۱۳۸۶ تیر ۱۸, دوشنبه

خداحافظ گاری کوپر

خدا حافظ گاری کوپر
نوشته‌ی: رومن گاری
ترجمه‌ی: سروش حبیبی
چاپ ششم، تهران، انتشارات نیلوفر1385
قطع رقعی، 287 صفحه، 2800 تومان

فئودور داستایوسکی در یادداشت‌های ادبی‌اش که تا سال 1881(سال مرگش) در نشریه‌ی"شهروند"و دیگر نشریات روسی منتشر کرده، در قالب یک نویسنده، یک روشن‌فکر و یک «پیامبر اسلاو» ظاهر می‌شود. در این یادداشت‌ها، او درباره‌ی همه چیز بحث می‌کند: ادبیات، سیاست، اخلاق و ... . این یادداشت‌ها منبع خوبی برای شناخت این نویسنده‌اند. اما یکی از جنبه‌های برجسته و آزار دهنده‌ی این یادداشت‌ها، همان وجهه‌ی پیامبرگونه‌ی داستایوسکی است. او علی‌رغم تمام انتقاداتش از روسیه، در نهایت، گرایش‌هایی "اسلاویستی" از خود بروز می‌دهد و متعصبانه نژاد اسلاو و ملت روس را مُنجی آینده‌ی بشر معرفی می‌کند. آدم این یادداشت‌ها را که می‌خواند به نظرش می‌رسد که نویسنده، یا مخاطبش را جاهل فرض کرده و وظیفه‌ی تعلیم او را بر عهده گرفته، یا این که متوهم بوده و زیادی به خودش اطمینان داشته است.
اما همین نویسنده‌ی بزرگ، وقتی رمان‌هایی چون"جنایت و مکافات" یا "برادران کارامازوف" را می‌نویسد، تا حد زیادی از جلد یک پیامبر ژورنالیست، بیرون می‌آید و تبدیل به یک پدیده‌ی منحصر به فرد در ادبیات همه‌ی دنیا می‌شود. دیگر اسلاویسم را فراموش می‌کند و آن‌چه روایت می‌کند، مربوط به همه‌ی ابناء بشر می‌شود. این طور نیست که داستایوسکی از عقایدش دست بکشد. عقایدش کماکان در رمان‌هایش بروز می‌کنند، اما در چارچوب داستان و با تمهیدات داستانی.
بدین ترتیب این نویسنده‌ وقتی می‌خواهد همان عقاید ژورنالیستی‌‌اش را در قالب رمانی همچون "ابله" و در ذهن "پرنس میشکین" وارد کند، آن‌قدر باهوش هست که بداند، این‌جا دیگر مجال سخنرانی و تعلیم نیست. پس پرنس میشکین را ابله می‌نامد. پرنس، پیامبر دیوانه‌ی داستایوسکی است. این‌جا دیگر دست و دهان منتقدِ داستایوسکی بسته است و نمی‌تواند این اشکال را بگیرد که: «چرا یک ابله عقاید پیامبر گونه دارد؟» پاسخ روشن است: چون او ابله است. و البته ما می‌دانیم که این لفظ ابله می‌تواند معنایی دو گانه داشته باشد و همچنین بیان‌گر بلاهت اطرافیانِ ابله باشد که به او چنین لقبی داده‌اند. در این‌جا داستایوسکی باز قسمت‌هایی از همان حرف‌های غیر قابل تحمل سابقش را زده و به مقصود رسیده، اما با یک شگرد کاملا هوشمندانه‌ی ادبی و با کنایه. می‌توان گفت ابله روش عقلای مجانین را در پیش می‌گیرد تا از آسیب مردم در امان باشد. این قسمت کوچکی ازهنر داستایوسکی در "ابله" است.
