ه‍.ش. ۱۳۸۶ مرداد ۲۷, شنبه

چهره‌هایی از پدرم

چهره‌هایی از پدرم
نویسنده: ثمین باغچه‌بان (1304)
ناشر: نشر قطره، چاپ دوم 1384
قطع رقعی، 264 صفحه، 2200 تومان
زندگی‌نامه‌ی "جبار عسکرزاده" که بعدها به "جبار باغچه‌بان" مشهور می‌شود، نوشته‌ی پسرش "ثمین باغچه‌بان" است. جبار اولین آموزگار کر و لال‌ها و هم‌چنین مبدع نظام جدید آموزش الفبای فارسی در ایران بوده است. در مورد این شخص هیچ مطالعه‌ای ندارم و تمام اطلاعاتم از همین کتاب است. زندگی جبار باغچه‌بان و خانواده‌اش راستی که خیلی عجیب و غریب است. تمام کتاب شرح کوچ دایمی خانواده‌ی باغچه‌بان از قفقاز به ایران، تبریز به شیراز، از شیراز به تهران و این شهر به آن شهر است. و وقتی بالاخره در تهران ساکن می‌شوند: از "گمرک" به "شیخ هادی" به "ناصرخسرو" به "دروازه شمیران" به "یوسف‌آباد" و... جابه‌جا می‌شوند و پس از بیتوته در هر جا، بلافاصله "آموزش‌گاه کر و لال‌ها" بدون هر گونه امکانات و بدون کلاس و تخته و میز و... افتتاح می‌شود. یک اتاق برای خانواده‌ی باغچه‌بان و یکی هم برای دانش‌آموزان. نقش فراش و معلم و مدیر و غیره را هم خود جبار اجرا می‌کند.

این سرگذشت برخلاف ظاهرش، شرح بدبختی و فلاکت و غیره نیست. نوشته به "چهل وشش" بخش تقسیم شده؛ هرکدام دو سه صفحه یا بیش‌تر. "ثمین" در هر چند صفحه‌ خاطره‌ای را نقل کرده. هر خاطره عنوانی دارد. این خاطره‌ها زندگی‌نامه‌ی مشترک "خانواده‌ی باغچه‌بان" است و اختصاصا درباره‌ی جبار نیست. یکی از بخش‌های پایان کتاب هم نوشته‌ای از خود جبار است، که به صورت مختصر زندگی‌اش را روایت کرده. هنگام خواندن این کتاب، هر کدام از این خاطره‌ها را مثل شرابی خوش‌گوار و شادی بخش نوشیدم. اصلا اغراق نمی‌کنم اگر بگویم بعضی از این خاطره‌ها آدم را غش غش به خندیدن می‌اندازد. من نمی‌دانم این ثمین باغچه‌بان تا حالا کجا بوده و چرا بیش‌تر چیز ننوشته؟ یا شاید نوشته، ما خبر نداریم!
زندگی‌نامه‌ها و سرگذشت‌نامه‌ها از جذاب‌ترین نوشته‌ها هستند. به خصوص آن‌ها که صمیمانه و بدون ترس از قضاوت مخاطبان نوشته شده‌اند، از بقیه جذاب‌ترند. نمونه‌ی فوق‌العاده زیبای این نوع نوشته «آشنایی با صادق هدایت» نوشته‌ی "م. فرزانه" است که در زبان فارسی اثری بی نظیر است. نمونه‌های دیگری که در دسترس‌اند، «در فاصله‌ی دو نقطه» زندگی "ایران درودی"، «پاریس جشن بی‌کران» نوشته‌ی "همینگوی"، «سنگی بر گوری» "آل احمد"و «زنده‌ام که روایت کنم» "مارکز"؛ و نمونه‌هایی که دیگر زندگی‌نامه نیستند وتبدیل به رمان شده‌اند مثل «مرگ قسطی» "فردینان سلین" و «خاطرات خانه‌ی اموات» "داستایوسکی" و ... موارد دیگری که به اندازه‌ی این‌ها کامل نیستند، مثل قسمت‌هایی از«از خوشی‌ها و حسرت‌ها»ی "آیدین آغداشلو". همه‌ی این کتاب‌ها جزء زیباترین خوانده‌هایم هستند.
«چهره‌هایی از پدرم» یک اثر استثنایی است. هیچ کدام از نوشته‌های بالا به لحاظ سبک نگارش و یا لطافت و ذوق نویسنده، مشابه این اثر نیست (منظور برتری این اثر نسبت به بقیه نیست، منظورم تفاوت و تازگی این اثر است). خیلی وقت نیست که زندگی‌نامه‌ی خودنوشت "هوشنگ مرادی کرمانی" با عنوان«شما که غریبه نیستید» منتشر شده و به چاپ چندین باره رسیده. گویا همه به زندگی نامه‌ها علاقه‌مند‌ند. چیز تعجب برانگیز آن است که «چهره‌هایی از پدرم» پیش از «شما که غریبه نیستید» چاپ شده و هیچ صحبت و سر و صدایی هم به پا نکرده؛ (یا شاید هم ما نشنیدیم چون روزنامه نمی‌خوانیم) این نوشته اگر از اثر مرادی کرمانی بهتر نباشد مطمئنا کم‌تر نیست. البته مال هوشنگ مرادی، اتوبیوگرافی است و برای باغچه‌بان بیوگرافی‌ای است که پسری درباره‌ی پدرش نوشته. نوشته‌ی مرادی کرمانی بیش‌تر حالت روایتی داستانی و پیوسته دارد، ولی چهره‌هایی از پدرم بیشتر خاطره مانند است. در جذابیت و زیبایی اثر کرمانی نمی‌توان شک کرد، اما نوشته‌ی باغچه‌بان سرشار از ذوق و لطافتی بی نظیر است. من این را بیش‌تر پسندیدم. شاید بعضی جاها نویسنده در واقعیت دست برده باشد تا مخاطب را بیش‌تر خوش آید، اما اگر این حدس من درست باشد، باز باید گفت ذوق ثمین باعث شده که این دست‌کاری‌ها به جذابیت اثر بیفزاید.
مدت‌ها بود نوشته‌ای به این زیبایی و پر از طنز، از نویسنده‌ای ایرانی نخوانده بودم. آخرین مورد همان کار مرادی کرمانی بوده. برای این که ارادت تام وتمام خودم را به ثمین باغچه‌بان اعلام کنم، یکی از خاطره‌های این کتاب را در این‌جا نقل می‌کنم؛ باشد که همه‌ی کسانی که نوشته‌ی مرا می‌خوانند (گیرم فقط میرزا!) این کتاب را بخرند و قدر بدانند. (تذکرا عرض می‌کنم که اشتباهات سجاوندی و یا دستوری تقصیر بنده نیست.)
سیم‌چرخ‌ها و فرفره‌ها
پدرم سحر خیز بود، اما چند روزی بود نمی‌توانست به موقع پا شود. می‌گفت: «سرگیجه دارم...» سرحال نبود. یک روز هم اصلا نتوانست از رخت‌خواب دربیاید. مرا صدا کرد و گفت:
«نمی‌توانم سرم را از روی بالش بلند کنم، سرم گیج می‌رود و دوباره روی بالش می‌افتد. نمی‌توانم پاشوم. باید برویم دکتر. کمکم کن پا شوم و لباس‌هایم را بپوشم.»
کمکش کردم. پا شد و لباس‌هایش را پوشید. زیر بازویش را گرفتم و از خانه خارج شدیم. تعادل نداشت. به چپ وراست کج می‌شد. اگر ولش می‌کردم زمین می‌خورد.
آن وقت‌ها دبستان لال‌ها ــ یا خانه‌ی ما ــ در کوچه‌ی آراسته، یکی از کوچه‌های «خیابان رامسر» بود. از کوچه گذشتیم و به خیابان رسیدیم. خیابان رامسر یکی از کوچه‌های شمالی خیابان شاه‌رضاست. باید خیابان رامسر را پیاده می‌رفتیم تا به خیابان شاه‌رضا برسیم و سوار تاکسی بشویم. تا خیابان شاه‌رضا دویست ــ سیصد متر راه داشتیم. اما خوش‌بختانه راه سرازیری بود.
به خیابان رامسر که رسیدیم پدرم ایستاد. خواستم بازویش را ول کنم. گفت: «نه، نه ...، ول نکن. می‌افتم. اما همین جور که بازویم را گرفته‌ای، مرا ده ــ دوازده قدمی بدوان و بعد ولم کن. من تا خیابان شاه‌رضا خواهم دوید. نترس...، تا وقتی که می‌دوم زمین نخواهم خورد. تو هم پشت سرم باش، همین که به خیابان شاه‌رضا رسیدیم و ایستادم، از نو مرا بگیر، وگرنه زمین خواهم خورد.»
تعجب کردم. گفتم:
«بابا...، کسی که سرگیجه داره، کسی که نمی‌تونه سرشو از رو بالش بلن کنه، چطور می‌شه که وقتی می‌دوه، نمی‌افته؟»
پدرم گفت:
«دیده‌ای که بچه‌ها یک حلقه درست می‌کنند با سیم، به اندازه چرخ دوچرخه یا کوچک‌تر، و آن را قل می‌دهند و دنبالش می‌دوند، و همین که سرعت چرخ کم شد دوباره با دست یا با چوب هولش می‌دهند و دنبالش می‌دوند.»
گفتم:
«بله، دیده‌ام. بچه‌ها به این بازی‌چه می‌گن «سیم‌چرخ» وقتی تو خیابون شیخ هادی بودیم، من هم داشتم.» پدرم گفت:
«سیم چرخ‌ها تا وقتی که می‌چرخند، سرپا هستند، زمین نمی‌خورند. حتی اگر سرعت‌شان زیاد باشد، می‌توانند از روی چاله‌ها و برجستگی‌ها بپرند وباز بدوند. اما حرکت‌شان که کند شد، به چپ و راست کج می‌شوند ــ مثل من که حالا سرگیجه دارم ــ وقتی هم از حرکت افتادند، زمین می‌خورند. فرفره‌ها هم همین‌طور هستند. تا وقتی که می‌چرخند، سرپا هستند. وقتی حرکت‌شان کند شد، مثل این که سرگیجه گرفته باشند، به چپ وراست کج می‌شوند، و بالاخره وقتی متوقف شدند، زمین می‌خورند... حالا تو خیال کن من سیم چرخ تو هستم، همین طور که زیر بازویم را گرفته‌ای، ده ــ دوازده قدمی مرا بدوان و بعد ولم کن. نترس نخواهم افتاد. تا خیابان شاه‌رضا خواهم دوید و اما تو پشت سرم باش... به خیابان شاه‌رضا که رسیدیم و ایستادم، از نو زیر بازویم را بگیر، وگرنه خواهم افتاد. هوا سرد بود. اواخر پاییز یا اوایل زمستان بود. باران مفصلی باریده بود. زمین خیس بود. پدرم بارانی پوشیده بود. کلاه گذاشته بود. شال‌گردن پشمی هم دور گردنش پیچیده بود، اما کفش کتانی پایش بود. چون در جوانی بر اثر یخ‌زدگی و گانگرن انگشت‌های پایش را قطع کرده بودند، با کفش‌های کتانی راه می‌رفت. جای یک و به دو نبود. چون یک‌دندگی او را می‌شناختم...
زیر بازویش را گرفتم و شروع کردیم به دویدن. ده ــ دوازده قدمی که دوید و به اصطلاح دور گرفت، ولش کردم، اما هوایش را داشتم. پدرم با تعادل یک سیم‌چرخ، سرازیری خیابان رامسر را پیش گرفته بود و می‌دوید، من هم پشت سرش... آن‌هایی که در پیاده‌رو رفت وآمد می‌کردند، با دیدن ما کنار می‌رفتند و به ما راه می‌دادند. کسبه‌ی خیابان رامسر هم که پدرم را می‌شناختند، با تعجب و احترام و محبت به او نگاه می‌کردند.
به خیابان شاه‌رضا که رسیدیم، ایستاد. وقتی ایستاد، درست مثل فرفره‌ای که از حرکت افتاده باشد، می‌خواست زمین بخورد. اما بازویم را به بازویش قلاب کرده بودم.
یک تاکسی جلوی ما ترمز کرد. با زحمت سوار شدیم. به راننده گفتم ما را در خیابان سعدیِ شمالی، بالاتر از میدان مخبرالدوله، جلو بیمه پیاده کند.
وقتی تاکسی راه افتاد به هم نگاه کردیم و خنده‌مان گرفت. راننده که توی آینه‌اش ما را می‌دید، حتما توی دلش می‌گفت: «صبح اول صبحی این‌ها به چی خنده‌شون گرفته...»
شنبه 27/ 5/ 1386

۱ نظر:

Naser گفت...

بسیار زیبا بود. خیلی چسبید.
مرسی