۱۳۸۶ خرداد ۱۸, جمعه

یعقوبِ کذاب

یعقوبِ کذاب
نویسنده: یورِک بِکِر (1937)
مترجم: علی اصغر حدّاد
چاپِ دوم، نشرِ ماهی، تهران 1384
قطع رقعی، قیمت 3500 تومان
 
روزی روزگاری شاه‌زاده‌ خانمِ کوچولویی بود، که پدرش یعنی جناب سلطان خیلی دوستش می‌داشت. یک بار این شاهزاده خانم از خواب و خوراک افتاد و مریض شد. همه‌ی طبیبب‌ها از درمانش عاجز شدند. تا این که پدرش از او پرسید که چش شده. دخترک جواب داد که یک تکه ابر می‌خوام. کسی نتوانست یک تکه ابر برای او تهیه کند. تا این که پسرِ باغبان که دوستِ شاه‌زاده خانم بود از جریان مطلع شد و گفت من براش ابر می‌آورم. بعد پیشِ شاهزاده خانم رفت و پرسید: ابری که می‌خواهی از چه جنسی است؟ او جواب داد: از پنبه. بعد پرسید: اندازه‌اش چه‌قدر باشد؟ گفت اندازه‌ی بالشم. و پسر باغبان شاهزاده را درمان کرد.


 
در یک گِتو پیر مردی به نام "یعقوب حییم" با دیگر یهودی‌ها به خوبی و خوشی روزگار می‌گذراند. تا این که یک‌بار از سرِ اتفاق این یعقوب، خبری را از رادیوی یکی از آلمان‌ها می‌شنود و آن را برای یکی از دوستانش به نامِ میشا نقل می‌کند. بعد تا می‌آید منبع خبرش را بگوید، دیگر دیر شده و مجبور می‌شود اولین دروغ را بگوید. او می‌گوید این خبر را از رادیو شنیده. واز فردا در گتو شایع می‌شود که یعقوب منبع اخبار دست اول است و رادیو دارد. و از این‌جا یعقوبِ کذّاب آفریده و رسالتش آغاز می‌شود. او همان پسرِ باغبانِ قصّه‌ی ماست که می‌داند یهودی‌های گتو برای زنده ماندن یه چه محتاجند.
 
داستانْ راوی اول شخصِ مفرد دارد. او یکی از اُسرای گتو است. اما این راوی هر جا لازم می‌بیند قواعدِ ادبی را نادیده می‌گیرد، از زاویه‌ی اول شخص فراتر رفته و از دیدِ سوم شخص، داستان را ادامه می‌دهد. و البته با ترفندهایی منطقی این روش را توجیه می‌کند. مثلا می‌گوید از فلان یا بهمان شخص شنیدم و یا می‌گوید تحقیق کردم. به هر حال راوی زیاد در بندِ این موضوع نیست و اشکالی هم در داستانش تولید نشده. اتفاقا این آزادیِ عمل، ناشی از حضورِ نویسنده به عنوانِ یکی از شخصیت‌های داستان، به سبک آثار کوندرا یا دیگر نویسندگانِ به اصطلاح "پست مدرن" است. راوی بارها شخصیتِ خود را به عنوانِ نویسنده به رخ می‌کشد و در پاره‌ای بخش‌ها، باز به سبکِ آثار پست مدرن، با خواننده یا با ذهن و درونِ شخصیت‌های داستان واردِ گفت و گو می‌شود. با خواننده شوخی می‌کند؛ یا این که داستان را با اما و اگرهایی پیش می‌برد که هدفش دخالت دادنِ هر چه بیش‌ترِ خواننده در داستان است. حتی در پایانِ رمان، موضوعِ داستان بودنِ نوشته را طرح می‌کند و تکنیک و قواعدِ داستانی را به عنوانِ سوژه مطرح می‌کند وآن‌ها را به بازی می‌گیرد.
 
نویسنده در شخصیت سازی، موفق عمل کرده. بعد از پایانِ داستان ما تصویرِ بسیار روشن و جذابی از یعقوب، کوالسکی، رزا، لینا و تعدادی دیگر از شخصیت‌های متعدد داستان در اختیار داریم. یعقوب یک یهودی مثل باقی یهودی‌هاست. او یکی از آن‌هایی است که در دهه‌ی چهل میلادی قرار بود نسل‌شان نابود شود. او پیش از جنگ، یک اغذیه فروشی داشته که در آن کوکو سیب زمینی می‌فروخته. یک انسانِ عامی که به فکرِ آن است تا با کمی به اصطلاح زرنگی اندکی بیش‌تر داشته باشد و شاید بعضی وقت‌ها سرِ همسایه‌ها  یا دوستانش کلاهی کوچک بگذارد. مثلِ همه‌ی آدم‌ها. وقتی عظمتِ فاجعه‌ای را که بر سر امثال او نازل می‌شود، با این کلک‌های کوچک مقایسه کنیم، ناچاریم قبول کنیم که دیگر خطاهای بشری در مقایسه با آن جنایت، به بازیِ بچه‌ها می‌مانند. یعقوب در میانِ ساکنانِ گتو پیرمردی تنهاست. او داوطلبانه سرپرستیِ دختر بچه‌ای به نام لینا را پذیرفته که پدر و مادرش را یک روزکه او خانه نبوده، به اردوگاه‌های مرگ فرستاده‌اند. نمی‌دانم یهودی‌ها به دروغ‌گویی مشهورند یا خیر ولی گویا نام و عمل یعقوب در داستانْ اشاره‌ای به این موضوع دارد. در هر صورت از زمانی که دروغ‌های یعقوب درباره‌ی پیش‌رفتِ روس‌ها شروع می‌شود، امید به گتو بر می‌گردد و دیگر کسی دست به خودکشی نمی‌زند. و این موضوع تا زمانی ادامه می‌یابد، که اعزامِ گروه گروهِ ساکنانِ گتو به اردوگاه‌های مرگ آغاز می‌شود. و آن وقت یعقوب پیشِ نزدیک‌ترین و قدیمی‌ترین دوستِ زندگی‌اش ــ که در ضمن مشوقِ ناخواسته‌ی او در کذّاب شدنش است ــ اعتراف می‌کند که دروغ می‌گفته.  فردا همان دوست را می‌بیند که از پنجره‌ی اتاقش خود را دار زده.
 
بخشی ازابتکارِ نویسنده‌ی رمان در شیوه‌ی روایت داستان از قولِ راویانِ مختلف است که گفتم قواعدِ کلاسیک را به هم می‌ریزد. در جایی از داستان نویسنده می‌گوید: «یعقوب مرده است... قصد ندارم داستان او را بازسازی کنم. آن‌چه از زبانِ من می‌شنوید داستان دیگری است. یعقوب با من سخن گفت و من با شما سخن می‌گویم. این دو با هم تفاوت بسیار دارد، زیرا من خود آن‌جا بودم. یعقوب تلاش داشت به من بفهماند که چگونه روی‌دادها یکی پس از دیگری آمدند، بی آن که او بتواند در چند و چونِ آن دستی ببرد. اما من می‌خواهم از او یک قهرمان بسازم».(صفحه‌ی 40)
 
راوی بینِ اول شخص و سوم شخص در نوسان است. بدونِ آن‌که لطمه‌ای به داستان وارد شود. البته داستان، بیش‌تر از زبانِ سوم شخص نقل شده. داشتنِ راوی‌های مختلف در یک داستان، چیز تازه‌ای نیست، ولی در مقایسه با آثارِ دیگر، این نوع تعویضِ راوی را من کم‌تر دیده بودم. می‌توان گفت نویسنده آزادانه‌تر عمل کرده، و سعی داشته بدونِ دردسرِ زیاد و تکنیک‌های پیچیده، از محدودیت‌های قوانینِ ادبی بگریزد. به نظر می‌رسد برای رعایتِ لحنِ طنزِ راویِ اول شخص و همچنین نقلِ سرگذشتِ شخصیت‌های متعددی که در داستان ازشان اسم برده می‌شود، این ترفندِ مؤثری بوده است. شاید مهم‌ترین موردی که این نوع زاویه دید را ضروری ساخته، سرگذشتِ همه در پایانِ داستان است. بدونِ حضورِ حاشیه‌ایِ راوی اول شخص، پایانِ داستان نمی‌توانست این‌گونه باشد.
 
 اما اشکال عمده‌ای که در داستان وجود دارد و بد جور خودش را به رخ می‌کشد، دخالت‌ها و قضاوت‌های بی‌جا و زیاده از حدِّ راوی، در توصیف اعمال و وقایع و درونِ شخصیت‌هاست. از این نظر داستان شباهت‌هایی به آثارِ رمانتیک‌های قرنِ نوزدهم دارد.  در مواردِ متعدد، نویسنده به تفسیرها و توصیف‌هایی خسته کننده از وقایع و ذهنِ شخصیت‌ها می‌پردازد که چندان جذابیتی برای خواننده ندارد. این داستان متاسفانه از هنرِ ایجاز بهره‌ای نبرده و روده درازی‌هایی دارد که به راحتی می‌شود از داستان حذف‌شان کرد. بعضی وقت‌ها این توضیحات و تفسیرهای اضافی، با طنزی اندک قابل تحمل می‌شوند. بعضی موارد هم این توصیفات زمینه سازِ عملی در داستان است و نقشی ضروری می‌یابد. ولی با اطمینان می‌گویم که در قسمت اعظمِ داستان، این توصیفات زیاده از حد است.   
  
