ه‍.ش. ۱۳۸۶ خرداد ۶, یکشنبه

در غرب خبری نیست

در غرب خبری نیست
اریش ماریا رمارک (1898-1970)
مترجم: سیروس تاج‌بخش
ناشر: ناهید، چاپ چهارم 1385، 255 صفحه
 2500 تومان
 
نویسنده‌ی این اثر، یک آلمانی است و کسی است که در جنگ اول در جبهه‌ی غرب حضور داشته و داستان، روایتِ آن حضور و تجربه است. راویِ داستان اول شخصِ مفرد است و داستان نوعی وقایع نگاری است با تغییرات و دخالت‌های داستانی.موفقیتِ این داستان به توصیفاتِ دقیق و صمیمانه‌ای است که از زبانِ راوی درباره‌ی جنگِ اول جهانی می‌‍شنویم. دانش‌آموزانِ هجده نوزده ساله‌ای که از سرِ کلاس‌های دبیرستان و تحت تاثیرِ یک دبیرِ حقه باز و جاهلِ تاریخ، به جبهه‌ی جنگ می‌‍روند معلوم است چه شرایطی خواهند داشت. راوی بارها مي‌گوید که نمي‌‍دانستیم به کجا می‌‍رویم. و بارها می‌گوید: اگر قرار بود ما را به جنگ و کشت و کشتار بفرستند معلوم نیست فیزیک و زبان فرانسه و ... به چه دردمان می‌‍خورد؟


«در مرکزِ پادگان، ده هفته تعلیماتِ نظامی دیدیم. چه ده هفته‌ا‍ي‌ که بیش از ده سال مدرسه رفتن روی ما اثر گذاشت. کم‌کم متوجه شدیم که یک دکمه‌ی براقِ نظامی اهمیتش از چهار کتابِ فلسفه‌ی شوپنهاور بيش‌تر است. اول حیرت کردیم، بعد خون‌مان به جوش آمد و بالاخره خون‌سرد و لاقید شدیم؛ و فهمیدیم که دور دورِ واکسِ پوتین است نه تفکّر و اندیشه. دورِ نظم و دیسیپلین است نه هوش و ابتکار؛ و دورِ مشق و تمرین است نه آزادی. ما با شور و شوقِ فراوان سرباز شده بودیم اما آن‌ها تیشه را برداشتند و تا توانستند به ریشه‌‍ی این اشتیاق زدند. بعد از سه هفته برای ما روشن شد که اختیار و قدرتِ یک پست‌چی که لباسِ یراق‌دارِ گروه‌بانی به تن دارد از اختیاراتِ پدر و مادر و معلم و همه‌ی عالَمِ عریض و طویلِ تمدن و عقل، از دوره‌ی افلاطون گرفته تا عصر گوته بیش‌‍تر است... مثلِ کسی که تازه از خواب بیدار شده باشد چشم‍‌ها را مالیدیم و دیدیم که مفهوم کلاسیکِ کلمه‌ی وطن که در مدرسه یاد گرفته‌ایم این‌‍جا عوض شده است. در این‍جا کلمه‌ی وطن، یعنی نداشتنِ شخصیتِ فردی و تن دادن به کارهایی که پست‌‍ترین بنده‌ی زر خرید هم از انجام آن ابا دارد. سلام خبردار، رژه، پیش‌‍فنگ، به راست راست، به چپ چپ، پاشنه کوبیدن، فحش، توهین و هزار زهرمارِ دیگر. معلوم شد که ما را مثلِ یابوهای سیرک برای زورآزمایی و فداکاری تربیت می‌کنند. اما خیلی زود به این هم خو گرفتیم و دانستیم بعضی چیزها به راستی به جا و لازمند. اما بقیه فقط ظاهر سازی و نمایش است. «سربازها این چیزها را خوب مي‌فهمند».سربازهای وظیفه یا کسانی که به زور به سربازی می‌‍روند معنای این جملات را بهتر می‌‍فهمند، زیرا کسی که دریک سازمانِِ نظامی استخدام مي‌شود، قاعدتا (و نه حتما) می‌‍داند برای چه این کار را مي‌‍كند. پُل مي‌گوید ما ندانستیم چه مي‌‍كنیم. در نتیجه همه چیز برايش عجیب و بي معناست: بیگاری‌های همیشگی، واکس زدن‌هایِ مکررِ پوتین‌ها، مشق‌های تکراری نظامی و...سراسرِ داستان نقلِ وقایع، از دیدِ آدمی است که ندانسته سرباز شده. او جزئيات گران‌بهايي را فاش مي‌كند، كه يك غيرِ نظاميِ ِ تازه وارد به سرزمينِ ِ نظاميان با آن مواجه مي‌شود: که چه‌طور برای بقا و دیوانه نشدن به بی خیالی رو می‌‍ آورد. که چه‌طور به کشتنِ یک سربازِ بیگانه که هیچ کینه‌ا‌ی از او به دل ندارد، تن می‌‍دهد. که چه‌طور مثلِ یک حیوان خود را به غریزه مي‌سپارد، «چرا که در میدانِ نبرد آن‌ها که هم‌‌دیگر را تکه پاره می‌کنند انسان نیستند و نمی‌‍توانند طبق ملاك‌ه‍ای انسانی رفتار کنند». معیارْ بقا است، و غریزه است که به تو یاد می‌دهد ناخودآگاه صدایِ انواعِ گلوله‌ها را تشخیص بدهی یا حضورِ دشمن را حس کنی و سرت را از مقابل گلوله بدزدی...باید بگویم که داستان، بسیار گیرا و تکان دهنده است و برای من چیز تعجب برانگیز این است که چه‌طور ملتِ آلمان پس از این تجربه‌‍ي‌ فجیع، دوباره سر بلند می‌کند و همین شکست را در ابعادی عظیم‌‍تر تکرار مي‌‍‌کند."هوشنگِ گلشیری" به هنگام دریافت جایزه‌ی اریش ماریا رمارک، درباره‌ی این داستان گفته که: ما و قتی فیلم‌های ساخته شده درباره‌ي جنگ اول و دوم را می‌‍بینیم، سربازانِ آلمانی به نظرمان موجودات‌ یا ابزارهایی بی احساس و بي هويت هستند، ولی وقتی "در غرب خبری نیست" را مي‌خوانیم، آن وقت این سربازها دارای گذشته و خانواده و هویت مي‌شوند... در تاییدِ این حرف باید بگويم كه خواندنِ اين داستان واقعا تجربه‌ي گرا‌ن‌بهايي بود. اين اثر، از معدود نوشته‌هایی است که ما در آن، وقایعِ یک فاجعه‌ی جهانی را از زبانِ کسی همچون خودمان ( اول شخص) مي‌شنویم. تجربه‌ی عالي‌ای است که بدانی، آن که دیروز در جبهه‌ي جنگ، با اسلحه‌ در برابرت ایستاده بود، امروز با زبانِ آدمی‌‍زاد چه دارد بگوید.نوشتن به اين سبكِ واقع‌گرا و بدونِ سانسور درباره‌ي‌ جنگ، چیزی است که در ادبیات ما هنوز اتفاق نیفتاده. انتقاد از خود، روایتِ متفاوت از جنگ و نقلِ بی پرده‌ی درونِِ یک سرباز چیزی است که ما هنوز تمرینش هم نمي‌کنیم. ***داستانْ یک اثرِ متکی به تکنیک نیست و قدرتش همان‌طور که گفتم متکی به عناصر دیگری است. اما به صورتِ خلاصه این نکات را باید گفت:«ما در پنج مایلیِ پشت جبهه در حال استراحت هستیم. از دیروز به ما راحت باش داده‌اند و حالا شکم‌هامان تا خرخره از گوشتِ گاو و لوبیا پخته پر است.» این عبارتِ آغازینِ داستان است. پس داستان به صورتِ نقلِ زنده‌ی وقایع ( با زاویه دیدِ عینی و فعل‌های مضارع)، از جبهه شروع شده. در صفحه‌ی بعدی، شخصیت‌های داستان، خیلی ساده به صحنه می‌آیند: «ظهر که شد سر و کلّه‌ی بچه‌ها تك‌‍تک از اتاق‍های سرباز خانه پیدا شد... معلوم است که گرسنه‌‍ترها سرِ صف را گرفتند. اول آلبرت کروپِ نیم وجبی که از بقيه‌ی بچه‌ها بیش‌‍تر چیز سرش می‌شد و به همین جهت زودتر سرباز یکم شده بود. دوم مولر که هنوز هم دست از سرِ کتاب‌های دبیرستان برنداشته بود و دائم خواب جلسه‌ی امتحان را می‌دید و زیر آتشِ بمب و خمپاره هم زیر لب درسِ فیزیک را زمزمه مي‌کرد. سوم لر که ریشِ توپی گذاشته بود و دلش برای زن‍های جنده خانه‌ی مخصوصِ افسران لک زده بود و چهارم خودِ من یعنی پل بومر. هر چهار نفر از پشتِ نیمکت‌‌های یک کلاس، داوطلبِ خدمت شده بودیم».با این که شخصت‌های داستان، هر کدام مشخصه‌هایی دارند که باید با آن شناسانده شوند و در ذهنِ مخاطب جای بگیرند، ولی این اتفاق، مگر به صورتِ استثنائی نمی‌افتد. خصيت‌ها حضورِ مستقلي در داستان ندارند و اطلاعات ما از آن‍ها به اندازه‌ی چیزهایی است که راوی به ما مي‌گوید و در نتیجه، ارتباط و برداشتِ ما از شخصيت‌ها بر اساسِ برداشتِ شخصي‌‍مان نیست و بیش‌تر یک برداشتِ دستِ دوم و تحتِ تاثیرِ راوی است. در نتیجه زیاد با آن‍ها احساسِ نزدیکی یا هم دردی نمي‌کنیم. اين شايد به دليلِ زاويه ديدِ داستان باشد، ولي فكر مي‌كنم باز شخصيت‌پردازي اثر مشكل دارد. ارتباط و هم‌دردي ما بيش‌تر راویِ داستان است که همه‌ی زندگی و درونش را در داستان ریخته؛ چه به صورتِ توصیفِ مستقیم و چه با اعمالی که در طولِ داستان از او مشاهده می‌کنیم.روایتِ داستان، خطّی و بسیار ساده است. یعنی به ترتیبی که زمان و جنگ جلو می‌رود وقایعِ داستان به همان نظم و ترتیب پیش می‌‍روند. در این بین گاه گاهی نویسنده به زندگیِ گذشته یا آینده‌ی خودش یا دیگران گریزی می‌زند و روایتِ داستان را اندکی از یک‌‍نواختی دور می‌کند. مثلا وقتی دارد وقایعِ حال را نقل مي‌کند یک دفعه یادِ خاطره‌ای از روزهای پیش می‌افتد و نقلش می‌کند (صفحه‌ی چهل). پس در زمینه‌ی روایت، ابتکاری وجود ندارد و اساسا داستان یک داستانِ متکی به تکنیک‌های روایی یا زبانی نیست.بعضی جاها نویسنده در اظهارِ نظرها و قضاوت‌های خارج از داستانی که در متنِ وقایع مي‌آورد افراط می‌کند و آدم را خسته می‌كند. می‌‍توان با او و حرف‌هایش هم‌دردی کرد ولی به لحاظِ داستانی این قسمت‌ها هیچ کمکی به تاثیر بيش‌تر یا پیش‌‍بردِ داستان نمی‌کنند. این زیاده گویی وقتی بیش‌‍تر خودش را نشان می‌‍دهد که این اثر را با نمونه‌های مشابهش از قبیلِ وداع با اسلحه مقایسه کنیم. آن خساستی که همینگوی در ابرازِ احساساتِ شخصی‌اش بروز می‌‍دهد واقعا قابل ستایش است.
***
در پایان باید بگویم که زبانِ ترجمه‌ی داستان، نارسایی‌هایی دارد ولی کلا قابل قبول است و آزار دهنده نیست. در زمینه‌ی نشانه‌گذاری (سجاوندی) اشکالات بسیار است. گویا ناشر لازم ندیده در چاپِ جدید، ویرایشِ پاکیزه‌ای به مخاطب تحویل دهد. با این حال فونت و طرح جلدِ کتاب مناسب و زیباست (طرحِ رویِ جلد گویا از فیلمِ اقتباسی از این کتاب گرفته شده؛ شايد هم عکسِ نويسنده باشد). اگر داستان را شروع کنیم کنارش نمی‌گذاریم. مدت‌ها من هم مثلِ دیگران فکر می‌کردم که این اثری ضدّ غربی است (تحت تاثیر عنوانش) و این به لطفِ فرهنگِ غرب ستیزِ ماست. اثر یک اثرِ انتقادی هست ولی نه از آن نوع که من فکر مي‌کردم.
 

هیچ نظری موجود نیست: