Wednesday، March 09، 2011

یادداشت 59


خب، این هم یادداشت ِ ورود به وبلاگ جدید.
امیدوارم بلاگ‌اسپات به‌زودی باز بشه. کل ِ اختراعات ِ مسلمین در هزار و چهارصدوسی‌ودو سال و چند ماه ِ گذشته، در حدّ بلاگ‌اسپات نیست.
پنج‌شنبه 19/ 12/ 1389

Tuesday، March 08، 2011

یادداشت 58


خب با این‌که این وبلاگ بی‌خود و بی‌دلیل بسته شده، ولی احساس ِ خوشبختی می‌کنم. به هر حال بهاره و هوا پنیریه و یاکریم‌ها به صورت علنی و بی‌ هیچ‌گونه حیا در حال ِ عشقبازی اند. خب من هم جوگیر می‌شم.
قرار نبود این وبلاگ رو ترک کنم چون یکی دو ساله که جدن از این صفحه‌ی خودم خوشم می‌آد. توی این صفحه من یادگرفته‌م که درست تایپ کنم، بهتر بفهمم، و یه کمی فکر کنم. بعضی وقتا یادداشت‌های ده هزار کلمه‌ای نوشتم برای این‌که بعدها (ده پونزده سال آینده) ازشون استفاده کنم. آرزو داشتم که هی مطلبای جدید بنویسم و هی به مطلبای خودم لینک بدم. :دی
حالا هم مشکلی نیست. یه وبلاگ جدید توی بلاگ‌اسکای ساختم که دل ِ همه‌ی مسلمونا آب شه. قول می‌دم اون‌جا بهتر بنویسم. اگه اون‌جا بسته شه باز یه آدرس جدید درست می‌کنم. و باز اگه اونم بسته شه اون‌وقت می‌رم برای دریافت یارانه‌ (همون رایانه) ثبت نام می‌کنم و با پولش یه سایت می‌سازم و علیه دولت اسلامی مطلب می‌نویسم. شوخی کردم، من علیه هیچ شخصی مطلب نمی‌نویسم. وقتی ایلیاد و اودیسه و بایبل و قرآن و هزار و یک‌شب و چندصدتا کتاب ِ محشر ِ دیگه دارم، عمرن راجع به هیچ سیاست‌مداری چیز بنویسم. من وقتم رو صرف نوشتن درباره‌ی آدما و موضوعای چیپ نمی‌کنم. نشانی ِ وبلاگ جدید رو وقتی می‌دم که اولین یادداشت‌ام رو بنویسم. دوباره از ”یادداشت 1“ شروع می‌کنم، با لذت ِ تمام!
سه‌شنبه 17/ 12/ 1389

Friday، March 04، 2011

یادداشت 57

فعلن چون بلاگ‌اسپات بسته شده و منم کاری از دست‌ام بر نمی‌آد و پول ِ ساختن ِ سایت و این حرفا رو ندارم و لازم می‌دونم تفتیات‌ام رو ادامه بدم، امشب به نیت ِ ساختن ِ یه وبلاگ تو بلاگفا می‌خوابم. بسته به این‌که چه خوابی ببینم، فردا یا فرداها در این مورد تصمیم می‌گیرم. شنیدم که خاصیت بلاگفا اینه که در عرض سه سوت، می‌تون‌ان از صفحه‌ی بلاگفا محوت کنن. اینم اشتغال‌زایی به سبک ِ مسلمونا س: من می‌نویسم، شما پاک کنید!
به هر شکل، همین حالاش هم من چندان موجودیتی ندارم چون اگه داشتم به این راحتی حذف نمی‌شدم. پس با قدم گذاشتن به سرزمین ِ هرز، چیزی رو از دست نمی‌دم.
سرویس‌دهنده‌ی دیگه‌ای به جای بلاگ‌اسپات پیدا نکردم، پس احتمالن جام زهر رو می‌نوشم. ببینیم چی می‌شه.
جمعه 13/ 12/ 1389

Tuesday، March 01، 2011

یادداشت 56


امت ِ اسلام مثل ِ قوم ِ بنی‌اسرائیل توی خیابونا سرگردان شدن. امروز (سه‌شنبه) حوالی ِ میدان ِ انقلاب بودم و مردم رو تماشا می‌کردم. کسی چیز خاصی نمی‌گفت. سربازا با هم بگوبخند می‌کردن و ملت با هم حرفای عادی می‌زدن و رد می‌شدن. بعضی از مردم هم مثل دانش‌آموزای خوب و حرف‌گوش‌کن به طور محسوس و نامحسوسی از پیاده‌روها به سمت ِ خیابون ِ آزادی می‌رفتن.
به‌نظرم رژه‌ی پنهان ِ ملت، ناامیدانه بود. باید گفت که تظاهرات ِ خاموش که تکلیف ِ شرعی نیست که همین‌طور هرروز و هرهفته ادامه پیدا کنه. البته که اظهار ِ وجود، خودش چیز مثبتیه، ولی هدف که تظاهرات نیست. هدف ِ مردم چیه؟ این سپاه ِ خاموش، چی می‌خوان؟ آزادی، دموکراسی، خوشبختی ... . ولی اونایی هم که تو خونه خوابیدن و حتا سربازای اسلام هم همینو می‌خوان. کی اینو نمی‌خواد؟
انگار ملت صرفن دارن یه کاری رو انجام می‌دن ببینن چی می‌شه؛ ببینیم خدا چی می‌خواد.
این مسیر ِ آزادی، انقلاب، امام حسین مسیر ِ طولانی و خوبیه که آدم همین‌طور پیاده‌ بره و فکر کنه. هی پیاده بره و هی فکر کنه. من پیاده می‌رم و فکر می‌کنم آیا خواسته‌ی ما یه خواست ِ واقعیه یا یه چیز تخیلی. فقط داریم بازی می‌کنیم یا این‌که تصمیمات ِ جدی گرفتیم.
بعد به این نتیجه می‌رسم که ما داریم با ایده‌های یه نسل ِ قدیمی و فسیل‌شده کار می‌کنیم. با ادبیات ِ اونا صحبت می‌کنیم و با توصیه‌های اونا به باد می‌ریم. ما بلاتکلیف‌ ایم و نمی‌تونیم حسابمونو از نسل ِ قبل‌مون سوا کنیم. باید دست از این ریاکاری برداریم و خواست ِ بزرگ‌مون رو تشخیص بدیم. باید باهوش‌تر باشیم.
بعد از چند هفته که ملت رو اسیر و زندانی کردن، تازه ملت دوزاری‌شون می‌افته که ملت رو زندانی کردن. چون ملت با واژه‌های ِ امتْ صحبت می‌کنن، در نتیجه یه ماه طول می‌کشه که بفهمن ”حصر“ برابره با زندان. ما با ادبیات ِ امت ِ اسلام حرف می‌زنیم و با واژه‌های مزورانه‌شون گول می‌خوریم. ما عاشق ِ واژه‌های عربی و گفتمان ِ بچه‌مسلمونا ییم، چون خودمون بچه‌مسلمون ایم. به همین دلیله که نمی‌تونیم موقعیت خودمون رو تشخیص بدیم و به همین دلیله که همه می‌گیم «دموکراسی رو دوست داریم» و همه با هم درگیریم.
خواسته‌های ما تو هیچ‌ کتابی جمع‌آوری نشده، و ایده‌های ما هیچ‌ سر و تهی نداره، و کارای ما هیچ نظمی نداره، و هیچ‌کی نمی‌دونه این‌جا چه خبره. (باطل اباطیل!)
همسایه‌های من (توی مرکز ِ تهران) خیلی‌هاشون خروس دارن؛ خروس و آپارتمان و توله‌سگ؛ خروسایی که ساعتی یه بار، دو ساعت یه بار، دو ساعت و نیم‌ یه بار، قوقولی ‌قوقو می‌کنن؛ از عاشورا تا حالا یه عَلـَم ِ چهار-پنج متری کنار ِ خیابونه و معلوم نیست کِی می‌خوان بَرِش دارن؛ این همسایه‌های من خیلیاشون تریاکی ان؛ خیلی‌هاشون هم حاجی‌ ان؛ این همسایه‌ها روزای عاشورا گوسفندا و گاوا رو هی می‌کنن و سر می‌بُرن و بعد از این‌که سیر شدن شروع می‌کنن به سینه‌زدن.
حالا یکی باید پیدا شه خروس و تریاک و آپارتمان و عاشورا و دموکراسی و آزادی و حاجی رو با هم پیوند بزنه تا ببینیم ازش چی درمی‌آد. همه در انتظار تو ایم ای دکتر فرانکشتاین.
سه‌شنبه 10/ 12/ 1389

Thursday، February 24، 2011

یادداشت 55



این هفته رفتم یه فروشگاه ِ کتاب ِ ده‌درصد تخفیف، و به جای کتابْ فیلم ِ مکبث ِ رومن پولانسکی رو برای چندمین بار خریدم و باز هم این فیلم ِ نفرین‌شده خراب بود. امشب بعد از این‌که فیلم رو دیدم به نظرم رسید فیلم‌های شیطانی و وحشت‌آور ِ پولانسکی، با زنده‌گی شخصی ِ من آمیخته است.
در صحنه‌ای از فیلم، مکبث به دیدار ِ پیرزنان ِ پیش‌گو می‌رود. شهودهای جادویی ِ اولیه، پیروزی و نامیرایی را به مکبث وعده می‌دهند. ولی مکبث می‌خواهد بیش‌تر بداند. این فریفته‌ی شیطان، اعتماد و امنیت ِ بی‌پایان می‌خواهد. ادامه‌ی پیش‌گویی، آن‌چه را مکبث دوست ندارد برای‌اش فاش می‌کند: آیینه‌ای در برابر ِ چشمان‌اش، نشانی از آینده‌ی مرگبارش را به او نشان می‌دهد. مکبث آیینه‌ی جادو را می‌شکند و از کابوس رها می‌شود. پیش‌گویی، آن‌گاه که به طالع ِ شوم ختم ‌شود، باید پایان یابد. ولی طالع ِ شوم تا پایان ِ فیلم هم‌چنان ادامه می‌یابد. حتا پس از این‌که گردن ِ مکبث را می‌زنند، پس از مرگ‌اش، چشمان ِ حیران‌اش هنوز در حال ِ دیدن است.
حالا بگذارید من هم کمی منفی‌بافی کنم و خودم رو در اختیار ِ تصویر ِ پیش‌گویانه‌ی آیینه‌ی جادو قرار بدم (من شرمنده ‌م جدن). در یک صحنه،‌ جماعتی لیبیایی در خیابان راه می‌روند و می‌خواهند شیطان را به مبارزه بطلبند (چهره‌ی آرایش‌کرده‌ی سرهنگ قذافی (بدون ریش و سبیل) جدن آماده‌ی اجرای نقش شیطان است و جاش فقط در فیلم‌های پولانسکی ست). جماعت ِ لیبیایی می‌دانند با چه نیروی پلیدی طرف اند، ولی همین‌طور جلو می‌روند. آن‌ها، پیش‌تر در قاب ِ جادویی ِ تله‌ویزیون‌ها این طالع ِ سعد را دیده‌اند که دموکراسی راه ِ آینده‌ی‌شان است ولی هم‌چنان پیش‌تر می‌روند، چون می‌خواهند بیش‌تر بدانند. جماعتْ پیش از آن‌که به شیطان دست یابند مثل برگْ روی زمین می‌ریزند. گاهی هم شیطان برنده است.
آیا این تصویرها پیش‌گویی ِ آینده‌ی نزدیک ِ ماست؟ حالا که در پنهان‌ترین پستوها هم نمی‌شود فکر کرد و تنگ‌ترین روزنه‌های تنفس (همین بلاگ‌اسپات) بسته شده‌اند، پیش‌گویی‌های کهن‌سال‌ترین مردمْ (جادوگران ِ قبیله‌ی ما) به حقیقت نزدیک‌تر می‌شوند. ندیده‌اید این قدیمی‌های غـُرغروی ما مرتب می‌گویند: صبر کنید تا ببینید... خواهید دید... حتمن خواهید دید... .
باشیم که ببینیم.
پنج‌شنبه 5/ 12/ 1389