ه‍.ش. ۱۳۸۶ مرداد ۳, چهارشنبه

جزیره ی ساخالین

مجموعه‌ی آثار آنتوان چخوف
جلد پنجم: جزیره‌ی ساخالین
ترجمه‌ی: سروژ استپانیان (از متن روسی)
انتشارات توس، چاپ دوم 1381
قیمت دوره‌ی هشت جلدی 40000 تومان

تبعید؛ سیبری؛ محکومیت؛ بیگاری؛ سرما و برهوت؛ شلاق؛ ودکای قاچاق؛
چه واژه‌های وسوسه‌انگیزی! اشتهای آدم باز می‌شود.
کتاب، یادداشت‌های سفر چخوف به جزیره‌ی ساخالین، یکی از تبعیدگاه‌های شرق روسیه است. نمی‌دانم این سفر چه قدر روی بیماری سلِ چخوف ــ که باعث مرگش در پنجاه و شش سالگی شده ــ مؤثر بوده، ولی تاثیرش بر داستان‌های چخوف بی برو برگرد است. تم اندوه‌ناک داستان‌ها و نگاه مهربانی که چخوف به شخصیت‌های همه‌ی داستان‌هایش دارد، تا حدودی، حتما برگرفته از تجربیات این سفر است، که در سال 1890 انجام شده.
***
تا صفحه‌ی صدِ کتاب را با حوصله‌ی زیاد و دقت خواندم. ولی از آن به بعدش، مرتب پاراگراف بود که جا انداختم. بدترین قسمت‌های متن که قسمت اعظم کتاب را در بر می‌گیرد، قسمت‌هایی است که نویسنده به شرح وضعیت جغرافیایی و اقلیمی هر منطقه از ساخالین و هم‌چنین به آمار سکنه و جنسیت‌شان و غیره می‌پردازد، و حاوی هیچ اطلاع جالبی نیست و می‌تواند مشاهدات هر ناظر عادی دیگری باشد. در این قسمت‌ها چخوفی وجود ندارد. توصیف‌ها جذاب نیستند و اطلاعات پیش پا افتاده است.
***
هر وقت نویسنده به صورت ویژه روی یک شخصیت و توصیف احوال و رفتارش متمرکز شده، دوباره چخوف را پیدا می‌کنیم. این موضوع در تمام کتاب صادق است. برای مثال این قطعه‌ی زیبا در حد داستان‌های چخوف است:
«یادم می‌آید که سه زن هنگام صحبت از زندگی روزمره‌شان اشک می‌ریختند. توی کلبه‌ای برهنه و خالی از هر اثاثیه‌ای که بخاری تیره‌ی ملال انگیزی نصف آن را گرفته بود، کنار زن صاحب‌خانه، بچه‌ها می‌گریستند و جوجه‌ها جیک جیک می‌کردند. تا زن به کوچه می‌رفت، بچه‌ها و جوجه‌ها هم از پی‌اش راه می‌افتادند؛ به بچه‌ها و جوجه‌ها نگاه می‌کرد و به خاطر گریه و جیک جیک‌شان از من پوزش می‌خواست. می‌گفت که گریه و جیک جیک بچه‌ها و جوجه‌ها ناشی از گرسنگی است و او با نهایت بی صبری منتظر شوهرش است که قره قوطی {؟} را که به شهر برده بفروشد و با چند تا قرص نان برگردد خانه؛ با چاقویی که در دست داشت برگ کلم خرد می‌کرد و جلو جوجه‌ها می‌ریخت و آن‌ها با ولع به طرف برگ‌ها هجوم می‌بردند، اما همین که متوجه می‌شدند که فریب خورده‌اند، هیاهوی بیش‌تری راه می‌انداختند.» (ص119)
***
در این کتاب، هر جا که چخوف به نقل سرگذشت می‌پردازد، متن جذاب است؛ ولی متن در بیش‌تر جاها نقل سرگذشت هم نیست و صرفا اطلاعاتی مزخرف و آمارهایی مختلف از روستاها و مناطق متعدد جزیره است که به درد ادارات دولتی روسیه در آن زمان می‌خورده. در یک جای کتاب، چخوف خودش تذکر می‌دهد که با این کمبود اطلاعات درباره‌ی ساخالین، نوشته‌هایش ممکن است به عنوان یک منبع مورد استفاده‌ی دولتیان قرار گیرد، بلکه اصلاحی در ساخالین اتفاق بیفتد. خواندنش واقعا علافی محض است.
***
شیوه‌ی جدانویسی کلمات، در رسم‌الخط رعایت شده که کلی خوش‌حالم کرد.
***
این هم نمونه‌ای دیگر از سرگذشت یک شخص:
«در پاس‌گاه کورساکوسک مردی زندانی دیدم ــ تبعیدی‌ای به اسم آلتوخف که پیرمردی‌ست شصت ساله شاید هم بیش‌ترــ که همیشه به شیوه‌ی زیر فرار می‌کند: تکه‌ای نان برمی‌دارد، درِ کلبه‌ی خود را قفل می‌کند، حدو نیم ورستا از پاس‌گاه دور می‌شود، می‌رود بالای کوه می‌نشیند و به تایگا و دریا و به آسمان خیره می‌شود؛ در این حال دو روز در همان نقطه می‌نشیند، سپس به خانه باز می‌گردد، مقداری خوراکی بر می‌دارد و باز بالای کوه می‌رود... پیش از این شلاقش می‌زدند اما حالا به فرارهایش می‌خندند.»(ص402)
(قسمت جمله‌ی معترضه غلط غلوط بود، که بدون اجازه اصلاحش کردیم)
***
از صفحه‌ی 337 کتاب که فصلی است درباره‌ی غذای تبعیدی‌ها و... به بعد، کتاب خواندنی می‌شود. فصل بعد هم خوب است که عنوانش: «آزادها. درجات پایین نظامی‌های واحدهای محلی. زندان‌بان‌ها. روشن‌فکرها» است.
به خصوص صفحه‌ی375 به بعد که فصلی است درباره‌ی محکومیت و نوع مجازات‌ها و اخلاق تبعیدیان، یک فصل بسیار خوب و خواندنی است. فصل بعد هم که درباره‌ی فراریان است بدک نیست.
***
به نظرم این سفر چخوف ــ و به تبع‌اش نوشتن سفرنامه ــ تحت تاثیر کتاب تکان دهنده‌ی «خاطرات خانه‌ی اموات» "داستایوسکی" بوده.
***
نمی‌دانم این مطلب از کدام علامه در ذهنم باقی مانده (یاسپرس؟) که: آدم‌ها در شرایط دشوار که هستی‌شان به خطر می‌افتد و مساله‌شان "بودن ونبودن" می‌شود، وجود واقعی خویش را آشکار می‌سازند. به نظرم چخوف به دیدار این وجود واقعی رفته.
سه‌شنبه 2/ 5/ 1386

هیچ نظری موجود نیست: