ه‍.ش. ۱۳۸۶ مهر ۱۲, پنجشنبه

بازمانده‌های غریبی آشنا

بازمانده‌های غریبی آشنا/ بهرام صادقی
تدوین و تنظیم: محمد رضا اصلانی
نشر: انتشارات نیلوفر، چاپ اول 1384
جلد سخت، قطع رقعی
765 صفحه، 7500 تومان
"اصلانی" در مقدمه‌ی کتاب آورده است:
«بهرام صادقی تصمیم داشت تا نوشته‌های مربوط به دوران سربازی خود را در کتابی با نام «یادداشت‌های یک غریب آشنا» به چاپ برساند. از آن‌جایی که در این مجموعه، بخش‌هایی مربوط به مصاحبه، نامه، خط‌خطی و عکس وجود دارند، نام بازمانده‌های غریبی آشنا را برای این کتاب برگزیدم.»

این درحالی‌ست که عنوان روی جلد کتاب دقیقا این است:
بهرام صادقی
بازمانده‌های غریبی آشنا
من هر چی فکر کردم، نفهمیدم این عنوان چه معنایی دارد. یعنی بهرام صادقی بازمانده‌های غریبی آشناست؟ بگذریم. نباید مته به خشخاش گذاشت.
زندگی‌نامه:
در بخش اول این کتاب که به زندگی‌نامه‌ی بهرام صادقی اختصاص دارد، نگارنده با روایتی داستان‌مانند، خلاصه‌ای از زندگی صادقی را آورده و در لابه‌لای این روایت، نظرات چندتن نزدیکان صادقی و هم‌چنین تعدادی از شاعران و نویسندگان مطرح معاصر (اکبر افسری، محمد حقوقی، بهمن مدرک و ضیاء موحد) درباره‌ی شخصیت صادقی گنجانده شده. نقل قول‌هایی از «یادداشت‌های صادقی» به جذابیت این روایت افزوده است.
 این بخش از کتاب، خواندنی‌ست. بهرام در دوره‌ی دبیرستان، در هجده سالگی نوشته:
«ساعت یک و ربع است، الان از صرف یخنی لوبیا فارغ شده‌ام، در تظاهرات پنجشنبه‌ی گذشته طهران 4 نفر کشته شده‌اند. این‌جا {اصفهان} هم دبیرستان‌ها متشنج بود و در دبیرستان سعدی شعار داده و عکس مصدق را برافراشته‌اند. در دبیرستان ما هم هو و صدا برقرار بود. و قریب ده دوازده نفر را هم گرفته‌اند... (24/ 8 / 1333)
رادیو خبر ورود نیکسون را می‌گوید و {...} حال نوشتن را ندارم. ای تف بر نیکسون و میکسون و این‌ها...» 
این زندگی‌نامه‌ی نه چندان مفصل، دوران دانش‌آموزی صادقی در اصفهان و دانش‌جویی در دانش‌کده‌ی پزشکی دانش‌گاه تهران تا نویسندگی صادقی را شامل می‌شود. نگارنده در فصلی با عنوان «مردانی که در غبار گم‌شدند» نکته‌ی تازه‌ای مطرح کرده که تا حدی به توصیف وضعیت روحی صادقی کمک می‌کند. این فصل، روایت محمدرضا اصلانی از رواج خودکشی در بین نویسندگان هم‌عصر صادقی است. اصلانی با نقل قول‌هایی از مطبوعات آن دوره و نقل سرگذشت چند تن از شاعران و نویسندگانی که بر اثر اعتیاد به مواد مخدر جوان‌مرگ شده یا دست به خودکشی زده‌اند، سعی در توضیح فضای حاکم بر ذهن صادقی را دارد. چنگیز مشیری، بهروز فربود، مسعود شاد بهر، دکتر هوتن و یکی از نزدیک‌ترین دوستان صادقی، منوچهر فاتحی از جمله‌ی این افرادند. همه‌ی این اشخاص نویسنده یا شاعر بودند. تعدادی‌شان همانند صادقی معتاد به هروئین.
«مسعود شادبهر شاعری جوان و از اهالی شیراز بود. بهرام صادقی او را می‌شناخت. شادبهر در آبادان به لطف دوستی با حسن پستا به جمع نویسندگان جوان پیوست. بعد به تهران آمد و به دلیل تسلطی که بر زبان انگلیسی داشت مدتی در شرکت خزر متعلق به مستوفی‌الممالک استخدام شد. اواخر که وضع مالی‌اش بد شده بود با تیغ تریاک را می‌تراشید و می‌خورد و بعد هم رویش یک لیوان شراب می‌نوشید. به همین خاطر دوستان «مسعود خراط» صدایش می‌کردند. ایام عید سال 42 حین خدمت سربازی به سراغ حسن پستا رفت. لباس‌های سربازی را عوض کرد و به کرمانشاه خانه خواهرش رفت و در همان‌جا خودکشی کرد. مسعودشادبهر چند لحظه قبل از خودکشی کنار یک تکه روزنامه نوشت:
«من هرچه کردم مثل آدم زندگی کنم نشد.»
در بخش‌هایی از همین زندگی‌نامه، نظر ضیاء موحد و صفدر تقی‌زاده را درباره‌ی داستان‌های صادقی می‌خوانیم. این بخش به شکل مصاحبه است. بعد هم نظر حقوقی و موحد درباره‌ی شعرهای صادقی آمده است.
صادقی در حدود سی‌سالگی به سربازی رفته و این زمانی‌ست که نویسنده، همه‌ی آثار برجسته‌ی خود را نوشته است. این روایت تا مرگ صادقی در 1363 ادامه دارد.
***
در بخش دوم کتاب، تعدادی داستان‌های تجدید چاپ نشده یا نیمه‌کاره نویسنده چاپ شده است. این داستان‌ها عبارتند از:
اقدام میهن پرستانه/ چاپ دوم/ شب به تدریج/ 49-50 (ویرایش شده‌ی «چاپ دوم» است)/ آدرس: شهر «ت» خیابان انشاد، خانه‌ی شماره‌ی 555/ وعده‌ی دیدار با جوجو جتسو/ جاده رنگ‌باخته (نمایش‌نامه)/ سفر به آب‌ها
و هم‌چنین نُـه مورد دیگر که در رده‌ی «داستان‌های ناقص» جای گرفته‌اند.
با خواندن این داستان‌ها، مخاطب هرچه بیش‌تر پی می‌برد که بهرام صادقی تمام‌شده‌بود. شاید او علاقه‌مند بوده در رئالیسم یا سوررئالیسم باز هم تجربه کند. چنین تمایلی در این متن‌ها مشاهده می‌شود، اما ابدا موفق نیست. گویا اعتیاد ریشه‌ی همت و خلاقیت نویسنده را سوزانده است. این است‌که هرگاه هم خواسته تکانی به خود بدهد، بیش‌تر حرکتی از روی ناامیدی بوده. 
اما نکته‌ی دیگر در مورد این نوشته‌ها گرایش نویسنده به طنز صریح و خالی از هنر و متفاوت با دیگر آثارش است. صادقی در یکی از مصاحبه‌هایش گفته:
 «وقتی من آگاه شدم که دارم داستان‌های کوتاه طنزآمیز می‌نویسم بنابراین اسیر این آگاهی خودم می‌شوم، دنبال مقررات و قوانینش می‌گردم، سعی می‌کنم دیگر پایم را از راهی که درآن قدم‌گذاشته‌ام این‌طرف وآن‌طرف نگذارم، درست است، این موضوع تکنیک کار مرا قوی‌تر می‌کند، به داستان‌هایم ساختمان واقعی و لازم را می‌دهد اما این خطر را هم دارد که آن‌را از موهبت احساس و الهام دور و خالی کند (ص538)
این دقیقا دامی‌ست که بهرام صادقی در آن افتاده. در نوشته‌های آخرش، طنز دیگر کاملا حالت ژورنالیستی گرفته و عمیق نیست.  انتقادی‌ست کلیشه‌ای، مشابه طنزهای روزنامه‌ای یا مشابه داستان‌های "عزیز نسین". در نوشته‌های عالی بهرام صادقی، همانند داستان «سنگر و قمقمه‌های خالی» طنز این‌گونه سطحی نیست و حالت شعار ندارد. استفاده از زبان و طنز ژورنالیتسی وسیله‌ای است برای توصیف ذهن ابتدایی و سرشار از کلیشه‌ی شخص. در «سنگر و...»، قطعاتی عینا مشابه متن‌ روزنامه‌ها یا مجلات مبتذل آورده شده، برای فاش ساختن درون خالی شخصیت‌ها. این نوع طنز به یک انتقاد ساده‌ی اجتماعی ختم نمی‌شود. صادقی در پس این انتقادها راه حلی ارائه نمی‌دهد، چرا که راه حلی نمی‌شناسد. یک نیهیلیسم تمام‌عیار در پشت این طنز نهفته است که حتی منتقد و طنز را به تمسخر می‌گیرد. این طنز اساسا زندگی و انسان معاصر را هدف گرفته؛ چه روشن‌فکر و چه غیر روشن‌فکرش را. به همین دلیل می‌توانیم این نیهیلیسم را مشابه دیدگاه کافکا در داستان‌هایش و ــ شاید ــ به همان اندازه مهم بدانیم.
مضمون داستان «چاپ دوم» مدگرایی بورژواها حتی در عرصه‌ی کتاب و مطالعه است. خانواده‌ای که برای پرکردن کتاب‌خانه‌شان کتاب می‌خرند و انتخاب‌شان بر اساس رنگ جلد کتاب است. همین. هیچ چیز اضافه‌ای ندارد. «ورود» درباره‌ی کشف حجاب است.   
و اما سفر به آب‌ها که به نوعی اعتراف‌نامه شبیه است. در این نوشته که حالت داستانی هم ندارد، و در آن، راوی اول شخص به توصیف ناتوانی‌های خود می‌پردازد، عمق ناتوانی نویسنده احساس می‌شود. این نوشته متعلق به سال 1345 است:
«از حرف‌های گنده‌ای که روزی می‌زدم بگذریم حتی آن حرف‌ها هم مال خیلی وقت پیش بود که می‌گفتم در تمام دنیا کسی به تنهایی و بی‌کسی و دردمندی من نیست از کجا برایم این یقین حاصل شده بود؟»
***
بخش سوم به شعرهای نویسنده اختصاص دارد. بهرام صادقی در شعرهای اولیه‌اش زبان و بیانی کاملا مشابه نیما و با وزن و قافیه‌های اجباری و ناخوشایند دارد و می‌توان گفت مقلد نیماست. اما در شعرهای آخرش که مربوط به سال‌های 1340 به بعد است، زبان و وزن‌هایی خوشایندتر پیدا کرده است.  
***
در بخش چهارم و نامه‌های بهرام صادقی، بیش‌تر نامه‌هایی را می‌خوانیم که دیگران به صادقی نوشته‌اند. شاید علت مطلب آن است که بهرام نامه‌ی دوستان را نگه داشته و دوستان این کار را نکرده‌اند.  
***
بخش پنجم، مصاحبه‌های صادقی‌ست. در این بخش این مصاحبه‌ها آمده است:
ــ مصاحبه مفصل و خواندنی بهرام صادقی با هفته‌نامه فردوسی (آذر 45) که در هفت بخش چاپ شده. 
ــ گفت وگو با روزنامه‌ی آیندگان (در سه بخش در 1349)
ــ مصاحبه‌ی بهرام صادقی با هفته‌نامه رستاخیز جوانان ( دو بخش؛ سال 2535)
ــ گفت و گو با ماه‌نامه‌ی بنیاد. تیر و مرداد 1357
در گفت و گو با علی اصغر ضرابی در هفته‌نامه‌ی فردوسی، صادقی به دام اظهار نظر درباره‌ی دیگران افتاده و راجع به همه‌چیز و همه‌کس حرف می‌زند. هم‌چنین ما اطلاعات جالب نویسنده را درباره‌ی داستان‌نویسی معاصر ایران داریم. صادقی چنان توصیف طنزی از وضعیت نویسندگی در ایران و محمد علی جمالزاده و... کرده که بی‌نظیر است. درباره‌ی آن‌چه در داستان باید گفته‌شود، انواع طنز در داستان، طنز نویسان و... هم مطالبی گفته‌شده.
***
بخش ششم، یادداشت‌ها یا خاطرات نویسنده است. این یادداشت‌ها را می‌توان به دو بخش تقسیم‌کرد. بخش‌های مربوط به دوره‌ی دانش‌آموزی صادقی‌ (1332) که اکثرا تکراری است و چندان چیزی در خود ندارد.
 اما بخش دوم که متعلق به صادقی نویسنده ــ از 1335 به بعد ــ است ارزش زیادی دارد. در این یادداشت‌ها می‌توانیم با درون نویسنده‌ی سنگر و قمقمه‌های خالی بیش‌تر آشنا شویم. ارتباط او با نویسندگان معاصر و اعتیاد و خاطرات سربازی و ... موضوع این یادداشت‌هاست.
 در کنار این خاطرات، بخش‌هایی تحت عنوان «آیینه‌ی افکار و علوم» آمده که یادداشت‌های پراکنده‌ای از صادقی درباره‌ی ادبیات و... است. در این بخش، نوشته‌ای از صادقی درباره‌ی «داستان‌های پلیسی» با مضمون اجتماعی وجود دارد که خواندنی‌ست.
و در پایان کتاب هم خط‌خطی‌های نویسنده را رویت می‌کنیم! به علاوه‌ی چند تصویر از او.
 
                                                                                                           پنج‌شنبه 12/ 7 / 1386

۱ نظر:

یک کتاب خوان گفت...

آقای حمیدی عزیز ممنون از مطالب خوبی که تا به امروز نوشته اید و گلایه از کم نویسی تان. من در این چند ماه تنها چند سایت و وبلاگ قابل خواندن دیده و دنبال می کنم و هر بار که آن می شوم امید دارم که آنها آپ کرده باشند ولی متاسفانه این امید کمتر محقق می شود. که از قضا در این اواخر یکی از وبلاگهای مورد علاقه ام کپوکره است. کاش بیشتر بنویسید. امیدوارم شاد و سرزنده باشید ما را از نوشته های خوب خود محروم نکنید