نکته‌ی دیگر، توانایی نویسنده در آفرینش فضا و صحنه‌های بسیار طبیعی و قوی در داستان است. مثلِ صحنه‌ای که یعقوب از پشتِ دیوار برای لینا برنامه‌ی رادیویی اجرا می‌کند (ص153 تا 163) که واقعا گیرا و خنده‌دار است و در طولِ آن، یعقوب از رادیوی دروغی، داستانِ شاهزاده خانم بیمار را برای لینا پخش می‌کند. از این نظر ما در هیچ کجای داستان همراهی‌مان با راوی و باورمان به داستان را از دست نمی‌دهیم. همه چیز باور پذیر است. داستان منطقی و قابل قبول پیش می‌رود. نکته‌ی جالبی که آن را باید جزء ابتکارات و توانایی‌های نویسنده به حساب آورد، وقایعِ پیش‌پا افتاده‌ای است که توانسته‌اند داستان را تشکیل دهند. در این رمان هیچ خبری از اطلاعاتِ دستِ اول یا چیزهایی از این قبیل درباره‌ی هولوکاست و جنگِ دوم نمی‌یابیم. این هنر نویسنده است که در طول دویست و شصت و شش صفحه از وقایعی تکراری صحبت می‌کند بدونِ آن که حادثه آفرینیِ آن‌چنانی در کار باشد، یا آن که به سبک فیلم‌های کلیشه‌ای آمریکایی، قهرمانانِ فرار و مقاومت بسازد. حتی در جایی نویسنده از این نوع کلیشه‌ها با طنز و طعنه یاد می‌کند. پایانِ غیرِ کلیشه‌ای داستان نشانی از این ضدِ کلیشه بودن و توانایی در توصیف و داستان پردازی است.
 
نویسنده در توصیفِ روحیه‌ی آن‌ها که تحت سلطه‌ی ناامیدی به انتظار معجزه نشسته‌اند و به  مرگ نائل می‌آیند، استاد است. بارها در طولِ داستان، به طنز از آدم‌هایی صحبت می‌کند که چشم انتظار معجزه‌ی الهی، سعی در تحمل اوضاع دارند. دعا می‌کنند واز خدا می‌خواهند معجزه‌ای از خود نشان دهد (اخلاقِ همیشگی قوم یهود!)، از خدا در خواست می‌کنند که حداقل علامتی، چیزی، سرفه‌ای از خود بروز دهد که بدانند پیام‌شان دریافت شده است. وقتی یکی از این معتقدان به نام هرشل در ایستگاه راه آهن و به هنگامِ  بیگاری روزانه، غافل‌گیرانه و با یک گلوله کشته می‌شود، نویسنده می‌گوید: «می‌توانم بگویم خدا سرفه کرده است. خدا برای هرشل تک سرفه‌ای کرده است.»(ص131)
 
 پایانِ رمان، آن‌چنان ساده و واقعی است که دور از انتظار می‌نماید. قطارِ حاملِ جهودها در حرکت است و راوی و یعقوب و همه‌ی یهودیانِ گتو را با خود می‌برد. طنزِ کم‌رنگِ سراسرِ داستان، امیدهایی در مخاطب برانگیخته. به همین دلیل، مخاطبِ ساده‌دل می‌خواهد بداند هر یک از شخصیت‌ها چه سرنوشتِ جالبی برای خود می‌یابد. در طولِ داستان، نویسنده چندبار تذکر داده که تنها بازمانده‌ی آن گروه است، ولی ما انگار به امیدِ معجزه‌ای این حرف را ندید می‌گیریم.
 
(برداشتِ من این بود که راوی این حرف را در دوران پیری می‌زند).
 در سطرِ پایانیِ داستان، چیزِ دیگری درمی‌یابیم. در یک جمله‌ی فوق‌العاده موجز(شاید تنها ایجازِ موجود در داستان) راوی می‌گوید: «ما به جایی می‌رویم که به آن‌جا می‌رویم.»  
 
چهارشنبه شانزدهمِ خردادِ هشتاد وشش
 
 

۱ نظر:

ناشناس گفت...

متشکرم.هم کتاب زیبا بود هم نقد شما.