ه‍.ش. ۱۳۸۶ شهریور ۱۹, دوشنبه

Buddenbrooks

بودنبروک‌ها
(زوال یک خاندان)
نویسنده: توماس ماس (1875-1955) Mann, Thomas
مترجم: علی اصغر حداد
انتشارات: نشر ماهی، چاپ اول زمستان1383
قطع رقعی، جلد سخت، 782 صفحه
قیمت: 7800 تومان
در مقدمه‌ی مترجم بر رمان آمده که: « توماس مان خود، این اثر را تنها رمان ناتورالیستی در خور توجهی می‌داند که به زبان آلمانی نوشته شده است و محتوای آن را روان‌شناسی‌ می‌داند. روان‌شناسی زندگی‌ای که توش و توان خود را از دست داده است. توماس مان در سال 1929 به پاس نگارش این رمان، جایزه‌ی ادبی نوبل را دریافت کرد.»

حتی اگر نویسنده با دیدگاهی ناتورالیستی این رمان را نگاشته باشد، خوش‌بختانه باید گفت اثرش با آن‌چه در آن دوران ناتورالیستی خوانده می‌شد، تا حد زیادی متفاوت است. این که می‌گویم «خوش‌بختانه» بی دلیل نیست. اگر ناتورالیسم آن بوده که "امیل زولا" تعریف کرده، و اگر آثار ناتورالیستی، می‌باید مثل کارهای زولا می‌شدند، پس چه بهتر که رمان‌نویسان از ناتورالیسم فاصله گرفتند. ابتدا این چند سطر درباره‌ی ناتورالیسم را داشته باشیم:
«ظاهرا نام‌گذاری "مکتب ناتورالیست" روز 16 آوریل 1877 در رستوران «تراپ» بر سر میز شامی که گوستاو فلوبر، ادموند دو گنکور، امیل زولا و گروه آینده‌ی "مدان" گرد آمده بودند صورت گرفت و این عنوان که از زبان علم و فلسفه و نقد هنر گرفته شده‌بود وارد ادبیات شد.» (ص393)*
«اکنون علم وارد قلمرو ما می‌شود. ما رمان‌نویسان در این مرحله از کارمان تشریح‌کنندگان وضع فردی و اجتماعی بشریم. همان‌طور که فیزیولوژی‌دان دنباله‌ی کار فیزیک‌دان و شیمی‌دان را گرفته است، ما هم با مشاهدات و تجارب‌مان کار فیزیولوژی‌دان را دنبال می‌کنیم... خلاصه همان‌طور که شیمی‌دان یا فیزیک‌دان اجسام زنده را مورد آزمایش قرار می‌دهد، ما هم باید روی صفات و مشخصات و هوس‌ها و تهورات و رفتار و عادات افراد اجتماعات بشری کار کنیم.» (ص407)
«در سال 1890 وقتی هیپولیت تن H.Tain فیلسوف و نظریه‌پرداز ادبی که تکیه به علوم و فلسفه‌ی تحققی ((Positivisme دارد، به پل بورژه که رمان «مرید» را منتشر ساخته می‌گوید: «عمر نسل من تمام شده است»، در واقع از نسلی سخن می‌گوید که دنیا و ادبیات را از نظرگاه علمی می‌نگریست.» (ص513)
سستی نظریات زولا درباره‌ی رمان، به شکلی آشکار در آثار خودش نمود پیدا کرده. در آثار زولا خشکی و عدم جذابیتی هست که محصول همان دیدگاه خشک و علمی‌ست. اصولا هرگاه نویسندگان و یا شاعران، خود را در چارچوبی خاص محدود می‌کنند، نتیجه‌اش قربانی شدن ادبیات است. شاید خدمت مهمی که ناتورالیست‌ها به رمان کردند، صدور مجوز ورود بعضی موضوعات و زشتی‌ها به داخل رمان بود.
توماس مان علی‌رغم گفته‌اش، در این اثر بیش‌تر به سمبولیسم گرایش دارد. او با سمبولیسمی آشکار سعی در توصیف زوال یک سبکْ زندگی را دارد. توصیف‌ها و یا فضاهای ناتورالیستی اثر چندان قابل اعتنا نیست. توصیف مکرر مرگ‌هایی که در خانواده‌ی بودنبروک اتفاق می‌افتد، طرز مردن عجیب و ناخوش‌آیند شخصیت‌ها (توصیف جان کندن مادام بودنبروک و نظاره‌ی اشخاص، زمین خوردن کنسول در خیابان برفی و بعدش مرگ، مرگ یوهان کوچک بر اثر حصبه، توصیف انقلاب ناگهانی آب و هوا به هنگام مرگ بودنبروک بزرگ)، فضای سرد و تیره و بارانی در بسیاری از فصل‌های کتاب، توصیف اندوه‌ناک یکی از روزهای مدرسه‌ی یوهان کوچک در پایان کتاب، توصیف‌های مکرر کریستیان از وضعیت بیماری‌اش که به دفعات آن را در طول داستان تکرار می‌کند و مواردی دیگر، رگه‌های ناتورالیستی اثر را تشکیل می‌دهند.
اما چرا می‌گویم که اثر ناتورالیستی نیست؟ به دلیل این‌که مواردی که نام‌برده شد، بخش‌هایی کوچک از این رمان بلند است. و هم‌ این‌که نویسنده خوش‌بختانه با ترفندهایی، از توصیف مصنوعی یا اجباری فضاهای تیره و تار فاصله گرفته. برای مثال در مرگ بودنبروک بزرگ، یک‌دفعه آسمان تیره وتار می‌شود و نفس خواننده و بودنبروک با هم بند می‌آید (256). فقط در طول چند صفحه. قبل‌اش زندگی روال عادی و خوش‌آیند خود را دارد و نویسنده در بند مقدمه‌چینی طولانی بری این مرگ نیست، حجم زیادی را صرف آفرینش فضای ناتورالیستی نکرده. یا در مورد کریستیان؛ او یکی از شخصیت‌های خنده‌دار رمان است و خنده‌هایی که در طول داستان تولید می‌کند، خیلی بیش‌تر از توصیف بیماری‌اش است. تازه این بیماری برای او و برای مخاطب تبدیل به سوژه‌ای خنده‌دار شده که کریستیان هرجا می‌رسد مثل داستان نویس‌ها شروع به توصیف دقیق‌اش می‌کند و دادِ همه را در می‌آورد. بیش‌تر از این درباره‌ی ناتورالیسم چیزی نمی‌گویم.
نویسنده این رمان را در بیست‌وشش ساله‌گی نوشته. رمان در بینابین رمان کلاسیک و مدرن قرار دارد. بعد از تولستوی و داستایوسکی و قبل از کافکا. دوره‌ی بلاتکلیفی. نویسنده به سبک کلاسیک‌ها خود را موظف می‌بیند همه چیز را توضیح دهد، با این حال قدرت و استعداد خود را نیز در این رمان نشان داده. اثر دارای ویژگی‌های کلاسیک است، ولی نویسنده سعی خود را کرده که کم‌تر اشکالات گذشته را تکرار کند.
روایت خطی است. نویسنده از روایت موازی چند موضوع باهم پرهیز کرده. روایت هم‌زمان چند جریان با هم، شگردی‌ست که کلاسیک‌ها از آن بهره می‌بردند تا هم از عنصر تعلیق استفاده کنند، هم داستان را گسترش دهند. برای مثال داستایوسکی حادثه‌ای خلق می‌کند، آن‌را نصفه نیمه رها می‌کند و به سراغ حادثه‌ی بعدی می‌رود، بعد سومی و بعد بازگشت به هر یک از این حوادث. این‌طوری تعلیق و هیجان زیادی در داستان تولید می‌شود، اما اشکال این است که نویسنده کاملا به صورت مصنوعی و غیر داستانی به حوادث قبلی برمی‌گردد. فلش‌بک و فلش‌فوروارد به سبک نویسندگان مدرن هنوز خلق نشده. "مان" سعی خود را کرده که از این برگشت‌های بسیار ناخوش‌آیند خود داری کند. او وقتی شروع به تعریف موردی می‌کند، آن‌را به آخر می‌رساند. والبته همان‌طور که در پس‌گفتار کتاب و به قلم "والتر ینس" آمده: «او وارث و ادامه‌دهنده‌ی "فلوبر" است» و فلوبر شاید اولین کسی است که تا حدی از پس این اشکال در روایت برآمده.
ما در این رمان با سوژه‌ی جدیدی مواجه نیستیم. رمان توصیف زوال این نوع زندگی است که بارها در آثار کلاسیک آمده: «بر صندلی‌های سنگین با پشتی‌های بلند نشسته بودند، با کارد و چنگال نقرهای و سنگین، غذاهای لذیذ و سنگین می‌خوردند، شراب گوارا و سنگین می‌نوشیدند و در هر زمینه دیدگاه‌های خود را در میان می‌آوردند.» (ص34)
زوال یک خاندان، مورد جدیدی نیست. «آنا کارنینا»، «برادران کارامازوف»، «آرزوهای بربادرفته» و موارد متعدد را می‌توان «روایتِ زوال» نامید. تازه به همین دلیل من، یک سال بود چندان تمایلی به خواند این اثر نداشتم. عنوان تکراری‌ست، اما اثر این‌گونه نیست. قلم توانای "مان" مخاطب را مجاب می‌کند. با این که رمان کمی بیش از اندازه طولانی شده، ولی خسته کننده نیست. ما با علاقه‌ی تمام سرنوشت هر کدام از اشخاص را دنبال می‌کنیم.
شخصیت‌پردازی واقعا قابل ستایشی در اثر وجود دارد. موردی را که به صورت ویژه باید ازش نام ببرم، شخصیت «هانو کوچولو» است. نویسنده چنان ذوق و ظرافتی در توصیف رفتار و گفتار و ظاهر و باطن این موجود دارد که به راستی بی‌نظیر است. آن روزی که یوهان دوست ندارد مدرسه برود، بسیار عالی توصیف شده (عین روزهای نفرت‌انگیز مدرسه‌رفتن‌های خودمان) و رفتارش در مدرسه و احساسات‌اش. این‌ها رگه‌هایی در این رمان‌اند که خبر از تولد نویسنده‌ای متفاوت با قلمی توانا می‌دهند. هم‌چنین است، شخصیت "تونی"، "کنسول"،"کریستیان".
تنها ضعف اثر که در ذهن‌ام مانده، شیوه‌ی نویسنده در ایجاد تغییر و تبدیل در "فضا" یا "شخصیت‌ها"ی رمان است. از آن جمله است، آغاز نابودی و مرگ کنسول بودنبروک پدر یوهان کوچولو. نویسنده تا اواخر رمان صحبت از آراستگی و زیبایی زیاده از حد ظاهر کنسول می‌کند. در این بین جملاتی مشکوک هم درباره‌ی ضعف پنهان او وجود دارد و این تکنیک درست و قابل قبولی‌ست. اما نویسنده وقتی می‌خواهد مقدمات ضعف ذهنی و شک کنسول به زنش را ترتیب دهد، یک‌دفعه و بدون مقدمه در توصیف همان کنسول خوش‌تیپ، صحبت از «مردی پا به سن گذاشته و کمابیش چاق» می‌کند(652). این گونه تغییر طبیعی ولی تقریبا به دور از منطق، چند بار در طول رمان اتفاق می‌افتد. البته برای نویسنده‌ای بیست وشش ساله با یک رمان هشت‌صد صفحه‌ای اصلا چیز قابل توجهی نیست!
ترجمه‌ی اثر خوش‌آیند و قابل قبول است. در این‌باره چیزدیگری نمی‌گویم تا مترجم به عهد خود وفا کند و ترجمه‌های کافکایش هم چاپ شود، آن وقت بهتر می‌توان دراین‌باره چیزی گفت.
دوشنبه 19/ 6/ 1386
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* مکتب‌های ادبی، رضا سید حسینی، دوره‌ی دوجلدی، انتشارات نگاه1371
پس از تحریر:
با این که درست نیست به ناشر گران‌قدری چون ماهی ــ که یکی از بهترین‌هاست ــ برای اشکالات ناچیز خرده گرفت، با این حال چون تعداد غلط‌ها زیاد بود و به حساسیت این ناشر به بی نقص بودن چاپ آثار واقفم، اشکالات چاپی زیر را که به چشم من آمد به اطلاع می‌رسانم.
ــ ص 8 سطر11: «جایزه‌ای ادبی نوبل» صحیح نیست و جایزه‌ی درست است.
ــ ص56 سطر7: مهمور. ممهور (مُهرشده) صحیح است.
ــ ص 345 پایان بند دوم: لئاگرها رد . لئاگرهارد (بدون فاصله بین ها و رد) صحیح است.
ــ ص 253 سطر اول: کاسکه‌های. کالسکه‌های صحیح است.
ــ ص 362 در پاورقی: 1948 ذکر شده که 1848 صحیح است.
ــ ص 363 سطر چهار خط مانده به آخر: اصراف ‌کاری که اسراف‌کاری (هم فاصله، هم املای س) صحیح است.
ــ ص364 و 365: دلمشغول، بزرگ‌منش راستش من نفهمیدم به چه علت واژه‌ی اول سرهم و دومی جدا نوشته‌شده؟ (اولی هم باید جدا نوشته بشه.)
ــ ص364 یک سطر مانده به آخر: هزارگاه. هراز گاه صحیح است.
ــ ص 369 بند پایانی: پرجنب و جوش تر. جوش‌تر بدون فاصله صحیح است.
ــ چرا بیشتر سر هم و بزرگ‌تر جدا نوشته شده؟ موارد این‌طوری توی کتاب زیاده و باید اصل بر جدانویسی باشه.
ــ ص380 بند3: مویخ. که مونیخ صحیح است.
ــ ص381 سطر یکی مانده به آخر:1895 آمده که 1859 صحیح است.
ــ ص 392 بند پایانی: مضحکه شده بود. که فکر می‌کنم مضحک درست باشه.
ــ ص662 بند پایانی: «سرگرم خواندن کتابی شد که به یک نیم آگاهانه و به نیمی از روی تصادف به آن برخورده بود.» به یک نیم آگاهانه یعنی چی؟ شاید منظور نیمی آگاهانه و... بوده.
ــ ص759 سطر7: یدید پتاسیم.... فکر کنم یه دونه از ید ها اضافه باشه.
 

هیچ نظری موجود نیست: