۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۲, شنبه

دوستِ باز يافته

دوست باز یافته
نوشتهی: فرد اولمن ( 1901ــ 1985)
ترجمهی: مهدی سحابی
نشر: تهران، ماهی، چاپ اول1386،112 صفحه (قطع جیبی)
قیمت: 1200 تومان
 
با سپاس به مهدی سحابی


دوستی ِ دو پسر ِ دبیرستانی در آلمان، در آستانهی به قدرت رسیدن هیتلر: هانس یهودی،  فرزندِ یک پزشک، با زندگی نسبتا مرفه؛ و دیگری یک آلمانیِ اصیل بازماندهی یکی از خاندانهای خیلی مشهورِ اشرافی. داستان از اینجا آغاز میشود:
«در فوریهی 1932 به زندگی من پا گذاشت و دیگر هرگز از آن جدا نشد. بیش از یک چهارم قرن، بیش از نُه هزار روز دردناک و از هم گسیخته از آن هنگام گذشته است...سالها و روزهایی که برخی از آنها پوچتر از برگهای پوسیدهی درختی خشکیده بود.» اینها را راویِ اول شخص داستان که همان یهودی است میگوید.
 
نگاهِ هانس به دوستش عاشقانه است. اگر ما از جنسیتِ راوی و دوستش اطلاع نداشته باشیم، متوجه نمیشویم راوی مرد یا زن است: «روز و ساعتی را به یاد میآورم که برای نخستین بار چشمم به پسری افتاد که از آن پس مایهی بزرگترین شادمانی و بزرگترین سرگشتگی من شد. ساعت سه بعد از ظهرِ روزی تیره و گرفته از زمستان خاص آلمان بود... همهی جزئیات آن روز را به خاطر میآورم: کلاس با میزها و نیمکتهای چوبی و سنگین؛ بوی تندِ چهل بالاپوشِ زمستانی نمناک، لکههای خیسِ برف آب شده بر زمین...هنوز هم میتوانم چشمانم را ببندم و تصویر همشاگردیهایم را که از پشت میدیدم در برابر خود مجسم کنم: بسیاری از آنها بعدها در استپها سرزمین روسیه و در شنزارهای العلمین جان باختند.»
 
داستان با این روایتِ خاطره مانند و نوستالژیک شروع میشود و با روایتِ تراژیکتر به پایان میرسد. راوی بازماندهی سالهای جنگ دوم است و هدفی جز ترجمانِ فاجعه ندارد. با چند تصویرِ نوستالژیک و یا شاد از زندگی ِ یک نوجوان دبیرستانی، حسرتِ خواننده به گذشته برانگیخته میشود. تا اینجایِ کار، فعلا هیچ خبری از یهودیت و نازیسم نیست. تلاش عاشقانهی یک نوجوان برای دوست شدن با یک همکلاسی سوژهی جذابِ ابتدایی ماست. وقتی راوی برای اولین بار این دوست را سر کلاس میبیند چنین میگوید: «همه به او خیره شده بودیم، انگار که شبحی را میدیدیم. شاید آنچه بیش از هر چیز دیگر بر من تاثیر گذاشت نه حالت سرشار از اتکا به نفس، ظاهر اشرافی و لبخندِ اندکی تحقیر آمیز او، بلکه برازندگیاش بود... بر این نوجوان عجیب، که درست همسال من بود، خیره شده بودم. انگار که از دنیای دیگری میآمد.»
 
