند. او در دادگستری یزد شاغل شده و بعدها هم شهردار اردکان میشود. تا بیست وهشت مرداد سی و دو.
بنابه اشاراتی که در داستان شده گویا ابراهیم ِداستان ِداعی، همان "دکتر فاطمی" دولت مصدق است. در کتاب به سرگذشت دکترفاطمی به اختصار اشاره شده (229). بعد سرگذشتی که برای "ابراهیم" روایت میشود، عینا همان است. (در لغتنامهی دهخدا ذیل نام "فاطمی" آمده: پیروان "مذهب اسماعیلی". قرمطی. سبعی. باطنی...)
روایت آنچه بر "مصدق" و دولتش رفته، قسمتهایی از داستان اسماعیلیست. جالب است که، آنچه بر "ابراهیم" یا همان "دکتر فاطمی" میرود، دوبار روایت میشود. یکبار از زبان پسرش "هدایت اسماعیلی" که میگوید که پدرم دیوانه شده، عرقخور شده، به تیمارستان بردهاندش؛ پدر میگوید پانصدنفر اعدام شدهاند و...:
این روایت گسسته فعلا چندان مؤثر نیست. آنگاه که روایت دوم را از زبان هادی ابراهیمی میخوانیم، آنوقت عمق فاجعه آشکار میشود.
***
در حاشیهی این سه داستان اصلی، روایات فرعی دیگری هم داریم.
1) از ص 33 روایتِ قدیمی «محمد مهدی بن محمدرضا الاصفهانی» در رسالهی «نصف جهان فی تعریف الاصفهان» آغاز میشود. این متن در بخشهای مختلف کتاب، تکهتکه آورده میشود و تا پایان کار اصفهان به دست "محمودِ افغان" ادامه دارد.
«ویرانکردن ِاصفهانْ مثل تجاوز به زور به زنی. مثل فاحشه کردن باکرهای. مثل مثلهکردن فاحشهای.»
از این متن بارها و مفصلا نقل قول شده. این روایت تاریخی، توصیف مردم و تمدنیست تباه شده. در ابتدا و انتهای رمان نیز به این گذشتهی باطل و مزاحم اشاره شده. این متن شاهدیست بر تباهی گذشتگان و زنجمورهی امروزیان بر گذشتهی تاریخی. چیزی مانند ترانهی «مرغ سحر» که در ابتدا و انتهای رمان آمده: خواننده قمرالملوک...«صدایش گمشده. توی گوش آنهایی گم شدهاست که خودشان هم گم شدهاند. یا خودشان را گم کردهاند.»
2) داستان دیدار اسماعیلی با ابوالفضل و خاطرات مدرسه و اصفهان و...
***
شخصیتهای ِهمنام
قرار نیست همه چیز دراین رمان توضیح سرراستی داشته باشد، اما به هر حال جای پرسش و چون و چرا هست. نکتهی اساسیای که ذهن مرا مشغول کرده آن است که آیا "هادی ابراهیمی" شکنجهگر یهودی، همان هادی ابتدای داستان است که با اسماعیلی راجع به ادبیات بحث میکرد؟
شک دارم اینطور باشد. زیرا زمانی که هادی ابراهیمی، به عنوان یک مامور قدرتمند (ساواک؟) در حال اقدام بر ضد خانوادهی ابراهیم اسماعیلیست، پسر ابراهیم یعنی همان "استاد اسماعیلی" هنوز نوجوان هشتسالهای است و نمیتوانسته بعدها در جوانی با این مامور همسن باشد و دیدار کند.