این مقدمه را آوردم که نشان دهم، خیلی پیش‌تر، نویسنده‌های شاه‌کارهای داستانی، کشف کرده‌اند که زبان رمان، زبان کنایه و مجاز است و بین یک متن داستانی با یک مقاله یا گزارش تفاوت‌های اساسی است. همچنین برای تذکر این نکته که: داستان یا رمان، آن‌چه را که تحمیلی است یا خارج از ارگانیسم داستان است، بر نمی‌تابد. در داستان، هر جیزی می‌تواند مجال ظهور پیداکند، به شرط آن که با بقیه‌ی عوامل رابطه‌ای ارگانیک بیابد و ظهور خود را به نحوی طبیعی توجیه کند.
حالا خداحافظ گاری کوپر در برابر ماست. از یک نویسنده‌ی قرن بیستمی که در آثارش نشان داده، استفاده از زبان کنایی و فرار از ساده گویی و رک گویی را می‌داند. اما به نظر من، نویسنده در بخشی از این رمان مرتکب خطایی غیر قابل بخشش شده که سطح رمان را از یک شاه‌کار، به یک اثر درجه چندم تنزل داده؛ و این مشکل، دقیقا از همان ساده انگاری و خود بزرگ پنداری ــ موجود در یادداشت‌های داستایوسکی ــ که مثال زدم، آب می‌خورد. گاری شخصیت داستانش را به عشقی دچار می‌کند که ابدا زمینه‌اش در داستان وجود ندارد. این عشق، در داستان کارکردی ایدئولوژیک دارد. بر خلاف داستایوسکی که عقایدش را منعطف و داستانی می‌کند، عشق ایدئولوژیک رومن گاری در این داستان، چیزی تحمیلی و تعلیمی است.
در این پُست، این رمان را در سه بخش با عنوان‌های: "آنارشیسم"، "تولد گاری کوپر"و "پایان آمریکایی" تحلیل می‌کنم. علت این تقسیم بندی، "سبک" و"ارزش متفاوت"این بخش‌هاست. سعی می‌کنم توضیح دهم که به چه علت، رومن گاری برخلاف داستایوسکی، از پس آفریدن شاه‌کار برنیامده وچه‌طور دچار خود شیفتگی و خوش‌خیالی شده و در نهایت رمان را ضایع کرده. شاید چنین ادعاهایی درباره‌ی اثری از رومن گاری، یک مقدار جسورانه و ناخوش‌ایند باشد ولی به هر حال این هم یک نظر است.
***
آنارشیسم
لنی یک جوان آمریکایی است که از جنگ ویتنام گریخته و در یک خانه‌ی کوهستانی، بر بالای کوهی در نزدیکی "برن" سوئیس ــ که سکونت‌گاه اسکی بازهاست ــ ساکن شده. لنی قد بلند، موطلایی، خوشگل و نمونه‌ی یک خوش‌تیپ آمریکایی است. به همین دلیل و به دلیل همراه داشتن یک عکس و همچنین شباهت‌ا‌ش با گاری کوپر (بازی‌گر معروف آمریکایی) توسط اطرافیانش گاری کوپر نامیده می‌شود. هم‌دم‌های لنی در این خانه، "باگ مورن"، یک هم‌جنس بازــ که صاحب‌خانه هم هست ــ ؛"الِک" که یک بار مچ زنش را با یک نره خر گرفته؛ یک شاعر نیمه دیوانه به نام"آل کاپون"؛ و افراد دیگری هستند که نماینده‌ی نسلی برباد رفته و آنارشیست‌اند. مهم‌ترین ویژگی این شخصیت‌ها، ناتوانی یا عدم تمایل‌‌شان در هم‌رنگ شدن با جماعت است. در بخشی از داستان، دوست دختر لنی، وقتی اول‌بار می‌خواهد لنی را برای پدرش توصیف کند، از لنی و این تیپ آدم‌ها که از نکبت هستی، به کوهستان برفی و اسکی بازی پناه برده‌اند، این‌طور حرف می‌زند:
«از اون‌هایی‌ست که می‌ترسن یه جا بند بشن. به قدری بشون تیر خالی کردن که می‌ترسن یه جا، روی یه شاخه بمونن. مثل پرنده‌ها.
ــ منظورت رو نمی‌فهمم. به طرف‌شون تیر خالی کرده‌ان؟ یعنی چه؟
ــ نسل شما، نسل پر کردن مغزا با اراجیفه. به زور تبلیغات. جوان‌ها مجبور بوده‌ان از خودشون دفاع کنن. بیش از اندازه از خودشون دفاع کردن، بیش از اندازه با تبلیغات مسموم شده‌ان. حالا دیگه چیزی که لازم دارن یه شست و شوی جانانه است. بعد از پر کردن مغزا با اراجیف، حالا نوبت شست و شوی مغزیه. پاک کردن ذهن از همه‌ی معلومات. مطلقا خالی. دشت‌های سراسر پوشیده از برف، طوری که یه لکه هم سفیدی‌شو کثیف نکنه».
لنی تازه با این دختر آشنا شده ولی می‌خواهد او را رها کند. به خاطر این که این هم مثل همون مزخرفات دیگه‌س «عشق هم مثل وطن پرستیه، مثل ملت پرستی، مثل حرف‌های دوگل».(ص221)
در این بخش ابتدایی داستان آنارشی مطلق حاکم است. وسعت دید و کنایه‌های نویسنده واقعا ستایش‌انگیز است. به هیچ چیز رحم نمی‌کند: آمریکا، ویتنام، فرانسه، کوبا و کاسترو، پاپ، جنگ، سیاهان، انسانیت، فرهنگ و هر مساله‌ی دیگر... . راوی دانای کل داستان، این انتقاد را تا جایی پیش می‌برد که به کنایه و از زبان لنی، همه‌ی مسائل قابل بحث و مهم انسانی را «مسائل روانی» می‌نامد که لنی مثل اسب از آن‌ها رم می‌کند. فکر می‌کنم سَلفِ برتر این نوع رمانِ آنارشیستی، رمان "سفر به انتهای شب" نوشته‌ی "فردینان سلین" هم‌وطن رومن گاری‌ست، که نویسنده‌اش به زمین و زمان رحم نمی‌کند و همه مفاهیم و دست‌آوردهای بشر را به زیر تازیانه‌ی زبانِ تند و تیزش می‌گیرد. هیچ کورسوی امیدی هم نشان نمی‌دهد، چرا که دورانی‌ست که امید هم چیز مبتذلی است.
زبان نویسنده در این بخش داستان بی نظیر و مست کننده است. این بخش که به نظرم (تقریبا) تا ابتدای فصل پنج (ص101) ادامه دارد، نوید دهنده‌ی یک شاه‌کار در حد کار سلین و شاید برتر از آن باشد؛ چون رومن گاری زبانی موجزتر و کنایه‌هایی قوی‌تر به کار می‌برد و مانند سلین، هر چیزی را وارد داستانش نمی‌کند.
در این بخش هر جا نویسنده از زبان شخصیت‌ها چیزی را می‌گوید، در کنارش، طعنه‌ها و کنایه‌ها را هم می‌آفریند. پس ما جملاتی با اطلاعاتی داستانی داریم (حاوی حوادث داستانی، ویژگی شخصیت‌ها و...)، به همراه اظهار نظرهایی متعدد در حاشیه‌اش که محدوده‌ی داستان را وسیع‌ترو مؤثرتر می‌سازد. با این که این جملات بیش‌تر جنبه‌ی ایدئولوژیک (در معنای عام) و پراکنده (از نظر موضوعی) دارند، جذاب‌ترین بخش‌های داستانند. اصطلاح سازی‌ها و کنایه‌های نویسنده بی نظیرند. موضوع محوری بسیاری از این کنایه‌ها غرب، و به خصوص آمریکاست و مانیفست نویسنده برای این برخورد انتقادی این جملات است:
«می‌دونی چیه؟ بگذار برایت بگم. از گاری کوپر دیگه خبری نیست. هیچ وقت هم دیگه پیدا نمی‌شه. آمریکاییِ خونسردی که محکم روی پاهای خودش وایساده بود و با ناکسا می‌جنگید و از حق دفاع می‌کرد و آخر سر هم پوزه‌ی اشرار رو به خاک می‌مالید. اون ممه رو لولو برد. آمریکای حق و درستی، خداحافظ! حالا دوره‌ی ویتنامه. دوره‌ی شورش دانش‌گاهاست. دوره‌ی دیوار کشیدن دور سیاه محله‌هاست. چاو، خداحافظ گاری کوپر».
«حالا بگذار کِنِدی بوق و کرنا برداره و گوش ما را با مرزهای نوَش کر کنه و دل‌مان را به هم بزنه... . حالا دور دور"فرویده"، دور تردید و کثافته. کلک آمریکا کنده شده. گاری کوپر که شیله پیله تو کارش نبود مُرد و آمریکای قدیم را هم با خودش برد زیر خاک. حالا همه بیچاره و وامانده‌اند. مرز جدید یعنی ال.اس.دی... .» (ص24)
قهرمانان آنارشیست داستان در این بخش، در پی "آزادی از قید تعلق"اند. این اصطلاحی است که لنی به آن پناه برده و فکر می‌کند آفریده‌ی ایرانی‌هاست؛ بعد کشف می‌کند که مربوط به "رواقیون" است. بی خیالی و عدم تعهد؛ این‌ها پناه‌گاه‌های او هستند. هر جا سر وکله‌ی بحثی جدی، انسانیت، عشق و غیره به میان می‌آید، لنی احساس می‌کند، آزادی از قید تعلق‌اش به خطر افتاده. آن وقت فکر می‌کند به "ماداگاسکار" وارد شده. ماداگاسکار یکی دیگر از آن اصطلاح‌های"گاری" است که معنای‌اش به دام آدم‌ها و زندگی اجتماعی افتادن است. معنای‌اش هم‌رنگ جماعت شدن است.
رومن گاری در آفریدن این اصطلاحات تخصص و ذوق ویژه‌ای دارد. مخاطب داستان از این زبان کیف می‌کند.
زندگی هر یک از شخصیت‌های داستان در این بخش، تکه تکه و موجز توصیف می‌شود و کشف هر بخش از وجود این آدم‌ها، مساوی است با کنایه‌هایی بیش‌تر و پیش‌برد بیش‌تر داستان. در این فصل تقریبا از حادثه‌ی داستانی خبری نیست. بیش‌تر با ظهور یک به یک شخصیت‌ها سر و کار داریم. تلاش نویسنده بر توصیف یا آفرینش این ذهن‌ها متمرکز شده که به اندازه‌ی کافی سرگرم کننده هستند. و البته آن‌چه علاقه‌ی ما را نسبت به این‌ آنارشیست‌ها برمی‌انگیزد، جوهر اصلی این آنارشی، یعنی انسانیت‌شان است. به جرات می‌توان گفت که نویسنده چیزی فوق‌العاده همچون یک شعر شاه‌کار آفریده که مست کننده و نیرومند است و ذهن خواننده را آرام و بی‌خیال نمی‌گذارد.
***
تولد گاری کوپر
تابستان که می‌رسد، ساکنان خانه‌ی کوهستانی باگ، همچون پرندگانی که به سردسیر عادت دارند، دربه در می‌شوند و به دنبال پناه‌گاه می‌گردند. برف‌ها آب شده و دیگر خبری از پاکی نیست. فصل بی‌کاری و گرسنگی است. هر کدام گوشه‌ای گم و گور می‌شوند تا دوباره سرمای پاک باز گردد.
در یکی از این تابستان‌ها، لنی با یک نقشه‌ی قبلی و هم‌آهنگی با دوستش "آنژ" در شهر پرسه می‌زند و با شخصی به نام "جس"، دختر یک دیپلمات آمریکایی در سوئیس آشنا می‌شود. لنی همه‌ی مقاومت خود را برای رهایی از دامی که برایش پهن شده می‌کند، ولی باز عاشق می‌شود. یعنی به همان چاهی‌ می‌غلتد که از آن وحشت داشت. او از "ماداگاسکار" سر در می‌آورَد. آرام آرام، آنارشی لنی ناپدید می‌شود. آرام و آهسته فلسفه‌ی رواقی را به فراموشی می‌سپارد و یک وقت می‌بیند که عاشق جس شده. چند وقت که او را نمی‌بیند، در شهر در به در دنبالش می‌گردد تا وقتی که دوباره او را می‌یابد. این‌جا جملات کوتاه کنایی نویسنده دیگر کم رنگ می‌شوند. این آلترناتیوی‌ست که نویسنده جلوی آنارشیست آمریکایی‌اش نهاده: عشق؛ عشق ناگهانی، عشق نجات دهنده. البته داستان منطقی پیش می‌رود. ولی با کدام منطق؟ منطق ضعیفِ علت و معلول‌ها.
ولی چه‌طور؟ در بخش نخست نویسنده چندان در قید توضیح علت‌های منطقی برای رفتار افراد نبود. منطق بخش اول شاعرانه بود. رفتارها شاعرانه بود، در نتیجه مخاطب احساس نیازی به منطق معمول نمی‌کرد. ولی این‌جا چون نویسنده به حقیقت دست پیدا کرده و تکلیفش را با «فروید و تردید و همه‌ی کثافت دنیا» روشن کرده، و می‌خواهد چیزی را به مخاطب قالب کند، از علت‌های ظاهرا مجاب کننده استفاده می‌کند.
مقایسه کنید فرق منطق را در دو بخش داستان:
در بخش اول، یک شب، خبر مرگ زودرس یک اسکی‌باز پیر و قدیمی به نام "ارنست" به خانه‌ی باگ می‌رسد. باگ و بقیه، لنی را مامور می‌کنند که یک "گروتلی" به آسای‌ش‌گاه این اسکی باز قدیمی ببرد. و آن مجسمه‌ی کوچکی است که اهالی "دورف" می‌تراشیدند. زیرا معتقد بوند که ده‌شان زادگاه گروتلی، یعنی اولین انسانی است که پا روی اسکی گذاشته. دروغی بودن این افسانه مهم نبود، بلکه مهم احساسی بود که باگ و بقیه با این عروسک به پیرمرد ابراز می‌داشتند.
«لنی آن‌قدر دور وبر داوس(اقامت‌گاه ارنست) پرسه زد تا پیر مرد تمام کرد. بعد جاهایی که پیرمرد دوست داشت و اسکی کرده بود، با اسکی پرسه زد با این خیال که تا می‌تواند او باشد. شاید ارنست، اول کار احتیاج به همراه داشته باشد».(ص48)
منطق رفتار یک شخصیتِ داستانی (لنی) به ترتیبی که در بالا آمده، مطلقا یک منطق احساساتی و شاعرانه است. وگرنه با منطق عادی باید گفت شخصیت‌های داستان گاری واقعا دیوانه‌ی زنجیری‌اند. این منطقِ احساساتی یا شاید شاعرانه، در توجیه رفتارشخصیت‌های خاص این داستان، البته قوی‌تر است.
از این منطق، در بخش دوم رمان اثری نمی‌بینیم. همه چیز عادی می‌شود. من فکر می‌کنم راوی دارد این اندیشه را به آدم قالب می‌کند که: به هر حال دنیا با نظم عادی‌اش پیش می‌رود، به هر حال جنگ ویتنام روزی تمام می‌شود، به هر حال، روزی سیاهان به حقوق‌شان می‌رسند، به هر حال پول درآوردن لازمه‌ی ادامه‌ی حیات است، به هر حال ازدواج یک عمل انسانی است، به هر حال عشق ناجی بزرگی‌ست، به هرحال همه‌ی آدم‌ها مثل هم نیستند، به هر حال زندگی باید کرد... .
این منطق کجا و عصیان بخش ابتدایی داستان کجا. فکر می‌کنم این حرف‌ها هم درست است، ولی آیا جای‌شان در این رمان است؟
نویسنده نخواسته آنارشیسمی را که درک کرده، تا انتها پیش ببرد. بر خلاف سلین که می‌گوید: تا انتهای شب و عمق کثافت پیش می‌رویم، گاری نخواسته این دیدگاه را تایید کند یا ادامه دهد. پس گاری‌ کوپر را از نو آفریده. گاری کوپرِ عاشق، با یک وجدان پاک. از این به بعد انگار یک‌دفعه تیز هوشیِ لنی را از او می‌دزدند. هنوز طعنه می‌زند، ولی طعنه‌ها بی خاصیت‌ند؛ هنوز اصطلاحاتش را به کار می‌برد ولی بی معنایند.
اتفاقا این‌جا باز یکی دیگر از ضعف‌های گاری خود را می‌نمایاند و آن استفاده‌ی مکرر از اصطلاحات خودساخته‌اش است. انگار او ذوق‌زده است و حد و مرزی نمی‌شناسد. در نتیجه اصطلاحات خودش را ضایع می‌کند. در کتاب "زندگی در پیش رو" هم همین اشتباه را مرتکب شده. آن‌جا مرتب از زبان راوی اول شخص تکرار می‌کند که: تجربه‌ی کهنه‌ی مرا باور کنید.(اصطلاح دقیقا این نیست). این‌جا هم بارها تکرار می‌کند: ماداگاسکار. این تکرار اصطلاح‌ها را باید مقایسه کرد با عبارت "سفر به انتهای شب" (به معنای کناییِ سقوط انسان یا غرق شدن بیش‌تر در نکبت و از این حرف‌ها) ساخته‌ی سلین، که سازنده‌اش نهایت صرفه‌جویی را در کاربرد آن می‌کند و البته بر تاثیرش می‌افزاید. فکر می‌کنم گاری اساسا این اصطلاح سازی را از سلین به ارث برده.
در نهایت، نویسنده قهرمان آنارشیست‌اش را به راه راست می‌آورد و عاشق‌اش می‌کند. شخصیت‌ها در این بخش سرشار از اطمینان و امیدند. انگار این‌ها در عرض چند ماه، به قرن و سیاره‌‌ای دیگر پا می‌گذارند. این تفاوت و باختِ بزرگِ اثر گاری به دو نمونه‌ی مشابهش ــ "ناتور دشت" و "سفر به انتهای شب"ــ است.
نمی‌توان هنر نویسنده را در این بخش مطلقا نادیده گرفت. اتفاقات فرعی و قطعه‌‌هایی به قوت بخش نخست، هنوز هم وجود دارند ولی جریان اصلی داستان رو به انحطاط دارد. برای مخاطبی که قائل به پست و بلندی در داستان باشد، تفاوت‌ها آشکار است. من تصور می‌کنم رومن گاری شعری بلند، درباره‌ی عصیان بشر مدرن سروده؛ منتها در ادامه‌ی همان شعر، هم‌چون شاعران کلاسیک یا پیامبران، راه نجات را هم نشان داده و آن عصیان را به باد داده است. این همان اشتباهی است که داستایوسکی در یادداشت‌هایش مرتکب شده.
عشق این بخش زیادی ساده‌انگارانه، و زیادی موثر و نجات بخش است و ممکن است مخاطب از فرط امید، اُوردوز کند. این چیزی است که محصول فضای داستان نیست بلکه تحمیل شده از طرف نویسنده است. اطمینان چیزی است که داستایوسکی در داستان‌هایش، از آن پرهیز کرده و با تردید از آن صحبت کرده. این تردید با ادبیات مدرن عجین است و حذف آن خوش‌خیالی زیادی می‌طلبد.
***
پایان آمریکایی
در بخش پایانی داستان پدرِ جس به قتل می‌رسد و جس برای پول درآوردن و از سر ناچاری به قاچاق طلا از فرانسه به سوئیس روی می‌آورد. لنی در موقعیتی قرار می‌گیرد که توسط جس متهم به قتل پدرش می‌شود. این اتهام تا اواخر داستان در ذهن جس باقی است. لنی دارد به همان آنارشیست سابق تبدیل می‌شود. دوباره گند آدم‌ها را احساس می‌کند، اما یک ترفند منطقی داستانی، جس را از بی گناهی لنی مطلع می‌سازد. جس که می‌خواهد از کشور خارج شود، برمی‌گردد و لنی را که توسط هم‌کاران قاچاقچی‌اش حسابی کتک خورده و روی زمین ولو شده، همراه می‌برد. با چند جمله مشکلات‌شان حل می‌شود و به سمت خوشبختی پیش می‌روند. این‌جا چیزی از لنی باقی نمانده. گفت وگوها مطلقا ضعیف‌ند و رفتارها توجیه‌ناپذیر. گویا نویسنده هر چه در چنته داشته ارائه کرده و دیگر چیزی از هنرش باقی نمانده.
یاد فیلم‌های سرشار از حماقت آمریکایی می‌افتم. همان‌ها که پایان‌شان باید خوب باشد تا مخاطب راضی از سالن بیرون برود؛ همان‌ها که حماقت را تبلیغ می‌کنند؛ همان‌ها که سرشار از پیام‌های اخلاقی‌اند. ما داریم یکی از فیلم‌های گاری کوپر را می‌بینیم. خدا یار ابلهان است.
در پایان رمان ابله، پرنس میشکین، مطلقا دیوانه می‌شود، تا هم به لحاظ تکنیکی در ارگانیسم رمان یک تراژدی آفریده شود، و هم در بیرون داستان، و قضاوت‌های خارج از متن، مخاطب هر چه بیش‌تر بر موقعیت خود و ماهیت دنیای مدرن آگاه شود. پرنس نماد آن چیزی است که در عصر مدرن بربادرفته است. شاید از نظر داستایوسکی این "چیز" ایمان بوده و شاید از نظر ما انسانیت باشد. در هر صورت این چیزی است که با مدرنیسم عجین شده است. اما رومن گاری در این داستان به حقیقت دست یافته؛ راه نهایی "رهایی ازقید تعلق"را پیدا کرده، او ترانه‌ی عشق سر می‌دهد و مقارن جنگ ویتنام می‌گوید: سلام گاری کوپر.
یکشنبه 17/ 4/ 1386
بعد از تحریر:
محض تنوع بد نیست غلط‌های چاپی یک کتاب پر خواننده را بعد ازشش بار چاپ و به لطف یک ناشر خوب ببینیم. تازه من خیلی دقت نکردم و غلط‌ها حتما بیش‌تر از این‌هاست. به امید ظهور چاپ‌های بی غلط!
ــ ص 79 سطر 8 : چرا از پل می‌گیری.... (نمی‌گیری صحیح است)
ــ ص 89 سطر 1 : ای مال سال...( این صحیح است)
ــ ص 105 سطر 8 : بچه‌ها دارند یواش یواش دیونه می‌شوند (دیوانه یا دیوونه صحیح است)
ــ ص 117 سطر 1 : آدم خودش رو می‌سپرده دست آب و پاهاش هیچ وقت با خاک آشنا نمی‌شه (می‌سپره یا می‌سپاره درسته چون زمان‌مان مضارع اخباری است)
ــ ص 150 سطر سه: یک گیومه « باز شده که بسته نشده. (پس گیومه یا اضافی‌ست یا بقیه‌ش‌‌ جا افتاده)
ــ ص 171 سطر پایانی: قضیه‌ی میس بلند بشه Blandish... (فکر کنم بلندیشه صحیح است. یک نقطه افتاده)
ــ ص 175 سطر یکی به آخر مانده: «دل‌مان برایش کباب می‌شود...(گیومه در سطر قبل باز شده و گویا الان باید بسته شود. این‌طوری »)
ــ ص 261 سطر 6 : بیوک پنچ متر پشت سر آن‌ها ایستاد (پنج صحیح است. اگر واضح نیست:"جیم" به جای "چ")
 

۳ نظر:

گیو گفت...

من متاسفانه کتاب را نخواندم ولی از مطلبتان استفاده کردم. پاینده باشید

سینا گفت...

نقد زیبا و قابل قبول...
ممنونم

ناشناس گفت...

خیلی خوب بود من هم حس می کردم یه جای کار اشکال داره و با خوندن نقد شما فهمیدم :)