هر دوی این شخصیتها منزویاند و دوستی ندارند. از این پس هانس تلاشهای پنهان خود را آغاز میکند که به دوستیِ "کنراد" نائل آید. با دقتِ تمام رفتار و علایق کنراد را زیر نظر میگیرد. این رفتار واقعا عاشقانه است: زنگِ ورزش جلوی او خودنمایی میکند. با توجه به علایق او در مورد "فاوست و هملت" کنفرانس میدهد. میگوید: «درست به خاطر نمیآورم که در چه روزی به این نتیجه رسیدم که کنراد باید دوست من باشد، اما شک نداشتم که چنین خواهد شد. تا پیش از آمدن او من هیچ دوستی نداشتم. در کلاسمان هیچ کس نبود که با برداشت ایدهالی و افسانهای من از دوستی منطبق باشد، کسی که من به راستی دوستش داشته باشم، کسی که آماده باشم جان خود را فدایش کنم و بتوانم آن یکدلی، از خودگذشتگی و وفاداری مطلقی را که من میخواستم به من عرضه کند.» این کلمات و جملات عاشقانهاند و حسرت برانگیز. خیلی وقت پیش شاید ما هم چنین احساسی نسبت به دیگری داشتهایم که الان نابود شده است. این حسرت برانگیز است و نویسنده خوب توانسته رگ خواب مخاطب را بیابد. قسمتهای شاد داستان شروع میشود: این دو دوست میشوند علایق مشترک مییابند، سفرهای دو نفره میروند و...
 
در طول داستان به صورت گذرا به آغاز یهود آزاری در آلمان اشاره میشود، ولی راوی میگوید که ما آن را جدی نمیگرفتیم: «کانون تشنج از ما دور بود: در برلن بود که میگفتند صحنهی برخورد میان نازیها و کمونیستها شده است.»
 
در اواسط داستان برای هانس بحث وجود یا عدم خدا به وجود میآید. پدرش با این که آدم بسیار نیک نفسی است، دربارهی خدای مسحیت میگوید: به هیچ وجه نمیتواند بپذیرد که مسیح پسر خداست. «این مساله که خداوندِ قادر متعال شاهد مرگ آرام و دردناکِ فرزندِ خود روی صلیب بوده باشد، و این که "پدر" آسمانی بر خلاف یک پدرِ خاکی، حتی میل نجات فرزند خود را نداشته باشد به نظر پدرم کفرآمیز و مشمئز کننده میرسید.» و بعد واقعهای دیگر رخ میدهد: خانهی یکی از همسایگان هانس در آتش میسوزد و سه فرزند بی گناه آنها در آتش میسوزند. و هانس از آن پس به این استدلال معتقد میشود که: «یا پدر آسمانی ــ به آن شکل که یهودیان و مسیحیان معتقدند ــ وجود ندارد، یا این که وجود دارد و به مسائل بشر اعتنایی نمیکند، و در نتیجه مانند هر کدام از بتهای دوران جاهلیت بی فایده است.» و این استدلالی عامیانه و انسانی است که مردمان، پس از مصیبتهای بزرگ، هر چه بیشتر به آن رو کردهاند.
 
داستان سیر عادی خود را دارد. گاه به گاه نویسنده با پراندن جملههایی به آنچه در پایان اتفاق افتاده (جنگ و کشتارها)، تِم غم انگیز  سراسر داستان را غمانگیزتر میکند. کنراد چند بار به خانهی هانس میرود و با پدر و مادر او آشنا میشود اما هر وقت هانس به خانهی کنراد میرود موفق به دیدار خانوادهی او نمیشود. یک بار هم تصور میکند تصویری از هیتلر را در خانهی کنراد دیده است. سوء تفاهمها آغاز میشود. بالاخره کنراد مجبور میشود توضیح دهد که مادرش به خاطر یک مسالهی مالی از یهودیها متنفر است. رفاقت آن دو اندک اندک به سردی میگراید. تا وقتی که جوّ ضدّ یهود بر آلمان حاکم میشود و پدر و مادر هانس او را به آمریکا میفرستند.
 
 وقتی هانس برمیگردد دوازده سال گذشته و طوفان فرو نشسته است. او میگوید: پدر و مادرم درگذشتهاند.اما با کمال خوشحالی باید بگویم گذرشان به اردوگاههای نازی نیفتاد...آنها در همان آغازِ آزار یهودیها در یک اتاق دربسته با گاز خودکشی  کردهاند... از زمانِ مرگ آنها تا حد امکان سعی خودم را کردهام که با آلمانیها  سر و کاری نداشته باشم و تا کنون نگاهی به یک کتاب آلمانی، حتی "هولدرین" نینداختهام.
 
و آخرین فاجعه در آخرین سطر داستان رخ میدهد. زمانی که لیستی از کشته شدگانِ دبیرستانِ هانس به او (که در آمریکاست) میرسد و او در بین کشته شدگان که اکثرا در جبهه کشته شدهاند، نام دوستش را میبیند.او هم کشته شده اما نه مثل دیگران.
***
 
  1. محور اساسی داستان زندگی دو شخصیت اصلی داستان و به خصوص زندگی یک یهودیِ جوان در آلمان است. داستان نوعی سرگذشتنامه است. بخشهایی از داستان حالتِ خاطره دارد و روایت گذشتههاست. اما خوشبختانه بیشتر داستان روایت زندهی وقایع است و حالت تعریف خاطره ندارد. مثل یک جریان زنده زندگی آدمها داستان ادامه دارد و این، حالتِ داستانی و تاثیر بخشی داستان را بیشتر میکند.
  2. نویسنده با انتخابِ راوی اول شخص مفرد، هر چه بیشتر به ما کمک میکند به درونیاتِ یک یهودی پی ببریم. در طول داستان ما میبینیم که تفاوتی بین یهودی و غیر یهودی نیست. تفاوتها دارند تولید میشوند.
  3. با استفاده از توصیفات شاعرانهی راوی از طبیعت (که اتفاقا به شاعری علاقه دارد) به سبکِ آثار کلاسیک و البته به صورت موجز، خوانندهی داستان به این دنیای شاعرانه و راویاش هر چه بیشتر علاقهمند میشود. گرایش به طبیعت به سبکِ آثار کلاسیک، نزدیک شدن ما به هانس را در پی دارد. کما این که چند بار اسم چند تن از بزرگان ادبیات کلاسیک برده میشود.
  4. داستان سوژههای متعددی ندارد. آنچه که مورد توجه قرار گرفته جزء به جزء و با دقت هر چه تمامتر عرضه میشود. شاید یکی از دلایل کوتاه شدن داستان همین محوریت یک موضوع باشد، وگر نه سرگذشت میتواند مفصلتر از اینها باشد.
  5. بعضی بحثها و قسمتهای داستان، شاید به طور عادی و در یک داستان عادی هیچ محلّی از اِعراب نداشته باشد، ولی در اینجا با توجه به اینکه ما یک راوی با ویژگیهای جذاب و کنجکاوی برانگیز داریم (یک یهودی) بحث در مورد خدا را (در داستانی نه چندان بلند) تحمل میکنیم. حذفِ این بحث به نظر نمیرسد لطمهی چندانی به داستان بزند، ولی وجودش به راحتی توصیف کنندهی ذهنِ آدمهای خارج از داستانِ بعد از جنگ (مثلا خود ما) هست. کمکی است به تاثیر بیشترداستان است و این البته با استفاده از نتایج ِ پسینی ِ ماجراهایِ داستان است.(یعنی صحبت از فجایع، زمانی که اتفاقات و فجایع هنوز متولد نشدهاند)
  6. نویسنده از قول پدرِ هانس حرفهایی را پیش میکشد که مخاطب را هر چه بیشتر در اختیار خود میگیرد. او با اطمینانِ زیاد (و نه کامل) از دموکراسی آلمان دفاع میکند و میگوید: جریان هیتلر یک بیماری خیلی کوچک برای آلمان است که با یک واکسن به راحتی مداوا میشود... . با استفاده از تضادی که بین صحبتهای پدر و واقعیتهای بعدی پیش میآید، تراژدی داستان موکّد میگردد.
***
      در پایانِ مطلب باید باز به "مهدی سحابی" سپاس گفت که داستان به این زیبایی را به مناسبت، در اختیارِ مخاطبان قرار داده. از ترجمههای او "بارون درخت نشین" و "مرگ قسطی" را خوانده بودم. توی این دو کار، اشکال‌های زبانی کوچکی در حدّ یکی دو مورد بیشتر ندیده بودم. اما ترجمهی دوست باز یافته، واقعا با زبانی دلچسب و بدون نقص بود. شانس خواندن این داستان را از دست ندهید.
 
 جمعه بیست و یکمِ اردیبهشت ماهِ هشتاد و شش

هیچ نظری موجود نیست: