دوشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۶

سَفر ِ شب

سَفَرِ شب
(The Night's Journey)
نویسنده: بهمن شعله‌ور
نشر: کتاب خوشه، 1345
قطع رقعی، 241 صفحه
«سفر شب» از آن رمان‌هایی است که مدت‌ها در پی خواندنش بودم. هر وقت به دست‌دوم فروشی‌های خیابان انقلاب سری می‌زدم، هوس خریدن این رمان و «شب هول»"هرمز شهدادی" به سرم می‌زد. منتها به دو علت همیشه از خرید منصرف می‌شدم: اول این که به علت ممنوعیت چاپ این دو اثر پس از انقلاب، فقط کپی این دو کتاب در دست‌رس بود و اکثر وقتا کپی‌ها کیفیت خیلی بدی دارند. دوم این که فروشنده یک دفعه برمی‌گردد کتاب کپی را می‌گوید هشت هزارتومان. خلاصه وقتی دیدم این داستان پایانی ندارد، ناچار هر دو تا کتاب رو  با چاپ بد خریدم ده هزار تومان. این را فقط برای عبرت گفتم.

در مصاحبه‌ای دوقسمتی‌ که در مهرماه 1385 در نشریه‌ی «روزگار» چاپ شده (و من توی سایت "رضا قاسمی" خوندم‌ش)، در چند نوبت، "بهمن شعله‌ور" درباره‌ی کتاب «سفر شب» مدعی استفاده از شگردهایی مشابه «اولیس» "جیمز جویس" شده. او حتی مواردی را هم که مشابه است مثال زده، مثلا «فصل آخر»، یا مونولوگ «زن آقای پولادین». برای مخاطب ایرانی که اولیس را نخوانده مطمئنا تعیین صحت و سقم این مساله غیر ممکن است. نویسنده در این رمان علاقه‌ی زیادی به راوی‌های گوناگون و روایت‌ پیچیده نشان داده، به همین دلیل من در این فرصت کوتاه، فارغ از گفته‌های نویسنده، بیش‌تر راجع به این دو مورد می‌نویسم.
رمان بی بروبرگرد، رمان جذابی‌ست. داستان زندگی یک جوان ایرانی به نام «هومر» که به نویسندگی و تئاتر علاقه‌مند است، دوستان‌اش، و توصیف وضعیت روانی او و خانواده‌اش، هرکدام بخشی از این رمان را به خود اختصاص داده است. مهم‌ترین اثر نزدیک به این رمان را ــ بیش‌تر به لحاظ موضوع و هم‌چنین تا حدی سبک ــ «سمفونی مردگان» نوشته‌ی «عباس معروفی» می‌دانم. جالب این که منتقدان معتقدند که نویسنده از فاکنر و امثالهم تقلید کرده. و نویسنده هم ارادت زیادی به فاکنر دارد. و درباره‌ی سمفونی مردگان هم چنین صحبتی عنوان می‌شود. این مقایسه‌ها اگر هم درست و دقیق نباشد، باز نشان از شباهت‌های قطعی دارد.
علی‌رغم علاقه‌ی نویسنده به تکنیک‌های متفاوت، و پیش‌رو بودن سبک‌اش در ادبیات پیش از انقلاب، بی‌تجربگی در کاربرد تکنیک‌ها، این رمان را با آشفتگی مواجه ساخته است. راویِ اولیه و بخش‌های قابل توجهی از داستان، «راوی دانای کل» است. این راوی به توصیف وضعیت یا ذهنیت هرکدام از شخصیت‌ها می‌پردازد. در این میان ابتکار شعله‌ور آن است که ایتدا راوی دانای کل اطلاعاتی از وضعیت یکی از شخصیت‌ها به ما می‌دهد، در صفحات بعدی، آن شخصیت، خود نقش راوی را به عهده می‌گیرد و همان حرف‌هایی دانای کل را تقریبا دوباره تکرار می‌کند. مثلا در صفحه‌ی 45و 48 از دید دانای کل محدود ــ به ذهن هومر ــ  مطالبی درباره‌ی پدر هومر گفته می‌شود. این مطالب تبدیل به مونولوگ می‌شوند. شگرد کار این است: هومر دراز کشیده بود با خودش گفت به چی فکر کنم. بعد راجع به پدر فکر کرد. پدرم این‌جوریه و اون‌جوریه. بعد در صفحه‌ی 73 راوی تبدیل به دانای کل می‌شود و به شرح مفصلی درباره‌ی زندگی و احوال پدر می‌پردازد: آقای پولادین چه‌طور بزرگ شد، چه تحصیلاتی کرد، چه‌قدر ملک و املاک داشت و...اطلاعات به همین صورت که گفتم در اختیار خواننده فرار گرفته و «داستانی» نشده. (مثال‌ها نقل قول نبود)
این قضیه عینا در مورد نامادری هومر ــ که نامادری سومش است ــ اتفاق می‌افتد، با این تفاوت که در فصلی که به نامادری اختصاص می‌یابد، او راوی اول شخص است. راوی دانای کل کاملا حذف می‌شود وهیچ حضوری ندارد. نویسنده چند بار این تکنیک را تکرار کرده. 
شاید "شعله‌ور" این تکنیک را به منظور چند صدایی کردن رمان به کار گرفته. شاید منظور، مقایسه‌ی ذهنیت هرکدام از شخصیت‌ها در مورد دیگری بوده. در هر صورت این تکنیکی است که در رمان‌های جدید مثل «سمفونی مردگان» هم به کار رفته، اما نه  به این شکل. از نظر من مهم‌ترین اشکالی که به این روش نویسنده وارد است، عدم ترکیب این صداهای مختلف در طول داستان، و خطی بودن زمان روایت است. انگار ما یک صحنه‌ی تئاتر داریم به این ترتیب:
 سر صحنه یک راوی داریم که زندگی هر کدام از شخصیت‌های نمایش را شرح می‌دهد و بعد این راوی پنهان می‌شود و آن شخصیت به صحنه پا می‌گذارد و به شرح باقی داستان می‌پردازد. بخش‌هایی از رمان عینا به همین شکل است. این مرا یاد یک حکایت قدیمی ژاپنی به نام «در بیشه» از یک نویسنده‌ی قرن نوزدهمی ژاپن به نام "ریونوسوکه آکوتاگاوا"  (Rionosuke Akutagava) می‌اندازد. در این حکایت، یک قتل اتفاق افتاده که توسط هفت شاهد یا راوی روایت می‌شود. هر یک از راویان، به نوبت، به ترتیب زمان معمولی، از دید و از زبان خود (اول شخص) قضیه را تعریف می‌کند. کاملا تئاتری.
در نمونه‌ی مدرن این نوع روایت، یعنی همان سمفونی مردگان، راوی ابتدای رمان «دانای کل» است. اما وقتی این راوی عوض می‌شود، قضیه همانند مثال بالا با مقدمه‌چینی تئاتری و به این سادگی نیست. راوی سوم شخص که دارد داستان را تعریف می‌کند یک‌دفعه به اول شخص تغییر می‌یابد (برای هر راوی از یه رنگ استفاده شده): در توصیف "اورهان"از دید سوم شخص گفته شده:
 «شب‌ها وقتی پا در آن خانه‌ی بزرگ و سرد می‌گذاشت همهمه‌ی دوردست سالیان، دیوار می‌شد و سکوت می‌کرد. کاج می‌شد و وسط حیات می‌ایستاد، در می‌شد و بسته می‌ماند. همهمه‌ی دور دست به شکل "یوسف" در می‌آمد که مثل یک تکه گوشت با چشم‌های وق زده خیره می‌ماند. اگر آیدین در خانه بند می‌شد کافی بود بگویم:  «سوجی کجایی؟» آدمی پوشیده در پالتو بلند، شال‌گردن و پاپاخ کهنه‌ی پدر، مثل یک گراز از آن سوراخ بیرون می‌خزید و حضور خود را بی‌کوچک‌ترین صدایی اعلام می‌کرد. گفت: «زنجیرم نکن اورهان.» گفتم: «اورهان نه. بگو آقا داداش.» و یکی خواباندم بیخ گوشش.» (ص16)
بگذریم از این که در این نوع رمان زمان خطی نیست و به همین سرعتی که راوی‌ها عوض می‌شوند، زمان هم تغییر می‌یابد. ما مرتب با پرش به زمان‌های مختلف مواجهیم.
تا این‌جا در سفر شب سه تا راوی داشتیم. در فصل پنجم راوی دوباره تبدیل به اول شخص می‌شود و از زبان هومر ادامه‌ی داستان را می‌خوانیم:
«گفتم پدر من نمی‌توانم روپوشی روی دستم بیندازم و از دروازه‌دولت تا دانشگاه پیاده راه بروم یا توی اتوبوس با کارت تحصیلی خودم را باد بزنم که همه‌ی تهران بدانند من دانشجوی طب هستم و آن کتاب‌های مزخرف را بخوانم که سی‌سال پیش از روی یک مشت کتاب فرنگی شکسته‌بسته ترجمه کرده‌اند و اسم تالیف روش گذاشته‌اند و از سرتاپاش آدم هیچی نمی‌فهمد و هر صفحه‌اش صدتا غلط املایی و انشایی‌ دارد و استادهایی که با آدم مثل حیوان رفتار می‌کنند و...»
بهترین قسمت‌های رمان همین بخش‌هایی است که از زبان اول شخص ــ هومرــ با زبانی تند و جملاتی طولانی و بدون نقطه، زمین و زمان زیر سوال می‌رود و نویسنده بی پروا از صدر تا ذیل محیط را به نقد می‌کشد.  در مصاحبه‌ای که صحبت‌اش را کردم، نویسنده می‌گوید به خاطر هراس از واکنش‌های حکومت شاه، پس از نگارش رمان به آمریکا می‌گریزد.
در فصل ششم و هفتم راوی دوباره دانای کل می‌شود، تا فصل هشت که یک شخصیت جدید وارد داستان می‌شود (کاملا مثل در بیشه) یک دفعه زبان و راوی هر دو تغییر می‌یابد:
«من می‌گم آدم لاتم که می‌شه باس یه لات خوب بشه. آدم باهاس به یه صراطی مستقیم باشه»، «من می‌گم اصغر حاج‌آقا  اگه حاج‌رجب باباش نبود اصغر حاج‌آقا نمی‌شد اما من اگه پسر بابامم نبودم باز اکبر‘شیراز می‌شدم.»
با این‌که قرار نیست درباره‌ی زبان اثر چیزی بگویم، با این حال، این "زبان" حرف ندارد. این تک‌گویی تا فصل نه ادامه دارد. فصل بعد هم یک شخصیت جدید دیگر داریم. دید سوم شخص و تعریف و توصیف کلاسیک از زندگی این شخصیت جدید. این فصل و فصل قبل تا پایان ماجرای "اکبرشیراز"را باید قسمت‌های هرز داستان نامید. تنها مستمسک نویسنده برای اختصاص 40 صفحه از رمان به داستان "اکبرشیراز" این است که "هومر" این وسط می‌خواهد داستان اکبر را بشنود و احتمالا بنویسد. البته این قرار است قسمتی از "موتیف شکست" در رمان باشد ولی واقعا چیز غریب و پرتی‌ست. چه ربطی دارد به زندگی روشن‌فکرها و نویسنده‌ها و هنر و تئاتر و این حرفا...  
فصل دوازده، روایت از آن روایت منظم و ساده که تا حالا صحبت‌اش را کردم، یک‌باره به روایتی آشفته و هذیان مانند از زبان اول شخص (هومر) تبدیل می‌شود. این قسمت را نویسنده به قول خودش، مشابه اولیس جویس دانسته. راستش بدک نیست. در این‌جا نویسنده از تداعی معانی، نقل قول‌های متعدد  از همه‌جا، صحنه‌ی تئاتر و متن تئاتری، بخش‌هایی از قابوس‌نامه، بخش‌هایی از کتاب مقدس و خلاصه از همه‌جور متنی استفاده کرده. در ادامه هم یک صحنه را این‌طور ادامه می‌دهد:
پرده به یک‌سو می‌رود
«کف‌زدن‌های ممتد حضار. تمام چشم‌ها به هواپیما دوخته شده. نورافکن‌های فرودگاه همه روی در هواپیما افتاده، و دورِ در هواپیما یک هاله‌ی نورانی به رنگ‌ قوس وقزح درست کرده. همه منتظر هستند. اما در باز نمی‌شه. تماشاچیان هم‌چنان کف می‌زنند. از بیرون صدای موزیک خفیفی به گوش می‌رسه. کنار باند فرودگاه یک عده جوان با لباس‌های پیشاهنگی و آرم جماعت کوکلاس کلان که به بازو بسته‌اند سرود می‌خوانند. میان‌شان «کلانتر اژدهای کبیر» فرقه و «جادوگر همایونی شوالیه‌های سفید کوکلس‌کلان» با علامت فلش مشخص شده‌اند. در این موقع در هواپیما باز می‌شود و منجی ما عیسی مسیح با صورت تکیده و ریش سیاه و چشم‌های گودرفته در یک سرداری بلند سیاه ظاهر می‌شود.»
***
سمفونی مردگان البته وام‌دار سفر ِشب  و بهمن شعله‌ور است و با در نظر گرفتن فاصله‌ی زمانی دو اثر، نباید از هر دو نویسنده انتظار واحدی داشت. تصورمی‌کنم تفاوت راوی و شیوه‌ی روایت «سفر شب» در مقایسه با «سمفونی مردگان»، تفاوت تک‌نوازی ِ طولانی و خسته‌کننده‌ی یک ساز، با هم‌نوازی یک ارکستر بزرگ سمفونیک است. در سفر شب، ملودی‌های مختلفی، یک به یک و به نوبت اجرا می‌شوند. آدم کم‌کم چرتش می‌گیرد. گیرم ساز(بخوانید راوی) هم عوض بشود، زیاد توفیری ندارد، چرا که اشکال در ترکیب کار است. در سمفونی مردگان سازها با هم نواخته می‌شوند و ملودی‌های متفاوت با هم در می‌آمیزند و آن‌چه حس می‌کنیم، شکوه یک سمفونی شاه‌کار است.
26 / 6 / 1386

هیچ نظری موجود نیست: