۱۳۸۶ شهریور ۱۰, شنبه

The life and opinions of Tristram Shandy Gentleman

زندگانی و عقاید آقای تریسترام شندی
نویسنده: لارنس استرن1767-1713 stern, laurence
مترجم: ابراهیم یونسی
انتشارات: نشر تجربه، چاپ اول: 1378
قطع پالتوئی، دو جلد 791 صفحه، 3200تومان
در سال 1759قسمت‌هایی از این رمان کلاسیک انگلیسی به چاپ رسید و بلافاصله نویسنده‌اش شهره‌ی آفاق شد. نویسنده‌ی ایرلندی این اثر، که کشیش بوده، پیش‌ترها هم چیزهایی نوشته بود؛ همانند: «تاریخ‌چه‌ی یک ساعت جیبی گرم و خوب». ولی «تریسترام شندی» چیز دیگری‌ست و سبک نویسنده در این اثر، برای آن دوره آن‌قدرغریب است که خدا می‌داند چه واکنش‌هایی برانگیخته است. نویسنده بارها در طول متن به واکنش‌های عصبی منتقدان به اثرش اشاره می‌کند. این رمان را با اندکی مسامحه می‌توان تالی انگلیسی «دون کیشوت» نامید. یا اگر سخت‌گیر باشیم می‌توان گفت «دون کیشوت» الهام بخش استرن در تصنیف این اثر بوده اما تفاوت دو اثر بسیار است. "ادوارد مورگان فورستر"ِ انگلیسی، در کتاب "جنبه‌های رمان" از تریسترام‌ شندی به عنوان شاه‌کار و بزرگ‌ترینِ فانتزی‌ها یاد کرده.*


این رمان روایتی طنزآمیز و فانتزی از زندگی «تریسترام» از ابتدای بسته شدن نطفه‌، وقایع پیش از تولد، تولد و سفر تریسترام به فرانسه و اروپا است. هم‌چنین بخش اعظم‌ رمان، روایت زندگی خانواده‌ی آقای شندی است. کتاب حاوی طعنه‌هایی مکرر و نیش‌دار به ارباب کلیسا است. نویسنده در این مورد هیچ کوتاهی نکرده و خوب از پس هم کیشان‌اش برآمده. او درباره‌ی هدف خود از نگارش کتاب گفته: «{کتاب} در گوشه‌ی پرت افتاده‌ای از مملکت و در خانه‌ای گالی‌پوش نگارش یافته است. جایی که من زندگی می‌کنم و مدام می‌کوشم با خنده و نشاط از ناتوانایی‌هایِ ناتندرستی و سایر مصایب زندگی جلو بگیرم. زیرا اعتقاد راسخ دارم که آدمی، هر بار که لبخند بر لب می‌آورد و ــ از این بیش‌تر ــ هر گاه که می‌خندد چیزی بر این بازمانده‌ی زندگی می‌افزاید...اگر بتوانم یا بپذیرم که برای لحظه‌ای ناراحتی را از شما دور کرده، خود را چون وزیر یک مملکت سعادت‌مندتر از هر کس... می‌دانم».
ما با رمانی متعلق به اوایل نیمه‌ی دوم قرن هجده، یعنی هشتاد- نود سال پیش از نگارش آثار برجسته‌ی رمان کلاسیک توسط "تولستوی"، "بالزاک" و "دیکنز" و ...روبه‌روییم . پس استرن همانند "سروانتس"، پیش‌کسوت و باز کننده‌ی راه است. تجربه‌ی چندانی پشت سر ندارد و اوست که باید تکنیک‌ها را خلق کند، الگو بیافریند و دشواری را به دوش بکشد. برای یک نوجو اشتباهات امری حتمی‌ست و در اثر استرن هم، ما با متنی خالی از اشکال روبرو نیستیم. اما نکته‌ی مهم در این اثر، جسارت زیاد نویسنده در شکستن قواعد نوشته‌های عامه‌پسند (داستان و رمان‌های) آن دوره و بنیان‌گذاری سبکی است که بعدها به وارثان‌اش هم‌چون "جویس" راه را می‌آموزد. «اولیس» را نخوانده‌ایم. جایی خوانده‌ام که تمام وقایع این رمان در هجده ساعت اتفاق می‌افتد. تمام جلد یکم تریسترام ‌شندی (در چهارصد و هفده صفحه) «تولد تریسترام» و حواشی‌اش است. این بدعتی‌ست.
کارهای کلاسیک اشکالات مشترکی دارند: توصیفات اضافه‌ی مکان‌ها و صحنه‌های داستان (مثلا وقتی یک شخصیت وارد خانه‌ای می‌شود، یک توصیف مفصل از ظاهر در ودیوار و اتاق‌ها و... می‌شود؛ بدون آن که این توصیفات در طرح داستان نقشی ایفا کنند). شخصیت‌ها در این گونه آثار زیاده از حد (و شاید به تساوی!) توصیف می‌شوند.  و شیوه‌ی روایت معمولا خطی است. وقتی چند جریان موازی در یکی از این داستان‌ها وجود دارد، نویسنده نمی‌توند این توازی را به صورت یک جریان زنده پیش ببرد (آن نوع روایتی که در رمان‌های امروزی‌ست و باعث می‌شود داستان هر چه بیش‌تر تداعی کننده‌ی یک جریان واقعی زندگی باشد). درروایت کلاسیک، نویسنده بدون هیچ تمهیدی یک دفعه روایت یک جریان را قطع می‌کند تا به روایت آن یکی بپردازد. این مورد یکی از برجسته‌ترین اشکالات آثار داستایوسکی‌ست. محدودیت نویسندگان کلاسیک به طرح (Plot) از نوع کلاسیک‌اش، پای‌بندی به گره گشایی و گره افکنی و توضیح سرنوشت همه‌ی شخصیت‌ها در پایان داستان، روابط علی و معلولی آشکار و... (چخوف یکی از اولین کسانی بود که در داستان کوتاه این قواعد را نادیده گرفت و داستان کوتاه مدرن پدید آورد.)
من در چند بند سعی می‌کنم توضیح بدم که تریسترام شندی چه‌طور با این که هم‌دوره‌ی این آثار است، قواعد آن‌ها را رعایت نمی‌کند و چه‌گونه سعی در فرار از این اشکالات دارد و در نهایت چه‌گونه پس از دویست و پنجاه سال، استرن است که توانسته از بین هم‌عصران‌اش خود را به عصر ما برساند.
(1) طنز: در این رمان طنز کارکردی فراتر از خنداندن دارد. فکر کنم مهم‌ترین تکنیکی که به نویسنده‌ی این رمان اجازه‌ی خلاقیت افزون‌تر را داده طنز داستان است. نویسنده برای فرار از قواعد کلاسیکی که صحبت‌اش شد، متوسل به طنز می‌شود. طنز حلال مشکلات نویسنده است: وقتی تکنیک توصیف اجباریِ شخصیت‌ها برما (نویسنده) مسلط است، و امری تکراری‌ست مضحکه‌اش می‌کنیم. تکنیک مورد تمسخر قرار می‌گیرد. این تبدیل به قسمتی از جذابیت رمان خواهد شد. شخصیت‌ها دست انداخته می‌شوند، نویسنده سر به سر منتقدان و خوانندگان می‌گذارد و بعضی وقت‌ها مخاطب را سرکار می‌گذارد. این ویژگی‌های اثر، کاملا امروزی هستند. بعضی سطرها و صفحه‌ها خالی گذاشته شده، نوشتن بعضی جاها به خواننده‌ی اثر واگذار شده، و در یک صفحه‌ی سفید، نویسنده از ما می‌خواهد تصویر معشوق‌مان را بکشیم تا به منظوراش پی ببریم. در حقیقت دارد به سبک امروزی‌ها خواننده را در اثر دخالت می‌دهد. هر کدام از جنبه‌های سازنده‌ی رمان به همین ترتیب هجو می‌شود. ما رمانی در هجو قواعد کلاسیک داستان‌گویی در دست داریم. 
(2) روای: در بسیاری از کلاسیک‌ها نویسنده به صورت مزاحمی در داستان حضور دارد. او درباره‌ی همه چیز حرف می‌زند و علامه و «دانای کل» است. دانای کل راوی غالب آثار کلاسیک است. بزرگان می‌گویند: «حذف نویسنده دست‌اورد همه‌ی مدرنیست‌هاست».** جالب این‌جاست که در رمان‌های امروزی‌تر و جدیدتر(پست مدرن؟) نویسنده دوباره به درون رمان راه یافته، منتها با شگردهایی داستانی و نه به عنوان یک فضول بی خاصیت با اظهارنظرهای خسته کننده و بی جا. نمونه‌اش رمان «جاودانگی» "میلان کوندرا".  
استرن به عنوان یک نویسنده‌ی کلاسیک، چه‌گونه می‌توانسته از این اظهارات بی‌جا بپرهیزد؟ یک راه‌اش این بوده که داستان زندگی خودش را بنویسد و به عنوان اول شخص جریان را تعریف کند. ولی راوی اول شخص مرتفع کننده‌ی این اشکال نیست. تنها تکنیک همان است که امثال کوندرا استفاده می‌کنند: حضور هم‌زمان به عنوان راوی یا نویسنده و هم‌چنین به عنوان یک شخصیت داستانی. راهی که نابغه‌ی عظیم‌الشان "سروانتس" در همان ابتدا کشف کرده بود. این راوی داستان را تعریف می‌کند، با مخاطب مستقیما حرف می‌زند، و درگیر حوادث داستان است. استرن بارها در طول رمان‌اش به سروانتس عرض ارادت نموده، این تکنیک را بهتر و بیش‌تر از او استفاده کرده و طبع هوشیار خود را نشان داده است. در طول رمان، استرن دیالوگی مدام با مخاطبان و منتقدان‌اش دارد.  
(3) روایت: استرن حداکثر سعی خود را در پرهیز از روایت تک‌خطی به کاربرده. دم به دم حرف توی حرف می‌آورد. به طنز یا جد خودش این شگرداش را به رخ می‌کشد و غیر طبیعی بودن روایت‌اش را یادآور می‌شود. به همین دلیل در طول جلد یکم تنها بچه به دنیا می‌آید. باید یادآوری کنم این تکنیک «گریز زدن» و خارج شدن از جریان اصلی داستان، باز در دون کیشوت سابقه داشته. انگار دون کیشوت به عنوان «اولین رمان»، ختم این نوع ادبی هم هست. منتها گریز زدن‌های سروانتس زیادی خارج از ارگانیسم رمان و خسته‌کننده است و مال استرن بیش‌تر در ساختار داستان جای دارد. باید یادآوری کنم یکی از دلایل این که کتاب تا حدی خسته کننده است، همین گریز زدن‌های مکرر است. این حاشیه روی‌ها تا حد زیادی البته قابل قبول‌اند ولی نویسنده افراط کرده.
(4) :plot باز به سبک آثار جدید، در این رمان، نویسنده در ارائه‌ی علل وقایع به مخاطب، به جای دلایل منطقی، از احساسات، دلایل پرت و عجیب و ذهنی استفاده می‌کند. بیش‌تر این دلایل، طنزآمیز و البته مورد قبول‌اند. شخصیتی از پدر تریسترام آفریده شده که سرشار از عقاید عجیب است.  دنیا را اساسا از دریچه‌ای دیگر می‌بیند و همه‌ی مسائل را با روشی دیگر تفسیر می‌کند. عموی تریسترام و دست‌یاراش ــ که مطابق الگوی دون کیشوت و سانکو پانزا پرداخته شده‌اند ــ  و مادر تریسترام و کشیش داستان، همه‌گی ویژگی‌های عجیب و غریب دارند. شاید به دلیل همین تکیه‌ی وقایع داستان بر دلایلی ذهنی و من درآوردی، فورستر این اثر را فانتزی نامیده و گرنه اثر چندان هم در دنیایی دیگر نمی‌گذرد.
***
درباره‌ی این اثر می‌توان رساله‌ای نوشت و جای‌گاه واقعی آن‌را در عالم ادبیات نشان داد. این یادداشت بیش‌تر حاوی معرفی اثر بود. در نتیجه درباره‌ی استفاده‌های زیاده از حد نویسنده از اشاره‌ها و کنایه‌ها و تکنیک‌های مربوط به «بیان» چیزی نمی‌گویم.
تعریف "فورستر" از این کتاب کافی بود تا مدت‌ها در پی خواندن‌اش باشم. به لطف و همت "ابراهیم یونسی" اثر ترجمه شده (بگذریم از این که زبان فارسی مترجم زیاد مطبوع نیست) و به لطف کتاب‌خوان‌ها یک بار بیش‌ترــ آن هم در سه هزار نسخه ــ  چاپ نشده. من این نسخه را در نمایش‌گاه کتاب سال هشتاد و پنج خریدم و الان دیگر چاپ اثر در بازار موجود نیست؛ ولی فکر کنم نسخه‌های‌اش برای چند سال روی دست ناشر مانده بود. اثر به قول فورستر سراسر آشفتگی‌ست و از نظر من کمی دشوار است و حوصله سربَر. ولی ابدا چیز کم ارزش و بی اهمیتی نیست. وقتی می‌خواستم بخوانم‌ش چند بار بی‌خیال شدم ولی بالاخره خواندم‌ش و راضی هم هستم.
                                                                                                                        شنبه 11/ 6/ 1386
--------------------------------------------------------------------------
* جنبه‌های رمان، ادوارد مورگان فورستر، ابراهیم یونسی، چاپ دوم 2537 (جدیدا تجدید چاپ شده، نمی‌دونم توسط کدوم ناشر)
** هوشنگ گلشیری، باغ در باغ جلد یکم ص495

۱ نظر:

کپو گفت...

سلام صفحه شما رو تو یه سرچ پیدا کردم برام جالب بود:) اسم وبلاگتون رو می گم
آخه منم یه صفحه با عنوان "کپو" دارم
خیلی جالبه اما چرا "کوره" ؟!!!!