ه‍.ش. ۱۳۸۶ مرداد ۲۱, یکشنبه

میرا

میرا
نویسنده: کریستوفر فرانک (فرانسوی)
مترجم: لیلی گلستان
چاپ پنجم 1385 انتشارات بازتاب‌نگار
قطع رقعی، 91 صفحه، 1200 تومان
 
داستان روایت زندگی در یک جامعه‌ی کمونیستی است که به صورت اغراق آمیز توصیف شده.(نویسنده حرفی از کمونیسم نزده) جایی که فردیت تحقیر می‌شود و یک سری شعارهای سطحی ِ مثلا بشر دوستانه در ستایش زندگی جمعی و جامعه‌ی اشتراکی، بر اذهان حکومت می‌کند. همه توسط حکومت "اصلاح ذهنی و ظاهری" شده‌اند تا در خدمت اجتماع باشند. روی صورت همه لبخندی مثبت جراحی کرده‌اند. در آن‌جا علایق شخصی ممنوع است و کسی نباید فقط با یک نفر دوست باشد و یا عشق‌بازی کند و... .
داستان روایت زندگی کسی است که این زندگی اشتراکی را نمی‌پذیرد و می‌خواهد فرد باشد. او فقط یک نفر را دوست دارد: دختری موسیاه و چشم سبز به نام "میرا". راوی در طول این نوول کوتاه، نویسنده هم هست. شب‌ها که همه می‌خوابند و کسی او را نمی‌پاید، به توصیف درون خود می‌پردازد. او در شهری زندگی می‌کند که همه دارای نقاب هستند.
نوشته به روش سرگذشت‌نامه‌ها شروع می‌شود: «در دشت به دنیا آمدم و غیر از آن چیزی نمی‌شناسم. برایم تعریف کرده‌اند که در حدود دو سالگی، خودم رانزدیک پنجره کشاندم که تماشا کنم... .» (ص21)
بعد مشخص می‌شود این قسمتی از یادداشت‌های مخفی نویسنده یا راوی اول شخص داستان است.
از همان ابتدای داستان، نویسنده از جملاتی استفاده می‌کند که کاربرد ادبی و کنایی دارند و در زبان عادی و در یک برداشت کاملا رئال و غیر ادبی، معنا دار نیستند:
«ما یک خانه‌ی معمولی داریم، با دیوارهای شفاف، تا چهار نفر ساکنان آن هیچ گاه نتوانند خود را از دید دیگری پنهان کنند. بعضی اوقات این فکر به سرم می‌زند که خانه را ترک کنم، که از این‌جا بروم. ... اما یک چیز باعث ترس است: که در آخر دشت، به علت قیرهایی که به پا می‌چسبند، دیگر نتوانم پیش بروم و یا برگردم و مثل مترسک بر جای بمانم... .» (ص21)
تصویر سازی جزو پایه‌های داستان قرار گرفته و دیالوگ تقریبا حذف شده. فارغ از این که تصویر چه کارکردی در داستان و رمان دارد، وقتی قرار است در یک داستان، از یک "دنیای فرضی" صحبت شود، حتما باید این دنیای خیالی دارای پشتوانه‌ای قوی از تصاویر باشد. در پاراگراف‌هایی، نویسنده به تصاویری کلیشه‌ای متوسل می‌شود که هیچ لطفی ندارد و البته نشان آماتور بودن و گرفتاری با کلیشه‌هاست: «ناگهان و بدون این که به درستی بدانم چرا، کاغذ را پنهان کردم و دراز کشیدم. چشمانم را بستم و خودم را به خواب زدم. بعد از میان مژه‌هایم نگاه کردم. سربازی از آن طرف دیوار مراقبم بود. چشم‌هایش را از من برنمی‌داشت و چهره‌اش مثل نقابِ جراحی بود، از نفس کشیدنش فرو می‌رفت. بیش از یک دقیقه مراقبم بود و بعد دوید و رفت.» (ص 28)
این پاراگراف، در توصیف چشم‌های همیشه مراقب حکومت‌های پلیسی است. چه ابتکاری در این تصویر وجود دارد؟ این فقط در حد‌ یک تمرین است. اما بعضی جاها تصاویر قوی هم یافت می‌شوند:
«نوشتنم را قطع کردم، چون صدای فریادی از دشت شنیدم. مردی را دیدم که در میان خانه‌ها می‌دوید.... سربازها مخفی‌گاه‌اش را پیدا کرده بودند. با بدن برهنه زیر نور چراغ‌ها می‌دوید. در حرکاتش نوعی شادی احساس می‌شد. گاهی اوقات در حال دویدن، با نوعی شور و شوق، مایوسانه بالامی‌پرید. صدایی زنگ‌دار دستور می‌داد و سربازها مثل یک گروه باله دستوراتش را اجرا می‌کردند. همه جا پیراهن سفید دیده می‌شد. مرد به زودی دوره شد. خودش را در میان دایره‌ای از سربازها دید و آن‌ها را با نفس بریده و دهان باز تماشا می‌کرد.» (ص49)
گاهی هم نوشته روان و جذاب می‌شود. آن هنگامی است که نویسنده با لحن غم‌انگیزی به نقل سرگذشت‌اش و هم‌چنین احساساتش درباره‌ی میرا می‌پردازد: «همیشه به نظرم رسیده است که می‌توانم کاری بکنم، ولی هرگز کاری نکرده‌ام. گاهی تند و محکم روی قیرها راه می‌روم، ولی هرگز به جایی نمی‌رسم. و با این همه می‌دانم که در شرایط دیگر، یا در دنیایی دیگر، می‌توانستم بدانم که کجا می‌خواهم بروم و با همین قدم‌های تند و مصمم به مقصد می‌رسیدم.
فقط یک چیز مرا نجات می‌دهد: این شهادت. این بزرگ‌ترین گناهِ من است... دلیلی مسلم بر غرور ِ بزرگ من. برای آن است، فقط برای آن است که میرا را دارم و او هم مرا دارد.» (ص55)
دو سه بار هم جملات وسط سطر ناتمام رها می‌شوند. گویا این هم سبکی است؟ یکی دو بارش توجیه کاملا واضح و منطقی دارد، ولی... .
بخش دوم سرگذشت ونیمه‌ی دوم کتاب از انسجام و روانی بیش‌تری برخوردار است.
*
توصیف "میلان کوندرا" از کتاب 1984 جورج اورول به میرا مرتبط است:
«در این رمان که می‌خواهد تصویر هولناکی از یک جامعه‌ی خیالی استبدادی باشد، هیچ پنجره‌ای وجود ندارد؛ در آن هیچ نگاهی به دختر مریض‌احوالی که دارد سطلش را آب می‌کند وجود ندارد؛ ... . این یک تفکر سیاسی است که به شکل رمان درش آورده‌اند؛ این تفکر مسلما معقول و درست است. اما آیا {این کتاب} روی معمای شرایط بشری نوری می‌اندازد که جامعه‌شناسی یا علوم سیاسی نمی‌توانند به آن دست یابند؟ خیر: شرایط و شخصیت‌ها عین پوستر مسطح‌اند... . تاثیر مخرب رمان اورول در فروکاستِ عمیق یک واقعیت، به بُعد فقط سیاسی، و در فروکاست این بعد به چیزی است که اصولا منفی است. من از بخشیدن ِ این فروکاست، به این دلیل که به عنوان تبلیغ در نبرد علیه دیو استبداد مفید بوده است، خودداری می‌کنم. زیرا آن دیو دقیقا فروکاست زندگی به تفکر سیاسی و {فروکاست} تفکر سیاسی به تبلیغات است. بنابراین رمان اورول به رغم اهدافش، خود به روح استبداد، به روح تبلیغات می‌پیوندد. او زندگی یک جامعه‌ی منفور را به شنیدن جنایات آن تبدیل می‌کند (و این فرو کاست را به دیگران هم می‌آموزد). (ص186) *
فکر نمی‌کنم بیش از این لازم باشد چیزی در توصیف این کتاب بگویم. آثاری از این دست و نمونه‌های مشابه‌اش در دیگر هنرها (همچون فیلم "451 درجه‌ی فارنهایت" که در ایرن خیلی محبوب است)، خود نشان از تغییر و افتِ ذوق مخاطبان، تحت تاثیر دیو استبداد است. شاید به همین دلیل میرا در ایران به چاپ پنجم رسیده.
نمی‌دانم فقط به علت نام نویسنده است یا تشابه مضمون هم دخیل بوده، ولی این اثر مرا یاد یک "رمان نوجوانان" به نام «کوه‌های سفید» از "جان کریستوفر" می‌اندازد. در این داستان "سه پایه‌ها" و موجوداتی روبوت مانند وجود دارند که می‌خواهند همه چیز را یک‌دست کنند به همین دلیل همه‌ی مغزها را عمل می‌کنند. برای بچه‌ها بد نیست.
یک‌شنبه 21/ 5/ 1386
 

هیچ نظری موجود نیست: