۱۳۸۶ فروردین ۲۳, پنجشنبه

زندگی در پیش ِ رو

زندگی در پیش ِ رو
نوشتهی: رومن گاری
ترجمهی: لیلی گلستان
نشر: بازتابنگار
چاپ پنجم 1385، 217 صفحه، قیمت 2600 تومان
در یک محلهی کثیفِ پاریس، ساختمانی چند طبقه وجود دارد که طبقه‌ی ششم آن محلِ نگهداری تعدادی بچهی حرامزاده است. این بچهها توسط مادرهای فاحشه به این مکان سپرده شدهاند و سرپرستشان یک پیرزن یهودی ِ لهستانی به نام رُزا خانم است. رز بازماندهی ِ آشویتس است. ماهیانه مبالغی از طرف مادرهای بچهها به رزا خانم میرسد و او با مصیبت، این بچهها را اداره میکند. بیشترِ اعضای دیگرِ ساختمانِِ، سیاه‌پوست و آفریقایی هستند: سنگالیها، گینهییها و بیشترِ ساکنانِ محل همین عربها هستند.
داستان روایتِ یک سرگذشت است. با راویِ اول شخص مفرد، که محمد نام دارد و ده ساله و مسلمان است. اومیگوید:
«بودند مادرهایی که هفتهیی یکی دوبار پیش ما پیدایشان میشد اما همیشه برای دیدن بچههای دیگر میآمدند. همهی بچههایی که پیش رزا خانم زندگی میکردیم بچه جنده بودیم و وقتی مادرها برای تامینِ زندگیشان برای چند ماهی به شهرستان میرفتند قبل و بعد از سفر شان به دیدن بچهشان میآمدند. و به این ترتیب بود که دلخوریام از مادرم شروع شد. به نظرم میرسید که همه مادر داشتند به جز من. شروع کردم به دل درد گرفتن و دل آشوبه شدن تا مگر اینجوری مادرم را به آمدن وادار کنم. در پیادهروی روبرو بچهیی بود که یک بادکنک داشت و میگفت هر وقت دلش درد میگیرد مادرش به دیدنش میآید. دلم درد گرفت، اما فایدهیی نکرد. حتی برای این که بیشتر جلب توجه کنم، به همه جای آپارتمان ریدم. خبری نشد. مادرم نیامد. رزا خانم هم فحشم داد. بهم گفت عربِ کون نشور. اولین بار بود که فحشم داد. اما او فرانسوی نبود. گریه کنان بهش گفتم که میخواهم مادرم را ببینم. و تا چند هفته بعد هم برای گرفتن انتقام به همه جای آپارتمان ریدم. رزا خانم بالاخره گفت که اگر به این کار ادامه بدهم سر و کارم با پرورشگاه میافتد. این را که گفت ترسیدم، چون پرورشگاه اولین جایی است که بچهها را از آن میترسانند. محضِ خالی نبودن عریضه به ریدن ادامه دادم. اما حال و روزی نداشتم. در آن موقع هفت تا بچهی مادر جنده بودیم که پیش رزا خانم زندگی میکردیم. و هر هفتتامان تا آنجا که میتوانستیم به همه جای آپارتمان میریدیم چون در تقلید، هیچ موجودی به پای بچهها نمیرسد. آن قدر گه در همه جا ریخته شده بود که من در آن میان گم بودم.
رزا خانم دیگر پیر و خسته شده بود و حتی اگر پیر و خسته هم نبود، طاقتش طاق میشد. به هر حال چون یهودی بود به قدر کافی زجر کشیده بود. روزی چند بار وزن نود و پنج کیلوییاش را با دو پای بیچارهاش از پلهها بالا میکشید، و وقتی هم وارد خانه میشد بوی گه به دماغش میخورد، خودش را با تمام بار و بندیلش روی مبل ول میکرد و میزد زیر گریه. آخر باید دردش را حس کرد. فرانسویها پنجاه میلیون نفر هستند و او میگفت اگر همهشان همان کاری کرده بودند که ما میکنیم، آلمانیها عاجز شده بودند و گورشان را گم کرده بودند. رزا خانم آلمان را در زمان جنگ خوب شناخته بود ولی از آن، جان به در برده بود. به محض آن که وارد میشد و بوی گه را میشنید فریادش بلند میشد که: "آشویتس یعنی همین! آشویتس  یعنی همین!" چون یهودی بود به آشویتس برده بودندش.»
                                                                               ***
داستان با همین ترتیب و با روایتی خطی و بدون فراز و فرود آنچنانی تا پایان ادامه دارد. چیزی که در همان ابتدای داستان توجه ما را جلب میکند حرفهای گنده‌گندهای است که راوی ده سالهی داستان میزند. خیلی وقتها حرفهاش هیچ شباهتی به حرفهای بچهها و شعور یک بچه ندارد. هر قدر هم این حرفها جذاب و با معنا باشند، باز در درجهی اول خوانندهی داستان باید بپذیرد که اینها از دهان یک بچهی ده ساله بیرون میآید و البته باور این مساله دشوار است. او از تروریسم حرف میزند. میگوید وقتی بزرگ شوم دست به چه کارهایی میزنم که قدرتمند باشم. وقتی صحبت از پلیس شدن میکند، حرفهایش برای من قابل درک است، ولی صحبت از تروریسم و... زیادی عجیب و قلابی به نظر میرسد. این بچه زیاد در مورد جندهها حرف میزند و میگوید: شاید هم جاکیش (همان جاکش) بشوم.
    در هر صورت نویسنده خودش متوجه مطلب هست و میداند دارد حرفهای گندهای تو دهن بچه میگذارد و سعی میکند با یک اتفاقِِ غافلگیر کننده مخاطب را مُجاب کند. در قسمتی از داستان که محمد با پدرِ نیمه دیوانهاش روبه رو میشود، کاشف به عمل میآید که او چهاردهسالش است و تمام این سالها رزا خانم به او دروغ میگفته تا او هوایی نشود و تنهایش نگذارد. به لحاظِ داستانی و تحولی که این اتفاق در داستان ایجاد میکند، کار نویسنده قابلِ ستایش است و داستان را از رکود و ملالتِ "یک زندگینامهی صِرف" خلاص میکند. ولی به عنوان علتی منطقی بر گفتارهای عجیب محمد، به طور کامل پذیرفته و منطقی نیست. او اساسا از چیزهایی صحبت میکند که هیچ تجربهای در موردشان ندارد. در مورد دین مسیح و اسلام، بحث و مقایسه انجام میدهد ( صفحهی 63) یا میگوید:« وقتی به سن قانونی رسیدم، شاید تروریست بشوم، با هواپیماربایی و گروگانگیری، همانطور که توی تلهویزیون نشان میدهند.»
قسمتهایی که محمدِ نوجوان بدون گندهگویی و به صورت عادی به روایت زندگی و محیطش میپردازد واقعا جذابند. عالی نیستند و لی جذابیت کافی دارند.
مورد دیگری که دربارهی این رمان باید گفت، پرداختنِ حاشیهایاش به یهودیان، با استفاده از حضور رزا خانم در داستان است. در این مورد خوش‌بختانه نویسنده اهل اغراق نیست و سعی میکند با اشاراتی مختصر روحیهی یک یهودیِ به جا مانده از جنگ را توصیف کند. محمد یا مومو ( این اسم ِ مورد علاقهی پسرک است) یک وقت کشف میکند که رزا خانم در مواقع خاصی به قسمتی متروکه در زیرزمینِ ساختمان پناه میبرد و شمع روشن میکند و در آرامش فرو میرود.  مومو به آن مکان میگوید: «سوراخ جهودی رزا خانم». این سوراخ مکان پنهان و امن یک یهودی است. در توصیف شخصیت و روحیهی رزا، مومو میگوید: « رزا خانم از این اوراق در خانه زیاد داشت و حتی میتوانست ثابت کند که از چند نسل پیش به این طرف دیگر یهودی نیست و اینها همه برای روزی بود که اگر پلیس پیاش گشت، ارائه کند. از همه نظر پیشگیری کرده بود، چون یک دفعه غفلتا به دستِ پلیس فرانسه دستگیر و به آلمانیها تحویل داده شده بود، و او را در یک میدان وسیع پر از یهودی جا داده بودند. بعد او را به خانهی یهودیها در آلمان فرستاده بودند؛ همان جایی که قرار بود او را بسوزانند. همیشه میترسید اما نه مثل ِ بقیه. زیاد میترسید.» ( ص31)  « تنها چیزی که میتوانست رزا خانم را وقتی که مُسَکِن خورده بود، کمی تکان دهد، صدای زنگِ در بود. از آلمانیها وحشت داشت. داستان کهنهیی دارد و در همه جا هم آن را نوشتهاند و نمیخواهم وارد جزئیاتش بشوم. اما رزا خانم نمیتوانست فراموشش بکند. هنوز هم گاهی، به خصوص نصف شبها، فکر میکرد برای دستگیریاش مجاز هستند. او آدمی بود که با خاطراتش زندگی میکرد. البته به نظر شما حال که همهی آن چیزها از بین رفته و مدفون شده ، چنین ترسی احمقانه است. اما یهودیها بیشتر با خاطراتشان زندگی میکنند. مخصوصا آنها که پدرشان در آمده بود؛ آنها از همه بیشتر به فکر این چیزها میافتند. او اغلب دربارهی نازیها و اس اسها صحبت میکرد. و من افسوس میخوردم که کمی دیر به دنیا آمده بودم و نتوانسته بودم نازیها و اس اسها را با آن همه اسلحه و بار و بندیل بشناسم. چون لااقل آنجوری میشد دلیلش را فهمید. اما حالا کسی دلیلش را نمیداند. این ترسِ رزا خانم از صدای زنگ برای ما بازی خندهداری شده بود. بهترین وقتش هم صبح خیلی زود بود، وقتی تازه داشت روز میشد. آلمانها سحرخیزند و صبح خیلی زود را به دیگر ساعات روز ترجیح میدهند. یکی از ما بلند میشد، میرفت توی راهرو زنگ را میزد. یک زنگ بلند، که یعنی زود باشید. آخ که چهقدر میخندیدیم! کاش میدیدید. رزا خانم که در آن زمان حتما نود و پنج کیلو داشت، با وجود این، درست مثل دیوانهها از تختخوابش بیرون میپرید و تا بیاید و بایستد نیم طبقه پایین رفته بود. ما مثلا خواب بودیم و وقتی میدید نازی نبودهاند، آنچنان عصبانی میشد که به ما میگفت: «مادر جندهها» (ص 50)
اینها اشارههایی است که به زندگی یهودیهای بازمانده از آشویتس میشود. فکر میکنم نویسنده کار درستی کرده که این مساله را به صورت یک موضوع حاشیهای  مورد توجه قرار داده. رومن گاری در مجموعهی دیگری با عنوان: «پرندگان میروند در پرو میمیرند» در چند داستانِ کوتاه، به صورت ویژه، در مورد یهودیها نوشته که فکر میکنم بعضی جاها جنبهی شعاری پیدا کرده و تا حدودی ازفرمِ داستان خارج شده. اگر فرصت داشته باشم در مورد آن هم مینویسم.
اما پس از همهی افت و خیزهای نه چندان پر دامنهی متن، در پایان، نویسنده در جایی که به نظر میرسد دیگر برگهایش را رو کرده، چیزی را تذکر میدهد که میتوانم بگویم نقطهی بسیار درخشانی در این داستان و در نوشتههای رومن گاریست، و البته کلی افسوس خوردم که چرا خودم در طول متن نتوانستم موضوع را حدس بزنم. واقعا عجیب است. و به نظرم هنر نویسنده را در پرداختنِِ کنایی و غیر مستقیم به موضوع یهودیان نشان میدهد. در پایان داستان که اکثر بچهها صاحب سرپرست شدهاند و از پیش رزا خانم رفتهاند و فقط موموی عزیزدردانه باقی مانده و رزا خانم هم رو به اختلالِ حواس و مرگ پیش میرود، مومو به هر ترفندی سعی میکند که نگذارد رزا خانم را به آسایشگاه ببرند و یک زندگی گیاهی را به او تحمیل کنند. این چیزی است سخت مورد نفرتِ پیرزنِ شکسته و ناامید. مومو در یک دیالوگِ اتفاقی و برنامهریزی نشده، وقتی آمدهاند رزا را به بیمارستان ببرند میگوید: کسانِ رزا خانم میآیند او را به اسراییل ببرند که در سرزمین خودش راحت بمیرد. این دروغ را یک دفعه میسازد. از اینجا رفتار فوقالعاده حیرت انگیز و بی اندازه واقعیِ پسرک شروع میشود. به رزا میگوید که میخواهند ببرندش بیمارستان. او را پنهانی به سوراخ جهودیاش منتقل میکند و شبانهروز از او مواظبت میکند. و با او دعایی را میخواند که متعلق به جهودهاست. گویی خون یهودی ِرزا در رگهایش جاریست. پیرزن در حال گندیدن است و او مرتب عطر به روی پیرزن میپاشد که بوی کمتری داشته باشد و این حتی بعد از مرگ پیرزن ادامه مییابد. این پسرِ مسلمانِِ یهودی، سه هفته کنارِ جسدِ پیرزن دراز میکشد تا بالاخره مخفیگاه زیرزمینیشان کشف میشود.
بخوانید این دیالوگ مومو را با دکترِآشنایی که دنبال رزا آمده به درمانگاه ببردش و مومو به دروغ میگوید که قرار است بیایند رزا را ببرند: دکتر میگوید:
«بهبه خبر خوبی بود. زن بیچاره چهقدر در زندگیاش زجر کشید... اما چرا قبلا از خودشان خبری نداده بودند؟
--  بهش نوشته بودند که آنجا برود، اما رزا خانم نمیخواست مرا ول کند. من و رزا خانم بدون هم نمیتوانیم زندگی کنیم. فقط همدیگر را داریم. نمیخواست ولم کند. حالا هم نمیخواهد ولم کند. دیروز مجبور شدم بهش التماس کنم و بگویم رزا خانم بروید اسرائیل پیش فامیلتان. آنها ازتان مراقبت میکنند و راحت خواهید مرد...
دکتر کاتز با دهانی که از تعجب باز مانده بود، نگاهم میکرد. حتی توی چشمانش، که تر هم شده بود، هیجان دیده میشد.
گفت:
-- این اولین باری است که یک عرب یک یهودی را یه اسرائیل میفرستد.
...
اگر رزا خانم قبل از رفتن دوباره حواسش سر جایش آمد، بهش از طرف من تبریک بگو.
-- چشم بهش خواهم گفت: مازلتوف
دکتر کاتز با غرور نگاهم کرد.
--  مومو کوچولویم، تو بدون شک تنها عربی هستی که یهودی حرف میزنی.
--  بله.   Mittornischt Zorgden
اگر یهودی نیستید باید بگویم که معنایش این است: " نباید شکایتی داشت". »
***
این که نویسنده چهطور تا پایانِ داستان، مخاطب را در بی خبری نگه میدارد و حواس ما را از مسالهی عرب و اسرائیل پرت میکند نیاز به توضیحی ویژه دارد. در « پرندگان میروند در پرو میمیرند» هم از این تکنیک بی نظیر بهره گرفته شده، تا ما تا پایان نتوانیم سرنوشت شخصیت اصلی داستان را حدس بزنیم. و آنوقت که همه چیز به پایان میرسد، زمانی است که فاجعه رخ مینماید.  خوانندهی شوکه شده، پرده از مقابل چشمانش کنار میرود، و معنای آنچه را که دیده و خوانده و باور نکرده را درک میکند. آنجا از تکنیکِ مَجازِ مُرسل استفاده شده. و اینجا هم، ما چنان شباهتها و علایقی بینِ موموی عرب و پیرزن یهودی میبینیم که قوهی تشخیص خود را از دست میدهیم. با این که بارها به عرب بودنِ مومو اشاره شده ( جالب، حذفِ لفظِ عربیِ محمد است) و راجع به سرگذشت رُزای جهود، به طنز و جد صحبت میشود، ولی این عرب و جهود چنان با یکدیگر آمیختهاند که تمام تضادهایشان را فراموش میکنیم. باور میکنیم که این دو باید با هم باشند و برای هم بمیرند. باور میکنیم که محمد باید یهودی حرف بزند و رزای یهودی هم یک بچهی عرب را همانندِ پسر خودش بپرستد. زندگیِ مشترکِ این دو نمایندهی از دو قوم، مخاطب را چنان در خود فرو میبرد، که در پایان، نویسنده میتواند برگردد به ما تذکر بدهد: این دو یهودی و عرب بودند ها! ما یکی فرضشان میکردیم و این تمام هنر نویسنده است. به گمانم ابتدا تا انتهای کتاب، ستایشِ این یکی شدن و انسانیتِ نهفته در آن است.
***
  نمیدانم این داستان چهقدر به زندگی نویسنده ربط داشته باشد ولی  این سرگذشتِ پسری است که بارها در متنِ داستان با اشاره به کتاب بینوایانِ ویکتور هوگو میگوید: من اگر روزی نویسنده شوم چیزی مثل این خواهم نوشت.
چهارشنبه بیست و دوم فروردین هشتاد و شش

۱ نظر:

Farin.H.Rohaniyan گفت...

Salam, matne shoma az lahaze ghodrate neveshtari va zekavatmandie nevisande ash daste kami az matne ketab nadasht hamin bas ke farda sobh mara be meydane enghelab khahad keshanmd.
movafagh bashid.