گفتم که شخص هادی از درون رمان استاد و از آنشب دیدار با اسماعیل زاده شد. در ص 28 راوی چنین میگوید:
«و اتفاقا چهارشنبه بود که آخرینبار هادی را دیدم.» اینجا توصیف غریبی از هادی میشود:
«دو سال بود از او خبری نداشتم. از دانشگاه برمیگشتم. خیابان شاهرضا شلوغ بود... میخواستم از دست پسرک بلیطفروشی که التماس میکرد در آخرین دقایق روز بلیط بختآزمایی او را بخرم و خودم را خوشبخت کنم بگریزم که دستی به شانهام خورد. سربرگردانم و هادی را دیدم. شگفتا هنوز بیست وپنج سالش تمام نشده بود اما بیشتر موی سرش ریخته بود... دوسال چندان زمانی نیست که کسی را پیر کند و هادی پیر مینمود... در عین حال به خوابزدگان میمانست. شنیده بودم در عرفان هندی و ایرانی از حالتی سخن رفته شده که پساز سالیان دراز ریاضت و مراقبه حاصل میشود و کسی که به این مقام معنوی دستیابد در جذبهی دایمی خواهد بود. در حضور عرفانی خواهد بود. هادی حضوری ناملموس داشت. سراسر وجودش را ماهیتی تسخیرکردهبود که از ارتباط عادی میگریخت. یا دست کم من احساس میکردم که از درک او عاجزم... گفت سیگارت را خریدی؟ گفتم نمیخواستم سیگار بخرم، میخواستم خودم را از دست این زالو خلاص کنم. و به پسرک بلیطفروش اشاره کردم. دیدم لبانش به پوزخندی تلخ باز شد و ابروانش درهم گرهخورد. باز هم جلوهی تازهای از آن حضور ناملموس آشکار میشد... شنیدم زیر لب گفت: همین زالوها هستند که باید آینده را عوض کنند.»
...«گفت این مدت تو چه کردهای؟ گفتم بالاخره زبان انگلیسی را یاد گرفتم و تا آنجا که توانستهام شعرهای کسانی نظیر الیوت و داستانهای نویسندگان معروف غربی را خواندهام. هنوز توانایی خواندن متون مشکل مثل جویس را نداشتم اما به هر حال سری توی سرها درآورده بودم...»
«گفتم هادی تازه چه خواندهای؟ دیدم لبخندی لبان کبودش را از یکدیگر باز کرد. سیگارش را بر روی زمین انداخت و با مالیدن کفش بر روی آن خاموشش کرد. گفت که اینطور که من هنوز در اول راهم. گفتم کدام راه؟ گفت راه هنر. راه هنر بیمارگونه، راه هنر بورژوازی. از جا جهیدم. گفتم که اینطور. گفتم که تازه من در اول راهم و تو، حتما مدتهاست از این راه بیرون آمدهای. گفت معلوم است. این کورهراه جز به بنبست هنر بیمارگونه ختم نمیشود... گفت که دیگر هرگز مرا نخواهد دید زیرا عمل در شرایط موجود چنین ایجاب میکند. گفت که به سبب وجود آخرین بازماندههای احساسات بورِژوایی در خودش، نتوانسته است کتابهای جویس و فاکنر والیوت را به دور بریزد. پس: “آنها را به تو میبخشم. به تو میبخشم تا پس از بازی کردن با آنها شاید تو هم به توخالی بودنشان پی ببری، و راه درست را شاید، پیدا کنی”.»
راوی این را دوبار نقلکرده. چیزی را به طور قطعی میگوید:«برای آخرینبار بود دیدمش». نکتهی دوم، پایان روایت دوم است. جای راوی با هادی عوض میشود. جملهای که قاعدتا و مطابق منطق روایت، باید از زبان راوی یا اسماعیل بیرون بیاید، توسط هادی گفته شده: «پس من هنوز در اول راهم».
این چه معنایی دارد؟ آیا نویسنده میخواهد به ما القا کند که این دو نفر یکی هستند؟ این تاکیدی که بر «حضور ناملموس» هادی شده، آیا انکار وجود او نیست؟ این سطرها مرا در حدسم محقتر میسازد:
«{هدایت}اسماعیلی به راه میافتد. به طرف دانشگاه تهران و میدان بیست وچهار اسفند به راه میافتد...»
در اینجا او به رمانی که دارد مینویسد فکر میکند. روایت درون داستانش با روایت حال حاضر یکی میشود:
«مینویسم که هادی دیشب اینجا مرا دیده. اینجا مرا بازشناخته. پس از دو سال. درست در جلو سینما دیانا. وقتی هفتهی فیلم کانون پرورش فکری شروع شد ایران گفت که برای هردومان بلیط میخرد. هنوز ازدواج نکرده بودیم... روبروی دانشگاه منتظر ایران بودم. ایران شتابزده از راه میرسد. شلوار قهوهای سیر برپا. بلوز بنفش برتن... ایران عجولانه میگوید سلام، برویم دیر میشود، چرا ماتت بردهاست، چرا اینطور به خیابان زل زدهای، مگر نمیبینی ساعت پنج ودوازده دقیقه است، مگر نمیدانی که فیلم پنج ونیم شروع میشود و اگر عجله نکنیم نمیرسیم؟ میگویم بهتر است با تاکسی برویم. دستم را میگیرد. وای چطور شده، چرا یخ زدهای؟»
آیا این خلئی که اسماعیلی به آن زل زده بود همان هادی پنهان نیست؟
علاوه بر این، در مونولوگهای پایانی کتاب، از زبان هادی ابراهیمی، مقدار زیادی از آنچه که خاطرات هدایت اسماعیلی از نائین است به سرعت مرور میشود. (229)
باز اینجا تصور یکی بودن این دو شخصیت به ذهن متبادر میشود. *
این توصیف مبهم و وجودِ مشکوک، شاید در کنار این جملات، معنای روشنتری بیابد:
«اسماعیلی ایستاده دم در جلو بیمارستان. بروم یا نروم؟ بروم تو یا نروم تو؟ در جست و جوی زمان گمشده؟ پروست و جویس؟ چرا اسم جویس را در یادداشتها نوشتهام؟ چرا نوشتهام هادی کتابهای فاکنر و جویس را به من داد؟ چرا داد؟ و بعد این جمله. این جمله که به گمانم مال پروست باشد: زنی که به هنگام خواب از دندهی آدم زاییده میشود. یا از زانوی آدم. چیزی شبیه این.» ص139
شاید براساس این جملات بشود گفت هادی موجودی ذهنیست و آن هنگام که تبدیل به «هادی ابراهیمی» شکنجهگر شده، نمود عینی و جسمانی پیدا کرده است. شاید هم نه. چون در جایی دیگر آمده که هادی به ده سال زندان انفرادی محکوم شده. (267)
با یقین بیشتر میتوان گفت هادی ِ دوم، نیمهی شر ِ اسماعیلی و توضیح دهندهی شخصیت دوزیست و دوگانهی اوست.
اواخر رمان میخوانیم که هادی ابراهیمی با "آذر" ِ لیسانسه ازدواج کرده. آذر بعد از بیست و هشت سال بر اثر سرطان میمیرد. بعد ابراهیمی میخواهد با ایران خواهر سی وپنج سالهی آذر ــ که بیوه است ــ ازدواج کند.
اسماعیلی میگوید که با آذر و ایران دردانشگاه آشنا شده. با آذر به هم میزند و با ایران ازدواج میکند. این ازدواج بعد از ده سال به جدایی میکشد.
از اطلاعاتِ هادی ابراهیمی دربارهی معشوقهاش ایران میفهمیم که شوهر قبلی ایران، رضا نام داشته و مرده، ایران بیسواد بوده و کلفتی میکرده.
پس منطقا نمیتوان هر دو ایران را یکی دانست. آیا نویسنده دارد رفتار مرد ایرانی را، از نوع روشنفکر و غیر روشنفکرش ، در برخورد با زن ایرانی ــ باز هم روشنفکر و بیسوادش ــ به معرض نمایش میگذارد؟ شهدادی این کار را کرده و اندیشه و عمل این مرد و زن را نشان داده.
در پایان رمان، «اسحاق» در شش صفحه در داستان پیدا میشود. اگر او را نمودی دیگر از شخصیت اسماعیلی بدانیم، گویا چیزی از آشفتگی اسماعیلی در او نیست. او معلم زبان است، به بچههای مهین (یک فاحشه) درس انگلیسی میدهد، حرف فقرا را میفهمد و آنها از او صلاح و مصلحت میجویند. اسحاق نمونهی عمل و عقیدهی مثبت است. حضور اسحاق، به همین اندازه کوتاه است. اما رمان همچنان پر از نامهای مشابه است: دخترهای همسایهی اسماعیل در نوجوانی "شیرین" و"شهین" بودهاند. و همچنین دخترهای هادی ابراهیمی و هدایت اسماعیلی در ابتدای داستان. اسم بچههای مهین در خانهی علی قزوینی هم همین است.
***
***
فمینیسم، ضد فمینیسم
در بخشی از رمان، اسماعیلی شروع به توصیف نحوهی شکلگیری رابطهاش با "ایران" و سپس ویرانی این رابطه میکند. میگوید:
«ابتدا فکر کردم مشکل، اصل ِازدواج، مجموعهی طبیعی ازدواج است. شاید بخشی از مشکل زاییدهی صورت اجتماعی و قانونی ازدواج باشد. پس از یکی دوسال پی بردم که اینها هست و درعین حال مسایل دیگری هم هست. به تدریج حسکردم قرارداد حقوقی ازدواج، وضع تازهای برای ایران ایجاد کرده است. در چشم او شوهر بودن من، مرا در وضعیتی خاص قرار داده بود. حقی که او از من مطالبه میکرد، مثل حقوق صاحبملکی به مایملکش بود. من آن آزادی و بهتر بگویم آن حداقل فضای حیاتی را که لازمهی رشد هر موجود زندهای است کمکم از دست میدادم.» (ص173)
بعد هم فحش و فحشکاریهای اسماعیلی و ایران در چند صفحه میآید. در بین این فحشها، نویسنده چند سطر را به سبک و با زبانی مشابه شعرهای فروغ فرخزاد آفریده:
{ایران همسر استاد اسماعیلی}«گفت: آره با آدمی مثل تو زندگی کردن این حرفها راهم دارد گفتم بدبخت خرجت را من میدهم گفت آره توبمیری من اگر بنا بود قحبگی کنم از دست تو صنار نمیگرفتم حالا که بحمدالله کار میکنم و خرج خانه را هم میدهم حقوقم را باید بیاورم دودسته تحویلت بدهم که ببری خرج اتینا کنی به من چه که تو دلت میخواهد عرق بخوری...»
و در بین این دیالوگها نویسنده آورده:
«من هنوز جوان ماندهام میدانم
من میتوانم دوباره آغاز کنم میتوانم
دوباره ببینم دوباره بشنوم و دوباره بشناسم
من هنوز جوان ماندهام میدانم.
من هنوز میتوانم به شنیدن صدای خندهی دیگران احساسکنم که میتوانم بخندم هنوز میتوانم به شنیدن صدای پای دیگران احساس کنم که میتوانم راه بروم و میتوانم موهایم را شانه بزنم و من هنوز نمیترسم»
متن ــ که انگار از ذهن اسماعیلی میتراود ــ کاملا تمسخرآمیز است. قیاس کنید با این سطرها از فروغ:
«سبز خواهمشد میدانم میدانم میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریام تخم خواهندگذاشت»
و شیشههای پنجره را هم شستهام»
متن واقعا غلط انداز است. آدم فکر میکند این حرفهای نویسنده است. ولی نه. این ذهن اسماعیلی است. فکر میکنم نویسنده به عنوان یک مرد، متوسل به خودزنی شده و دارد ذهنیت مرد ایرانی دربارهی زن را روی دایره میریزد، تا او را در معرض دید منتقد قراردهد. اگر اینها روایت درون اسماعیلی باشد، این دید در فصل پایانی تعدیل شده. در پایان کتاب، راوی همان اسماعیلیست که زنش را تلاق داده، اما این بار با ملایمت حرف میزند و از این صحبت میکند که ایران بالاخره توانسته خود را از سیطرهی هدایت خلاص کند:
«ایران کسی خواهد شد که میخواهد. برای دستیافتن به فردیت، استقلال و آزادی حتما جزء جزء خودش را دوباره خواهد ساخت. بدون خاطره. بدون بار تاریخ، و با آگاهی و با رنج دوباره آغاز خواهدکرد... میداند که از هر فرهنگ و تاریخ و مذهبی که حیثیت انسانی او را به مخاطره بیندازد بیزار است... ایران آگاه و شکوفان، ایران آزاد، به هدایت روشنفکر نیازی ندارد... هدایت اسماعیلی مظهر محیط و فرهنگ و تاریخ و مذهبی است که حرفهایش، حرکاتش، اندیشه و اعمالش، چه بخواهد و چه نخواهد، بر اسارت و بردگی او میافزاید... هدایت اسماعیلی انگلی است که از بندگی و عجز و ناقصالخلقه بودن او تغذیه میکند. وجود آزاد او، وجود آگاه و خودآفرین او، به چنین انگلی نیازمند نیست... ایران آزاد به هدایت روشنفکر نیازی ندارد.»
در این جملات، نام "ایران" و "هدایت" بدون توجه به ارجاعات بیرون از متن ِ این نامها نیست.
علاوه بر متن بالا، توهم ضدیت نویسنده با زنان، از بخشهای پایانی کتاب، آنجا که به زندگی هادی ابراهیمی میپردازد، متبادر میشود. نویسنده آنقدر عالی یک ذهن ضد زن را شرح میدهد که آدم را به اشتباه میاندازد. اساسا شخصیت ابراهیمی پایان کتاب پدیدهی منحصر به فردی است. بخشی از وجود این موجود در زیر آمده است.
***
زبــان
در شب هول، شهدادی یکی از معدود نویسندگان ایرانیست که زبان در دستانش نرم و رام است. هر لایه از زبان فارسی را میخواهد به کار میگیرد؛ با ذوق و خلاقیت و بدون اشتباه. زبان شخصیتها و راویان مختلف این اثر، متفاوت از هم و قابل تمیز است. هر شخص "نحو" و "دایرهی واژگان" ویژهی خود را دارد. علاوه بر این، شخصیتهای اصلی داستان، در موقعیتهای مختلف زبان متفاوتی را به کار میگیرند.
برای مثال هادی ابراهیمی، که دو شخصیت و دو نقش متفاوت را در داستان ایفا میکند، در هر نقش زبانی متفاوت دارد. اولی دانشجویی است که دارد به جریانات چپ متمایل میشود. کسی که دارد به سمت شعار پیش میرود و هنر و هنرمندان را ـ به عنوان افراد بی عمل ـ زیر سوال میبرد. از واژههای بورژوا، عمل و هنر بیمارگونه استفاده میکند. این زبان بلافاصله آفرینندهی یک «چپ یا تودهای» است. چیزی که سالها نشانه و وجه غالب روشنفکری در این سرزمین بوده است. چیزی که روشنفکرترین هنرمندان معاصر از آن مبرا نبودهاند. چیزی که حتی نویسندهای را که با تکنیک فاکنر مینویسد، به دام خود میکشاند. زبان تحقیرگر ِهادی، که خیلی مختصر هم آمده، مهمترین عنصر در شناخت شخصیتاش است.
همین هادی ابراهیمی، وقتی چهرهی دیگرش را مینمایاند، در نقش یک شکنجهگر ظاهر میشود. حتی اگر این دو شخص یکی نباشند، نویسنده با آفریدن یک شکنجهگر به نام هادی ابراهیمی، به طور تلویحی چهرهی دیگرِ آن چپ افراطی را به نمایش گذاشته. شهدادی در پرداخت این شخصیت دوم، راستی کولاک کرده.
موجودی که راه و چاه زمانه را میداند، یک نیمهروشنفکر یا یک چپ، اگر به دستگاه امنیتی کشور بپیوندد چه جور آدمی خواهد بود؟ نویسنده این موجود را، در قالب شخصیت هادی ابراهیمی به نمایش گذاشته:
کسی که بر اساس عقدههای جنسیاش رفتار میکند؛ کسی که در عین عامی بودن، مردم عامی را به خاطر ضعفهایشان به باد فحش میگیرد؛ کسی که میداند بهترین راه نابودی روشنفکران، شکستن روح و شخصیت آنهاست؛ کسی که تا نفس دارد، از دیگران دزدی و آنها را استثمار میکند و آنوقت مردم فقیر را به خاطر تنگدستی تحقیر میکند. ذهنی سرشار از حسابگری؛ وجودی در نهایت محافظهکاری؛ از همان آدمها که:«همچنان که تو را میبوسند، در ذهن خود طناب دار تو را میبافند.» کسی که در برابر قدرت، سگ درگاه است و در مقابل ِ روشنفکر یا نویسندهی بیچیز، کفتار ِ آدمخوار. این موجود، در حقیقت روشنفکر است در خدمت شیطان.
و اما زبانش. زبانی تند و سرشار از واژههای چارواداری. زبان تازه به دورانرسیدهها یعنی زبانی پر از پیف پیف نسبت به فرودستان؛ زبانی خشمگین و سرشار از نفرت. در بین مونولوگهای این شخصیت، جملات و توصیفاتی میبینیم که به لحاظ صراحت، در زبان فارسی بی سابقه است. شهدادی با این زبان، در رمان فارسی شخصیتی بی نظیر را آفریده:
{هادی ابراهیمی} بسته در دست بلند میشود. به جانب زن میرود. لبهی پیراهن را بالا میگیرد. «کجا؟ کجا را بریدی ایران خانوم جون؟ بگیر. بگیر ببینم. بسته را بگیر ببینم.
ـ چیزی نبود آقا ابراهیمی. «چیچی چیزی نبود؟» به. بهبه. ساق پا را دو تیغه تراشیده است. ران را هم دو تیغه تراشیده است. بیخ ران را هم دو تیغه تراشیده است. حالا پوست میدرخشد. پوست ملتهب است. رگهایش پیداست. لغزندگی زیر ران و شیب لنبر بیشتر است. مثل ماهی سفید پخته. هنوز هم جایش مرطوب است. بوی بخار حمام و بوی آب داغ میدهد. مثل ماهی سفید پخته. «من که چیزی نمیبینم ایران خانم جون.» ـ نکن آقا ابراهیمی. بگذار ببینم توی بسته چی است. بالا را بریدم.
« عزیزجان تو توی بسته را نگاه کن به من کار نداشته باش.» هان. آهان. اینجا را بریده آخی. درست طاق گوشتالوی زیر ناف را. طاقچهی پنبهای را. خیلی هم نبریده. فقط یک خراش. اینقدر که آبداری و خونداری این کلوچه را معلوم کند... اینقدر که اشتها را تحریککند. آن هم اشتهای من گرسنه را.
زن بسته را بازکنان. ابراهیمی زانوزنان. زبان برزخم نهاده. نفسنفسزنان.
ـ نکن. دهه. نکن آقا ابراهیمی. هنوز ناهار نخوردیم.
ـ آب دهن مرهم است. آب دهن شفابخش است. پیش از ناهار هم خوردن ِ کلوچهی قندی بد نیست. اشتها را زیاد میکند. ایران خانم جون.
زن به میز تکیه میدهد. دو پایش را از یکدیگر باز میکند. دستهایش به دوسو رها میشود. بسته از دستش میافتد. حوله از گرداگرد سرش باز میشود و بر میز میافتد. مرد بیشتر میخمد. بیشتر به زیر پیراهن فرو میرود. هنهنکنان. لیس زنان.»
این صحنه به رفتارِ سادیستی ِ ابراهیمی ختم میشود.
زبانی که داستان داعی را روایت میکند، زبان هدایت اسماعیلی، زبان اسماعیل و همهی شخصیتهای برجستهی کتاب، کاملا قابل تمیز و متناسب است. بعضی نمونههایش در بالا آمده. این زبان دستمالی شده نیست، واقعا تازه و خلاقانه است. من رمان فارسی به این کیفیت، با این تنوع و دقت زبانی، سراغ ندارم.
***
در پایان رمان، شهدادی شناخت عمیقاش از جامعهی خویش را نشان میدهد. آن صحنهای را که در ابتدای رمان آفریده، دوباره یادآور میشود. همان که استاد اسماعیلی را به "مکبث" شبیه ساخته بود. همان پنهان شدن استاد در دستشویی به هنگام شلوغی دانشگاه. همان چیزی که هادی از آن انتقاد میکرد. همان تناقض حرف و عمل. به این وسیله شهدادی خلاصهوار همهی رمان را شرح میدهد. علت دوپارگی شخصیت اسماعیلی و محمل استفاده از شگرد جریان سیال ذهن و در نهایت، جهانبینی هنری خود را توضیح میدهد. حیف است متن را در اینجا نقل نکنم:
«هادی نمیتوانست بپذیرد. نه زبان استعاری اینگونه هنر را پذیرفتنی میدانست و نه پیام آنرا. میگفت برای چه کسی حرف میزنند؟ گوینده کیست؟ میگفت که میان نظر و عمل فرقی نیست. نمیشود یکجور حرفزد و نوشت و فیلم ساخت و طور دیگر زندگی کرد. میگفت این جماعت معروف به روشنفکر و هنرمند که بیست و چهار ساعت با رمز و استعاره و تمثیل حرف میزنند و وانمود میکنند که سنگ خلق را به سینه میزنند اکثرشان دروغ میگویند. و چون دروغ میگویند مردم پیامشان را به قول خودشان البته، و حرفشان را به قول من، قبول ندارند. خوب میخوری واز گرسنگی حرف میزنی. حقوق کلان میگیری واز فاصلهی طبقاتی سخنرانی میکنی. هادی حالا کجاست؟ در روزنامه خواندم. ده سال. ده سال شب و روز در سلولی تاریک نشستن. چه میبیند؟ چه میاندیشد؟ مثل این است که قاضی دادگاهش من بوده باشم. مثل این است که حکم زندانش را من صادر کرده باشم. شب طلاق به ابوالفضل گفتم. شبی که ایران مصمم شد از من طلاق بگیرد بالاخره فهمیدم. گفتم. به ابوالفضل که مرا خاموش مینگریست گفتم. گفتم مساله حالا جدی شده است. مساله حالا از حد فکر گاه و بیگاه گذشته است و شب و روزم را به کابوسی مدام تبدیل کرده است. نمیتوانم از دست این کابوس خلاص بشوم. نمیتوانم به زنم و بچههایم برسم. تو مرا میشناسی. تو سالهاست مرا میشناسی. از وقتی که در دبیرستان شاگرد دبیرستان بودهام تا حالا که استاد دانشگاهم. تو سیر زندگی مرا دیدهای. سالها پیش یک دوستی داشتم که یک شب، به گمانم شب قبل از مرگ پدرم، با من بحث مفصلی کرد. تصادفا پس از این که دو سال ندیده بودمش مرا، مثل اینکه جلوی سینما دیانا در خیابان شاهرضا دید. از دگرگونیاش حسابی جا خورده بودم. بعد فهمیدم. وقتی که تا دمیدن سپیده کوشید برایم توضیح بدهد... دوستم هادی یادش به خیر نکتهای را مطرح کرد که درستی آن را گذران زندگیام به من ثابت کرد. میگفت نمیشود. نمیشود که میان نظر وعمل تفاوت باشد. میگفت که چگونگی اندیشیدن و ماهیت نظر ما ارتباط مستقیم با ماهیت عمل اجتماعیمان دارد. اگر آدم هر نوع تناقضی را در زندگیاش بپذیرد، تناقض میان نظر و عملش را نمیتواند هضم کند. مگر آن که اساسا در پی اندیشیدن و کار فکری نباشد. راستش در آن وقت حرفهای هادی را نفهمیدم. یا آن را چندان جدی نگرفتم و حتی نفهمیدم که چرا او کتابهایش را به من بخشید. اما حالا میفهمم. حالا که کابوسهایم عذابم میدهد. شدهام موجودی دوزیستی. یک وجه زیستیام مرد چهل سالهای است که خوب میخورد و خوب میپوشد و خوب حرف میزند. استاد دانشگاه است و شاگردانش به او احترام میگذارند. وجه زیستی دیگرم وحشتناک است. موجودی مالیخولیایی است که دمی آرام و قرار ندارد. باورت نمیشود. ولی مثل حمله به سراغم میآید. زنی از درون خوابم زاییده میشود که هست و نیست. هست زیرا با او حرف میزنم. نیست زیرا جایی در تاریکی پنهان است. همراه با حضور او اتاقی تاریک و روشن پدید میآید. اطاق نه. سالن. میز مستطیلی درازی سراسر سالن را پر کرده است. و فقط دو صندلی در دو طرف میز قرار دارد. در یکسو، بر یکی از صندلیها مردی آراسته نشسته است. مردی آراسته. بر صندلی دیگر من نشستهام رنگباخته. مردی آراسته روبروی من رنگباخته نشسته است. مردی که از من بازجویی میکند. مرا بازخواست میکند. فیالواقع مرا محاکمه میکند. اصل واقعه یادم هست. اگر خاطرت باشد برایت هم تعریف کردم. گفتم که بازجویی بود. بازجویی سادهای که بهخیر گذشت. اما درد همینجاست. ابوالفضل.** درد همینجاست. مردی که روبروی من نشسته است هم خود من است. هر بار، هر شب میبینمش، میشناسمش. مرد آراستهای که در صندلی روبروی من نشسته است خود من است. میفهمی؟ خود من است که روبروی من رنگباخته نشسته است. خود من. درد همینجاست. حالا بعد از پانزده سال میفهمم که همان روز، همان روز بازجویی کلکم کندهشد. باختم. وحدت وجودی و زیستی خودم را باختم. دوگانه شدم. میفهمی ابوالفضل؟ دوگانه شدم. در کالبد استاد دانشگاه مردی زندگی میکند که میترسد. شب و روز میترسد. در هر حال میترسد...
فقط هنرمند است که انتزاعی نمیاندیشد... میدانم که بزرگترین هنرها، زیستن هنرمندانه است. چه کنم؟ من هدایت اسماعیلی کوچکترین فرزند سارا و ابراهیم هنرمندانه نزیستهام. از بازی کناره گرفتم. روزی از بازی کناره گرفتم که از بازجویی بازگشتم. شاید همان روز به درون برج عاج گریختهام. نه. برج عاج استعارهی نارسایی است. من هدایت اسماعیلی، کوچکترین فرزند سارا و ابراهیم از بازی گریختم و به درون یخچال پانهادم. وارد یخچال شدم. توی یخچال نشستهام. در یخچال هوا پاک و سرد است. درون یخچال آدم هر چه آموخته است، هر آنچه دیده و شنیده است، و همهی ایام زندگیاش، خاصه کودکیاش را حفظ میکند. مثل کرمی درون پیله. و چون دیگر نه چیزی میبیند و نه چیزی میشنود، و نه چیزی میآموزد، از خودش از گذشتهاش، و از گذشتهی دیگران تغذیه میکند. گذشتهاش را نشخوار میکند. نکته همین است: در یخچال نشستهام و خیالخواری میکنم. در یخچال نشستهام و خودخواری میکنم. از کابوسهایم تغذیه میکنم. آرزوها و جاهطلبیهایم را نشخوار میکنم. از امیال و خیالات جوانیام تغذیه میکنم. رویاهایم را نشخوار میکنم و بی خبرم. از آنچه در بیرون یخچال میگذرد بی خبرم... و در یخچال وحشت همیشه با من است. مثل خدا که همیشه با من است. باورم نمیشود که میشود نترسید. همانطور که باورم نمیشود که میشود خدایی نباشد. حتی تصورش برایم مشکل است. لاکپشت بدون لاک تاب هوا را هم ندارد. و ترس من لاک من است... .» ***
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* همان داستان همیشگی خیر وشر. میتواند الهام گرفته باشد از کتاب:
"The Strange Case of Dr. Jekyll and Mr. Hyde"
written by: Robert Lois Stevenson
در این مورد اصراری ندارم ولی از شانس، نامهای "هادی" و "هاید" کاملا به هم شبیهاند.
** زیاد مهم نیست ولی از متن چنین بر میآید که این "ابوالفضل" همان "ابوالحسن نجفی" خودمان است.
*** در قسمتهایی که نقل قول است، نشانهگذاریها ابدا تغییری نیافته، تنها برای راحتی خواندن، بعضی واژهها را به صورت جدا نوشتم.

0 Comment:
ارسال يک نظر